مرکز اسناد انقلاب اسلامی

کد خبر: ۵۷۰۶
برگی از خاطرات سردار ناصر شعبانی
در حال رفتن به طرف دادستانی بودم كه در زیر رگبار گلوله‌ها ناگهان دیدم دو خواهر جوان محجبه، در نزدیك كانال زیر رگبار گلوله‌ها قرار دارند. به زمین نشستم و به آن‌ها گفتم: «اینجا چكار می‌كنید، مگر نمی‌بینید گلوله می‌آید؛ از اینجا بروید!» یكی از این خواهر جوان (سیده طاهره هاشمی) به من گفت: «آمدیم برای رزمندگان نان و غذا و دارو برسانیم. فرمانده سپاه گفته». با صدای بلند به آنها گفتم: «من شعبانی فرمانده سپاه هستم. اینجا خطرناك است اصلاً نان نمی‌خواهیم» و به آن دو خواهر جوان (طاهره هاشمی و مینا حسنی) تأكید كردم: «زود از این منطقه بروید».
تاریخ انتشار: ۱۲:۲۶ - ۲۶ اسفند ۱۳۹۸ - 2020March 16

پایگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ سردار ناصر شعبانی در روزهای اخیر بر اثر ابتلا به ویروس کرونا دار فانی را وداع گفت. وی از جمله فرماندهانی است که نام و یاد او با حماسه مردم آمل در 6 بهمن 1360 که منجر به شکست گروهک‌های چپ و کمونیستی شد گره خورده است.

سردار شعبانی که در آن دوران فرماندهی سپاه آمل را به عهده داشت روایت‌های جالب توجهی از درگیری‌های سال 60 در آمل و مشارکت مردمی در دفاع از انقلاب اسلامی دارد. وی در اثری پژوهشی با عنوان «مقاومت مردمی در حماسه آمل» که توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده است با تکیه بر اسناد و خاطرات به قلم خود به واکاوی واقعه 6 بهمن 1360 پرداخته است.

ناصر شعبانی که خود از شاهدان عینی و رزمندگان مبارز در آن عرصه بود در بخش‌هایی از کتاب یادمانده‌های خود از واقعه آمل را روایت کرده است که بخشی از آن در ادامه از نظر می‌گذرد.

 

 *** چگونه آمل هزار سنگر شد؟ ***

در حماسه مردم آمل، ساختن سنگر و پناهگاه در اوج درگیری و در صحنه درگیری انجام میشد؛ یعنی از طلوع خورشید 7 ساعت از درگیری، بدون آمادگی تجهیزات بود. اوج درگیری از ساعت 7 صبح الی 14 ظهر بود و سنگر در حین درگیری و در زیر آتش سلاحهای سربداران ساخته میشد. سنگرسازان بیسنگر در حماسه مردم آمل، بیشتر زنان، نوجوانان و پیرمردانی بودند که یا سلاح در اختیار نداشتند یا توان جنگیدن با چوب دستی و دسته بیل را نداشتند و الّا این‌ها نیز به رویارویی سربداران میرفتند. آحاد مردم با در دست داشتن تبر، بیل، داس و هر وسیله دیگری که بهمنظور انجام کار روزانه به همراه داشتند، در روز 6 بهمن با همان ابزار كار روزانه آماده مقابله با سربداران مهاجم كمونیست، وارد صحنه درگیری شدند.

از جلوههای مؤثر مشاركت مردم در سنگرسازی و فداکاری زنان و مردانی بود که بهراستی نمونهای گویا از مشاركت مردم در ایجاد و حفظ امنیت بود. در این زمان شاهد بودیم که نه تنها مردان، بلکه زنان با بیل و حتی با خاکانداز خانگی و بعضاً نیز بدون وسیله، شن و ماسه را داخل کیسه می‌ریختند و بر دوش میکشیدند تا سنگر درست شود.

البته در این زمینه عوامل معنوی را نباید دست کم گرفت، بهطوری که یك روابط عاطفی و معنوی بین آحاد و اقشار مردم در صف خودیها حاكم بود. همه فعال و پرتلاش بودند و این روحیه تلاش و ایثارگری بود كه امام بزرگوار از «نقش مشاركت مردم آمل در امنیت» را یك «مدل رفتاری» دانست و این روحیه را هم در وصیتنامه و هم در کلام خود بیان كرد و فرمودند «دیدید مردم آمل چه به سرتان آوردند». «ما باید از مردم آمل تشكر كنیم».

 

***حضور خودجوش مردم برای مقابله با ضد انقلاب***

در ساعت 08:30 دقیقه صبح روز شش بهمن ماه بود كه دیدم آنقدر نیرو اعم از پاسدار و بسیجی و مردم از روستاها و شهرهای اطراف بهطور خودجوش به شهر آمل آمدهاند كه یك لحظه به فكر افتادم كه برای غذای ظهر این‌ها چه كاری كنیم. لذا به افرادی كه در اطراف من بودند، گفتم به همه مردم اطلاع دهید هر همسایه به نیروهای رزمنده اطراف خانه خود غذا تعارف كند. همچنین تأكید كردم بروید نان و دارو و ملافه سفید و هرچه میتوانید تهیه كنید. 5 ساعت بعد، یعنی ساعت 16:30 دقیقه بعد از ظهر در جلوی دادستانی حادثهای اتفاق افتاد.

 

***فداکاری خواهران بسیجی در خط مقدم نبرد با گروهک‌ها ***

در اوج درگیری جلوی دادستانی در كوچه مقابل باغ پیرزاد و نزدیك دادگاه انقلاب (واقع در خیابان امام خمینی) گلولههای سرگردان و تیر جنگلیهای سربدار به شاخههای درخت بالای سرمان اصابت كرد و شاخهها قطع شدند و بر سر ما ریختند. بهنظر میرسید سربداران، تحت فشار نیروهای پاسدار و بسیجی، در حال عقبنشینی و فرار هستند. البته من تصور كردم مهاجمان جنگلی، میخواهند به ساختمان دادستانی انقلاب حمله كرده، زندانیان را آزاد كنند. من در حال رفتن به طرف دادستانی بودم كه در زیر رگبار گلولهها ناگهان دیدم دو خواهر جوان محجبه، در نزدیك كانال زیر رگبار گلولهها قرار دارند. به زمین نشستم و به آن‌ها گفتم: «اینجا چكار میكنید، مگر نمیبینید گلوله میآید؛ از اینجا بروید!» یكی از این خواهر جوان (سیده طاهره هاشمی) به من گفت: «آمدیم برای رزمندگان نان و غذا و دارو برسانیم. فرمانده سپاه گفته». با صدای بلند به آنها گفتم: «من شعبانی فرمانده سپاه هستم. اینجا خطرناك است اصلاً نان نمیخواهیم» و به آن دو خواهر جوان (طاهره هاشمی و مینا حسنی) تأكید كردم: «زود از این منطقه بروید». چون نگران وضعیت دادستانی بودم. مجدداً، نیمهخیز به سمت ساختمان دادستانی حركت كردم.

نگهبان دادستانی مرا از بالا دید و شناخت و داد زد: «برادر شعبانی است، درب را باز كنید». بهمحض رسیدن، درب ساختمان دادستانی باز شد من و احمد وارد حیاط دادستانی شدیم. بهشدت نفسنفس میزدم. فرمانده مقر برادر پاسدار قربان نیازی جلو آمد، سؤال كردم وضعیت شما چطور است؟ گفت: ما كلاً 11 نفر نیرو داریم و در 5 موضع نگهبانی برای هركدام دو نفر نیرو گذاشتم و همه مسلح هستند. در همین حین بود كه نگهبان دادستانی از بالای برجك داد زد «یكی از خواهرها تیر خورد»، برادر پاسدار شكری كه فرد شجاعی بود با سرعت زیر آتش رگبار جنگلی‌ها، خود را به خواهر سیده طاهره هاشمی رساند، دو تیر به این خواهر اصابت كرده بود و در دم شهید شده بود. برادر فتحالله شكری سریعاً او را به روی دو دست خود به داخل ساختمان دادستانی آورد و با نیسان او را به بیمارستان بردند.

 


ارسال به دوستان
نسخه چاپی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
تازه های کتاب