مرکز اسناد انقلاب اسلامی

برشی از خاطرات عبدالمجید معادیخواه
در واپسین روزهاى سال 41، مردم مطلع شدند كه جشن نوروز تحریم شده است و در آن روز، پرچم‌هاى سیاه بر سر درِ بیوت مراجع افراشته است! چنان‌كه در گذشته نیز بر این گمانه‌زنى تأكید داشته‌ام، چنان بهره‌ورىِ سنجیده‌اى از فرصت نوروز، گویاى نكته‌هایى بود كه‌ـ کم و بیش‌ـ از چشم ساواك پنهان نبود... رژیم كه با آن تصمیم غافلگیر شده بود، براى پیشگیرى از آن، قادر به انجام هیچ كارى نبود!
برشی از خاطرات امیرعبدالله کرباسچیان
امیرعبدالله کرباسچیان می‌گوید: رزم‌آرا با تحقیر ملت ایران در مجلس که گفت «ملت ایران لیاقت ساختن لولهنگ را هم ندارد» حکم اعدامش را خودش امضاء کرد. تصمیم قتل رزم آرا با حضور اکثریت اعضای جبهه ملی گرفته شد.
برشی از خاطرات منتشرنشده حجت‌الاسلام سید مرتضی صالحی خوانساری
حجت‌الاسلام صالحی خوانساری خاطرات از فجایع 17 شهریور 1357 را اینگونه روایت می‌کند: من صبح‌های جمعه در دعای ندبه خیابان نیروی هوایی منبر می‌رفتم. 17 شهریور 57 داشتم می‌رفتم از میدان ژاله رد بشوم دیدم جلویم را گرفتند و تانك‌ها چهار طرف میدان مستقر هستند.نیرو پشت نیرو می‌رسید و تانك‌ها و مسلسل‌ها شلیك می‌کردند. یادم هست چند وقت بعد از جریان جمعه سیاه آب از جوی‌های همان خیابان 17 شهریور فعلی بالا زده بود و به خیابان سرازیر شد. شهرداری‌چی‌ها كه آمده بودند زیر پل‌ها را بیل بزنند تا موانع رد بشود جنازه دو تا زن با چادر مشكی را زیر پل پیدا می‌کنند.
درنگی در خاطرات امیرعبدالله کرباسچیان
کرباسچیان در پاره‌ای از خاطرات خود می‌گوید: «صحت کلام حضرت امام(ره) که فرمود: «او مسلمان نبود» برای ما آن زمان قطعی بود اگر به رساله دکترایش نگاه شود همه از افکار ضداسلامی این شخص مطلع خواهند شد، عملکردش هم نشان دهنده‌ همین است. مخالفت با ممنوعیت فروش مسکرات نمونه‌ آشکار آن است. می‌گفت درآمد مالیاتی مشروب زیاد است. آیا بیت‌المال مملکت اسلامی باید از راه درآمد فروش مشروب باشد؟ همه را راحت کنم؛ او اصلا عقیده‌ای به معتقدات دینی نداشت».
به گفته آیت‌الله مسعودی خمینی: «...عده‌ای از مردم را به اجبار به عضویت حزب مزبور می‌بردند و حتی از آنان می‌خواستند که مدیریت یک بخش را به عهده بگیرند. حتی اعلام شده بود که آن دسته از شهروندانی که عضو حزب رستاخیز نیستند، کار و امکانات به آنان داده نمی‌شود. اگر هم کسی مقاومت می‌کرد، تحت اذیت و آزار قرار می‌گرفت.»
برشی از خاطرات حسین سلیمانی
به آقاى شواردنادزه گفته بودند كه وقتى حضرت امام تشریف مى‌آورند و مى‌نشینند، شروع كنید به قرائت پیام رهبر شوروى. آقاى شواردنادزه ابراز كرد: «پیامى هست از طرف آقاى گورباچف.» مترجم هم در همان لحظه، پیام را براى امام ترجمه مى‌كردند. قدرى كه گذشت، امام فرمودند: «من نظرم این نبود و مى‌خواستم باب جدیدى را باز كنم.» و قریب به این مضمون فرمودند كه من مطلب دیگرى براى شما نوشته بودم و شما چیزى دیگرى در جواب عنوان مى‌كنید.
مروری بر حیات علمی و سیاسی آیت‌الله محمد مومن
آیت‌الله مومن نقل می‌کند: بنده قصد داشتم كه در دوره دوم، از عضویت خودداری كنم. حتی در دوره نخست نیز تمایلی به این كار نداشتم؛ ولی حاج احمد آقا خمینی به بنده تلفن كردند و ابراز كردند كه خوب است بنده عضو شورای نگهبان باشم؛ لذا كسی را به عنوان واسطه، خدمت امام فرستادم اجازه بگیرند كه بنده در قم مشغول كارهای علمی‌باشم. حضرت امام، اجازه نفرمودند. حاج احمد آقا به بنده گفت: وقتی به امام عرض كردم كه آقای مؤمن می‌خواهند درس بخوانند. فرمودند: «می‌خواهد درس بخواند كه چه؟ برای اینكه خدمت به اسلام بكند؟ خُب! این سفرهگسترده؛ بفرما خدمت به اسلام كن.»
درنگی در خاطرات شهید فضل‌الله محلاتی
شهید محلاتی درباره وحشت رژیم پهلوی از اعلامیه‌های امام خمینی در سال 1341 می‌گوید: «در قضیه انجمن‌های ایالتی و ولایتی دستگاه حاکم آن قدر وحشت کرده بود که وقتی دولت تصویبنامه انجمن‌های ایالتی و ولایتی را لغو کرد، متن اعلامیه‌ای را که در مورد الغای آن تصویبنامه می‌خواستند در روزنامه‌ها منتشر کنند، پیش از چاپ به من دادند، من رفتم قم و آن را به امام نشان دادم. امام آن را خواندند، در حالی که روزنامه‌ها هنوز چاپ نکرده بودند، بعد تلفنی برای آقایان دیگر هم خواندند و گفتند: خوب است. دیگران هم قبول کردند، آن وقت در روزنامه‌ها اعلام شد. به این ترتیب روحانیت در این قضیه پیروز شد و آبروی دستگاه رفت.»
روایت‌هایی از چگونگی تاسیس حزب جمهوری اسلامی
آیت‌الله مهدوی کنی می‌گوید: «یکی از بحث‌هایی که آقایان در ملاقات با امام مطرح می‌کردند تشکیل حزب بود. قبل از انقلاب، آقای بهشتی پیشنهاد حزب را دادند و قبل از انقلاب، اساسنامه‌ حزب نوشته شد.در این‌باره به یاد دارم روزی گروهی از علما در منزل ما بودند که بحث حزب مطرح بود. حتی جناب آقای مشکینی و جناب آقای جنتی هم از قم آمده بودند -آن موقع صحبت حزب بود که این آقایان هم باشند- جناب آقای موسوی اردبیلی و عده‌ای دیگر نیز بودند که ابتدائا جلسه در منزل ما تشکیل شد و اساسنامه خوانده و بررسی شد. بعد بنا شد که برای تکمیل بحث جلسه‌ای در منزل یکی از آقایان در خیابان 17 شهریور تشکیل شود.»
گذری بر زندگانی و خاطرات مرحوم محمد جواد صاحبی
محمد جواد صاحبی در سال 1357 و در اوج مبارزات مردم ایران، به قم رفت. وی در یک کتابفروشی در قم به فعالیت‌های مبارزاتی خود ادامه داد و در آن کتابفروشی، جزوات، اعلامیه‌ها، توضیح‌المسائل و تصاویر امام خمینی را نشر و توزیع می‌کرد. به گفته صاحبی: «آن كتابفروشي اولاً پاتوقي براي آشنايي نيروهاي مذهبي و انقلابي با يكديگر بود و ثانياً مكاني براي توزيع رساله، اعلاميه و عكس امام شده‌بود.» وی در آن سال‌ها در تظاهرات و راهپیمایی‌ها نیز شرکت می‌کرد.