مرکز اسناد انقلاب اسلامی

انقلاب اسلامی درکرمان
محمدعلی مبشری از جمله انقلابیون کرمان می‌گوید: یک روز که من در کلاس درس بودم، به یک‌باره در اواسط ساعت کلاس، آقای عبداللهی معاون دانشسرا، درب کلاس را زد و گفت :مبشری به دفتر برویم، با تو کار دارند. من به طبقه پایین رفتم. به دفتر مدرسه که وارد شدم، مأموران را دیدم. آن‌ها چشم‌هایم را بستند و دست‌هایم را از پشت دستبند زدند. من گفتم اگر چشم‌هایم را باز نکنید، همچنان سروصدا می‌کنم و شما دیگر نمی‌توانید دانشجویان را عضو حزب ساختگی رستاخیز کنید؛ چشم‌هایم را باز کردند. گفتند:ساکت باش. گفتم:مگر چی شده؟ آقای ایرانپور برابر من، روی صندلی نشسته بود. گفتم:آقای ایرانپور شاگردت را این‌طوری به جرم عضو رستاخیز نشدن تحویل ساواک می‌دهی؟ می‌گفتی من را در خیابان بگیرند .گفت :ما یک کاری کردیم که بچه‌های دیگر درس عبرت بگیرند.
برگی از خاطرات سردار رحیم صفوی
رحیم صفوی می‌گوید: اولین مسئولیتی که در سپاه به شهید حسین خرازی محول شد، مسئولیت اسلحه‌خانه اصفهان بود. او در اولین قدم اسلحه‌خانه مرتبی به وجود آورد و تمام ادوات نظامی را شماره‌گذاری و کدگذاری کرد. انصافا نظم خاصی را به این مکان داد.
برشی از خاطرات آیت‌الله عبدالله محمدی
آیت‌الله محمدی می‌گوید: در بندر عباس بودیم که منافقین یکی از نیروهای سپاه را که مسئولیتی داشت، ترور کردند. یادم هست که در تشییع جنازه آن پاسدار شهید شرکت کردیم و تشییع باشکوهی هم بود. هنگام تشییع جنازه باران به شدت می‌بارید و مردم هم زیر باران شدید، جنازه را تشييع می‌کردند.در مسیر تشییع جنازه، قبل از رسیدن به گلزار به میدانی رسیدیم و در آنجا از من خواستند مقداری صحبت کنم. من هم بالای وانت رفتم و حدود ۱۵ دقیقه صحبت کردم. همین طور که رعد و برق می‌زد و دانه‌های درشت باران می‌بارید، از فضیلت شهید و شهادت گفتم و بیان کردم که شما مردم ایران از گلوله‌هایی که مانند تگرگ در خوزستان می‌بارید، ترس و خوفی نداشتید و مقاومت کردید، الآن هم زیر این باران رحمت الهی، با اینکه شدید است، مقاومت می‌کنید و شهیدی را تشییع جنازه می‌کنید، آفرین بر شما...
برشی از خاطرات آیت‌الله فلسفی
آیت‌الله فلسفی می‌گوید: یکی از مصائب بسیار بزرگ برای مردم شمال این بود که خبر می‌آوردند که اعلیحضرت می‌خواهد برای سرکشی املاک خود بیاید. اگر بگویم مردم با این خبر عزادار می‌شدند مبالغه نکرده‌ام مردم بدبخت از زن و پیر و جوان و حتی بچه‌ها می‌بایست نزدیک دریا بروند و ماسه و شن توی کیسه بریزند و بیاورند تا جاده را برای چند روز با ماسه بپوشانند که وقتی اتومبیل شاه می‌آید گرد و خاک بلند نشود.
انقلاب اسلامی در کرج
آقای قدس محلاتی، فرمانده كل كمیته‌ها در کرج می‌گوید: «...من در 22اسفند57 ازسوی دفتر امام به امامت مسجد رسول اكرمِ جهانشهر انتخاب شدم. درهمین زمان كمیته‌های مختلفی در كرج مشغول فعالیت بودند. در همان ابتدا بسیاری از كمیته‌های فرعی ازجمله منطقه‌ اصلی كرج را منحل كردیم و وظایف آن را به سپاه پاسداران سپردیم. البته پس از آنكه ترورهای منافقین شروع شد كمیته‌ اصلی كرج را دوباره تشكیل دادیم و مسئولیت آن را خودم به عهده گرفتم. تمام نیروهایی كه دراختیار داشتم 43نفر بود و با این افراد می‌بایستی 8 واحد گشتی تشكیل می‌دادیم. البته كمیته‌ منطقه‌12 تهران كه زیرنظر آیت‌الله ایروانی بود، گاهی به ما كمك می‌كرد و نیروهایشان را دراختیار ما قرار می‌داد و این کمیته‌ها بودند که در مقابل منافقین به کمک سپاه پاسدارن شتافتد و در کنار یکدیگر بسیاری از کارهای شوم آنها را خنثی کردند.»
انقلاب اسلامی در همدان
حسن مشتاق، یکی از مبارزان همدان مى‌گويد :«وقتى كه خبر دادند كه يك عده تانك دارند، از طرف كرمانشاه به سوى تهران مى‌روند، مردم همه بسيج شدند و رفتند در مسير تانك‌ها موانع ايجاد كرده، آنها را متوقف كردند. دو سه تا از رانندگان تانك‌ها را برادر خانم من گرفتند و اينها را آوردند و با آقاى مدنى مشورت كرديم كه اينها را چه بكنيم. گفتند اينها گناهى ندارند، اينها را مأمور كردند و گفتند برويد. گفتيم حالا چه بكنيم، گفتند حالا از آنها پذيرايى كنيد. يك شب آمدند در منزل پدر خانم بنده بودند و صبح هم آنها را برديم دفتر آقاى مدنى تحويل داديم و آقاى مدنى هم آنها را تهران فرستاد. ولى تانك‌ها نرسيده به شهر همدان، در جاده‌ كرمانشاه متوقف شدند.»
برشی از خاطرات رحیم صفوی
سید رحیم صفوی می‌گوید: به‌ محض‌ ورود به‌ اصفهان‌ و استقرار در مکانی‌ مناسب‌ به‌ جذب‌ جوانان‌ مبارز و انقلابی‌ اصفهان‌ پرداختیم‌ و آن‌چه‌ در خصوص‌ انفجارات‌ و تخریب‌ در سوریه‌ و لبنان‌ تعلیم‌ دیده‌ بودم‌ به‌ این‌ بچه‌ها آموزش‌ می‌دادم‌.
انقلاب اسلامی در گرگان
آیت الله نور مفیدی:بعد از اینکه حضرت امام به ایران آمد... ما فورا به گرگان برگشتیم. مبارزات همچنان در همه جا ادامه داشت. روزها بازار گرگان تعطیل بود و همه کسبه، مغازه‌هایشان را می‌بستند و در عوض شب‌ها تا صبح باز می‌کردند و چراغ‌ها روشن بود. هنوز جنگ و گریز در کوچه‌ها و محلات ادامه داشت. من هم در مسجد حاج آقا کوچک برنامه‌ها و سخنرانی‌های خود را ادامه می‌دادم. یکی از شب‌ها وقتی که سخنرانی من در مسجد حاج آقا کوچک تمام شد، پلیس به مسجد حمله کرد و عده‌ای از بچه‌های انقلابی را کتک زده و دستگیر کرد. آن ایام من پیاده و قدم زنان از مسجد به منزل - که در همان نزدیکی بود- می‌رفتم تا اینکه پس از این حمله مأموران به مسجد، یک روز یکی دو نفر از ایادی رژیم شاه به دنبال من آمدند. به محض آنکه از اولین پیچ وسط کوچه گذشتم به سمت من تیراندازی کردند، اما به من اصابت نکرد.
با اعلام خبر ورود امام خمینی به کشور، مردم ایران درسراسر کشور خود را برای حضور در تهران و شرکت در مراسم استقبال از امام خمینی آماده کردند. در تهران نیز ستاد استقبال آمادگی خود را جهت میزبانی از مردم اعلام کرد. از این رو سیل جمعیت برای حضور در مراسم استقبال از امام روانه تهران شدند. مردم از شهرهای دور و نزدیک مثل جهرم، کرمان، همدان، سبزوار، مشهد،ارومیه، تبریز، اردبیل، یزد، سیرجان، کرمانشاه،خمین، شیراز، قم، آبادان و ... با برنامه ریزی هایی که اغلب توسط انقلابیون و علمای استان ها انجام می شد به سمت تهران حرکت کردند تا در مراسم استقبال از امام خمینی حاضر باشند. آن دسته از مردم نیز که به هر دلیلی موفق به حضور در تهران نشده بودند، در شهرهای محل زندگی خود اقدام به برپایی مراسم شادی و جشن کردند.
انقلاب اسلامی در اصفهان
علمای متحصن اصفهان در روز 11 بهمن اعلامیه‌ای با چندین امضاء صادر کردند که در آن آمده بود: «به‌منظور اعتراض نسبت به حملات و کشتارهای وحشیانه مردم مسلمان و آزادیخواه ملت ایران در تهران و سرارسر کشور به دست عمال دولت متجاوز و غیرقانونی بختیار که هدفی جز خدمت به استعمار سرکوبی جنبش قانونی ملت ایران و همچنین اعتراض نسبت به بهانه‌جویی‌های غیر موجه و مغرضانه در مورد تشریف‌فرمایی رهبر دینی و ملی، قائد عظیم‌الشان حضرت آیت‌الله‌العظمی امام خمینی که مردم با بی‌صبری در انتظار ورود ایشان هستند، روحانیون اصفهان ضمن ابراز انزجار از این‌گونه اقدامات غیر انسانی با اعلام همبستگی با روحانیون متحصن در مسجد اعظم قم و مسجد دانشگاه تهران و سایر روحانیون کشور و تمام اقشار ملت از تاریخ اول ربیع الاول 1399 در مسجد سید اصفهان متحصن گردیدند.»