شهید دستغیب بسیار بر ولایت فقیه تأكید داشتند و میگفتند: «من اطاع الخمینی فقد اطاع الله: هر كس از خمینی اطاعت كند، مثل این است كه از خدا اطاعت كرده.» حالا آیتالله خامنهای هم همان خمینی است و فرقی ندارد. بالاخره خانواده اسلام سرپرست میخواهد، پدر میخواهد. اگر پدر خانواده نباشد، خانواده از هم گسیخته میشود. جوانها باید بدانند كه ما باید خیلی مراقب پدر خانواده باشیم كه خدای ناكرده ایشان را از دست ندهیم.
اشاره: خانه ای در عادل آباد شیراز میزبان بانویی است كه عاشقانه سالهای جوانی خود را به خدمت شهید محراب مزین نموده است. پس از سالها، هنوز عطر عشق به آن شهید بزرگ در كلامش متجلی است و با تمام وجود نگران تحریف حقیقت خواسته های آن پیر طریق است.
در نزدیك به سه دهه از رحلت یا شهادت بسیاری از كاروانسالاران انقلاب و نظام اسلامی، بسیاری از مخالفان انقلاب را به این ورطه سوق داده است كه زمینه تحریف و مصادره به مطلوب اندیشه و عمل آن بزرگان فراهم آمده است. این انگاره اگر چه به دلایل فراوان ابطالپذیر و بیفرجام است، اما تلاش و توجه فراوان اهالی فرهنگ كشور را میطلبد.
وقتی در منزل سركار خانم فاطمه حقنگهدار همسر محترم عارف روشنضمیر شهید آیتالله سید عبدالحسین دستغیب، از آن شهید می پرسیدیم، با آرامش و متانتی درخور به پرسشهای ما پاسخ گفت، اما هنگامی كه از لزوم اطاعت از رهبری و حفظ میراث سیاسی شهید دستغیب سخن میگفت، لحنی جدی به خود گرفت كه نمایانگر حساسیت وی بود و در حالی كه لباسهای به یادگار مانده از لحظه شهادت آن شهید را در دست داشت، برای آغازین بار جنبههایی ارجمند و در عین حال مغفول از شخصیت عرفانی و سیاسی آن بزرگ را بازنمایاند.
آشنایی شما با شهید دستغیب به چه نحو بود؟
من تقریباً از كودكی با ایشان آشنا بودم و مادرم این راه را به من نشان داد، یعنی سخت وابسته به آیتالله دستغیب بودم و مادرم مرا با خودشان به مسجد جمعه میبردند. من هم با چهره و هم با صحبتهای ایشان بزرگ شدم. از طرفی مادربزرگ من هم بسیار به ایشان وابسته بودند و از لحاظ خانوادگی آمد و شد داشتند. بعدها كه شبهای جمعه شهید دستغیب میخواستند به مسجد بروند، من به ایشان میگفتم به پدر و مادرم دعا كنید، ایشان میفرمودند: «خدا رحمت كند مادربزرگ شما را». شهید آیتالله دستغیب هم خیلی به مادربزرگ من علاقه داشتند. منزل ما چند خانه با منزل ایشان فاصله داشت.
سال 42 بود و داشتم دیپلم میگرفتم كه آن قضیه پیش آمد و ساواك ریخت در منزل شهید كه ایشان را دستگیر كند. همه اهل محل و خانواده دور منزل ایشان ریخته بودند كه مانع این كار شوند. یادم هست كه آن شب تمام جوانهای محل جلو و داخل منزل شهید خوابیدند. نزدیك منزل ایشان مسجدی بود به نام مسجد گنج.
هر شب خانمها روی پشتبام و آقایان در حیاط این مسجد جمع میشدند و در آنجا درباره انقلاب و امام صحبت میشد. تقریباً همه اهل محل و بهخصوص مریدان آقا در آنجا جمع میشدند و محافظت از جان ایشان را به عهده میگرفتند و حواسشان بود كه مشكلی برای ایشان پیش نیاید.
سال 42 گذشت و من دیپلم گرفتم و تربیت معلم رفتم و پس از اتمام تربیت معلم به مرودشت مأمور شدم. اول در دبستان درس میدادم. بعد از دو سال به شیراز منتقل شدم و در دوره راهنمایی و دبیرستان، عربی و قرآن و تعلیمات دینی تدریس میكردم. برای هر كسی در زندگی مسأله ازدواج پیش میآید. برای من هم هر وقت موردی پیش میآمد، مادرم میگفتند: «من این دامادها را قبول ندارم و دامادی مثل آیتالله دستغیب میخواهم.» من دختر یكدانه هم بودم و مادرم میگفتند اگر چنین مردی پیدا شود، تو را شوهر میدهم.
سه سال گذشت و من همچنان در مدارس تدریس میكردم. ابتدا پدر من و پس از سه سال مادرم فوت كردند. یك برادر هم داشتم كه به سربازی رفت. مسائل انقلاب پیش آمد و من تنها بودم. منزل دایی من دیوار به دیوار منزل شهید بود. چون امنیت نبود و انقلاب بود، داییام گفتند به منزل ما بیا و به این ترتیب من به منزل داییام رفتم. من نزد داییام بودم و در اواخر سال 59 تصمیم گرفتم به حج بروم. آمادگی كامل هم پیدا كردم و حتی بلیت هم برای ما صادر شد، اما با شروع جنگ، آن سال حج ملغی شد. با آغاز جنگ به خوابگاهها میرفتیم و به جنگزدهها كمك میكردیم. من و خانم داییام از نظر روحی خیلی به هم نزدیك بودیم. یك روز جمعه از خوابگاه برگشته بودم كه ایشان گفت عدهای از خانمها میخواهند به خانه ما بیایند. پرسیدم: «برای چه؟» به شوخی گفتند: «محرمانه است.» وقتی اصرار كردم، گفتند: «میخواهند برای خواستگاری تو بیایند.» پرسیدم: «چه كسی؟» باز گفتند: «محرمانه است.» گفتم: «مگر میشود با كسی ازدواج كرد كه محرمانه است؟» بالاخره خانم دایی گفتند كه قرار است از منزل آیتالله دستغیب دختر خانمها و مادر عروسشان برای خواستگاری تو بیایند.
من نماز مغرب و عشا میخواندم كه آنها تشریف آوردند. پنج سال از فوت همسر آقا گذشته بود. ایشان بیماری قند داشتند. از آن زمان هر هفته یكی از فرزندان آقا میآمدند و از ایشان نگهداری میكردند. به این ترتیب آقا زندگی منظمی نداشتند و هر هفته باید با یكی از بچهها زندگی میكردند. بچهها از این وضعیت ناراحت بودند و در مورد هر كسی كه با آقا صحبت كرده بودند، ایشان رضایت نداده بودند. آقا با دایی من هم آشنا بودند و وقتی نام حقنگهدار را میآورند، آقا هیچ اعتراضی نمیكنند.
وقتی نشستند و صحبت كردند، بعد از من پرسیدند كه شما چه نظری و صحبتی دارید؟ من جواب دادم كه هیچ حرفی ندارم، فقط میخواهم به كارم ادامه بدهم. صدیقه خانم خیلی شوخ هستند. گفتند: «شما به ما جواب بدهید، آن هم درست میشود.» صدیقه خانم بین نماز مغرب و عشا نزد پدرشان رفتند و صحبت كردند و برگشتند. زمان جنگ بود و آقا هم پاسدار زیاد داشتند و گفتند كه ایشان نمیتوانند از منزل بیرون بیایند. شما باید بیایید منزل ما.
من در منزل داییام اتاق جداگانه داشتم. ایشان آمدند به اتاق من و پرسیدند: «چه میگویی؟ نظرت چیست؟» گفتم: «احساس میكنم الان حضرت زهرا(س) در منزل ما را زدهاند. من نمیدانم چه جوابی بدهم. اگر جواب رد بدهم، توی روی ایشان میمانم.» دایی من گفت «میروم مسجد استخاره میگیرم و برمیگردم.» رفتند استخاره گرفتند و برگشتند و گفتند: «استخاره خوب آمده. از حالا به بعدش را خودت هر جور صلاح میدانی.» من رفتم و با دختر خانمهای آقا صحبت كردم و بعد آنها گفتند: «بلند شوید برویم منزل ما».
ما به همین سادگی و راحتی كیف نمازیمان را برداشتیم و رفتیم منزل آقا. وقتی وارد منزل شدیم، دیدم كه ایشان شال سبزی را كه الان هم دارم، به سر و كمرشان بستهاند. بچههای ایشان حضور داشتند و عروسشان هم رفتند و چای درست كردند و برای ما آوردند، ولی هر چه رفتند مقداری شكر پیدا كنند و شربتی جلوی ما بگذارند، زمان جنگ بود و همان مقدار شكر هم پیدا نشده بود. ظاهراً آقا به پسر بزرگشان آیتالله سید محمدهاشم فرموده بودند كه شب بیا خانه ما و یك استخاره هم بگیر. آقا آمدند و در آستانه در ایستادند و گفتند: «استخاره خیلی خوب آمد و تأخیر هم جایز نیست» آقا فرمودند: «صلوات بفرستید» و همه صلوات فرستادند.
آقا از دایی من پرسیدند: «بفرمایید كه صحبت خانم چه هست؟» من گفتم: «صحبتی ندارم، فقط میخواهم به كارم ادامه بدهم.» باز آقا فرمودند: «در مورد مهریه چه نظری دارند؟» من گفتم: «میخواهم مهریه من یك جلد كلامالله مجید باشد». آقا لبخند زدند و گفتند: «حضرت زهرا(س) هم مهریه داشتند. شما هم باید قبول كنید كه مهریه داشته باشید.» داییام گفتند: «هر چه شما بفرمایید.» آقا مهریه حضرت زهرا(س) را به حساب سال 60 فرمودند 50 هزار تومان میشود و همان را هم مقرر كردند. پس از شهادت هم به خواب آقازادهشان، آقا سیدمحمدهاشم آمده و گفته بودند: «آن چیزی را كه در نظر داری، انجام بده.» و منظورشان مهریه من بود كه به من بپردازند.
در هر حال آقا خودشان خطبه را جاری كردند. آسیدهاشم از طرف من وكیل شدند و خود آقا هم از طرف خودشان و من به همین سادگی و شاید در ظرف یك ساعت از منزل خودم به منزل ایشان رفتم. من با آقا زندگی را ادامه دادم تا اینكه قرار شد به حج مشرف شوم. ایشان مسائل و مشكلاتشان خیلی زیاد بود و گفتند نمیگذارم شما بروی. ایشان ده تا پاسدار داشتند و هر روز باید برای آنها غذا تهیه میشد. رفت و آمد زیاد داشتند و باید از مهمانان پذیرایی میشد. خدا رحمت كند شهید رجایی، شهید بهشتی، شهید باهنر و دیگران نزد آقا میآمدند. ایشان به این دلیل گفتند من نمیگذارم شما بروی. شهید سید محمدتقی كه همراه ایشان به شهادت رسید، گفت من میآیم پیش آقا میمانم، شما بروید حج. ایشان همیشه قدم به قدم دنبال آقا بود.
در هر حال آن روزها حج یك ماه طول میكشید. من مشرف شدم و برگشتم تا ماه مبارك رمضان پیش آمد كه در شدت گرما بود و آب قطع میشد، برق قطع میشد. ایشان میرفتند خطبه نماز جمعه را میخواندند و برمیگشتند. روزه هم بودند و خیلی بهسختی گذراندیم. وقتی ماه مبارك تمام شد، آقا گفتند: «یعنی من همه ماه را روزه گرفتم؟» خودشان هم باورشان نمیشد كه با آن شدت گرما و نبود آب و آن همه كار توانسته باشند همه روزههایشان را بگیرند. آن روزها 1000تومان پول كمی نبود. ایشان اول هزار تومان به من دادند و گفتند: «بیا این هم عیدی شما»، ولی بعد آن را دوهزار تومان كردند. من این پول را تا مدتها پس از شهادت ایشان نگه داشتم و بعد منزل به منزل شدیم و نفهمیدم چطور شد.
بعضی روزها میآمدند و میگفتند: «خرجی نمیخواهی؟» و پولی را میدادند. من آن را داخل كیفم میگذاشتم و میدیدم كه تمام نمیشود. پولشان، حرفشان، قدمشان یك بركت دیگری داشت. بعد هم كه ماه محرم و صفر پیش آمد و گمانم 14صفر و مصادف با 20 آذر بود كه ایشان به شهادت رسیدند.
جمعه قبل از شهادت ایشان بود و من در منزل بودم. منافقین زنگ زدند كه آقا الان در سر در شاهچراغ سكته كردند و ایشان را بردند بیمارستان. من بلند شدم و به بچهها زنگ زدم و پرسیدم: «نماز جمعه نرفتید؟» گفتند: «نه» پرسیدم: «از آقاتان خبر دارید؟» گفتند: «بله، طوریشان نیست» وقتی ایشان برگشتند، من سجده كردم. پرسیدند: «چرا این كار را كردی؟» ماجرا را برایشان تعریف كردم. آقا گفتند: «شما حسودیت میشود كه من شهید بشوم؟ شهادت در راه خدا بالاترین مقام است. زهی سعادت كه من به مقام شهادت برسم».
مثل اینكه آخرین جمعه ماه محرم بود. ایشان به مسجد جامع رفتند و جای همه شما سبز، دعای كمیل بسیار زیبا و باحالی را خواندند و به منزل برگشتند. رادیو تلویزیون دعای كمیل ایشان را گذاشت. آقا شام خورده و نشسته بودند. تلویزیون كوچكی داشتیم كه من تا پارسال نگه داشتم. خادم مسجد تلویزیون نداشت. آن را برایش بردم و گفتم: «این یادگار آقاست. نگهش بدارید» یك تلویزیون سیاه و سفید كوچك بود و آقا با آن اخبار میدیدند. آن شب دعای كمیل خودشان را گذاشت. آقا از اول تا انتهای این دعا زار زدند و گریه كردند و من هم پا به پای ایشان گریستم.
شب كه آقا قرار بود برای تهجد بیدار شوند، سراسیمه از خواب پریدند و دستشان را به پیشانیشان زدند و گفتند: «لاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم. انا لله و انا الیه راجعون»، من هم خواب عجیبی دیده و از خواب بیدار شده بودم و دیدم كه آقا توی رختخواب نشستهاند و این صحبت را میكنند. دیدم حالشان خیلی منقلب است. پرسیدم: «كمی آب برایتان بیاورم؟» جوابم را ندادند. من رفتم و یك لیوان آب آوردم. ایشان كمی خوردند و بعد خوابیدند. پس از مدتی بلند شدند و نماز شب و بعد هم نماز صبحشان را خواندند و گفتند: «من امروز همه چیز را با اشاره به تو میگویم»، بعد دستشان را به سینهشان زدند و به آسمان اشاره كردند، یعنی كه من امروز به سوی آسمان پرواز میكنم. من هم گفتم: «شما هم هر اشارهای بكنید، من میخندم». من آن لحظه نفهمیدم. ایشان صبح اول وقت كه دستشان را به سینهشان زدند و به آسمان اشاره كردند، یعنی چه. ایشان یك نوشته ناتمام داشتند. بعد از آنكه صبحانه خوردند و ملاقاتی هم داشتند، نشستند و آن نوشته را تمام كردند. نمیدانم از كتابهایشان بود یا نوشته دیگری بود. در هر حال آن را كه تمام كردند، مشغول وضوگرفتن شدند. من ایستاده بودم و تماشا میكردم.
ایشان گفتند: «دیگر تنها شدی. دیگر رو به دیوار شدی» گفتم: «من تا شما را دارم، شكر خدا هیچ وقت تنها نیستم»، گفتند: «همین كه به تو گفتم، دیگر تنها شدی» همیشه قطرهشان را آماده میكردم و میگذاشتم روی میز، اما نمیگفتم بخورید و میگفتم قطره روی میز است. آن روز ایشان گفتند: «دیگر قطره برای من اثر ندارد.» بعد گفتند: «خداحافظ». من احساس كردم وداع آخر است.
دنبالشان رفتم تا رسیدیم به پردهای كه حد فاصل منزل با محوطهای بود كه آقایان بودند. برگشتم تا برای ناهار كلمپلو درست كنم. شهید محمدتقی آمده و دستش را زیر چانهاش زده بود و تماشا میكرد. انگار با زبان بیزبانی میگفت كه این غذا خورده نمیشود.
من از مكه برای همسر شهید سید محمدتقی پارچه چادری آورده بودم. ایشان گفت: «میخواهم خانم را بیاورم اینجا كه چادر را برایش بدوزی» گفتم: «اشكالی ندارد». خدا رحمتش كند. گفت: « من هر كاری بخواهم بكنم، استخاره میكنم» خیلی اطراف مرا میگرفت و ارادت داشت و میگفت: «شما نمیدانی كجا آمدی. توی بهشت آمدی. خودت خبر نداری» استخاره گرفت و گفت: «خیلی بد آمده. من خانمم را نمیآورم اینجا».
یك دختر شش ماهه هم داشتند كه الان شكر خدا دندانپزشك است. ازدواج كرده و به اصفهان رفته و در آنجا مطب زده. بعد هم گفت كه آقا قرار بوده، امروز مصاحبهای داشته باشد، اما رد كرده و گفته كه نیایند.
من غذا را آماده كردم و وضو گرفتم و آماده شدم كه راه بیفتم كه بروم نماز جمعه. دیدم زنی جلوی در منزل با صدای بلند داد و فریاد میكند كه یتیم دارم و شوهر ندارم و كمكم كنید. ظاهراً او با این فریاد داشت به كسی كه در دالان یكی از خانهها پنهان شده بود، «گرا» میداد كه آقا دارند از این راه میآیند، چون منزل از دو طرف به شاهچراغ منتهی میشد و آقا هر بار از یكی از این راهها میرفتند. آقا ظاهراً مقداری پول هم به این خانم میدهند. چند لحظه گذشت و من چادرم سرم بود و آماده رفتن به نماز جمعه بودم. دایی من هم از منزلشان بیرون آمدند. آقا به ایشان گفته بودند در منزل را قفل كنید و بیایید. داییام و آسیدهاشم چند قدمی بعد از آقا رفتند. یك مرتبه دیدیم كه صدای انفجار همه جا را لرزاند و تمام شیشهها آمد پایین، یعنی دو سه منزل با منزل ما فاصله داشت.
دایی من قبل از اینكه به منزل آقا بیایند در كوچه زن حاملهای را میبینند كه دارد با لباس اسلامی از در مدرسه خان داخل كوچه میآید، ولی متوجه نمیشوند كه منظورش چیست. او در دالان یكی از خانهها میرود و پنهان میشود و در آن منزل را میزند و میگوید یك لیوان آب خوردن به من بدهید. آن خانم موقعی كه میرود آب بیاورد، میبیند چادر سر این دختر نیست، ولی وقتی برمیگردد، چادر سرش كرده بوده است. میپرسد: «چرا چادر سر كردی؟» جواب میدهد: «نامهای دارم و میخواهم به شهید دستغیب بدهم، برای همین چادر پوشیدهام» آن خانم تصور میكند كه او حامله است، ولی در واقع او نارنجك را به خود بسته بوده كه وقتی به آقا میرسد، منفجر كند.
او از دالان بیرون میآید. پاسدارها میگویند اگر نامهای داری بده به ما كه به آقا بدهیم، میگوید: «نه، خودم باید به دست آقا بدهم.» خلاصه در سه كنج كوچه، آقا را گیر میآورد. شهید عبداللهی كه رئیس دفتر آقا بودند، جلوی آقا حركت میكرده. دختر جلو میآید و ضامن نارنجك را میكشد و آن را منفجر میكند. بعد كه گرد و غبار صحنه فرومینشیند، میبینند كه سر خانمی آنجا افتاده و از روی آن پیدا میكنند كه چه كسانی مسبب این فاجعه بودهاند. اینها 15نفر بودند كه به دستور بنیصدر این كار را كرده بودند و یك افسر هم در میان آنها بوده.
آقا خیلی با او صحبت میكردند كه تو موقعی در صدر هستی كه با مردم باشی. اگر با مردم نباشی، رأیشان را از تو پس میگیرند و اگر در خط امام نباشی، ایشان هم تو را از ریاست جمهوری خلع میكنند. مستقیماً با بنیصدر صحبت میكردند و به او اولتیماتوم میدادند.
چند شب بعد خانم بسیار باایمانی خواب آقا را میبینند كه در باغی هستند و به این خانم میگویند: «بروید و به آقاهاشم بگویید كه قطعات بدن من این سو و آن سو پخش شده. بروید و آنها را جمع و به بدن من ملحق كنید.» این را هم بگویم كه یك هفته قبل از شهادتشان، بچهها آمده بودند. آقا گفتند: «خلعتی مرا بیاورید و به خانم بدهید.» موقع شهادتشان خلعتی را كه باز كردیم، دیدیم یك كیسه به آن دوخته است. آسیدهاشم پرسیدند: «این كیسه برای چیست؟ فعلاً آن را كنار بگذارید.» من این كیسه را كنار گذاشتم. یك نفر در جهرم و چند نفر دیگر در جاهای دیگر همان خواب را دیده بودند.
من خودم غسل كردم و پای برهنه با یك جارو و خاكانداز نو رفتم و قطعات باقیمانده از اجساد را جمع كردم و در آن كیسه ریختم. چند روز بعد هم یك نفر انگشت آقا را كه انگشتری به آن بود و روی یكی از پشت بامها افتاده بود، آورد و تحویل داد. قطعات را كه جمع كردیم، دیدیم به اندازه همان كیسهای بود كه آقا به خلعتی خود دوخته بودند. شب هفت آقا كه گذشت، كنار قبر را شكافتند و قطعات را به پیكر ایشان ملحق كردند.
برنامه 24ساعته ایشان به عنوان یك سال به چه نحو بود؟
یكی از چیزهایی كه در زندگی ایشان نمود عینی داشت، نظم بسیار دقیقشان بود. ایشان حتماً باید در ساعت ده شب استراحت میكردند و حتماً باید دو ساعت قبل از نماز صبح برای تهجد بیدار میشدند. قبل از استراحت هم تطهیر میكردند و وضو میگرفتند. بعد از نماز صبح، در روزهایی كه برنامه سنگین نداشتند، راهپیمایی میكردند و همراه با شهید عبداللهی و یك عده از دوستان پای پیاده تا دروازه قرآن میرفتند و تازه وقتی برمیگشتند، آفتاب زده بود.
یعنی در واقع بینالطلوعین را پیادهروی میكردند.
اگر برایشان مقدور بود. روزهای جمعه كه باید برای نماز میرفتند و یا روزهایی كه برنامههایشان سنگین بود و مثلاً از بیمارستانها بازدید داشتند، این كار را نمیكردند، ولی اگر برنامهای نداشتند، حتماً راهپیمایی را انجام میدادند. آقا جثه لاغر و ضعیفی داشتند و سنشان هم 70 سال بود، اما توان و قدرتشان خیلی بیشتر از سن و جثهشان بود. این میزان راهپیمایی را حتی كمتر جوانی میتوانست انجام بدهد. موقعی هم كه از راهپیمایی برمیگشتند، یك صبحانه بسیار مختصر، در حد چند لقمه میل میكردند.
بعد هم به اتاق خودشان در طبقه بالا میرفتند تا بهتدریج افراد بیایند و مشكلاتشان را مطرح كنند و همه كارها را ایشان باید سر و سامان میدادند. گاهی میشد كه شب و نصف شب در خانه را میكوبیدند كه مثلاً فلانی را گرفتهاند یا فلانی برایش موضوعی پیش آمده و ایشان باید رسیدگی میكردند.
در هر حال وقتی به اتاقشان میرفتند، اگر دیدار بود كه انجام میدادند و اگر كسی نمیآمد، مطالعه میكردند یا مینوشتند. ایشان حدود سی چهل جلد كتاب دارند كه بخشی از آنها را آسیدهاشم پس از شهادتشان گردآوری و چاپ كردهاند. قبل از ظهر برای تجدید وضو به طبقه پایین میآمدند و در آشپزخانه هم وضو میگرفتند و من هم غذا میپختم. بعد هم یا برای اقامه نماز جماعت به مسجد میرفتند یا در منزل حتماً با همان افرادی كه بودند، نماز را به جماعت میخواندند.
مدتی پس از آنكه من به منزل آقا آمدم، ایشان گفتند كه نباید سر كار بروی و باید در خانه بمانی.
واسطه این حرفها بین من و آقا شهید محمدتقی بود. ایشان گفت: «فاطمه خانم! شما نگران نباشید. شما خودتان نمیدانید كه دارید چه خدمت بزرگی میكنید. من میروم و برای شما یك سال مرخصی بدون حقوق میگیرم تا ببینیم چه پیش میآید.» و همین كار را هم كرد. من سه چهار ماه بیشتر كار نكرده بودم كه آقا گفتند در منزل بمان و جایی نرو. بخش اعظم قضیه هم به خاطر این بود كه میترسیدند منافقین به من صدمهای بزنند.
مدتی بود خانمی زنگ میزد به منزل و ناله میكرد كه من چندین یتیم دارم، به من كمك كنید. من گفتم شما بیا و دردت را به آقا بگو، ایشان حتماً كمكت میكنند، گفت نه من اول باید خود شما را ببینم. خلاصه آن قدر اصرار كرد كه بالاخره یك روز قرار گذاشتیم جلوی مسجد جمعه همدیگر را ببینیم. آن روز من آماده شدم و چادر سر كردم و رفتم كه از آقا اجازه بگیرم. ایشان پرسیدند: «كجا؟» و من ماجرا را تعریف كردم. آقا گفتند: «مگر بچه شدی؟ چطور متوجه نشدی اینها منظورشان چیست؟ اینها میخواهند با آبروی من بازی كنند. اینها همه نقشه و برنامه است. بنشین و نرو بیرون».
غرض اینكه من در خانه ماندم و در اتاق محقر كاهگلی با آقا زندگی كردم. شهید محمدتقی غالباً میآمد و دم در اتاق مینشست و به دیوارهای كاهگلی خراب نگاه میكرد و میگفت: «شما نمیدانید كه دارید در بهشت زندگی میكنید. این دیوار كه میبینید، دیوارهای بهشت است.» به هر حال آقا بعد از صرف ناهار به طبقه بالا میرفتند و نیم ساعتی استراحت میكردند و بعد به كارهای مردم میپرداختند. نزدیك غروب وضو میگرفتند و برای اقامه نماز جماعت به مسجد میرفتند. بعد هم كه سخنرانی داشتند.
پس از آن به خانه برمیگشتند و دقایقی با نوهها كه خیلی دوستشان میداشتند بازی میكردند، یعنی روحیه و علاقه بچهها را هم درك میكردند و بیپاسخ نمیگذاشتند. رأس ساعت ده هم برای استراحت میرفتند و نظمشان از هر چیزی برایشان مهمتر بود: نظم در عبادت، نظم در كارهای مردم، نظم در آمد و شدها. اگر قولی را میدادند، امكان نداشت زیر پا بگذارند. آیندهنگری عجیبی داشتند و حكمت دینیشان خیلی زیاد بود. اگر پیشبینی میكردند كه این برنامه اجرا نمیشود یا درست نمیشود، حتماً پیشبینیشان درست درمیآمد. ایشان سفری پیش امام رفته بودند و ایشان تأكید كرده بودند كه شما حتماً باید با ماشین ضد گلوله آمد و شد كنید. منزل آقا پشت مدرسه خان و توی كوچه پسكوچهها بود و ماشین از آن عبور نمیكرد و منافقین از هر طرف میتوانستند به ایشان صدمه بزنند، ولی آقا پای پیاده برای نماز به شاهچراغ یا مسجد جمعه میرفتند. آن روز ماشین ضد گلوله را سر كوچه آورده بودند كه در همان كوچه به شهادت رسیدند. روز بعد كه برای تشییع جنازه رفتیم، در كوچه جوی خون راه افتاده بود. با آقا جمعاً 9 نفر به شهادت رسیدند. ماشین آتشنشانی آمده بود و همه جا را شستشو میداد و جوی خون به راه افتاده بود. جوانهای ما، نسل سوم و چهارم انقلاب باید بدانند كه شهدای ما قطره قطره خونشان را در راه اسلام و انقلاب دادند، برای اینكه دینمان پا برجا باشد، رهبرمان پابرجا باشند، معتقد به دین و انقلابمان باشیم. این وضع 24ساعت زندگی آقا بود.
شهید سیر و سلوكهای خاصی داشتند كه به این مقام رسیدند.
آیا مراقبتهای خاصی را در منزل از ایشان میدیدید؟
متأسفانه من بیش از یك سال در خدمت ایشان نبودم و در این یك سال هم زندگی عادی را طی میكردند. سیر و سلوكهای ایشان در خلوت و با خدای خودشان بود. در كتابهای یادواره ایشان آمده كه 40 سال قبل از شهادت، یكی از بزرگواران پیشبینی كرده بود كه ایشان شهید خواهند شد.
اشاره كردید به ملاقات شهید دستغیب با بنیصدر. از ملاقاتهای ایشان با بزرگان انقلاب خاطرهای دارید؟
وقتی آنها میآمدند به اتاق بالا و اتاق خود آقا میرفتند. خانواده در طبقه پایین زندگی میكردند و در این ملاقاتها خانمها شركت نداشتند. یادم هست یك روز شهید رجایی و شهید باهنر به دیدن آقا آمده بودند و وقتی داشتند میرفتند، ما از دریچه اتاقی تماشا میكردیم. سید فقیری بود كه آمد و دست شهید رجایی را بوسید. ایشان هم خم شد و دست آن پیرمرد را بوسید. این طرز رفتار یك رئیسجمهور در ابتدای انقلاب بود. پست و مقام نباید انسان را بگیرد. آقا میتوانستند همه چیز داشته باشند، ولی به مختصرترین زندگی قناعت میكردند و هرگز اجازه نمیدادند دو نوع غذا در سفره باشد.
در سال 59 كسالت شدیدی برای حضرت امام پیش آمد، بهگونهای كه خیلیها از شفای ایشان ناامید شده بودند.آیا در این مورد صحبتی با شهید پیش نیامد كه پس از امام چه باید بكنیم؟
من خودم در درونم خیلی نگران بودم، ولی توكل به خدا كردم. در درون آشوب بودم، ولی با كسی در این باره صحبت نمیكردم. ایشان به اصل ولایت فقیه معتقد بودند و هر چند به امام ارادت خاصی داشتند، ولی نه اینكه آن را منحصر به حیات امام بدانند. ایشان اگر زنده بودند، قطعاً از ولی فقیه زمان حمایت كامل میكردند، كما اینكه در مجلس خبرگان قانون اساسی با تمام قدرت از این اصل دفاع كردند.
از شهدای همراه شهید دستغیب بسیار بهندرت یاد میشود. شما اشاره داشتید كه اغلب اینها به منزل شما رفت و آمد خانوادگی داشتند. اگر حضور ذهن دارید، از شهدایی كه كمتر از آنها یاد میشود، خاطراتی را بیان كنید.
از شهدایی كه همراه آیتالله دستغیب به شهادت رسیدند، اول شهید محمدرضا عبداللهی هست كه ایشان رئیس دفتر آقا بودند. دیگر شهید جباری، شهید منشی، شهید سادات، شهید رفیعی، شهید جوانمردی، شهید حبیبزاده و شهید محمدتقی دستغیب كه نوه آقا بودند. چند وقت پیش خانم شهید عبداللهی هم از دنیا رفتند و ما با دختران ایشان آمد و شد داریم. شهید عبداللهی یك پسر و چند دختر داشت كه هر وقت بنیاد شهید دعوت میكند و یا در مجالسی این دختر خانمها را میبینیم. شهید جباری با مادرش آشنا هستیم و بالاخره با خانواده هر یك از این شهدا به یك صورت در تماس هستیم. در گلزار شهدا كه میرویم، خانوادهها آنجا میآیند و همدیگر را ملاقات میكنیم. این شهدا خیلی مراقب آقا بودند.
شهید جباری شبانهروز روی پشت بام بود و پاسداری میداد. من خیلی برایم عجیب بود. یك وقت به آقا گفتم این آقا نمیخواهد اصلاح كند، حمام برود، مرخصی هم نمیخواهد برود؟ خیلی هم جوان بود و 18، 19 سال بیشتر نداشت، ولی شبانه روز روی پشتبام مراقب بود و برایش مهم نبود كه خوراك چه میخورد، چگونه و كجا استراحت میكند. هیچ چیز برایش مهم نبود و برای آقا جانفدایی محض میكرد.
دختر خانم شهید عبداللهی تعریف میكرد. آقا قبل از اینكه امام جمعه شوند، از بازار حاجی به مسجد میرفتند. یك روز شهید عبداللهی جلو میرود و دست آقا را میبوسد. آقا میگویند: «نمیآیی همراه من برویم؟» شهید عبداللهی میپرسد: «كجا؟» آقا میگویند: «تو بیا ببین كجا میرویم.» ایشان تعریف كرده بود كه همراه آقا رفتم. ایشان نماز جماعت را برگزار كرد و گفت بیا.
رفتیم تا رسیدیم به باغی. در باغ بسته بود. بهمجرد اینكه نزدیك در باغ شدیم، باز شد. بعد كه وارد شدیم، در پشت سر ما بسته شد، در حالی كه كسی هم آنجا نبوده. موقع بازگشت هم به همین شكل. شهید عبداللهی دیگر از آنجا آقا را رها نكرد. با اینكه بچههای زیادی داشت و با اینكه خانمش گله داشت كه ما اصلاً ایشان را نمیبینیم، اما ایشان آقا را رها نمیكند و بعد از شهادت هم به خواب دخترش میآید كه من همراه آقا رفتم.
شهید محمدتقی هم كه همه دنیا را رها كرده بود و پاجای پای آقا میگذاشت. همیشه جلوتر از آقا حركت میكرد و مراقب بود و وقتی آقا برمیگشتند و وارد منزل میشدند، پشت سرشان میآمد و وارد منزل میشد. شهید حبیبزاده پیرمردی بود بیسواد و از یك خانواده فقیر، اما بسیار مرد محترمی بود. یك چشمش هم معیوب بود. ایشان دو تا زن و بچههای زیادی هم داشت. فرهنگ بالایی نداشت، اما آقا را درك كرده بود، بهطوری كه بعضی وقتها كه برق میرفت، فانوس دست میگرفت و آقا را به مسجد میبرد و همیشه دنبال آقا بود.
دیگر شهدا هم جوانهایی بودند كه منحصراً برای حفاظت از شهید دستغیب از تهران فرستاده بودند و فقط چند هفته بود كه همراه آقا بودند و دائماً عوض میشدند، ولی شهید عبداللهی، شهید جباری، شهید منشی، شهید حبیبزاده و شهید محمدتقی همیشه با آقا بودند و ایشان را رها نمیكردند.
آیا پس از شهادت ایشان رابطه معنوی خاصی با ایشان داشتید؟
قرآن میفرماید: «شهید زنده است و نزد خدا روزی داده میشود. اگر ما به این اصل معتقد باشیم، ایمان قلبی داریم كه روح شهید در تمام مدت حاضر و ناظر است و بعد خدا فرموده من جانشین شهید هستم برای خانوادهاش در روی زمین.
من هر جا كه گرفتار میشوم و گیر میافتم، میگویم آقا! به فریادم برسید، كمكم كنید، این مسأله را دارم، این مشكل را دارم. مثل زمان زندگانیشان میروم و كنار مرقد مطهرشان مینشینم و میگویم آقا! دستتان را دراز كنید، میخواهم دستتان را ببوسم. با ایشان درددل میكنم و از ایشان جویای راه میشوم. والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا. خدا میفرماید كه اگر راه را از من بخواهید، نشانتان میدهم. شهید آیتالله دستغیب راهی شدند برای رسیدن من به خدا. من از همه زندگانی همین یك سالی را دارم كه با ایشان زندگی كردم و بقیه عمرم را به حساب زندگانی نمیگذارم. من واقعاً مرده بودم.
ایشان مرا به زندگانی برگرداندند. بعد از شهادت ایشان خیلی گرفتاریها داشتم و با ایشان رازدل كردم كه مگر شما مرد خانه ما نبودید؟ مگر شما سرپرست ما نبودید؟ حالا من در این موضوع چه كنم؟ و ایشان راه حل را به من نشان دادند.
آقا پیش بچهها اسمم را نمیبردند و میگفتند بنده خدا. چند وقت بعد از شهادتشان به خواب یكی از دختر خانمهایشان آمده و گفته بودند از این بنده خدا خبر دارید؟ آیا احوالپرسی این بنده خدا هم میروید؟ كه صدیقه خانم آمدند به دیدنم و گفتند كه چنین خوابی دیدهاند.
بله شهید نظر دارند و ما هم خیلی دست به دامن ایشان میشویم. من جلوی دیگران بیتابی نمیكردم، اما شبها تا صبح با خانم شهید محمدتقی صحبت میكردیم و كودك شش ماهه اینها جلوی ما راه میرفت. ایشان عقیده خاصی به شهید داشت و صریحاً با عكس او حرف میزد و از او جواب میگرفت.
من بعد از شهادت آقا خیلی بیتاب بودم. از چهلم ایشان گذشته بود كه یك شب خوابشان را دیدم. پرسیدند: «چرا این قدر بیتابی میكنی؟» گفتم: «كسی را ندارم و دستم هم خالی است. شما هم كه مرا تنها گذاشتید.» گفتند: «اگر از تو شفاعت كنم آرام میگیری؟» گفتم: «بله». فردا صبح كه بیدار شدم آرامش خاصی داشتم.
آقای آسیدهاشم آمدند و گفتند كه تو باید بروی سر كارت و درس دادن را شروع كنی. من همان روز به سر كارم برگشتم و مدیر مدرسه و دیگران استقبال گرمی از من كردند. چند روزی فقط در دفتر نشستم و بعد از چند روز سر كلاس رفتم و دینی و قرآن و عربی درس میدادم. بعد مدیر مدرسه گفت با وجود شما، من لیاقت اداره این مدرسه را ندارم و آمد و گفت كه این مدرسه و مدیریتش را به شما تقدیم میكنم و رفت به اداره و گفت من حاضر نیستم در جایی مدیر باشم و فلانی معلم كلاسم باشد.
من میخواهم سر كلاس بروم و ایشان مسؤولیت مدرسه را داشته باشد و از همان سال مدیریت مدرسه را به من واگذار كردند. من به وعدههایی كه آقا به من دادند، دلخوش هستم و سعی میكنم همان طور كه ایشان حسینی رفتند، انشاءالله من هم تا آخرین لحظه زینبی باشم و به دنبال رهبر، خدمتگزار اسلام باشم.
و سخن آخر؟
شهید دستغیب بسیار بر ولایت فقیه تأكید داشتند و میگفتند: «من اطاع الخمینی فقد اطاع الله: هر كس از خمینی اطاعت كند، مثل این است كه از خدا اطاعت كرده.» حالا آیتالله خامنهای هم همان خمینی است و فرقی ندارد. بالاخره خانواده اسلام سرپرست میخواهد، پدر میخواهد. اگر پدر خانواده نباشد، خانواده از هم گسیخته میشود. جوانها باید بدانند كه ما باید خیلی مراقب پدر خانواده باشیم كه خدای ناكرده ایشان را از دست ندهیم. همه جوانها و همه مسؤولان باید قدر ولی فقیه را كه حكم پدر و سرپرست خانواده را برای ما دارند، بدانند. مخالفان رهبری به راه شهید دستغیب پشت كردهاند. شهید دستغیب همه وجود و زندگیشان را فدای ولی فقیه زمان، امام كردند. ایشان وقتی از دیدار امام برمیگشتند روحیه شاد عجیبی داشتند و خیلی خوشحال و خندان بودند. حالا ما هم باید حواسمان باشد كه این انقلاب را انشاءالله سالم به دست امام زمان(عج) بسپاریم.