مرکز اسناد انقلاب اسلامی

کد خبر: ۴۳۱۳
روایتی از حجت‌الاسلام فلسفی
حجت‌الاسلام محمدتقی فلسفی می‌گوید: فراموش‌ نمي‌كنم‌ روزي‌ پيرزني‌ كه‌ موهاي‌ سفيدش‌ را حنا بسته‌ بود، چادر به‌ سر كرده‌ بود و زير چادرش‌ هم‌ روسري‌ داشت‌ كه‌ آن‌ زمان‌ چارقد مي‌گفتند. ناگهان‌ يك‌ پاسبان‌ پليد سر رسيد و چادر را از سر پيرزن‌ كشيد. اما وقتي‌ چارقد را كشيد مقداري‌ از موي‌ سر زن‌ هم‌ كنده‌ شد. پيرزن‌ بيچاره‌ سر برهنه‌ بر زمين‌ نشست‌ و نمي‌دانست‌ چه‌ بايد بكند. عمل‌ آن‌ مأمور جاني‌ با آن‌ زن‌ محترم‌ در آن‌ سن‌ و سال‌، خيلي‌ دردآور و تأسف‌بار بود.
تاریخ انتشار: ۱۱:۰۱ - ۱۶ دی ۱۳۹۷ - 2019January 06

پایگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ خاطرات روزهای کشف حجاب بسیار تلخ است؛ ماجرای بی‌حرمتی به مقام زن در کوچه و بازار و کشیدن حجاب از سر زنان نمونه‌ای از این خاطرات تلخ است.

حجت‌الاسلام محمدتقی فلسفی، واعظ شهیر نهضت اسلامی که ماجرای کشف حجاب در دوران رضاخانی را نیز درک کرده است در کتاب خاطرات خود که توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده در این رابطه می‌گوید: از ماجراي‌ كشف‌ حجاب‌ و جناياتي‌ كه‌ رضاخان‌ و مزدورانش‌ در حق‌ زنان‌ و مردم‌ و نواميس‌ مسلمين‌ انجام‌ مي‌دادند، خاطراتي‌ بسيار تلخ‌ دارم‌ كه‌ واقعاً نمي‌دانم‌ چگونه‌ بيان‌ كنم‌. مناظري‌ مي‌ديدم‌ كه‌ از بس‌ سنگين‌ و سخت‌ بود، نمي‌توانستم‌ بايستم‌ و نظاره‌گر باشم‌. با عجله‌ رد مي‌شدم‌ كه‌ نبينم‌.

فراموش‌ نمي‌كنم‌ روزي‌ پيرزني‌ كه‌ موهاي‌ سفيدش‌ را حنا بسته‌ بود، چادر به‌ سر كرده‌ بود و زير چادرش‌ هم‌ روسري‌ داشت‌ كه‌ آن‌ زمان‌ چارقد مي‌گفتند. ناگهان‌ يك‌ پاسبان‌ پليد سر رسيد و چادر را از سر پيرزن‌ كشيد. اما وقتي‌ چارقد را كشيد مقداري‌ از موي‌ سر زن‌ هم‌ كنده‌ شد. پيرزن‌ بيچاره‌ سر برهنه‌ بر زمين‌ نشست‌ و نمي‌دانست‌ چه‌ بايد بكند. عمل‌ آن‌ مأمور جاني‌ با آن‌ زن‌ محترم‌ در آن‌ سن‌ و سال‌، خيلي‌ دردآور و تأسف‌بار بود.

در همان‌ روزها از طرف‌ دولت‌ به‌ مردم‌ دستور داده‌ بودند كه‌ اهالي‌ هر محل‌ مجلسي‌ بگيرند و زن‌ها و دخترهايشان‌ را بدون‌ حجاب‌ به‌ آن‌جا بياورند تا بي‌حجابي‌ عادي‌ شود. خدا مي‌داند كه‌ در اوائل‌ كار در محلات‌ شهر چه‌ خبر بود. وقتي‌ مي‌گفتند امشب‌ مجلس‌ در اين‌ كوچه‌ برگزار مي‌شود، مردم‌ مسلمان‌ و متدين‌ و زن‌هاي‌ شريف‌ و با عفت‌ نمي‌دانستند چه‌ بكنند. آنها لباس‌ گشادي‌ مي‌پوشيدند و سر را با يك‌ پارچه‌ بزرگ‌ مي‌بستند.

من‌ بارها ديدم‌ كه‌ عده‌اي‌ با اين‌ هيأت‌ به‌ طرف‌ مجلس‌ جشن‌ مي‌رفتند، اما زار زار بر بدبختي‌ خود اشك‌ مي‌ريختند. با اين‌ وضع‌، مجلس‌ بلا و مجلس‌ مصيبت‌ به‌ نام‌ مجلس‌ جشن‌ بر پا مي‌شد و رژيم‌ گمان‌ مي‌كرد كه‌ مردم‌ مسلمان‌ ننگ‌ بي‌حجابي‌ را پذيرفته‌اند.

آن‌ روزگار گذشت‌، اما تاريخ‌ تلخي‌ بود. آن‌ قدر تلخ‌ كه‌ هرگز از ياد نمي‌رود. هر وقت‌ بعضي‌ از آن‌ مناظر را به‌ ياد مي‌آورم‌ بي‌اختيار حالت‌ تأثر و گريه‌ به‌ من‌ دست‌ مي‌دهد.


ارسال به دوستان
نسخه چاپی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: