مرکز اسناد انقلاب اسلامی

سه روایت از عزل رضا خان
مرحوم حجت‌الاسلام محمدتقی فلسفی می‌گوید: خاطره بزرگ من از پایان دوره رضاخانی، شادی و مسرت زایدالوصف مردم از سقوط و رفتن او بود. تا آن موقع ندیده بودم که عموم مردم آن قدر خوشحال و مسرور باشند. حتی مجسمه‌هایی را که به صورت ببر، شیر، طاووس از سنگ یا گچ ساخته بودند و در بعضی از میدان‌ها نصب شده بود، مستثنی نکردند. وقتی خلق‌الله آن‌ها را می‌شکستند و کسی به آن‌ها می‌گفت چرا این‌ها را می‌شکنید؟ در جواب می‌گفتند این‌ها هم به نام رضاخان است، نمی‌خواهیم آثاری از زمان آن ملعون باقی باشد. او تا این حد منفور عموم بود.
برگی از خاطرات آیت‌الله میانجی
آیت‌الله میانجی می‌گوید: آقای بدلا که از اقوام عبدالحسین واحدی هم بود می‌گفت که آقای بروجردی نسبت به فدائیان توجه داشت. حتی شهریه آنها را هم می‌فرستاد. من خودم شهریه آنها را به تهران می‌بردم. اما رژیم با اعدام فدائیان، آقای بروجردی را غافلگیر کرد چون ایشان می‌گفت: تا شاه نیاید نمی‌توانند نواب را اعدام کنند. آن موقع هم شاه تهران نبود. بعد از اعدام فدائیان، مطلع شدیم که شبانه از شاه حکم اعدام آنها را گرفته بودند.
برشی از خاطرات حجت‌الاسلام حسن روحانی
حسن روحانی می‌گوید: همین‌ طور كه‌ قاری‌ مشغول‌ قرائت‌ قرآن‌ بود، یك‌ نفر بلند شد و چند شعار داد كه‌ شعار آخر این‌ بود "برای‌ نابودی‌ حكومت‌ پهلوی‌، صلوات‌" این‌ شعار خیلی‌ تند بود. قاری‌ از پشت‌ بلندگو گفت‌: لطفاً شعار ندهید. یك‌ مرتبه‌ امام‌ با عصبانیت‌ فریاد زدند: «مصطفی‌! (حاج‌ آقا مصطفی‌ در كنار درب‌ ورودی‌ حیاط‌ ایستاده‌ بود) چه‌ كسی‌ گفت‌ شعار ندهید؟ بیرونش‌ كنید!» فوراً آن فرد را بیرون‌ كردند. بعد امام‌ فرمود: «این‌ همه‌ مردم‌ را كشته‌اند، مردم‌ شعار هم‌ ندهند؟»
برشی از خاطرات مرحوم عسگراولادی
در مجلس دهه عاشورای مرحوم طیب، شیخ باقر نهاوندی منبر می‌رفت و منبرش هم معمولاً تند بود و شاید از تندترین‌ها علیه رژیم بود. یکی از آنجاهایی که نصیری برای مرحوم طیب خط و نشان می‌کشید همین مسئله روضه عاشورا بود. طیب را خواستند و گفتند: «روضه را تعطیل کنید.» گفت: «من چاکر امام حسین هستم و نمی‌توانم روضه را تعطیل کنم.»
برشی از خاطرات ولی الله چهپور
چه‌پور می‌گوید: در مورد سوءاستفاده‌های سیاسی منافقین آقای طالقانی تا جایی که مقدور بود، تلاش می‌کرد آنان نتوانند از وجهه ایشان به نفع خود هزینه کنند.
برشی از خاطرات حجت‌الاسلام ناطق‌نوری
حجت‌الاسلام ناطق نوری می‌گوید: آقا به‌ من‌ حكم‌ بازرسی‌ دادند و حكمی‌ قریب‌ به‌ این‌ مضامین‌ نوشته‌ بودند: «از آنجایی‌ كه‌ اینجا آخرین‌ ملجأ و مرجع‌ تظلمات‌ مردم‌ است‌، شما را به‌ عنوان‌ مسئول‌ بازرسی‌ انتخاب‌ می‌كنم‌ و از شما می‌خواهم‌ كه‌ یك‌ دفتر كوچكی‌ تشكیل‌ بدهید و مسائل‌ كارگزاران‌ نظام‌ را پیگیری‌ كنید.» از اینجا كار بازرسی‌ شروع‌ شد. در طول‌ این‌ چند سالی‌ كه‌ ما بازرسی‌ را تشكیل‌ داده‌ و گزارش‌های‌ مربوطه‌ را تهیه‌ می‌كنیم‌، آقا تمام‌ گزارش‌ها را حتی‌ اگر 500 صفحه‌ باشد، می‌خوانند و گاهی‌ هم‌ حاشیه‌ می‌زنند و اقدام‌ می‌كنند، حتی‌ یك‌ مورد وجود ندارد كه‌ ایشان‌ اقدام‌ نكرده‌ باشد.
برشی از خاطرات مرحوم آیت‌الله طاهری‌خرم‌آبادی
آیت‌الله طاهری‌خرم‌آبادی می‌گوید: «امام موسی صدر به من گفته بود كه عازم لیبی است. ایشان می‌گفتند من حاضرم امسال شرايط سفر امام خميني به مكه را فراهم کنم. دولت سعودی را وادار می‌کنم که رسما امام را برای ادای فریضه حج دعوت کند. مي گفت: رابطه من با بعثی‌های عراق خوب نیست، آن‌ها هم با من خوب نیستند و من از پشت مرز عراق به این طرف می‌توانم در خدمت ایشان باشم .
روایت‌هایی درباره انفجار دفتر نخست‌وزیری در سال 60
حجت‌الاسلام احمد سالک نیز که دفترش روبه‌روی ساختمان نخست‌وزیری بود، نکته‌ای تأمل‌برانگیز درباره رفتار بازماندگان انفجار نخست‌وزیری ارائه می‌دهد. او می‌گوید: «وقتی انفجار نخست‌وزیری اتفاق افتاد، بنده از جمله اولین افرادی بودم که به نخست‌وزیری وارد شدم. دود و آتش بود و هنوز آتش‌نشانی نیامده بود. از پله‌ها که بالا می‌رفتم، بهزاد نبوی داشت پایین می‌آمد. یقه‌اش را گرفتم و گفتم: «کجا می‌روی؟» اولین حرفی که بهزاد نبوی زد این بود که «کشمیری سوخت، کشمیری سوخت!»
برشی از خاطرات سید رضا زواره‌ای
مرحوم زواره‌ای می‌گوید: یک شب بچه‌های حفاظت اطلاعات در جلوی ستاد نیروی هوایی، کشمیری را با یک کیف سامسونت گرفته بودند که محتوی اسناد فوق سری سیا بود. فرمانده نیروی هوایی او را بازداشت می‌کند. اما وی اذعان می‌دارد که حزب این اسناد را خواسته است.
روایت‌هایی از زندگی و مبارزات شهید مهدی عراقی
بعد از ورود عراقي و توکلي‌بينا به نوفل‌لوشاتو، امام‌خميني عراقي را بسيار مورد لطف و محبت قرار دادند؛ زيرا اين ديدار پس از چهارده سال دوري و تحمل زندان و تبعيد اتفاق مي‎افتاد و عراقي در اين مدت از نظر جسمي ضعيف و شکسته شده‌ بود. در حضورِ جمع امام خطاب به مهدي عراقي مي‏‏‌گويد: «مهدي من تو هستي؟ چرا اين‌قدر پير شدي؟» اما عراقي درحالي‌که از خوشحاليِ ديدار با امام اشک مي‌ريخت، گفت: «من اصلاً يادم نمي‌‏آيد که اتفاقي افتاده است». بعد از آن نيز امام در ديدار با دانشجويان در وصف مهدي عراقي فرمودند: «در بين اينهايي که حبس بودند، پانزده سال حبس بودند. بعضي وقت‎ها که با من مصاحفه مي‎کردند، دست‌شان دستِ يک پهلوان بود و حالا که مصافحه مي‎کنند، دست يک آدم عادي شده». يا به روايت يکي ديگر از اعضاي حاضر در پاريس، امام درباره‌ عراقي فرموده بودند: «اين جوان‌هاي رشيد ما را اين‌قدر زير شکنجه و زندان اذيت و آزار داده‎اند که من وقتي در اولين برخورد ديدم، باور نکردم که آن قامت رعنا و آن هيکل رشيد، اين‌قدر زير شکنجه‌ شاه افسرده شده‌ باشد.»