مرکز اسناد انقلاب اسلامی

درنگی در خاطرات آیت‌الله خزعلی
دكتر بهشتى هيچ‌وقت از كار و تلاش خسته نمى‌شد. گاه بيست و چهار ساعت بدون اين‌كه پلك‌هايش را بر هم نهد كار مى‌كرد. يك‌بار در پايان جلسه‌اى گفت: مى‌خواهم كمى بخوابم بعد از ربع ساعت بيدارم كنيد. دوستان بعد از گذشت ربع ساعت گفتند بگذاريم بيشتر بخوابد تا تندرستى‌اش به‌خطر نيفتد. بر همين اساس ديرتر بيدارش كردند. دكتر پس از بيدارى از طولانى شدن زمان استراحتش ناراحت شد. دوستان گفتند حيفمان آمد بيدارت كنيم. ايشان در جواب گفتند: «كاش اين حيف را درباره‌ كارها به زبان مى‌آورديد.»
حمید سبزواری درباره چگونگی آشنایی خود با آیت‌الله خامنه‌ای می‌گوید: «آشنایی بنده با آقای خامنه‌ای از سبزوار شروع شد. من پیش از اینکه به تهران بیایم با ایشان آشنا بودم. البته در مشهد هم با ایشان دیدار داشتم ولی آشنایی‌مان به آن صورت نبود...»
حجت‌الاسلام شجونی روایت می‌کند: زمانی که آیت الله سعیدی را گرفتند، من هم به مناسبتی –که الان یادم نیست- در زندان بودم. بعد از مدت کمی در اتاق ساقی –که رئیس زندان قزل قلعه بود- منوچهر ازقندی را دیدم -چون چند تا منوچهری شکنجه‌گر داشتیم...- او خودش گفته بود و من از سخنانش فهمیدم که از کسانی بوده که آیت‌الله سعیدی را شهید کرده است.
درنگی در خاطرات سردار شهید حاج حسین همدانی
سردار شهید حاج حسین همدانی، در بخشی از خاطرات خود که در گنجینه تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی ثبت شده است، درباره نتایج عزل بنی‌صدر از فرماندهی کل قوا می‌گوید: وقتي بني‌صدر عزل شد وضعيت جبهه‌ها تغيير کرد و بين ارتش و سپاه يک وحدتي به‌وجود آمد، يعني فرمانده سپاه محسن رضايي و فرمانده‌ ارتش علي صياد شيرازي، شروع به همکاري کردند.
ما از این شهامت و جسارت متحیر ماندیم و سعی کردیم قبل از اینکه امام اتاقشان را ترک کنند خودمان را به اتاق ایشان برسانیم. فکر می کردیم الآن ایشان مثلا از این اتاق پا به فرار می‌گذارند، لذا با عجله به سمت اتاق رفتیم. درب را که باز کردیم دیدیم ایشان خیلی آرام و بدون هیچ اضطرابی لباسشان را پوشیدند و عمامه شان را هم به سر گذاشتند و عبایشان را دارند می‌گذارند دوششان؛ مثل اینکه خودشان دارند تشریف می‌آورند. لذا بدون اینکه برخوردی بکنیم ایستادیم.
حاج حسین سلیمانی می‌گوید: قرار شد امام در اتاق عمل باشند تا کم کم به هوش بیایند. ... وقتی حال ایشان مساعد شد، همه بالای سرشان رفتند. بنده هم رفتم. اولین جمله‌ای که امام فرمودند، خیلی جالب بود. رو کردند به میرحسین موسوی و گفتند: «از مردم چه خبر؟ از مملکت چه خبر؟ وضعیت در چه حال است؟»
درنگی در خاطرات آیت‌الله طاهری خرم‌آبادی
آیت‌الله طاهری خرم آبادی می‌گوید: آقایان بازرگان و یدالله سحابی هم در آن جلسه حاضر شده بودند. وقتی به آنان گفته شد که شما از کنار امام به راحتی گذشتید و ایشان را سبک جلوه دادید، آقای بازرگان در جواب گفت که «همین را هم که نوشتیم، زیادی‌شان است!» این حرکت عمق افکار آنان را روشن کرد و مشخص شد که اصلا امام را قبول ندارند.
آیت‌الله طاهری خرم‌آبادی می‌گوید: «هنگام اقامت در نجف، وقتی امام وارد حرم می‌شدند در پیش روی مبارک حضرت امیرالمومنین می‌ایستادند و زیارت امین‌الله را از حفظ می‌خواندند. بعد از زیارت امین‌الله، از پایین پای حضرت بر می‌گشتند و به پشت سر حضرت می‌رفتند و نماز می‌خواندند. امام هیچ گاه از بالای سر حضرت نمی‌رفتند؛ علت اینکه امام از بالای سر عبور نمی‌کرد به خاطر احترام به حضرت بود که می‌خواست از پایین پا عبور کند نه از بالا سر...
حجت الاسلام والمسلمین علی اکبر ناطق نوری می‌گوید؛ شخصي‌ به‌ من‌ گزارشي‌ داد و گفت‌: «در خيابان‌ شاهپور به‌ يك‌ مهرسازي‌ مهري‌ سفارش‌ شده‌ و روي‌ آن‌ نوشته‌: فرقان‌.» به‌ آقاي‌ نقاشان‌ و آقاي‌ هنردوست‌ گفتم‌ برويد سرنخ‌ اين‌ قصه‌ را پيدا كنيد. رفتند دو نفر را دستگير كردند. پس‌ از بازجويي‌ چيزي‌ دستگيرمان‌ نشد؛ ولي‌ علامت‌هايي‌ به‌ دست‌ آورديم‌ و كار تعقيب‌ و مراقبت‌ را شروع‌ كرديم‌...
درنگی در خاطرات آیت‌الله مهدوی کنی
آیت‌الله مهدوی کنی می‌گوید: آقای شریعتمداری فرمودند که آذربایجان -شاید هم گفتند تبریز- خانه من است. در خانه من کارهایی بدون اطلاع و اذن من انجام می‌شود. آنجا شما بدون اجازه من دادستان نصب می‌کنید. شما امام جمعه نصب می‌کنید بدون اینکه من اطلاع داشته باشم، فرمانده ارتش معین می‌کنید، این‌ها باید با اطلاع و رضایت من باشد.