صبح روز پانزده خرداد، ابراهیم فخاری، دیگر آن مرد مضطرب و آشفته دیروز نیست. او با گامهایی استوار و عزمی راسخ، روانه شهر میشود. نخست به خانه مادری میرود و در راه، مشتی از خاك كوچه بر میگیرد. آب و خاك را درهم میآمیزد و به سر و روی خویش میمالد. كفنی را هم كه چندی پیش از مشهد خریداری و به ضریح امام هشتم، علیبن موسیالرضا(علیهالسلام) تبرك كرده بود، زیور جسم خاكی خود میكند. ابراهیم از منزل بیرون میآید، در حالی كه خود را برای شهادت آماده كرده است. او با این جملات از مادر خویش خداحافظی میكند...
تظاهرات خودجوش مردم در 15 خرداد 1342، به قدری گسترده، عمیق و توفنده برپا شد كه دستگاههای اطلاعاتی، امنیتی و تبلیغاتی رژیم پهلوی را به سردرگمی و تناقضگویی واداشت. ارتشبد حسین فردوست، به عنوان عالیترین مقام اطلاعاتی رژیم، در بازگویی خاطرات خود از قیام 15 خرداد، با تأكید بر غافلگیری و دستپاچگی دستگاههای اطلاعاتی رژیم، از بیخبری و بهتزدگی امریكایی ها و انگلیسی ها و سرویس های جاسوسی آنان خبر داده است. بنا به اظهارات فردوست «تا ظهر 15 خرداد، هم محمدرضا و هم امریكایی ها و هم انگلیسی ها، تظاهرات را یك طرح براندازی وسیع و سازمان یافته میدانستند و به شدت دستپاچه بودند... سرویس های اطلاعاتی امریكا و انگلیس نیز مانند ساواك كاملاً غافلگیر شدند.»1
اسدالله علم، نخستوزیر وقت، در یادداشتهای خود، ضمن اشاره به گفتگوی خود با شاه در روز 15 خرداد، تأكید میكند كه به شاه یادآور شده است كه «اگر در مقابل این بلوا كه الآن ادامه آن در سراسر كشور گسترده شده، تسلیم شویم، همه چیز از دست میرود و فاتحه كشور را باید خواند.»2
محمدرضا پهلوی نیز در اظهاراتی كه بعد از سركوب قیام بر زبان راند، عاجز از تحلیلی واقعبینانه، شركت گسترده تودههای مردم در این تظاهرات را به بیگانگان و كمكهای مالی آنان نسبت داد كه در میان تظاهركنندگان توزیع شده بود:
«باید به شما بگویم كه متأسفانه كسانی كه بساط پانزدهم خرداد را به راه انداختند، كما اینكه در میان كسانی كه یا زخمی شدهاند یا دستگیر شدهاند، خیلی از آنها میگفتند كه ما چكار كنیم؟ به ما بیست و پنج ریال پول داده بودند و میگفتند در كوچهها بدوید و بگویید زنده باد فلانی! ما حالا میدانیم این وجوه از كجا رسیده است... از لحاظ ایرانیت، یك ایرانی كه پول خارجی را بگیرد و بر ضد جامعه خودش اقدام كند، این را چه میشود گفت؟...»3
اما قیام پانزده خرداد، بدون هیچگونه سازماندهی قبلی و تنها با حضور خودجوش و حماسی مردم كوچه و بازار و مستضعفترین اقشار ملت شكل گرفت؛ مردمی كه از دستگیری مرجع تقلید و رهبر مذهبی خود، به شدت خشمگین شده بودند و تنها برای ادای وظیفه دینی خود، سینههای خویش را سپر گلولههای سربازان رژیم قرار داده بودند.
حضور «ابراهیم فخاری» در قیام پانزده خرداد در شهر قم و نقش او در گسترش تظاهرات مردمی، از شواهد زنده خودجوش بودن قیام 15 خرداد است. او كه بزازی دورهگرد در شهر قم بود و مدتی را نیز به عنوان خدمتكار در منزل امام خمینی حضور داشت، عصر روز 14 خرداد سال 42، نگران و مضطرب از شنیدن اخبار و شایعات موجود درباره مرجع تقلید و مقتدای خود، پای پیاده عازم مسجد جمكران میشود تا سلامتی و امنیت «آقا» را از امام زمان(عج) بخواهد. ابراهیم فخاری، در خلوت مسجد، حاجت خود را با مولایش درمیان میگذارد؛ گاه نماز میخواند و دقایقی را هم اشك میریزد. او فقط سلامتی خمینی را از امام (علیهالسلام) میخواهد و هیچ حاجت دیگری طلب نمیكند. غرق در افكار خود و با چشمانی اشكبار به خواب میرود؛ با دیدن رؤیایی صادق و لبریز از نورانیت، آرامشی عجیب بر قلب ابراهیم حاكم میگردد. ابراهیم به روشنی، سیدی بزرگوار را در خواب میبیند كه به نزد او میآید؛ نگرانی خود را با ایشان در میان میگذارد: «میخواهند آقا را دستگیر كنند و به قتل برسانند.» سید نورانی نیز به او میگوید: «نترس! آقا با ما است! ما كارها را اصلاح میكنیم!»
صبح روز پانزده خرداد، ابراهیم فخاری، دیگر آن مرد مضطرب و آشفته دیروز نیست. او با گامهایی استوار و عزمی راسخ، روانه شهر میشود. نخست به خانه مادری میرود و در راه، مشتی از خاك كوچه بر میگیرد. آب و خاك را درهم میآمیزد و به سر و روی خویش میمالد. كفنی را هم كه چندی پیش از مشهد خریداری و به ضریح امام هشتم، علیبن موسیالرضا(علیهالسلام) تبرك كرده بود، زیور جسم خاكی خود میكند. ابراهیم از منزل بیرون میآید، در حالی كه خود را برای شهادت آماده كرده است. او با این جملات از مادر خویش خداحافظی میكند: «من دارم میروم؛ اگر كشته هم بشوم، افتخار میكنم و حرّ خمینی میشوم.»
ابراهیم فخاری، با آن هیبت شورانگیز، كوچهها و خیابان ها را یكی پس از دیگری پشت سر میگذارد؛ در حالی كه با صدایی بلند و رسا، آنچه در خواب دیده بود و سخنان آن سید بزرگوار و نورانی را برای مردم بازگو میكند. هر لحظه، بر شمار همراهان ابراهیم افزوده میشود. زنان حتی پرشورتر از مردان، خشمگین و مصمم، با ابراهیم همراه میشوند. در نزدیكی حرم حضرت معصومه(سلامالله علیها)، هزاران نفر با ابراهیم، همنوا میشوند: «یا مرگ یا خمینی!».
وقتی وارد صحن شدند، حاج ابوالقاسم وكیلی، از بازاریهای متدین قم، در حال سخنرانی بود. ابراهیم یك راست به سوی تریبون رفت و میكروفن را در دستان خود گرفت. بعد از آن كه لبان خشكیده خود را با جرعهای آبتر كرد، بار دیگر خواب خود را برای حاضران باز گفت و بر شور آنان افزود. مردم در حالی كه اشك میریختند، جملگی فریاد برآوردند: «یا مرگ یا خمینی». ابراهیم چون به زیر میآمد، احساس كرد زمین زیرپایش، ناله سرداده است و گریه میكند.
به دستور پیشوایان دینی حاضر در صحن، مردم به بیرون هدایت شدند تا خشم و انزجار خود را از دستگیری زعیم دینی خویش، ابراز كنند.
ابراهیم فخاری نیز، پیشاپیش مردم، به سوی خیابان آذر سپس خیابان تهران حركت كرد; در حالی كه نیروهای نظامی و انتظامی، شهر قم را به یك پادگان نظامی بدل كرده بودند. آتش بیامانِ سلاح نظامیان، خیلی زود سینههای مردم بیپناه را آماج خود قرار داد. نیروهای انتظامی نیز با باتومهای خود، سر و جان تظاهركنندگان را هدف گرفتند. در این میان، سهم ابراهیم، باتومی بود كه بر پیشانیاش فرود آمد و زخمی كه تا پایان زندگی با او همراه خواهد بود.
در غروب خونین پانزدهم خرداد 42، ابراهیم فخاری، با آگاهی از نقش خود در جوشش احساسات مردم، مخفی میشود; اما نُه روز بعد، در 24 خرداد 42 دو تن از مأموران شهربانی قم، محل اختفای او را شناسایی و وی را دستگیر میكنند; حتی به او اجازه نمیدهند تا لباس خود را عوض كند. پس از تحویل ابراهیم به ساواك قم، او را روانه تهران میكنند و در روز 27 خرداد 42، به اداره كل سوم ساواك تحویل میدهند.
ابراهیم، ممنوعالملاقات است و توسط بازپرس شعبه 2 لشكر گارد بازجویی میشود. او را به مرگ و تیرباران تهدید میكنند; اما او هرگز به خود ترس راه نمیدهد: «خوب، تیرباران كنید! تفنگ است و تق تق صدا میكند! ترسی ندارد. چند گلوله به طرف ما میآید و تمام میشود! چشم بستن هم نمیخواهد! هروقت گفتید بایستید، ما هم میایستیم!»
بازجوییها و تهدیدها، بیثمر است و هیچ سندی مبنی بر دریافت پول از بیگانگان به دست نمیآید. ابراهیم جز دفاع از عقیده و حمایت از مرجع تقلید در بند خود، هیچ انگیزهای ندارد. تنها برای ترساندن او، چند ماهی زندان انفرادی برایش در نظر میگیرند; زندان در اتاقی تنگ با شیشههایی سیاه و پتوهایی پُر از شپش. ابراهیم حتی اجازه ندارد برای قضای حاجت، از سلول خود بیرون بیاید; برای این كار روزنهای گشاد در گوشهای از سلول تعبیه شده است. گاه نیز، برای آنكه محیط دلپذیر سلول، چندان مایه خشنودی و سرمستی ابراهیم نشود، او را به اندكی كتك نیز میهمان میكنند!
به رغم هیاهوهای تبلیغاتی رژیم، حتی دادستانی ارتش شاه نیز نتوانست دلیلی بر مجرمیت ابراهیم فخاری دست و پا كند; پس به ناچار در 17 اسفند 42، دادستانی ارتش «به علت فقد دلیل كافی از اتهام منتسبه» منع پیگرد ابراهیم فخاری را صادر كرد; با این حال، آزادی ابراهیم به سال بعد موكول شد. پس از اخذ تعهد و التزام برای عدم انجام اعمالی برخلاف مصالح عالیه مملكت، ابراهیم از زندان آزاد شد; در حالی كه لباسی درست بر تن نداشت. ابراهیم در تمام این مدت، همان زیرجامهای را بر تن داشت كه روز دستگیری در خانه پوشیده بود.
در سالهای آزادی، ابراهیم همچنان، به عنوان سوژه مورد توجه ساواك بود. برخی گزارشهای رسیده به ساواك، از فعالیت انقلابی او حكایت داشت; گزارشهایی كه تا اداره كل سوم ساواك انعكاس مییافت و مدیركل اداره سوم نیز از «ریاست ساواك تهران» میخواست تا «با تمام امكانات موجود، اعمال و رفتار و تماسهای وی را تحتنظر قرار داده و نتایج حاصله را مستمراً اعلام دارند.»!
ابراهیم فخاری و حضور او به عنوان خادم مسجد خمسه، واقع در قلهك تهران و مراجعتش به قم، تا مدتها مایه نگرانی و موجب تحرك ساواك شمیران، ساواك تهران و اداره كل سوم ساواك بوده است!
ابراهیم فخاری، پس از آن سالهای پرجنب و جوش، در شهر قم، سالهای پایانی عمر را میگذراند. روزها برای گذران زندگی خود، در كنار حرم مطهر حضرت معصومه(سلامالله علیها)، به فروش كتاب و تسبیح اشتغال دارد. به پاس آن سابقه درخشان، شهرداری قم، نوشتهای به او داده است تا مأموران مانع كسب او نشوند! برخی مردم نیز كه او را میشناسند، به وی اعتقادی پیدا كردهاند و از وی برای رفع گرفتاریها و برآورده شدن حاجات خود، دعا میگیرند.
ابراهیم، زندگی سختی را پشت سر گذاشته است و همچنان با سختیها دست و پنجه نرم میكند. اما دلخوشی او این است كه پس از انقلاب هم توانسته است برای یك بار و از نزدیك به دیدار مقتدای محبوب خویش، خمینی بزرگ، برسد.4
پینوشتها
1- فردوست، حسین، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 1، انتشارات اطلاعات، تهران، 1378، ص 514.
2- علم، اسدالله، یادداشتها، ج 2، انتشارات مازیار و معین، تهران، 1377، ص 437.
3- روحانی، سیدحمید، نهضت امام خمینی، ج1، انتشارات راه امام، تهران، 1362، ص 500.
4- برای تدوین ماجرای ابراهیم فخاری، از اسناد موجود در ساواك و نیز متن مصاحبه با وی استفاده شده است.
* [متن سند:]
وزارت كشور
شهربانی كل كشور
پرونده ۹۵۷/۵
به پیوست سه برگ پرونده ابراهیم فخاری نیز همراه است
به تاریخ ۲۵/۳/۱۳۴۲
گزارش
محترمآ به عرض می رساند گزارش مامورین حاكی است كه در روز ۱۵/۳/۴۲ شخصی به نام شیخ ابراهیم بزاز ( به این نام معروف است )در حالی كه گل به صورت خود مالیده و كفن به گردن انداخته در خیابان آذر همچنین دروازه كاشان اظهار نموده كه[:]
من امام زمان را به خواب دیده و [ایشان] گفته است من خودم كار را تمام كرده ام و آقای خمینی را جانشین خودم قرار داده ام [،]
و [شیخ ابراهیم ] جمعیت را تحریك به اغتشاش و تظاهر نموده و چندین هزار نفر را با خود به صحن مطهر برده و در راه نیز در جلو[ی] جمعیت با شعار یا مرگ یا خمینی حركت می نموده سپس در صحن مطهر خود را به بلندگو رسانده و جریان خواب خود را با اظهارات تحریك كننده بیان [كرده] و گفته است[:]
مادری دارم نابینا [،] صبح رفتم به مادرم وصیت كرده ام و این كفن را مادرم به من پوشانده و من با او و پدر پیرم وداع كرده ام و اكنون آماده فداكاری هستم [.]
و ضمنآ در خیابان به مردم گفته است [:] امروز روز جهاد است و روز غیرت است[.]
و در ضمن نیز مردم را به قیام و مقاومت و حمله به مامورین تحریك می نموده است[،] لزومآ برای دستگیری شخص مزبور اقدام [گردید] در ساعت ۱۸ روز ۲۴/۳/۴۲ [ به ] وسیله مامورین دستگیر [شد] از ابراهیم فرزند اصغر شهرت فخاری اهل و ساكن قم [،] گذر یعقوب بیگ [،] منزل شخصی [،] شغل كارگر كوره پزخانه [،] معروف به شیخ ابراهیم بزاز [،] دارنده شناسنامه شماره ۲۹۷۱۷ [،] سن درحدود ۳۵ سال [،] دارای عیال و اولاد [،] دارای سواد جزئی [،] بازجوئی [شد] اظهار می دارد [:]
عصر روز ۱۴/۳/۴۲ به مسجد جمكران رفته شب را آنجا بوده خواب دیدم كه سیدی به من گفت ما كار آقا (منظورش خمینی است) [را] اصلاح می كنیم [.] صبح برای نماز می خواستم چائی بخورم از طرف آبادی سروصدا بلند بود و فریاد می زدند كه آقا را بردند [،] من با دوچرخه فوری آمدم [،] جمعیت هم زیاد بود از زن و مرد از جمكران به طرف قم می آمدند [،] آمدم دم دروازه كاشان كه رسیدم دیدم جمعیت زیاد است و آنها هم می گفتند آقا را گرفته اند [،] همانطور كه روی دوچرخه سوار بودم با صدای بلند گفتم [:] من امام زمان را به خواب دیدم كه گفت كار آقا [=امام خمینی] را درست می كنم [.] با دوچرخه آمدم منزل [،] خریت مرا گرفت [،] سر و صورت خود را گل مالیدم یك تكه چلوار در حدود سه چارك به گردنم انداختم [،] مادرم گفت نمی خواهد بروی [،] با او خداحافظی كردم و بیرون منزل هم با پدرم خداحافظی نمودم [.] در خیابان آذر نزدیك حسین آباد با صدای بلند خوابم را به مردم گفتم [،] آمدم صحن دیدم پسر حاجی وكیلی پشت بلندگو صحبت می كند [،] من هم رفتم پشت بلندگو چون دهانم خشك بود با اشاره آب خواستم و گفتم من از مسجد جمكران می آیم و خواب دیدم كه سیدی به من گفت خودم كار آقا را اصلاح می كنم [،] و موضوع مادرم را هم گفتم[.]
ولی [وی] از گفتن بقیه اظهارات خود خودداری می نماید و اظهار می دارد[:] من اشخاصی كه در صحن بودند نشناختم ولی [مردم] می گفتند از پائین شهر جمعیت دارد می آید مسلح است.
چون با اعتراف خود شخص مزبور كه به جمعیت اظهار نموده من امام زمان را خواب دیده ام و همچنین گزارش مامورین كه در باره وی داده اند و نحوه رفتار و حركات وی مسلم است كه در تحریك جمعیت و مردم بسیار موء ثر بوده و گرچه در مقابل سئوالی كه در باره محرك وی شده اظهار می دارد خریت خودم[،] ولی قدر مسلم این است كه با اعمال وی جمعیت در صحن مطهر و همچنین در خیابان آذر به شدت تحریك شده اند [،] چون برای تحقیق از وی وقت بیشتری لازم است [،] پرونده كار با خود متهم تقدیم [می شود] در صورتی كه اجازه فرمایند به سازمان محترم اطلاعات و امنیت شهرستان قم ازسال و اعزام گردد -
رئیس شعبه اطلاعات [امضاء]
[پی نوشت در حاشیه بالای سمت چپ :]
پرونده و متهم به سازمان اطلاعات و امنیت شهرستان قم ارسال و اعزام گردد - رئیس شهربانی قم - سرهنگ سید حسین پرتو [امضاء و مهر]
منبع: موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی