مرکز اسناد انقلاب اسلامی

برشی از خاطرات ولی الله چهپور
چه‌پور می‌گوید: در مورد سوءاستفاده‌های سیاسی منافقین آقای طالقانی تا جایی که مقدور بود، تلاش می‌کرد آنان نتوانند از وجهه ایشان به نفع خود هزینه کنند.
برشی از خاطرات حجت‌الاسلام ناطق‌نوری
حجت‌الاسلام ناطق نوری می‌گوید: آقا به‌ من‌ حكم‌ بازرسی‌ دادند و حكمی‌ قریب‌ به‌ این‌ مضامین‌ نوشته‌ بودند: «از آنجایی‌ كه‌ اینجا آخرین‌ ملجأ و مرجع‌ تظلمات‌ مردم‌ است‌، شما را به‌ عنوان‌ مسئول‌ بازرسی‌ انتخاب‌ می‌كنم‌ و از شما می‌خواهم‌ كه‌ یك‌ دفتر كوچكی‌ تشكیل‌ بدهید و مسائل‌ كارگزاران‌ نظام‌ را پیگیری‌ كنید.» از اینجا كار بازرسی‌ شروع‌ شد. در طول‌ این‌ چند سالی‌ كه‌ ما بازرسی‌ را تشكیل‌ داده‌ و گزارش‌های‌ مربوطه‌ را تهیه‌ می‌كنیم‌، آقا تمام‌ گزارش‌ها را حتی‌ اگر 500 صفحه‌ باشد، می‌خوانند و گاهی‌ هم‌ حاشیه‌ می‌زنند و اقدام‌ می‌كنند، حتی‌ یك‌ مورد وجود ندارد كه‌ ایشان‌ اقدام‌ نكرده‌ باشد.
برشی از خاطرات مرحوم آیت‌الله طاهری‌خرم‌آبادی
آیت‌الله طاهری‌خرم‌آبادی می‌گوید: «امام موسی صدر به من گفته بود كه عازم لیبی است. ایشان می‌گفتند من حاضرم امسال شرايط سفر امام خميني به مكه را فراهم کنم. دولت سعودی را وادار می‌کنم که رسما امام را برای ادای فریضه حج دعوت کند. مي گفت: رابطه من با بعثی‌های عراق خوب نیست، آن‌ها هم با من خوب نیستند و من از پشت مرز عراق به این طرف می‌توانم در خدمت ایشان باشم .
روایت‌هایی درباره انفجار دفتر نخست‌وزیری در سال 60
حجت‌الاسلام احمد سالک نیز که دفترش روبه‌روی ساختمان نخست‌وزیری بود، نکته‌ای تأمل‌برانگیز درباره رفتار بازماندگان انفجار نخست‌وزیری ارائه می‌دهد. او می‌گوید: «وقتی انفجار نخست‌وزیری اتفاق افتاد، بنده از جمله اولین افرادی بودم که به نخست‌وزیری وارد شدم. دود و آتش بود و هنوز آتش‌نشانی نیامده بود. از پله‌ها که بالا می‌رفتم، بهزاد نبوی داشت پایین می‌آمد. یقه‌اش را گرفتم و گفتم: «کجا می‌روی؟» اولین حرفی که بهزاد نبوی زد این بود که «کشمیری سوخت، کشمیری سوخت!»
برشی از خاطرات سید رضا زواره‌ای
مرحوم زواره‌ای می‌گوید: یک شب بچه‌های حفاظت اطلاعات در جلوی ستاد نیروی هوایی، کشمیری را با یک کیف سامسونت گرفته بودند که محتوی اسناد فوق سری سیا بود. فرمانده نیروی هوایی او را بازداشت می‌کند. اما وی اذعان می‌دارد که حزب این اسناد را خواسته است.
روایت‌هایی از زندگی و مبارزات شهید مهدی عراقی
بعد از ورود عراقي و توکلي‌بينا به نوفل‌لوشاتو، امام‌خميني عراقي را بسيار مورد لطف و محبت قرار دادند؛ زيرا اين ديدار پس از چهارده سال دوري و تحمل زندان و تبعيد اتفاق مي‎افتاد و عراقي در اين مدت از نظر جسمي ضعيف و شکسته شده‌ بود. در حضورِ جمع امام خطاب به مهدي عراقي مي‏‏‌گويد: «مهدي من تو هستي؟ چرا اين‌قدر پير شدي؟» اما عراقي درحالي‌که از خوشحاليِ ديدار با امام اشک مي‌ريخت، گفت: «من اصلاً يادم نمي‌‏آيد که اتفاقي افتاده است». بعد از آن نيز امام در ديدار با دانشجويان در وصف مهدي عراقي فرمودند: «در بين اينهايي که حبس بودند، پانزده سال حبس بودند. بعضي وقت‎ها که با من مصاحفه مي‎کردند، دست‌شان دستِ يک پهلوان بود و حالا که مصافحه مي‎کنند، دست يک آدم عادي شده». يا به روايت يکي ديگر از اعضاي حاضر در پاريس، امام درباره‌ عراقي فرموده بودند: «اين جوان‌هاي رشيد ما را اين‌قدر زير شکنجه و زندان اذيت و آزار داده‎اند که من وقتي در اولين برخورد ديدم، باور نکردم که آن قامت رعنا و آن هيکل رشيد، اين‌قدر زير شکنجه‌ شاه افسرده شده‌ باشد.»
برشی از خاطرات حمید سبزواری
حمید سبزواری می‌گوید: وقتي كه متفقين وارد ايران شدند با اولين گلوله‌اي كه در مرز شليك شد لشكر 9 خراسان از مشهد خارج شد و فرار كرد. هنوز لشكر سرخ به آنجا نيامده اينها فرار كردند، تيمسارها و درجه‌دارها و اينها اسلحه‌ها را انداختند و با لباس مبدل زدند به جاده. لشگر 9 خراسان عقب‌نشيني كرد و رفت تربت‌حيدريه، سربازان اسلحه را در تربت حيدريه ريختند و فرار كردند .
سال 1349 سال سرنوشت‌سازي در زندگي شهید لاجوردي بود. در اوايل اين سال تعدادي از سرمايه‌داران آمريكايي، به منظور سرمايه‌گذاري در بخش‌هاي مختلف اقتصادي، وارد ايران شدند. در اعتراض به اعلام جريان کنسرسيوم اقتصادي از طريق رسانه‌‌هاي گروهي و روزنامه‌ها، لاجوردي در ادامه‌ مبارزات خود و همزمان با ورود سرمايه‌گذاران آمريكايي، در فروردين 1349 به تکثير اعلاميه‌اي با عنوان «گامي ‌ديگر در راه تشديد غارتگري» مبادرت كرد.
روایتی از شاهد عینی ترور شهید لاجوردی
آقاي فاضل که شاهد عيني ماجرای ترور شهید لاجوردی بود، نحوه‌ شهادت وی را چنين نقل مي‌کند: صداي فرياد گونه‌اي به‌يکباره مرا متوجه خود کرد و اين درست همان زماني بود که به ‌يک باره چند چيز توأمان اتفاق افتاد که عبارت بودند از: ديدن چهره‌ خشن و فرياد منافق مزدوري که با کلت به سوي شهيد لاجوردي نشانه رفته بود، نيم‌خيز شدن من براي رفتن به طرف او و شليک گلوله‌هاي پي در پي از همه طرف و تمام شدن همه چيز...
برگی از خاطرات ام‌الاسرا
خانم بهجت افراز، ملقب به "ام‌الاسرا" که از سال 1363 مسئولیت اداره امور اسرا و مفقودین را بر عهده داشت، خاطرات خواندنی و جالبی در این رابطه دارد. او در بخشی از کتاب خاطرات خود که توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده است درباره فعالیت‌هایی که در اداره امور اسرا و مفقودین صورت می‌گرفت می‌گوید: از اول جنگ تا زماني كه من در سال 1363 ، براي راه‌اندازي اداره‌ امور اسرا و مفقودان به هلال‌احمر وارد شدم، شيوه‌ كار در اين محل به اين صورت بود كه خانواده‌هايي به هلال‌احمر مراجعه مي‌كردند و مي‌گفتند مثلاً از پسرمان يا شوهرمان خبر نداريم. خانمي از كارمندان هلال‌احمر فرم جست‌وجو را كه صليب سرخ جهاني به هلال‌احمر داده بود و مشخصات اسير يا مفقودالاثر در آن بايد نوشته مي‌شد به آن‌ها مي‌داد و آنها هم برگه را پرمي‌كردند و بعد متن برگه به زبان انگليسي ترجمه و به صليب‌سرخ جهاني فرستاده مي‌شد.