مرکز اسناد انقلاب اسلامی

کد خبر: ۱۴۰۵
برشی از خاطرات شهید همدانی
سردار حسین همدانی می‌گوید: به یک منزلی در روستا رفتیم که کاملاً تحت تسلط جلال طالبانی بود. خانواده‌ها دائم از امام خمینی(ره) سؤال مي‌کردند. ما تعداد کمی عکس‌هاي کوچک از امام همراه خودمان برده بودیم و افسوس خوردیم که ای کاش کوله‌پشتی را پر از عکس کرده بودیم. لذا در طول این مدت متوجه شدیم که امام خمینی(ره) عجب نفوذ و جایگاه و محبوبیتی در دل ملت کُرد کردستان دارد.
تاریخ انتشار: ۰۸:۵۶ - ۲۲ آبان ۱۳۹۶ - 2017November 13

پایگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ مردم مسلمان کردستان عراق به رهبری جلال طالبانی در جریان جنگ تحمیلی رژیم بعثی ، کمک‌ها و همکاری‌های قابل توجهی به رزمندگان اسلام کردند. سردار شهید حسین همدانی در خاطرات خود که توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی ثبت و ضبط شده است درباره همکاری‌های جلال طالبانی و نیروهایش با رزمندگان اسلام در دوران هشت سال دفاع مقدس و علاقه مردم کردستان عراق به امام خمینی(ره) می‌گوید: « قراربود برای شناسایی به عمق منطقه سلیمانیه برویم. وقتی که ما به منطقه رفتیم، دیدیم خیلی راحت ميشود آفند کرد و به همه اهداف هم رسید، ما تقریباً یک ماه ونیم قبل ازشروع عملیات والفجر 10 با یک تیم داخل منطقه رفتیم. مسئول تیم مصطفی ایزدی بود و اعضای آن محمد باقری، مهندس وفایی، غلامرضا صالحی، الله‌کرم جعفری، گلیشادی و بنده. ما از مرز عبور کردیم و با راهنمایی نیروهای بومی عراقی داخل منطقه شدیم و از یاق‌شهر، که در اختیار جلال طالبانی بود، تا دوکان استان سلیمانیه و یک بخشی از کرکوک را طی 28 روز که داخل منطقه بود شناسایی کردیم و از نزدیک منطقه و همچنین مردم روستاهایی که آمادگی صددرصد داشتند تا به محض ورود ما همکاری کنند دیدیم. در آن مدتی که در منطقه بودیم با ما همکاری کردند و در مناطقی که بودیم اکثر جاهای آن در تسلط معارضین بود و ارتش عراق تقریباً فقط در روز بر جادهها تسلط داشت و شب نیز معارضین بر جادهها مسلط بودند و بقیهروستاها و ارتفاعات نیز از کنترل و حیطه رژیم عراق خارج بود. بدین ترتیب ما با راهنمایی افرادی که جلال طالبانی فرستاده بود، وارد شدیم؛ البته هماهنگی قبلی با گروه جلال طالبانی از طریق نماینده قرارگاه رمضان انجام شده بود.

هنگام عبور از مرز، سه قاطر در اختیار داشتیم که دوتا از قاطرها را مقداری آذوقه و مواد غذایی و یکی از آن‌ها مقداری هدایا از هنرهای دستی و تزيینی اصفهان به عنوان تعارف برای جلال طالبانی حمل مي‌کردند. برای این اکیپ هفده هجده نفر با سه قاطر بار خیلی سخت بود که از بین خطوط سربازان ارتش عراق عبور کند، ما به راحتی رد شدیم، به عبارتی فرماندهانی که در خطوط پدافندی عراق بودند با پرداخت مبلغی دینار به آن‌ها چشمانشان را بستند و ما را عبور دادند. از همان اول هم به ما گفته بودند که در این مسیر که ميروید، نظامیهاي عراقی پول ميخواهند و شما هیچ مشکلی ندارید، بدین ترتیب ما از مرز عبور کردیم و از بین سنگرهای عراقیها به فاصله دو سنگر عبور کردیم. 

از روستاها که مي‌گذشتیم با پول مواد غذایی امثال دوغ، ماست و نان ميخریدیم و اصلاً غذای گرم در کار نبود؛ البته در یکی دو جا که در پایگاه‌های جلال طالبانی مستقر شدیم و شب آنجا ماندیم با برنج و خورشت و غذای گرم از ما پذیرایی شد و وقتی از جاده سلیمانیه عبور کردیم و به مرز این استان با کرکوک رسیدم، دیدیم که منطقه در تسلط طالباني است و آن‌ها بیشتر مسلط هستند و قرار شد که عصر ساعت 5 بعدازظهر از جاده سلیمانیه عبور کنیم. زمانی که به جاده رسیدیم ماشینهاي نظامی و مردم درحال تردد بودند، لذا ما نزدیک یک ساعت و نیم نزدیک جاده مخفی شدیم. 

دراین هنگام نیروهای جلال طالبانی به ما ملحق شدند و مقر به مقر ما را با نامه رسمی تحویل ميگرفتند و تحویل ميدادند. نرسیده به جاده آن‌ها جلوتر رفتند و گفتند: ميخواهیم چند اسیر از نیروهای ارتش عراق بگیریم. گفتیم: چطور؟ گفتند: شما نزدیک جاده بیایید و مشاهده کنید. این‌ها عصرها کمین ميکردند، در این زمان یک مینی‌بوس آمد که آن‌ها جاده را بستند و مینی‌بوس را نگه داشته و تعدادی را پیدا کردند. اتفاقاً دو نفر از افسران ارتش عراق که از کرکوک به سمت سلیمانیه و حلبچه ازمرخصی برمی‌گشتند، داخل این ماشین بودند که آن‌ها را اسیر کردهاند و با عبور از کنار ما به سمت مقرشان بردند و بقیه نیز که در داخل ماشین بودند، مقداری پول از آن‌ها گرفته و آزادشان کردند، ما هم از جاده عبور کردیم. آن طرف جاده در بالای ارتفاع دو تا پاسگاه نظامی عراق مستقر بودند که گفتند با آن‌ها مشکلی نداریم و یکی جلوتر به پاسگاه رفت و حق حساب آن‌ها را داد و ما نیز در روز روشن ساعت 6 بعدازظهر از جلوی پاسگاه درحالی که آن‌ها ستونهاي ما را نگاه ميکردند جلو رفتیم.

*** محبوبیت امام خمینی در بین مردم کُرد ***

یکی ازخاطرات این سفر25 روزه این بود که وقتی ما در کنار روستایی مستقر می‌شدیم به مبارزین کُرد طالبانی پول ميدادیم تا آن‌ها از روستا برای ما مواد غذایی بخرند. به ما ميگفتند که شما وارد روستا نشوید. ما نیز در هر منطقه تغییر لباس ميدادیم و لباس کُردی متناسب آن منطقه را ميپوشیدیم و وضع ظاهری خود را متناسب با آن منطقه تغییر میدادیم، در غیر این صورت متوجه ميشدند که ما غریبه هستیم، درنتیجه ما پول ميدادیم و لباس ميخریدیم. در کنار یکی از روستاها بود که متوجه شدیم این‌ها یک مقداری طول دادند، علت آن بود که یک مرد جوان از اهالی آن روستا متوجه شده بود که ایرانی و پاسدار هستیم. دیدیم که سروصدا ميآید، این‌ها آمدند و ما را دعوت کردند که ازما پذیرایی کنند، البته ما یک کمی شک کردیم، چون ساعت نه و ده شب بود حساب کردیم که اگر جاسوس و یا از نیروهای نظامی عراق باشند فرصت فرار و نجات داریم. ما به منزل آن مرد جوان رفتیم و خانم ایشان زن جوانی بود که دارای دوبچه بودند، با هرچه که در یخچال داشت از ما پذیرایی کرد که شاید روز ششم هفتم حرکت ما بود. ما نیز برای یک لیوان چای یا نوشیدنی داغ حاضر بودیم چند برابر پول بدهیم. گفتیم چای مي‌خواهیم، این خواهر جوان مسلمان برای ما چای درست کرد و به هرکدام از ما پنج شش چای داد و در پی آن بود که برای ما غذا درست کند که ما گفتیم باید برویم.

 برایمان نان تازه محلی آورد و با لهجه کردی صحبتیهايی ميکرد که ما متوجه نمی‌شدیم، اما یکی از بچهها که اهل منطقه مریوان بود، ميگفت که ميگوید این‌ها پاسداران امام خمینی(ره) هستند و تمام عشق‌شان این بود که به سرباز امام خمینی (ره) کمک کنند. ما تازه فهمیدیم که نفوذ امام در منطقه‌ای که دشمنان ما هستند، چقدر است، دیدیم همه وجودش امام هست و ما چون به عنوان پاسدار خمینی هستیم اینطور از ما پذیرایی ميکرد. ما دوباره از آنجا حرکت کردیم و وارد منطقه کرکوک شدیم و تا نزدیکیهاي پالایشگاه کرکوک پیش رفتیم و در جایی که قرار بود روز دید بزنیم، شب مستقر شدیم. پالایشگاه کاملاً دیده ميشد و با دوربین که نگاه ميکردیم، معلوم بود که چراغهاي منطقه را روشن کرده بود.


*** استقبال مردم کرکوک از پاسداران ***

باز در این زمان به یک منزلی در روستا رفتیم که کاملاً تحت تسلط جلال طالبانی بود. خانوادهها برای آنکه مهمان آن‌ها شویم با همدیگر دعوا ميکردند که مثلاً صبحانه، نهار، شام و عصرانه چه کسی به ما بدهد و حتی بعضیها ناراحت بودند که چرا نوبت به آن‌ها نرسیده که ازما پذیرایی کنند و دائم از امام خمینی(ره) سؤال ميکردند. ما تعداد کمی عکسهاي کوچک از امام  همراه خودمان برده بودیم و افسوس خوردیم که ای کاش کوله‌پشتی را پر از عکس کرده بودیم. یکی از این عکسها که به آن‌ها مي‌دادیم آن‌ها فکرمی‌کردند که باید پول بدهند. لذا در طول این مدت متوجه شدیم که امام خمینی(ره) عجب نفوذ و جایگاه و محبوبیتی در دل ملت کُرد کردستان دارد و ازسوی دیگر به شدت از صدام تنفر داشتند.

در تیم دوازده نفره ما هر یک مسئولیتی داشتیم، یکی از برادران که مهندس بود از لحاظ رزمی منطقه را بررسی ميکرد، یکی دیگر جغرافیای سیاسی و اقتصادی و آن یکی جغرافیای نظامی را  مورد بررسی قرارداده و مطالبی یادداشت ميکردند و حتی جادهها، ارتفاعات و وضعیت جوی نیز مورد بررسی قرار گرفت. در مجموع، اکیپ، تیم کاملی بود. از حرکت ما از مرز تا به آنجا برسیم هفده هجده روز طول کشید اما برگشتمان هفت الی هشت روز طول کشید. چون در بازگشت در مسیرها از تراکتور استفاده ميکردیم یعنی یک تراکتور اجاره ميکردیم و از یک روستا به روستای دیگری ميرفتیم و تا پشت دشت حلبچه کاملاً آزاد و راحت بودیم چون منطقه در اختیار نیروهای جلال طالبانی بود. بدین ترتیب تا پشت سد دربندی‌خان راحت آمدیم، از آنجا بود که مشکل پیدا کردیم. ما باید این دشت را طی ميکردیم و منزلی که میان راه باید انتخاب ميکردیم بسیار خطرناک بود چون در کنار رودخانهای در دشت حلبچه بود که ميبایست در میان درختان مخفی ميشدیم. 

در روز که از ساعت پنج بعدازظهر حرکت کردیم باید تا صبح نشده خودمان را به حاشیه رودخانه ميرساندیم، حتی بعضی جاها ميدویدیم، و بعد از رسیدن به کنار رودخانه هر کدام از ما جداگانه و با فاصلههاي بیست الی سی متری در بیشه‌زار درختان انبوهی که آنجا بود مخفی ميشدیم. در جاده حلبچه به خرمال و سید صادق به سمت جاده سلیمانیه که ماشینهاي نظامی ارتش عراق تردد ميکردند و حتی هلیکوپترهایی ميآمدند که ما خودمان را مخفی ميکردیم، بعد از آن ما به سوی مرز حرکت کردیم؛ البته در رفتن هم همین مشکل را داشتیم، تا جایی که پاهایمان زخم شد و آن را باندپیچی کردیم و حتی در بعضی جاها برای درمان یکی دو ساعت مجبور به استراحت ميشدیم در حالی که منطقه از لحاظ درمانی، دارو و پزشک بسیار محروم بود. در یکی از روستاها شخصی از تراکتور افتاده و دستش شکسته بود و جواد ایزدی که مسئول تیم بود، چون قیافه‌اش به دکتر می‌خورد، دور ایشان جمع شده بودند و می‌گفتند آقای دکتر این مریض ما دستش شکسته، به دادش برسید. ما از آنجا متوجه شدیم که ای کاش یک پزشک با تیم ميآوردیم، البته هرکدام جعبه‌ای از کمک‌های اولیه داشتیم.

پس از حرکت به سوی مرز، فردای آن روز ساعت نه صبح به مرز ارتفاعات سورن به سمت مریوان رسیدیم، البته قبلاً از سردشت به داخل عراق رفته بودیم، سپس وارد ارتفاعات سورن و شهرستان مریوان شدیم. یک شناسایی کامل انجام دادیم، ميتوان گفت که بخشی از عملیات را همانجا طراحی کردیم و ما چقدر راحت ميتوانستیم به سوی اهداف گسترده‌ای که داشتیم، برویم. ما یک جمع‌بندی از وضعیت منطقه در قرارگاه عملیاتی ارائه دادیم و اگر دولایه و دوخط پدافندی (دوکمربند پدافندی) ارتش عراق را عبور می‌کردیم بعد از آن خیلی آسان بود، چون برای ورود نیروهای ایرانی، هم زمینه مردمی داشت و هم اینکه معارضین عراقی بهخصوص نیروهای جلال طالبانی بر خیلی جاها تسلط داشتند و به سرعت ميتوانستیم به سمت اهداف طراحی شده حرکت کنيم.»

 

ارسال به دوستان
نسخه چاپی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: