مرکز اسناد انقلاب اسلامی

روایت‌هایی از مبارزات مردم در آستانه پیروزی انقلاب
براساس خاطرات حجت‌الاسلام ناطق نوری آیت‌الله طالقانی بعد از مکالمه با امام گفت: «یا من بعد از یک عمر از سیاست چیزی نمی‌فهمم یا این سید با عالم دیگری ارتباط دارد.» ناطق نوری ادامه می‌دهد: «[آقای طالقانی] می‌خواست بگوید طبق معادلات عادی اگر لغو حکومت نظامی بشود، تهران حمام خون می‌شود. اینکه امام این طور بی‌اعتنا می‌گوید هیچ طوری نمی‌شود حتما ارتباط با یک عالم دیگری دارد...»
روزنامه‌ کیهان در بعداز ظهر روز 19 بهمن عکس همافران را در حالی که با امام خمینی ادای احترام می‌کردند، در صفحه‌ اول چاپ کرد. این حادثه برای باقیماندگان رژیم سخت گران آمد. بختیار در غروب همان روز به قره‌باغی زنگ زد و گفت: «آیا روزنامه‌ کیهان را دیده‌اید؟» قره‌باغی گفت: نه؛ بختیار توضیح داد که عکس عده‌ای از پرسنل نیروی هوایی را در اقامتگاه آقای خمینی چاپ کرده است. بختیار مدعی شد که این عکس مونتاژ است و به ژنرال دستور داد تا آن را تکذیب کند».بختیار که پیش از همه از این واقعه خشمگین شده بود، در مجلس شورای ملی گفت: «ملاحظه کنید همین روزنامه کیهان روز پنجشنبه عکس و خبری از یک رژه‌ نظامی چاپ کرد و به صورت بچه‌گانه عکس را مونتاژ نمود که جزئیات آن را اهل فن می‌دانند».
روایتی از انتخاب بازرگان به نخست‌وزیری دولت موقت
آیت‌الله طالقانی می‌گوید: «به نظر من بازرگان به درد این کار نمی‌خورد. ایشان آدم خوبی است ولی مرد قاطع و مدیریتی برای پیشبرد انقلاب نیست. به نظر من ایشان می‌تواند به عنوان وزیر انتخاب شود نه نخست‌وزیر یک دولت انقلابی».
به همت کمیته استقبال، در روزهای دهه فجر به منظور رعایت مسائل امنیتی، از ابتدای خیابان ایران تا انتهای آن دویست سیصد نفر نیروی انتظامی حاضر شده بودند تا هم امنیت را برقرار کنند و هم نظم رفت و آمدها را کنترل کنند. معمولاً انتظامات به گروه‌های سی‌نفری تقسیم می‌شدند که برای هرکدام از آنان سرپرستی نیز تایید شده بود که ازجمله‌ این افراد شهید صادق اسلامی، شهید درخشان، اعتمادیان و حسینی صالحی بودند.
برشی از خاطرات حجت‌الاسلام ناطق نوری
حجت‌الاسلام ناطق نوری می‌گوید: تلويزيون‌ مصاحبه‌‌ معروف‌ بختيار كه‌ مي‌گفت‌ من‌ مرغ‌ طوفانم‌ را پخش‌ كرد. از بختيار سؤال‌ كردند: «آقاي‌ خميني‌ دولت‌ تشكيل‌ داده‌ نظر شما چيست‌؟» گفت‌: «شوخي‌ است‌ اگر جدي‌ شود من‌ برخورد مي‌كنم‌.» معنايش‌ اين‌ بود كه‌ فرار مي‌كنم‌!
جزئیاتی از فرار هایزر از ایران
در آخرین ساعات حضور در ایران، هایزر گزارشی از آخرین وضعیت به سران کاخ سفید می‌دهد. او می‌گوید: «[بروان] می‌‏خواست بداند آیا گروه هنوز فکر می‏‌کند اقدام نظامی گزینه‏‌ای ممکن است. گفتم: مشتاق‌اند تا جایی‌که امکان دارد پشت سر بختیار بایستند و به‌خوبی می‌دانند که اگر اوضاع خراب شود تنها راه تضمین حمایت از دولت قانونی، مداخله‌ نظامی خواهد بود.
خاطرات انقلاب
پس از ورود امام خمینی به کشور، با نظر کمیته استقبال ایشان در مدرسه رفاه مستقر شدند. اما بنا به دلایلی، اندکی بعد، محل استقرار ایشان را به مدرسه علوی انتقال دادند.
روایت‌هایی از ورود امام خمینی به کشور
به روایت عسگراولادی: «هواپیما آرام آرام نزدیک باند آمد و یک دور زد و اوج گرفت دو مرتبه برگشت و با آرامش نشست. نفهمیدیم این قضیه چه بود. سه سال پیش که خلبان مصاحبه‌ای کرد گفت از من یک کار شیطانی خواسته شده بود که من در دنیا و قیامت نمی‌توانم جواب بدهم، بدین‌جهت بالا رفتم و به خودم مسلط شدم و دو مرتبه پایین آمدم».
دهه 60
دست به کار شدیم. در حمام من و مسعود قربانی نزد محسن میرجلیلی که روی صندلی بسته شده بود رفتیم. مسعود قربانی خطاب به محسن گفت شنیده‌ام تو اطلاعات نمی‌دهی. می‌دانی ما با دشمنانمان چطور رفتار می‌کنیم؟ اگر اطلاعات ندهی تو را می‌پزیم. سپس به من گفت اتو را بیاور. من اتو آوردم. مسعود اتو را به برق زد و اتو در حالی که چراغش روشن شده بود و داغ می‌شد، از فاصله بین تکیه‌گاه صندلی و محل نشستن آن به کمر محسن نزدیک کرد طوری که او احساس می‌کرد که اتو داغ است و فقط به من خیره شده بود و هیچ حرفی نمی‌زد.
برگی از خاطرات محمد مهرآئین| انتشار برای اولین‌بار
زنده‌یاد مهرآئین در بخش دیگری از خاطراتش با اشاره به روحیه مهربانی و رأفت شهید لاجوردی ماجرای قابل تأملی را نقل می‌کند: «بچه‌های ضربت رفته بودند یكی [از منافقین] را گرفته بودند و آورده بودند. بعد گویا متهم، حین انتقال، به حضرت امام توهین می‌کند و این برادر عملیات در گوش او می‌زند. فردا که متهم را به دفتر آقای لاجوردی آورده بودند به ایشان گفته بود: «این آقایی كه دیشب مرا آورده، در گوش من زده!» آقای لاجوردی هم بلافاصله مسئول شب گذشته را خواست... فرد مسئول می‌گوید كه او به امام توهین كرد و من هم او را زدم. آقای لاجوردی به متهم می‌گوید كه در گوش او بزن... اگر ایشان در گوش تو زده باید او را بزنی و قصاص كنی. اینجا متهم به گریه افتاده بود و مطالب خود را گفته بود. بعد شنیدم همان متهم از افرادی بود كه به جبهه رفته و شنیدم كه شهید هم شده است.»