مرکز اسناد انقلاب اسلامی

روایت‌هایی از ورود امام خمینی به کشور
به روایت عسگراولادی: «هواپیما آرام آرام نزدیک باند آمد و یک دور زد و اوج گرفت دو مرتبه برگشت و با آرامش نشست. نفهمیدیم این قضیه چه بود. سه سال پیش که خلبان مصاحبه‌ای کرد گفت از من یک کار شیطانی خواسته شده بود که من در دنیا و قیامت نمی‌توانم جواب بدهم، بدین‌جهت بالا رفتم و به خودم مسلط شدم و دو مرتبه پایین آمدم».
دهه 60
دست به کار شدیم. در حمام من و مسعود قربانی نزد محسن میرجلیلی که روی صندلی بسته شده بود رفتیم. مسعود قربانی خطاب به محسن گفت شنیده‌ام تو اطلاعات نمی‌دهی. می‌دانی ما با دشمنانمان چطور رفتار می‌کنیم؟ اگر اطلاعات ندهی تو را می‌پزیم. سپس به من گفت اتو را بیاور. من اتو آوردم. مسعود اتو را به برق زد و اتو در حالی که چراغش روشن شده بود و داغ می‌شد، از فاصله بین تکیه‌گاه صندلی و محل نشستن آن به کمر محسن نزدیک کرد طوری که او احساس می‌کرد که اتو داغ است و فقط به من خیره شده بود و هیچ حرفی نمی‌زد.
برگی از خاطرات محمد مهرآئین| انتشار برای اولین‌بار
زنده‌یاد مهرآئین در بخش دیگری از خاطراتش با اشاره به روحیه مهربانی و رأفت شهید لاجوردی ماجرای قابل تأملی را نقل می‌کند: «بچه‌های ضربت رفته بودند یكی [از منافقین] را گرفته بودند و آورده بودند. بعد گویا متهم، حین انتقال، به حضرت امام توهین می‌کند و این برادر عملیات در گوش او می‌زند. فردا که متهم را به دفتر آقای لاجوردی آورده بودند به ایشان گفته بود: «این آقایی كه دیشب مرا آورده، در گوش من زده!» آقای لاجوردی هم بلافاصله مسئول شب گذشته را خواست... فرد مسئول می‌گوید كه او به امام توهین كرد و من هم او را زدم. آقای لاجوردی به متهم می‌گوید كه در گوش او بزن... اگر ایشان در گوش تو زده باید او را بزنی و قصاص كنی. اینجا متهم به گریه افتاده بود و مطالب خود را گفته بود. بعد شنیدم همان متهم از افرادی بود كه به جبهه رفته و شنیدم كه شهید هم شده است.»
برشی از خاطرات محسن رفیق‌دوست
محسن رفیق دوست می‌گوید: هزینه‌ تحصن علما و دیگر کارها را رفقایمان می‌پرداختند؛ یعنی ما هر وقت نیاز به پول پیدا‌ می‌کردیم از دوستان می‌گرفتیم. یکی از افرادی که مدام به ما کمک می‌کرد فردی بود به نام حاجی محمد درویش دماوندی. ایشان فردی بازاری بودند و از اول در جریانات نهضت امام بودند و کمک مالی می‌کردند.روزی که تازه ما مدرسه‌ رفاه را در اختیار گرفته بودیم (برای کمیته استقبال) این فرد نزدم آمد و دستمالی را به دستم داد و گفت: «این مقداری پول است خانه‌ام را فروختم و این پولش شده، بیایید با این پول کارهایتان را پیش ببرید.» یعنی این فرد آن قدر به خاطر انقلاب فداکاری می‌کرد که حتی حاضر شده بود خانه‌ خودش را هم بفروشد.هزینه‌های تحصن علما و دیگر کارها از این راه و نیز از راه کمک‌های مردمی تامین می‌شد. این تحصن علما یک هفته طول کشید و با ورود امام خود به خود شکسته شد.
برشی از خاطرات آیت‌الله طاهری خرم‌آبادی
آیت‌الله طاهری خرم‌آبادی می‌گوید: وقتى به دانشگاه تهران رفتيم، ديديم كه در كنار محراب مسجد، پلاكارد بزرگى با موضوع آمدن امام زده‌اند و در زير پلاكارد نام سازمان مجاهدين خلق (منافقين) را نوشته‌اند. تا وارد شديم آقاى مطهرى گفتند كه اين پلاكارد را برداريد...
اقدامات مشکوک سازمان مجاهدین خلق در کمیته باعث شد تا واحد حفاظت به گروه‌های مسلح اسلامی سپرده شود و این گروه‌ها عهده‌دار حفاظت از کمیته‌ استقبال و امام شدند و بدین ترتیب سازمان منافقین با اقدامات و عملکرد مشکوک خود، از مسئولیت حفاظت از جان امام کنار گذاشته شد.
برگی از خاطرات سردار رحیم صفوی
آقای‌ بازرگان‌ بعد از بازگشت‌ از سفر كردستان‌ در جمع‌ اعضای‌ شورای‌ انقلاب‌ حاضر شد و اعلام‌ كرد: «دولت‌ چاره‌ای‌ ندارد جز این‌ كه‌ در مقابل‌ حزب‌ دموكرات‌ تسلیم‌ شود و یك‌ نوع‌ خودمختاری‌ به‌ آن‌ها اعطا كند و شرایط‌ آن‌ها را بپذیرد.» در همین‌ جلسه‌ بود كه‌ شهید بهشتی‌ و شهید مطهری‌ بلند شده‌، فریاد می‌كشند: یعنی‌ چه‌ آقا؟ شما می‌خواهید ما در مقابل‌ نیروهای‌ دموكرات‌ و كمونیست‌ تن‌ به‌ سازش‌ بدهیم‌. نخیر چنین‌ نیست‌ و سازش‌ معنی‌ ندارد.»
مهدی کروبی خطاب به نهضت آزادی: کاری کرده‌اید که آمریکا خوشحال است، کاری کرده‌اید که اسرائیل مدح از شما [نهضت آزادی] کرده و رادیو آلمان و صدای آزاد از شما ستایش می‌کند! این کارهای شما بوده ولی به هر جهت امیدواریم ملت ما با آگاهی هرچه تمام‌تر توجه کنند و به وظایف‌شان عمل کنند.
گذری بر زندگی و خاطرات مرحوم محمدرضا اعتمادیان
مرحوم محمدرضا اعتمادیان، در سال 1357 در معیت آیت‌الله صدوقی به دیدار امام خمینی در پاریس رفت و به مدت دو هفته در آنجا حضور داشت. یکی از مسائلی که در آنجا توجه اعتمادیان را جلب کرد، دیوارنوشته‌هایی با این مضمون بود که امام خمینی هیچ سخنگویی ندارند. مرحوم اعتمادیان درباره این نوشته‌ها می‌گوید: هنگامی که به دیدار امام [در پاریس] رفتیم، افراد زیادی در آنجا حضور داشتند، شهید آیت‌الله مطهری، آیت‌الله انواری، قطب‌زاده، ابراهیم یزدی و بنی‌صدر از افرادی بودند که آنها را در آنجا دیدیم.هنگام ورود به هتل نوشته‌هایی به زبان‌های فارسی، عربی و انگلیسی با مضمون این که امام سخنگو ندارد به چشم می‌خورد. ظاهرا آقای ابراهیم یزدی خودش را خیلی نزدیک به امام جا می‌زد و سعی می‌کرد در مصاحبه‌ها نقش مترجم را ایفا کند و امام نگران شده بودند که او خود را به عنوان سخنگوی امام مطرح کند و مطالبی از خودش بگوید. همین مسأله باعث شده بود تا اعلامیه‌ مذکور در جاهای مختلف نصب شود.
وقتی قاضی عسگر از ایشان می‌خواست آخرین وصیت خودشان را بگویند در جواب گفت؛ ما شهید می‌شویم، اما بدانید از هر قطره خون ما مجاهدی تربیت خواهد شد و ایران را اسلامی خواهد کرد در آن لحظه من به افکار این مرد خندیدم. بعد به دوستانش گفت، بچه‌ها من جلو می‌روم الله‌اكبر می‌گویم شما هم پاسخ تکبیر مرا بدهید.من شنیدم نواب صفوی گفت چشمان ما را نبندید، زیرا ما می‌خواهیم با چشمان باز به استقبال شهادت برویم. اللهیاری می‌خندید و گروهبان‌ها و افسرانی که آنجا بودند حرف‌های نواب را به مسخره گرفته بودند. خود من هم در دلم می‌خندیدم که این مرد 31 ساله چه می‌گوید! در چه آرزویی به سر می‌برد! کمونیسم جهان را گرفته، یک میلیارد کمونیست در دنیا هست، دنیای سرمایه‌داری، نظریات اومانیستی، افکار گوناگونی که فلاسفه اروپا و شرق دارند تحویل بشریت می‌دهند جایی برای مذهب نگذاشته، اما این سید یک لاقبا در حین مرگ دارد می‌گوید که از هر قطره خون من مجاهدی بزرگ به وجود خواهد آمد.»