مرکز اسناد انقلاب اسلامی

برشی از خاطرات توکلی‌بینا
توکلی‌بینا می‌گوید: پیش از عزیمت حضرت امام به قم، بنده و شهید عراقی همراه چند تن از دوستان به آنجا رفتیم تا محل مناسبی را برای اقامت امام انتخاب کرده، آن را آماده نماییم. منزل حضرت امام در محله یخچال‌قاضی، به دلایل امنیتی، وضع مناسبی نداشت. پس از پرس‌وجو و دیدن منازل مختلف، منزل آیت‌الله یزدی واقع در پشت حسینیه شهدا، به سبب وضع مناسبش، انتخاب شد. چند خانه که در اطراف منزل مذکور بود نیز با رضایت صاحبانشان در اختیار ما قرار گرفت و محل، برای سکونت حضرت امام، از هر نظر آماده شد.
حسین مهدیان درباره­ فعالیت مهدی عراقی برای جلوگیری از حیف و میل اموال مذکور توسط گروه‎هایی همچون منافقین و نهضت آزادی در این زمینه می‎گوید: «...بعضی از افراد می‌خواستند از اموال مربوط به بنیاد مستضعفان سوءاستفاده‎هایی کنند. شهید عراقی همراه با چند نفر از دوستان برای رسیدگی به این اموال [به آنجا رفت] و تمام وقت آنجا مشغول بودند که این اموال حیف و میل و رد و بدل نشود. یکی از گروه‎هایی که در آن زمان از این اموال سوءاستفاده می‎کردند، منافقین بودند. به همین دلیل عراقی سر از پا نمی‎شناخت و تمام تلاش خود را برای جلوگیری از حیف و میل اموال و حفاظت از آن‌ها گذاشته بود که خیلی از گروه‎های مختلف از جمله نهضت آزادی، مجاهدین خلق و ... بودند و سعی می‎کردند از این اموال استفاده کنند. از این‌رو فشارهای روحی و جسمی زیادی به عراقی و دوستانش در بنیاد مستضعفان وارد آمد.» و در نهایت فعالیت های شهید عراقی مانع از سوئاستفاده این گروه ها از اموال بنیاد شد.
انتشار برای اولین بار| برشی از خاطرات فرج‌الله سلحشور
فرج‌الله سلحشور می‌گوید: ما 6 یا 7 نفر بودیم که یک روز به مدرسه عالی شهید مطهری رفتیم و خدمت آیت‌الله امامی کاشانی عرض کردیم که می‌خواهیم جایی را درست کنیم و در آنجا کارهای فرهنگی هنری انجام بدهیم، اگر می‌شود به ما کمک کنید. ایشان هم رفته بود با حضرت امام صحبت کرده بود، حضرت امام هم فرموده بودند از سهم خود من هم شده بگذارید و اینجا را تشکیل بدهید.
برشی از خاطرات محسن رفیقدوست
محسن رفیقدوست در خاطرات خود می‌گوید: روزی که سران حزب توده دستگیر شدند و به زندان روانه شدند به زندان رفتم.احسان طبری هم آنجا بود. او مرتب می‌گفت: من متحیرم رژیم شاه با آن همه دستگاه‌های عریض و طویلش، نتوانست به حزب توده ضربه اساسی وارد آورد و تنها توانسته بود ظاهری از حزب توده را کشف کند، در حالی که قسمت اصلی‌اش دست‌نخورده مانده بود، ولی شما توانستید تمام تشکیلات حزب توده را کشف و ریشه‌کن کنید.
برشی از خاطرات شهید آیت‌الله محلاتی
شهید محلاتی می‌گوید: مردم می‌آمدند در خیابان‌ها و کوچه‌های اطراف و سر و صدای شعار و صلواتشان بلند بود، ولی مأموران نمی‌گذاشتند مردم با امام ملاقات کنند. یک روز یادم است که عصر بود، ایشان در بالکن نشسته بود. وقتی ایشان می‌ایستاد، پانصد متر آن طرف‌تر در کوچه‌ها مردم پیدا بودند. آقای لواسانی و مرحوم حاج آقا مصطفی با من سه نفری کنار امام نشسته بودیم، امام خیلی ناراحت بودند. مردم مرتب صلوات ختم می‌کردند. به امام عرض کردم که شما بایستید تا این مردم لااقل چهره شما را ببینند. امام بلند شد و ایستاد. مردم امام را که دیدند با شعارهایشان غوغا کردند. ناگهان امام نشستند و شروع کردند بشدت گریه کردن، آقای لواسانی گفتند: چرا گریه می کنید؟ چرا این قدر ناراحتید؟ باید تحمل کنید. امام فرمود: من ناراحتم که بچه‌های من سالمند، خود من هم سالم هستم ولی جوان‌های مردم، شهید شدند؛ این برای من تحملش خیلی مشکل است. من که گریه امام را دیدم، گریه ام گرفت و نتوانستم خودم را کنترل کنم و بلند شدم رفتم اتاق دیگر و تا مدتی هق هق گریه می کردم. یادم هست مرحوم حاج آقا مصطفی و آقای خلخالی آمدند و بعد از مدتی که گذشت من حالم بهتر شد. این منظره برای من خیلی عجیب بود.
برشی از خاطرات حاج حسین سلیمانی
حسین سلیمانی یکی از محافظان امام خمینی می گوید: ظاهرا حضرت امام خبر مربوط به انتشار کتاب آیات شیطانی را در یکی از مجلات یا روزنامه‌ها و یا بولتین‌هایی که برای ایشان آورده می‌شد، خوانده بودند. از آن تاریخ به بعد ما ناراحتی خاصی را در چهره امام می‌دیدم و واقعا احساس می‌شد که به ایشان فشار وارد می‌شود.
ویژه‌نامه "روایت فجر"| برگی از خاطرات عبدالله جاسبی
عبدالله جاسبی می‌گوید: صبح روز 21 بهمن حکومت نظامی در پی انجام توطئه علیه قیام مردم، ساعت عبور و مرور مردم را چهار بعدازظهر اعلام کرد.صبح همین روز تانک‌ها جهت استقرار در خیابان‌های شهر از پادگان خارج شدند. کلاهدوز در دل به آن‌ها می‌خندید، او می‌دانست که این غول‌های آهنی از یک چوب‌دستی کمتر شده. 22 بهمن روز سقوط رژیم سلطنتی، روز انقراض حکومت شاهنشاهی و روز پایان عمر ننگین رژیم پهلوی بود. پادگان‌ها یکی پس از دیگری تسخیر و فرماندار نظامی تهران توسط مردم دستگیر گردید.بعضی از افرادی که هدایت تانک‌ها را به عهده داشتند از نیروهای کلاهدوز بودند و او به آن‌ها گفته بود مبادا دست از پا خطا کنید و به مردم آسیبی برسانید.کلاهدوز در شب 21 بهمن نه تنها تانک‌ها را از کار انداخته بود بلکه بسیاری از ادوات جنگی را هم دستکاری کرده بود و با این عمل جسورانه خود در حقیقت بخشی از دستگاه نظامی رژیم پهلوی را خلع سلاح کرده بود.
ویژه‌نامه "روایت فجر"| برگی از خاطرات سرتیپ حسین ابیانه
سرتیپ حسین ابیانه می گوید: چهره نورانی و ملکوتی امام همه افراد را تحت تأثیر خود قرار داده بود. در بطن وجودی هر کدام از پرسنل شرکت‌کننده در آن بیعت، نوعی دلهره و اضطراب وجود داشت اما آن ملاقات و آن دیدار همه نگرانی‌ها را از آینده - که چه خواهد شد - از بین می‌برد. عشق، نشاط، نگرانی، التهاب همه این احساسات با هم مخلوط شده بود، تمام این لحظه‌ها غیرقابل وصف بود. امام خمینی بعد از ابراز احساسات پرسنل دقایقی را سخنرانی فرمودند و ضمن تشکر از حضور پرسنل نیروی هوایی، آن بیعت را آغاز پیروزی نهضت قلمداد کرده و نقطه عطفی در پیروزی نهضت اسلامی دانستند.
برشی از خاطرات یکی از زندانیان رژیم پهلوی
یکی از زندانیان رژیم پهلوی، درباره شکنجه های ساواک به نماینده صلیب سرخ گفت: «کلاهکی که به "کلاهک آپولو" معروف بود، روی سر من گذاشتند. هر چه فریاد زدم صدا در آن کلاه می‌پیچید و گوشم از سر و صدای ایجاد شده داشت پاره می‌شد و مجبور بودم که صدایم در نیاید. بعد از آن به بدنم برق وصل کردند و کابل زدند. حالت تشنگی خاصی به من دست داد. طلب آب می‌کردم، ولی به من آب نمی‌دادند و در نهایت منوچهری آمد و به آن‌ها گفت: به او آب بدهید. من را باز کردند و بردند. نزدیک دستشویی خواباندند و منوچهری در دهان من ادرار کرد..» وقتی نماینده صلیب سرخ این حرف‌ها را شنید، نتوانست خودش را حفظ کند و از چشمانش اشک سرازیر شد. به انگلیسی گفت: «من زندان‌های فلسطین، ویتنام و جاهای مختلف دنیا را که در شکنجه معروف‌اند دیده‌ام، ولی این نوع شکنجه باید به نام شکنجه آریامهری در تاریخ ثبت و ضبط گردد که عوض آب، ادرار می‌دهند...»
مروری بر خاطرات و مجاهدت‌های حجت‌الاسلام حسین علی‌اکبریان
حجت‌الاسلام علی‌اکبریان می‌گوید: سال‌ 1339 سال اولی بود كه‌ - در زمان‌ مرحوم‌ آیت‌الله العظمی‌ بروجردی‌ - به‌ قم‌ مشرف‌ شدیم‌ . یك‌ چند روزی‌ با یكی‌ از دوستان‌ گشتیم‌ خلاصه‌ حجره‌ پیدا نكردیم‌، تا اینكه‌ یادم‌ هست‌ شب‌ جمعه‌ای‌ بود كه‌ به‌ جمكران‌ رفتیم‌ و صبح‌ كه‌ آمدیم‌ وارد یك‌ حجره‌ شدیم. حجره 85 مدرسه‌ حجتیه‌ بود كه‌ یادم‌ هست‌ آن‌ سال‌ یكی‌ از كسانی‌ كه‌ در این‌ حجره‌ بودند مقام‌ معظم‌ رهبری‌ بودند و ما نزدیك‌ به‌ یك‌ سال‌ در خدمت‌ ایشان‌ بودیم‌.