در بحث نظریه انقلاب اسلامی چند تئوری مطرح است؛ تئوری توطئه، تئوری اقتصادی و دیگری تئوری چپ. در تئوری چپ اعتقاد بر این است بعد از اینكه ایران در زمان رضاخان صنعتی شد، جامعه كارگری در ایران شكل گرفت و اختلاف طبقاتی كه روز به روز بیشتر می‌شد باعث شكل گیری انقلاب ایران شد. این نظریات، نظریات خاصی است كه خارج از مباحث پژوهشی انقلاب اسلامی است. می‌خواستم نظر شما را درباره تئوری و نظریه بومی انقلاب اسلامی بدانم. نظریه انقلاب اسلامی چطور شكل گرفت و از كجا شروع شد؟

 

 اگر بخواهیم به لحاظ اندیشه‌ای مبانی انقلاب اسلامی ایران را بررسی كنیم، باید به صدر اسلام برگردیم و به قرآن و آموزهای دینی مخصوصاً برداشت شیعی از اسلام رجوع كنیم. نگاهی كه شیعه از اسلام دارد و تفاسیری كه از آیات قرآن ارایه می‌شود و همینطور بحث جانشینی امام علی(ع) كه امامت را جانشین رسالت معرفی می‌كند، می‌تواند ما را به مقصد مورد نظر هدایت كند.

در مجموع ریشه انقلاب اسلامی  به بحث امامت برمی‌گردد؛ به نحوة نصب امام به عنوان جانشین حضرت  رسول(ص) و ولایتی كه مورد نظر شیعه است و این كه "اولوالامر" امام معصوم،  است. شیعه از این مباحث تاریخی و اندیشه‌ای تحت این عنوان كه حاكم اسلامی بایستی دارای شرایطی باشد ،استفاده می‌كند. بر اساس این دیدگاه  در عصر حضور امام معصوم (ع)، باید معصوم، حاكم باشدو در عصرغیبت معصوم (ع) ، شیعیان با توجه به اشاراتی كه معصومین كرده اند و نیز بر اساس مبانی كلامی ، باید  به كسی كه عالم و عادل است مراجعه كنند. كسی كه اسلام را درست می‌شناسد و عدالت هم دارد؛ بنابراین چنین اندیشه ای زمینه‌ را برای حضور عالم عادل در عرصه اجتماع وسیاست  فراهم می‌كند. اگر حاكمی كه بر مسلمین حكومت می‌كند دارای این شرایط نبود آن وقت وظیفه‌ مسلمانان  فرق می‌كند. مسلمان از دیدگاه شیعه نمی‌تواند حاكمیت یك فرد فاسد را بپذیرد. اگر حاكم عادل نبود، زمینه انقلاب با وظیفه امر به معروف و نهی از منكر به مسلمین محول می‌شود. امر به معروف و نهی از منكر علاوه بر اینكه در قبال مردم عادی تعریف شده است، حاكم را هم در بر می‌گیرد. به نظر علمای شیعه امر به معروف در مرتبه عالی‌اش متوجه حاكمیت فاسد است.

اگر بخواهیم نمونه‌ای بیاوریم، می‌توانیم از كربلا به عنوان بزرگترین نمونه تاریخی یاد كنیم. قیام عاشورا بر مبنای نگرش امر به معروف و نهی از منكر شكل می‌گیرد و به جایی می‌رسد كه حضرت می‌فرماید: آیا نمی‌بینید به دین رسول خدا عمل نمی‌شود؟ آیا نمی‌بینید حاكم، دارای فساد است؟ لذا می‌گوید: من برای امر به معروف و نهی از منكر و احیای دین جدم پیامبر(ص) خارج شدم.

بنابراین احیای دین خدا برای ایجاد انقلابات در همه دوره‌ها و زمان‌ها یك زمینه همیشگی است. اگر زمینه‌های نزدیك به انقلاب اسلامی را سال 41 در نظر بگیریم، امام خمینی(ره) این بحث را مطرح‌ می‌كنند كه بایستی احكام اسلام اجرا شود و این  همان حرفی است  كه امام حسین(ع) در روز عاشورا زد.

امام خمینی  آرام آرام زمینه‌های انقلاب را فراهم كرد. او به شاه و به علم، نخست وزیر آن دوره درباره مصوبه دولت كه معروف شده بود به لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی نامه محترمانه‌ای می‌نویسد و اجرای آن را خلاف اسلام می‌نامند. به هر حال همانظور كه گفتیم اگر به لحاظ تاریخی ریشه انقلاب را سال41 بدانیم باز به دلیل ریشه‌های اعتقادی به صدر اسلام متصل می‌شود. كشاكش بین علما با دولت فاسد و استمرار مخالفت ‌ها، كم كم نهضت و انقلاب اسلامی را شكل داد كه به 15 خرداد منتهی شد و مسائل بعد از آن را به وجود آورد.

 

اگر امر به معروفی كه امام مد نظرش بود، همان جا به نتیجه می‌رسید، آیا باز هم ایشان دست از مبارزاتش برمی‌داشت، آیا ممكن بود انقلاب در سال 57 شكل نگیرد یا به تاخیر بیفتد و یا زودتر به سرانجام برسد؟ اگر رژیم وقت به حرف علما و مجتهدین گوش می‌كرد، می‌توان برداشت كرد كه زمینه‌های مخالفت از بین رفته و اوضاع آرام می‌شد. چنانكه در همان سال 41 نسبتاً مخالفت‌ها فروكش كرد استمرار مخالفت‌ها دولت را مجبور كرد كه اعلام كند آن مصوبه ملغی است و در روزنامه هم چاپ كردند.

 

  بله، می‌توان چنین برداشتی هم كرد. بعد از این جریان بود كه امام فرمودند فعلاً كارها تمام است اما بایستی هشیار بود و اگر دوباره دولت پا از حد خودش فراتر بگذارد ما همان آدم هستیم و جلویش می‌ایستیم. ولی دولت چون طرح بزرگی داشت كه از آمریكا نشأت گرفته بود خیلی هم به خواست علما تسلیم نشد.

اگر به نظام بین الملل آن زمان نگاه كنید، می‌بینید كه یك نظام دو قطبی بر جهان حاكم بود. شوروی در راس بلوك شرق قرار داشت و آمریكا در راس بلوك غرب. تحلیل آمریكا از این فضا آن است كه كشورهایی مانند ایران كه جزو اقمار بلوك غربند،‌ اما در نزدیكی بلوك شرق قرار دارند،‌ اگر بخواهند باقی بمانند و یا دچار انقلاب نشوند باید یك سری اصلاحاتی انجام دهند.

یعنی باید كاری كرد كه مردم جذب دولت شده و فاصله مردم و حكومت به حداقل خود برسد. بنابراین دولت وقت در راستای تقویت مشروعیت قدرت پهلوی اصلاحات ارضی را مطرح كرد و زمانی كه به اجرای طرح رسید با مذهب هم تعارض پیدا كرد. حكومت فكر می‌كرد ایجاد دموكراسی به این است كه مثلاً قرآن را كنار بگذارد و شرط مسلمان بودن را از قانون اساسی بردارد. در صورتی كه در ایران نزدیك به 97 درصد مسلمان زندگی می‌كند و نمی‌توان اسلام را حذف كرد. تا زمانی كه حضرت آیت الله بروجردی زنده بودند این امكان برای حكومت فراهم نبود، چرا كه ایشان مانع بزرگی در راه تحقیق اسلام‌زدایی بود. در سال 40 كه آیت الله بروجردی فوت كرد و مرجعیت واحد شیعه پراكنده شد شاه فكر می‌كرد می‌تواند از شر علما خلاص شود؛ لذا می‌‌بینید شاه پیام تسلیتی به مناسبت فوت آیت الله بروجردی به آیت الله حكیم می‌نویسد. برای اینكه مركز مرجعیت را از ایران دور كند و به كارهایش برسد. گرچه مرجعیت شیعه علناً وارد سیاست نشد، اما همیشه موی دماغ حكومت بود و دخالت‌های زیادی در امور داشت. جالب است كه همزمان با فوت آیت‌الله بروجردی دولت برنامه‌هایش را شروع می‌كند.

 

چرا كشمكش بین روحانیت و حكومت وقت در زمان پهلوی شكل گرفت،‌ خیلی كم می‌بینیم در دوره قاجار اعتراضی به نوع حكومت داری شود. آیا می‌توان این مسئله را به حساب تحولات جهانی گذاشت و گفت چون دنیا مدرنیته و دموكراسی را به عنوان دست‌آورد مهم بشری ترویج می‌كرد و چون همزمان شده بود با حكومت پهلوی كشمكش‌ها شكل گرفت؟‌ یا نه چون شكل و شمایل حكومت پهلوی اسلام ستیز شده بود علما را وارد صحنه كرد؟

از دو نظر می‌توان به این سوال جواب داد. یكی بحث تئوریك و نظری است. به لحاظ تئوری نظرات متفاوتی درباره نوع حكومت در عصر غیبت در میان علمای شیعه وجود دارد. یعنی اینگونه نیست كه بگوییم همه علمای شیعه درباره عصر غیبت نگاه واحدی دارند. بعد از شروع عصر غیبت برخی علما معتقد بودند كه نمی‌توانیم قدرت را به دست بگیریم؛‌ چون به لحاظ دیدگاه اصلی شیعه، حاكم باید امام معصوم باشد و چون امام معصوم غایب شده هر حكومتی كه بخواهد تشكیل شود از دین به دور است. این طیف فكری از آن زمان شروع شد .

یك طیف هم معتقد بودند، شرایط حكومت در عصر غیبت كه در رأس آن ولی فقیه یا عالم عادل باشد مهیا نیست. علامه نائینی به نوعی مشروطه را می‌پذیرد و به آن مشروعیت می‌بخشد با این پیش فرض كه تأسیس حكومت با اصول اسلامی كه حكومت ولی فقیه است در شرایط امروز امكان تأسیس آن نیست. پس به این نتیجه می‌رسد كه باید از بین حكومت استبدادی و حكومت مشروطه یكی را باید پذیرفت. بین این دو مقایسه می‌كند و درواقع بین بد و بدتر بد را انتخاب می‌كند.

این اختلاف تئوریك ادامه پیدا می‌كند تا این كه امام خمینی(ره) می‌گوید: چرا باید بپذیریم امكان تاسیس حكومت اصیل اسلامی در این زمان نیست؟ سپس این بحث را مطرح می‌كنند كه اگر شرایط مهیا نیست، وظیفه ما مهیا كردن شرایط است. یعنی باید تلاش كنیم تا شرایط را ایجاد كنیم. در تئوری حكومتی امام همه اختیارات امام معصوم به عالم عادل  كه همان ولی فقیه است منتقل می‌شود.  چنین دیدگاهی مشروعیت حكومت سلطنتی را از بین می برد و در ذات خود یك تئوری انقلاب اسلامی را به وجود می آورد.

اما به لحاظ تاریخی می‌توان به این نتیجه دست یافت كه نفوذ بیگانگان در عصر پهلوی خیلی علنی شد. با اینكه قاجاریه مشكلات زیادی داشت، ولی در چشم اغلب مردم به عنوان یك حكومت مستقل  مطرح بود اما این فرضیه وقتی در بحث تنباكو زیر سوال رفت، مردم بر ضد حكومت قیام كردند. در عصر ناصرالدین شاه وقتی امتیاز تنباكو به انگلیسی‌ها داده می شود كه با استقلال كشور در تعارض بود یك مرجع شیعی حكم می‌دهد كه این قرارداد با احكام اسلام در تضاد ودر حكم محاربه با امام زمان  (عج ) است. از همان زمان  فاصله بین دولت و ملت زیاد می‌شود. مردم كم‌كم احساس می‌كنند، دولت دیگر مستقل نیست و بیشتر گوش به فرمان بیگانگان است ؛ لذا 10 سال بعد انقلاب مشروطه شكل می‌گیرد. با این حال وقتی خوب به تاریخ نگاه می‌كنیم، می‌بینیم آمدن و رفتن رضاشاه با بیگانه است، و این مخالف نص صریح قرآن است آنجا كه در آیه مشهور نفی سبیل می فرماید كه  كافران  نباید بر مسلمانان تسلط پیدا كنند. علت اساسی تبعید امام هم بر می‌گردد به همین  موضوع. در آبان ماه 1343 امام خمینی  روی نقطه حساس رژیم – وابستگی به بیگانگان - دست می‌گذارد و بلافاصله تبعید می‌شود. ایشان می‌گویند شما عامل بیگانه هستید، اگر عامل بیگانه نبودید چرا كشور را به آمریكا فروختید؟ چرا كاپیتولاسیون را پذیرفتید؟ رژیم هم می‌داند این بزرگترین رسوایی برای حكومت است كه اگر ادامه داشته باشد، كارش بیخ پیدا می‌كند، برای همین فوری امام را تبعید می‌كند. رژیم پهلوی با این كار شمشیر را از رو می‌بندد.

پهلوی دوم هم اصل و ذات خود را نشان داد. پس از درگذشت آیت الله بروجردی شاه احساس می كرد كه دیگر كسی نمی تواند در برابر او مقاومت كند  لذا توقع نداشت كه فردی مثل امام پیدا شود و به دفاع از اسلام در برابر اسلام زدایی او بپردازد . او برای عقب راندن امام و تحقیر ایشان سخنان تند و بی ادبانه ای را در بهمن 1342 در قم انجام داد  كه در آن سخنرانی به روحانیت، عنوان مرتجعین سیاه، لقب داد. این رویارویی مستقیم با اسلام علاوه بر علما مردم را هم به صحنه كشاند، در صورتی كه قاجار هر مشكلی داشت، اما خودش را تحت سلطه اسلام می‌دانست و سعی می‌كرد رضایت علمای اسلام را جلب كند؛‌ با اینكه در كارهایشان بر خلاف اسلام عمل می‌كردند.

 

انقلاب اسلامی ایران خیلی از گروه‌ها را با خود همراه كرد. حزب توده هم به عنوان حزبی كه پایگاه‌های روشنفكری داشت با انقلاب همراه شد و برخی كارها را هم به دست گرفت،‌ اما همین حزب بعد از پیروزی انقلاب نقش علما و روحانیون را زیر سوال بود كه اگر اشتباه نكنم در همان ماه‌های اول امام سخنرانی تندی كردند اصل انقلاب را برای حفظ اسلام دانستند، روحانیون را در رأس مبارزات نام بردند و دسیسه‌ها را خنثی كردند. اما درگیری بین قشر روشنفكر و قشر دینی ادامه پیدا كرد. سوال اینجاست كه روحانیون و روشنفكران چقدر در پیروزی انقلاب نقش داشتند؟

 

در این كه در انقلاب اسلامی گروه‌های مختلفی شركت داشتند، شكی نیست. تاریخ هم نشان داده گروه‌ها به انقلاب كمك كردند، یا حداقل همفكری نشان می‌دادند. گروه‌هایی از چپ و راست، ملی، اسلامی، التقاطی  و حتی گروهی كه مسلمان ماركسیست بودند در انقلاب اسلامی شركت كردند.

اما جریان انقلاب با رهبری امام شكل گرفت و استمرار پیدا كرد. شما اگر این جریان را كنار بگذارید، یعنی امام خمینی و روحانیت پیرو ایشان را در نظر نگیرید و این مسئله را كه اعتقاد و اعتماد  مردم به روحانیت باعث شد تا  جریانات انقلاب شكل بگیرد حذف كنید، اتفاقی كه در سال 1357 تحت عنوان انقلاب اسلامی شكل گرفت، اتفاق نمی‌افتاد. حتی ممكن بود در اثر تضادی كه بین طبقه حاكم و مردم به وجود آمده بود تحولاتی صورت بگیرد اما قطعا به مصالحه می‌انجامید. حداكثر این می‌شد كه شماری از گروه‌های غیر مذهبی در قدرت سهیم می‌شدند و غائله می‌خوابید.چون گروه هایی مثل نهضت آزادی اصلا به انقلاب معتقد نبودند و به دنبال اصلاحتی بودند و یاگروه‌های چپی كه مبارزه چریكی و مسلحانه را قبول داشتند در ماه‌های منتهی به انقلاب واقعاً كار مهمی نمی‌توانستند انجام دهند. نحوة مبارزه چنین گروه هایی نمی‌توانست انقلاب ایجاد كند. چون این روش مورد پذیرش مردم نبود،‌ ضمن اینكه شاه با قدرت نظامی‌ای كه داشت می‌توانست آنها را سركوب كند. یعنی استراتژی مبارزات‌شان غلط بود.

استراتژی مبارزه امام بود كه جواب داد. كه این استراتژی در كنار ارائه تئوری ولایت فقیه به عنوان طرح جایگزین سلطنت  و ارده قاطع وسازش ناپذیر امام و توكل او به منبع تمام نشدنی الهی از دو راهكار عملی نیز سود می برد : یكی بحث تظاهرات و دیگری اعتصابات گسترده  كه توانست قدرت شاه و كل رژیم  را در هم بكوبد و انقلاب ایجاد كند.

  اگر به وضعیت و عاقبت  برخی از گروه های سیاسی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی  نگاه كنید، به فرضیه مذهبی بودن انقلاب اسلامی  دست پیدا می‌كنید، آنجا كه اگر بقیه گروه‌ها و احزاب سیاسی یا چریكی در رأس مبارزات قرار می‌گرفتند با دستگیری و كشته شدن چند نفر جریان كنترل می‌شد و به شكست می‌انجامید. در یك دوره‌ای عملا همین‌طور هم شد كه یا سران‌شان اعدام یا روانه زندان‌ها شدند. شاه به تنها چیزی كه فكر نكرده بود به نیروی‌های مذهبی بود و اصولا تصورش را هم نمی‌كرد مردم بتوانند به كمك روحانیت قم انقلاب كنند. چون انقلاب با مذهب گره خورده بود و مذهب هم در تمام لایه‌های جامعه حضور داشت در واقع مبارزات انقلابی با محوریت  دین اسلام شكل گرفت كه شاه را سردرگم می‌كرد. چون او عملا نمی‌توانست جلوی مبارزات بایستد چون در آنصورت در مقابل دین می‌ایستاد. مثلاً مساجد یكی از مراكز تبادلات و ترویج تفكر و پیام‌های امام بود. آیا می‌توانید باور كنید جز قدرت مذهب می‌توانست انقلاب را پیروز كند؟ به خاطر همین هم انقلاب را اسلامی می‌نامیم. چون رهبرش اسلامی است، شعارش اسلامی است، نهادهایش اسلامی است ، مكان های بسیج مردمی مساجد هستند ، حتی نقاط عطف حركت انقلاب هم مذهبی است. مثلاً تظاهرات گسترده در اربعین، عاشورای حسینی شكل می گرفت. تظاهراتی كه تاسوعا و عاشورای سال 1357 در كشور برگزار شد باعث شد كه از همان روز فكر خروج شاه از كشور ایجاد شود. بعد از این ماجرا بود كه شاه گفت:‌ من صدای انقلاب شما را شنیدم.

لذا می‌بینیم كه سمبل‌ها مذهبی است و پیوند انقلاب با عاشورا بسیار گسترده است. در تاسوعا و عاشورا همه جلوه‌های مذهبی با انقلاب پیوند می‌خورد. سمبل پیوند انقلاب با مذهب هم خود رهبر است كه مرجع دین است. او درعین اینكه مرجع دین است، مرجع سیاست هم می‌شود. وقتی مثلاً امام می‌گوید: ای مردم این كار را بكنید. مردم نگاه نمی‌كنند، آیا این حكم سیاسی است یا مذهبی، انجام می‌دهند. چون در فرهنگ شیعی و انقلابی دین و سیاست از هم جدا نیست. از همه مهم‌تر اینكه مردم یك ولایت پذیری خیلی عمیقی پیدا كرده بودند، و اگر این حضور گسترده مردم نبود، واقعاً انقلاب پیروز نمی‌شد. بنابراین با اینكه گروه‌های مختلف در انقلاب مشاركت داشتند؛ اما اثرگذاری و نقش‌شان به اندازه‌ای نبود كه بتوان تأثیری برای آن قایل شد، زیرا هم اسناد نشان می‌دهد و هم اثرگذاری‌ها نشان می‌دهد و هم به راحتی سمبل‌های استفاده شده در انقلاب مشخص می‌كند.

وارد بحث نظریه‌های ایثار و شهادت شویم. در این بحث‌ نظریات مختلفی را می‌توان مطرح كرد. همانطور كه بحث كردید،‌ در شكل‌گیری انقلاب گروه‌های مختلفی حضور داشتند كه برای خود تئوری، نظریه و مرجعی داشتند كه زیر سایه آن فعالیت می‌كردند. در مبارزات حزب توده، زندانیانی را می‌بینیم كه در مقابل افراد گروه‌شان ایثار می‌كردند، در شكنجه‌ها نامی از سازمان و گروه‌شان نمی‌بردند، یا بهائیان كسانی‌ بودند كه به خودشان بمب می‌بستند تا مسلمان شیعه را بكشند و از این راه دین‌شان را ترویج كنند و به بهشت هم بروند. می‌خواهم ببینم ایثار و شهادت و این فرهنگی كه امام در انقلاب اسلامی ترویج كردند، با این ایثار و شهادتی كه در احزاب، گروه‌ها و جریان شكل گرفت چه تفاوتی داشت، آیا آن چیزی كه امام به عنوان فرهنگ ایثار و شهادت ترویج می‌كند فرهنگ از خود گذشتن بود؛ مثل از خود گذشتنی كه گروهك‌ها و احزاب داشتند؛ یا نه جنس دیگری داشت؟ و اگر داشت آن جنس چه بود؟

 

آن جنس به منبع و منشأ قرآنی برمی‌گردد. كلمات امام، كلمات قرآنی‌ست. بنده معتقدم كه صحیفه امام به نوعی تفسیر قرآن است. وقتی به جملات امام نگاه می‌كنید خیلی ساده حرف می‌زنند، كه در آن  هم قرآن را ترجمه و تفسیر می‌كنند، هم بیانیه‌های سیاسی‌شان را می‌دهند.

بحث  " إحدی الحسنیین "  كه در قرآن وجود دارد، مبنایی ایثارگرانه و شهادت ‌طلبانه دارد. در روایات هست كه زمانی كه منافقین مدینه به پیامبر ایراد می‌گرفتند؛ شما كه دارید به جنگ می‌روید نتیجه‌ای جز شكست ندارد و كشته می‌شوید، اگر می‌دانستیم كه كار مفیدی انجام می‌دهید بر شما سبقت می‌جستیم(یعنی به نوعی داشتند كار خود را توجیه می‌كردند. اینكه وارد جنگ نمی‌شدند، به این دلیل بود كه می‌گفتند: در این كار خیری نیست، اگر می‌دانستیم چیز خوبی از آب در خواهد آمد، حتماً می‌رفتیم، شما به سمت مرگ می‌روید.)  و خدا جواب‌شان را داد، كه ما به غیر از " إحدی الحسنیین " نخواهیم رسید. یعنی یا در این جنگ پیروز می‌شویم یا اگر هم شهید شویم، رضایت خداوند ، بهشت و زندگی جاویدان نصیب ما خواهد شد. هر دو روی سكه خوب است. از این جاست كه ریشه ایثار شكل می‌گیرد. كسی كه ایثار می‌كند هیچ چیز را از دست نمی‌دهد. بزرگترین چیزی كه انسان در این دنیا دارد، وجود خودش است كه در راه مكتبش و حفظ هم‌نوعش تقدیم می‌كند و در مقابل چیز بزرگی از خدا می‌گیرد، چون خدا گفته است: اگر شما این كار را انجام دهید پاداش آن به دست خودم است. بنابراین ایثارگر برای خود استقلال ذاتی قایل نیست. او در پاسخ به این سوال كه اصلاً وجود من برای چیست؟ می‌گوید:‌ برای پیشبرد دین خداست. بنابراین اگر برای دین خدا پیروز شدم یكی از خوبی‌هاست، اگر هم در این راه كشته شدم، شهیدم و این باز یكی از خوبی‌هاست كه نتیجه آن مهمتر است، یعنی  لقاء و دیدار خداوند. در حالی كه بقیه از خودگذشتگی‌ها در گروه‌های مختلف، به این مفهوم منشأ دینی ندارند. حداكثر از خود گذشتگی این دنیایی ا‌ست به این مفهوم كه مثلا خودش را در قبال هم نوعان فدا كند. مثلاً فدائی خلق باشد یا فدائی طبقة خاصی از افراد مثل كارگران. خب، بعد از فدا شدن چه؟ آیا برای فردای از بین رفتن خود هم طرحی برنامه‌ای، امیدی دارد؟ خیر. اینجاست بین آنكه خود را برای خلق و یا یك طبقه فدا می‌كند و می‌گوید من خودم را از بین می‌برم به خاطر جمع ، هیچ برنامه‌ای برای بعد از مرگش  ندارد و كسی كه در راه خدا و دین خدا جهاد می‌كند و شهید می‌شود ، راهش تازه  برای ادامه زندگی جدید و ابدی  آغاز می‌شود. راهی كه در آن زندگی جاوید و لقاءالله به راحتی در دسترس است.

با این توصیف اگر آرمانهای خلق فرق كند در واقع این كشته شدن  ، كشته شدن بیهوده‌ای می‌شود، اما چون آرمان‌های دین ثابت است هیچ‌گاه خون شهید بدون ثمر نخواهد شد.
 

     بله، برای كسی كه برنامه‌ای برای بعد از فداشدنش ندارد قطعاً بیهوده است؛ چون وقتی مرد برای او همه چیز تمام است. بر فرض هم با مرگ او عده‌ای به رفاهی برسند و یا به حكومت مطلوبی برسند، برای آن فرد دیگر چیزی متصور نیست. در حالی كه در فرهنگ شهادت اسلامی و دینی بحث این است كه همه چیز به ایثارگر می‌رسد. آن‌هم بزرگترین و بهترین نعمت‌های خداوند، چیزهائی كه اصلاً قابل مقایسه با این مرگ نیست. ضمن اینكه بیشتر كسانی كه از آن منظر خود را فدا می‌كنند، در وسط راه می‌برند. در تاریخ انقلاب اسلامی به خوبی‌ می‌توانیم ببینیم مبارزان چپی را كه در مقایسه با مبارزان اسلامی چقدر زود وادادند و زیر شكنجه‌ها همكاران‌شان را لو دادند. یا حتی جالب است بسیاری از مبارزان دو‌ آتشه چپ در وسط راه  منصرف شدند و به ساواك پیوستند. اما مساله  مرگ برای  مبارزان اسلامی‌ حل شده بود. در حرف زدن خیلی راحت است، چپی هم خیلی راحت می‌تواند حرف بزند، ولی وقتی زیر شكنجه می‌رود و در زندان قرار می‌گیرد، خیلی چیزها برایش ابهام برانگیز می‌شود. آیا واقعاً راه من درست است؟ اگر من مردم چه می‌شود؟ چرا باید بمیرم؟ چرا به خاطر آنها بمیرم؟ این‌ها سوالاتی است كه به راحتی هر انسان بی‌دینی را از پا در می‌آورد. اما در دیدگاه اسلامی مردن به خاطر دیگران نیست، به خاطر خداست. چون خدا از بین رفتنی نیست و تازه با مرگ، انسان به خدا می‌رسد، بنابراین اشتیاق و استقبال از این مرگ با جان و دل است.

یك پژوهشگری از خارج به ایران آمده بود و می‌گفت: یكی از دلایلی كه ایرانی‌ها در جنگ محكم می‌جنگیدند این بود كه آنها كلید بهشت را در جیب‌شان داشتند و مطمئن بودند اگر بمیرند با این كلید درهای بهشت را باز می‌كنند. البته این برداشت غلطی بوده از مسئله شهادت و یا شاید هم بد ترجمه شده بوده كه مثلاً مفاتیح الجنان ترجمه‌اش می‌شود كلیدهای بهشت و ممكن است آنها اینطور تعبیر كنند و بگویند در جیب همه شهدا مفاتیح الجنان است. اما در عین اینكه برداشت غلطی است ، چیزی از حقیقت نیز در خود دارد و آن عبارت از عشق به خدا و انجام وظیفه الهی ، كه در این صورت نتیجه دنیوی كار در اولویت نخواهد بود و ایثار جان برای رسیدن به جانان بسیار راحت خواهد شد.

 

 

      همین تفكر بود كه هنوز دو سال از انقلاب نگذشته با شروع جنگ، جانبازی‌ها و شهادت‌طلبی‌‌ها و ایثارگری‌ها، هشت سال ادامه پیدا كرد و مردم خم به ابرو نیاوردند، در واقع شهادت طلبی در جنگ ادامه تفكراتی شد كه امام بنیانش را براساس تفكر اسلامی گذاشته بود و طبیعی است مردمی هم كه برای دین‌شان حاضر به هر نوع فداكاری هستند دست به خلق چنان صحنه‌هایی بزنند.

 

       بله ، و سمبل این ایثار و شهادت طلبی  رفتارهای شخص امام خمینی  بود. شما در هنگام تهدیدها اصلاً كوچكترین تزلزلی در رفتار امام نمی‌بینید. امام نقل كرده: وقتی كه مرا گرفتند تا از قم تبعید كنند، خود سربازان و نظامیانی كه آمده بودند، دست و پایشان می‌لرزید. من به آنها  می گفتم كه آرام باشید. واقعاً امام مثل كوه استوار بود. حتی موقعی كه حاج آقا مصطفی شهید شد، امام خم به ابرو نیاورد. محكم ایستاد و گفت این شهادت از الطاف خفیه الهی ا‌ست. همین تفكر است كه باعث می‌شود اصلاً عجز ولابه نكند. در حالی كه چنین اتفاقی زندگی افراد عادی را یا از هم می‌پاشد یا مختل می‌كند. این همان روحیه‌ای است كه همه چیز را به دست خدا می‌داند. البته حضرت امام دوست داشت حاج آقا مصطفی زنده باشد. او می‌گفت ایشان امیدی هستند برای آینده، ولی وقتی اراده خدا قرار می‌گیرد كه به هر دلیلی ایشان نباشند و شهید شوند، همان را تعبیر می‌كنند كه به احتمال قوی این مسئله لطف خداست. امام در بمباران شهرها كوچكترین كاری برای خود نكرد. این را به نقل از خاطرات یكی از  محافظان‌شان نقل می‌كنم كه در جنگ شهرها، ما می‌خواستیم به امام بگوییم اگر به پناهگاه نمی‌روید حداقل به زیرزمین بیایید، و یا جای محكمی كه آسیبی‌ به شما نرسد بنشینید، امام حتی حاضر نشد به زیرزمین برود. می‌گفت همچنان كه مردم در تیررس موشك هستند منهم باید باشم، اگر خدا خواست اینجا موشك بیفتد و من بمیرم، می‌میرم. همین فرقی كه رهبر انقلاب اسلامی با رهبران انقلابی دیگر دارد، همان فرق را مردم مسلمان و مبارز مذهبی با بقیه مبارزین سیاسی دارند.