مرکز اسناد انقلاب اسلامی

برشی از خاطرات پدر شعر انقلاب
حمید سبزواری می‌گوید:جریان آشنایی من با امام خمینی از آن‌جا شروع شد که من از سال‌ها پیش مطالعات اسلامی داشتم، ولی بیشتر توجه من به این جریان‌های آخر الزمان بود که چه خواهد شد.چون یک چیزهایی در کتاب‌هایی مثل "غیبت نعمانی" و "بحارالانوار و سفینه البحار" و خیلی از کتاب‌ها خوانده بودم و مطمئن بودم دوره ما دوره ظهور است و منتظر آن مردی بودم که از قم برمی‌خیزد و مردم را به سوی خدا دعوت می‌کند، منتظر این بودم و بعد این را در تصور خودم امام خمینی مجسم می‌کردم .
دو روایت از نحوه شهادت آیت‌الله سعیدی
حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیدمهدی طباطبایی می‌گوید: دکتر حسن طباطبایی، رئیس پزشک قانونی گفت که این نامه را ساواک نوشته که من امضاء کنم ولی من مخالف هستم و آثار سکته را در ایشان ندیدم. بنابراین ایشان شکنجه شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند و شاید علت شهادتشان تزریق آمپول هوا بوده است. اما پشت بدن ایشان مجروح بوده و بدن مجروح را محمد دیده است، اما اینکه ایشان دقیقاً به چه شکلی شهید شدند معلوم نیست.
بلافاصله بعد از رحلت امام خمینی، مجلس خبرگان رهبری تشکیل جلسه داد تا درباره امر خطیر رهبری نظام بعد از امام خمینی تصمیم بگیرد. بازخوانی خاطرات شاهدان و حاضران این جلسه مثل آیت‌الله حائری شیرازی، آیت‌الله قرشی، آیت‌الله امینی، آیت‌الله بنی‌فضل،حجت‌الاسلام موسوی‌فرد و آیت‌الله ایمانی در این رابطه حائز اهمیت است.
برشی از خاطرات حجت‌الاسلام ابوترابی‌فرد
عصر روز چهاردهم خرداد، همه امیدها قطع گردید. غلغله‌ای در اردوگاه پیچید و همه را میخ کوب کرد. بلندگوی اردوگاه، تلاوت غمگین آیات قرآن را شروع کرد. همه به داخل آسایشگاه‌ها ریختند. تا به حاج آقا ابوترابی تسلیت بگویند؛ اما او که همچون صخره‌ای بر زمین افتاده بود، با صدای بلند ناله می‌کرد و اشک می‌ریخت.
ماه رمضان سال ۱۳۶۱ با فضای ایجادشده از سوی سید علی‌اکبر ابوترابی در اردوگاه فضای همدلی و محبت و سرشار از معنویت و اخلاص بود. دعاهای مختلف، برپایی نماز جماعت و بازگویی مسائل شرعی و مباحث اخلاقی که در این اوقات از سوی وی برای بچه‌ها مطرح می‌شد، اسارت را قابل تحمل نموده بود.
برشی از خاطرات حاج احمد شهاب
حاج احمد شهاب می‌گوید: شریعتمداری با خط و امضای خودش نوشته بود: «شاهنشاه، من از اول با انقلاب سفید شما مخالف نبودم؛ ولی موقعیت من طوری بود که تصنعی با شما مخالفت کردم. این پیرمرد را که فرستادم چرا جواب ندادید؟ دوباره خدمتتان می‌فرستم.» و زیر آن را نیز امضا کرده بود: «الاحقر شریعتمداری»!
خاطرات منتشر نشده حجت‌الاسلام سیدمهدی طباطبایی
حجت‌الاسلام طباطبایی در خاطرات خود می‌گوید: یک‌روز که به‌همراه آقای کبیری به بازار رفته بودیم به شکل کاملاً اتفاقی در یک مغازه کتابی را دیدیدم که روی آن نوشته شده بود: «الامام الحمیسی». به کبیری گفتم ما می‌توانیم «الحمیسی» را به «خمینی» تبدیل کنیم. پایین آن هم نوشته شده بود «مطبعة الآداب نجف‌الاشرف».‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کتاب را خریدیم. آقای کبیری برای اینکه قضیه لو نرود آن‌را شبانه به چاپخانه‌‌‌ای که در آن کار می‌کرد برد و به تعداد دفترچه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي مورد نیاز گراور گرفت و آورد و به ما داد. لذا اولین کسانی که در سال 1350 به آقای خمینی «امام» گفتند ما بودیم.
برشی از خاطرات حبیب‌الله عسگر اولادی
عسگراولادی می‌گوید: در این تظاهرات دژخیمان رژیم پهلوی حمله‌ سختی به تظاهرکنندگان کردند که دو نفر به شهادت رسیدند و تعداد زیادی مجروح شدند. به دنبال همین تظاهرات، روز بعد ریختند و اغلب نیروها را دستگیر کردند.
برشی از خاطرات محمود صلاحی؛
محمود صلاحی می‌‌گوید: رژیم بعث همانگونه که انواع روش‌های بازجویی و شکنجه را آموزش می‌داد در به شهادت رساندن تعداد زیادی از اسرای رزمنده نیز نقش داشت. به طوری که مواردی خود مشاهده کردم که گوش رزمنده را در عملیات بریده یا انگشتانش را قطع کرده بودند. تعدادی را جلو کاروان‌های عروسی سر می‌بریدند. آنان شکنجه‌های عجیب و غریبی انجام می‌دادند که بارزترین نمونه آن‌ها در زندان دوله‌تو اتفاق افتاد.
برشی از خاطرات حجت‌الاسلام ناطق‌نوری
علی اکبر ناطق‌نوری در خاطرات خود می‌گوید: خانم‌ وزیری‌ از داخل‌ صندوق، دفترچه‌ را بیرون‌ آورد و به‌ من‌ داد. آن‌ را مطالعه‌ كردم‌ و تند تند از روی‌ آن‌ نسخه‌ برداشتم‌. ماجرای‌ این‌ دفترچه‌ هم‌ از این‌ قرار بود كه‌ مرحوم‌ وزیری‌ در دوران‌ جوانی‌اش‌ به‌ هر یك‌ از علما كه‌ می‌رسیده‌ این‌ دفترچه‌ را مقابلش‌ می‌گذاشته‌ و می‌گفته‌: «آقا برای‌ من‌ خاطره‌ای‌ بنویس‌.» هر یك‌ از علما باب‌ طبع‌ خود، مطلبی‌ را می‌نوشته‌ است‌. حضرت‌ امام‌ هم‌ این یادداشت را نوشته بودند.