فروشگاه
X
کد خبر: ۱۱۳۲۹

سید محمود طاهری| شش خاطره از رهبر شهید در مشهد

عکس لید
آنچه در پی می‌آید، مرور شش خاطره‌ی کمترگفته‌شده از زندگی و مبارزات آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، رهبر شهید انقلاب اسلامی، در بستر شهر مشهد است؛ از روزگار خفقان‌آلود ساواک در مسجد امام حسن (ع) و جلسات پنهان تفسیر قرآن، تا شب‌های رمضان مسجد کرامت با نوار‌های ضبط‌شده‌ی طرح کلی اندیشه‌ی اسلامی، و از لحظات ساده‌ی نشست‌های انقلابی پس از راهپیمایی‌ها تا حکایت طنزآمیز «گلستان سعدی» در دیدار با شاعران خراسانی.
چهارشنبه ۱۷ تير ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۰

پایگاه اطلاع‌رسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی-سید محمود طاهری عضو هیئت علمی دانشگاه تهران؛ در میان انبوه اسناد و روایت‌های تاریخی، گاه یک خاطره‌ی شخصی، چنان زوایای ناب و دست‌نخورده‌ای از یک شخصیت بزرگ را روشن می‌کند که گویی پرده از لایه‌هایی تازه از حیات پرشور او برمی‌دارد.

 آنچه در پی می‌آید، مرور شش خاطره‌ی کمترگفته‌شده از زندگی و مبارزات آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، رهبر شهید انقلاب اسلامی، در بستر شهر مشهد است؛ از روزگار خفقان‌آلود ساواک در مسجد امام حسن (ع) و جلسات پنهان تفسیر قرآن، تا شب‌های رمضان مسجد کرامت با نوار‌های ضبط‌شده‌ی طرح کلی اندیشه‌ی اسلامی، و از لحظات ساده‌ی نشست‌های انقلابی پس از راهپیمایی‌ها تا حکایت طنزآمیز «گلستان سعدی» در دیدار با شاعران خراسانی. این روایت‌ها که به قلم شاهد عینی نگاشته شده، نه‌تنها گوشه‌هایی از روحیه‌ی علمی، ادبی و مبارزاتی رهبر شهید را به تصویر می‌کشد، بلکه فضای عینی جامعه‌ی ایرانی را در آستانه‌ی انقلاب و سال‌های آغازین آن، با تمام خطرها، امید‌ها و صمیمت‌هایش بازآفرینی می‌کند. انتشار این یادداشت، فرصتی است برای نسل امروز تا از نزدیک با سیره‌ی عملی و نگاه انسانی آن رهبر فقید آشنا شوند و عبرت‌های تاریخی آن روز‌ها را در مسیر خود بازخوانی کنند.

خاطرۀ نخست (۱۳۵۳). (سخنرانی‌های مسجد امام حسن (ع))

 در انتهای بازار سرشور مشهد و در حاشیۀ خیابان دانش، مسجد کوچکی قرار دارد به نام مسجد امام حسن مجتبی (ع). ابتدای بازار سرشور در خیابان خسروی است - روبروی بازار فرش فروش‌ها - و انتهای بازار به خیابان دانش می‌رسد. در سال‌های ۱۳۵۱ تا ۱۳۵۳، به تفاریق، رهبر شهید آیت‌ا... سیدعلی خامنه‌ای در این مسجد سلسله جلساتی در تفسیر قرآن و نهج‌البلاغه برگزار می‌کردند. در آن زمان و در اوج خفقان شاهنشاهی، شرکت در چنین جلساتی مخاطره‌آمیز بود. هر آن امکان دستگیری افراد شرکت‌کننده بود. اگر کتاب خاصی در دست افراد می‌بود یا در تفتیش از خانه پیدا می‌کردند (مانند رسالۀ امام خمینی یا کتاب‌های دکتر شریعتی) شش ماه زندان داشت. یادم می‌آید شبی را که پس از پایان تفسیر آسید علی آقا، با مادرم و خواهرم از مسجد امام حسن (ع) بیرون آمدیم و با احتیاط و پاییدن اطراف به سوی خانه راه افتادیم. افراد خیلی با هم حرف نمی‌زدند و سریع متفرق می‌شدند. دقیق یادم نیست که چند جلسه از آن جلسه‌های تفسیر را شرکت کردیم. من آن زمان ده ساله بودم.

  پی‌نوشت ۱. گفتنی است ما و برخی از دوستان همراه، آن زمان و تا سال‌ها رهبر شهید را آقای خامنه‌ای، و البته گاهی نیز ایشان را آسید علی آقا خطاب می‌کردیم که با دو برادر دیگرشان اشتباه نشود. زیرا خامنه‌ای‌ها سه نفر بودند. برادر بزرگ سید محمد بود (متولد ۱۳۱۴ ه. ش.)، برادر متوسط سیدعلی (متولد ۱۳۱۸) و برادر کوچک سیدهادی (متولد ۱۳۲۶). سیدمحمد برادر ناتنی بود، یعنی از مادر از دوتای دیگر جدا بود.   هر سه برادر چهرۀ مبارزاتی و انقلابی داشتند. سیدمحمد را با ترجمۀ وی از کتاب معروف سیدقطب با عنوان «ویژگی‌های ایدئولوژی اسلامی» می‌شناختیم، که یکی از کتاب‌های کتاب‌خانۀ کوچک منزل ما قبل از انقلاب بود. ایشان پس از انقلاب دو دوره  نماینده مجلس بود و در برخی امور دیگر سیاسی نیز فعال بود. سپس از کار‌های سیاسی کنار کشید و با راه اندازی و ریاست بر بنیاد حکمت اسلامی صدرا به کار‌های فلسفی خصوص فلسفۀ صدرایی متمرکز شد. سیدهادی جزو روحانیون جوان انقلابی بود و پس از انقلاب از افراد اصلی جناح موسوم به جناح چپ شد و از این نظر با آسیدعلی اختلاف‌نظر سیاسی داشت و همین رویه را ادامه داد. وی بعد‌ها «پژوهشکده تاریخ اسلام» را راه‌اندازی کرد و تاکنون رئیس آن است.

پی‌نوشت ۲. گاهی که آقای خامنه‌ای در مشهد نبودند یا در گرفت و گیر ساواک بودند، شهید سیدرضا کامیاب امام جماعت آن مسجد بود. ایشان در مرداد سال ۱۳۶۰ در بلوار راه آهن مشهد از سوی سازمان مجاهدین خلق ترور و به شهادت رسید. من بار‌ها ایشان را دیده بودم و شخصا در یک سخنرانی شهید کامیاب در صحن امام خمینی در سال ۱۳۵۹ شرکت داشتم، که دقیق یادم هست که سخنان وی دربارۀ تشیع علوی و تشیع صفوی بود.

خاطرۀ دوم (۱۳۵۵). (سخنرانی‌های مسجد کرامت)

مسجد کرامت، که به نام اهداکنندۀ زمین و ساختمان آن یعنی مرحوم سیدمحمود کرامت کرمانی، کرامت نام‌گذاری شده، در چهارراه نادری مشهد (اکنون: چهارراه شهدا) واقع است. آقای خامنه‌ای در شب‌های ماه رمضان سال ۱۳۵۵ ه. ش. در این مسجد مباحثی را با عنوان «طرح کلی اندیشۀ اسلامی» ارائه می‌دادند. مادرم و خواهرم – که از من نه سال بزرگ‌تر بود – و من در این جلسه‌ها شرکت می‌کردیم. مادرم و خواهرم مطالب را یادداشت‌برداری می‌کردند که در جلسه‌های دیگر استفاده کنند. ضمن این‌که من ضبط‌صوتی را که در خانه داشتیم و تازه خریده بودیم با خودم می‌بردم و سخنرانی‌های آقای خامنه‌ای را ضبط می‌کردم. هم اکنون چند نوار ضبط‌شدۀ آن سال و آن جلسه‌ها را دارم. تصویری از آن فضا در ذهنم هست که در هر جلسه به‌منظور ضبط سخنرانی، حدود ده ضبط‌صوت روی تریبون یا روی زمین قرار داشت و سیم‌های رابط برق و سیم‌های رابط ضبط‌صوت‌ها در اطراف پراکنده بود. بیشتر شرکت‌کنندگان در آن جلسه‌ها، جوان‌ها بودند. بسیاری از آنها بعد از پیروزی انقلاب در جبهه‌ها شهید شدند. برخی نیز عضو سازمان‌هایی مانند مجاهدین خلق بودند یا شدند.

یک خاطرۀ فرعی. وسط خیابان نادری نهر آبی بود به نام نهر امیر علی‌شیر نوایی (نیز نامدار به نهر نادری) به پهنای حدود دو و نیم متر. این نهر آب در سال ۱۳۲۰ ه. خ. پوشیده می‌شود و البته با ارتفاع حدود بیست سانتی‌متر از کف خیابان. یک شب که از جلسۀ آقای خامنه‌ای در مسجد کرامت باز می‌گشتیم و داشتیم از روی نهر می‌گذشتیم تا به کوچۀ چهارباغ  (محلۀ خانۀ مسکونی ما) برسیم، من که همراه مادر و خواهرم بودم یهویی با صدای کمی بلند گفتم: مرگ بر شاه. خواستم دومی را بگویم که مادرم هشدار داد و به من چیزی گفت شبیه این: «آهسته باش. دور و بر ساواکی‌ها هستن و ممکنه ما رو بگیرن.»   

خاطرۀ سوم (۱۳۵۷). (راهپیمایی‌ها در مشهد)

در دوران اوج انقلاب، یعنی تابستان و پاییز و زمستان ۱۳۵۷، راهپیمایی‌های مشهد از جا‎های مختلف شهر آغاز می‌شد و در مسیر خیابان خسروی (اکنون: شهید اندرزگو) و میدان موسوم به فلکۀ آب (اکنون: میدان بیت‌المقدس) همگرا می‌شد و در صحن امام تجمع نهایی بود. آن‌گاه سخنرانی برگزار می‌شد و قطع‌نامه خوانده و با تکبیر شرکت‌کنندگان تایید می‌شد. آن زمان صحن امام فضای باز بود، ولی در سال‌های اخیر این صحن سرپوشیده شده است (اکنون: رواق امام خمینی). در آن فضای باز و جلوی مکانی از حرم به نام دارالزهد سخنران بالای یک سکو می‌رفت و سخنرانی می‌کرد یا این‌که از ایوان طبقۀ دوم سخنرانی برگزار می‌شد. یادم هست که پس از پایان یک راه‌پیمایی، تا جلوی سکوی سخنرانی پیش رفتم. پیشگامان راه‌پیمایی زیر سکو نشسته بودند و گپ می‌زدند. من نیز در فاصلۀ یکی دو متری آنها نشستم. آقای خامنه‌ای بود و آقای طبسی و شهید هاشمی‌نژاد و شهید کامیاب و شیخ ابوالحسن شیرازی و چند نفر دیگر. یک بشقاب شیرینی نارگیلی برایشان آوردند و هر نفر یکی دو تا شیرینی برداشت. هیچ حاجب و مامور و محافظ برای هیچ یک از آنها نبود.

خاطرۀ چهارم (۱۳۵۸). (توتون پیپ)

آقای خامنه‌ای در اوائل ِ پس از پیروزی انقلاب، به‌نسبت سال‌های بعد، بیشتر به مشهد می‌آمد. در سال ۱۳۵۸ یک سخنرانی در دانشکدۀ پزشکی دانشگاه فردوسی ایراد کردند. نخست این را بگویم که آن زمان گرچه دانش‌آموز سال‌های آخر دبیرستان بودم مرتب در حوالی خیابان دانشگاه مشهد و اطراف دانشکده‌های پزشکی و علوم، و دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی که نزدیک آنجا بود، رفت‌وآمد می‌کردم. در آن فضای فرهنگی-علمی-انقلابی، دائم در حال خواندن کتاب‌های مختلف و بحث با مارکسیست‌ها و مجاهدین خلق و گروه‌های مذهبیِ غیرانقلابی و شرکت در انواع سخنرانی‌ها و اجتماعات بودم. از خانۀ ما در کوچۀ چهارباغ تا آنجا حدود بیست دقیقه پیاده راه بود و با دوچرخه پنج دقیقه. بگذریم. سخنرانی آقای خامنه‌ای که عضو شورای انقلاب بودند دربارۀ وضع سیاسی آن زمان بود. پس از پایان سخنرانی، گروه زیادی از جوانان دور تریبون جمع شدند به احوال‌پرسی و یا پرسش و پاسخ. من از یکی دو متری نظاره‌گر و شنونده بودم. ناگهان دیدم یک نفر وارد جمع شد و یک بسته توتون پیپ کاپیتان بلک به ایشان داد. ایشان بسته را گرفتند و پرسیدند از کجاست؟ آن فرد جوانی را نشان داد که در فاصلۀ ده-پانزده متری و نزدیک در تالار ایستاده بود. معلوم بود که از آشنایان و دوست‌داران است. از همان دور دستی تکان داد و آقای خامنه‌ای نیز با خنده‌ای بر لب برایش دست تکان دادند و تشکر کردند.   

خاطرۀ پنجم (۱۳۶۰). (ارتباط با دکتر شریعتی)

این را به نقل از یکی از دوستانی که آن زمان در حوزۀ علمیۀ مشهد درس می‌خواند از قول یکی از مدرسین حوزۀ مشهد حاضر در جلسۀ مربوط بازگو می‌کنم: در شهریور ۱۳۶۰ جلسه‌ای با شرکت روحانیون برجستۀ مشهد با موضوع صدور بیانیه دربارۀ دعوت مردم به شرکت در انتخابات ریاست جمهوری و تعیین نامزدی که از وی حمایت کنند تشکیل می‌شود. در آن جلسه تقریبا همۀ افراد در اعلام حمایت از آقای خامنه‌ای هم‌نظر بودند، ولی یکی از روحانیون نامدار در این باره نظر مخالف داشت با این دلیل که ایشان (یعنی آقای خامنه‌ای) با دکتر شریعتی در ارتباط فکری بوده است و از وی پشتیبانی می‌کرده است.

خاطرۀ ششم (۱۳۶۲). (حکایت گلستان سعدی)

در سال اول تحصیلم در دانشگاه فردوسی مشهد در سال ۱۳۶۲ درس عربی داشتیم به ارزش دو واحد. استاد درس: استاد غلامرضا قدسی خراسانی. ایشان از شاگردان ادیب دوم بود (محمدتقی ادیب نیشابوری مشهور به ادیب دوم، ۱۳۳۴ – ۱۲۵۵ ه. ش.). استاد قدسی در ادبیات فارسی و عربی بسیاردان بود و خود شاعر توانا. سبک شعری ایشان سبک هندی بود. دو بیت آغازین یک غزل زیبای ایشان که تضمینی از غزلی از مرحوم استاد امیری فیروزکوهی است این است:

    گرم شود  گر  به نوا  نای  من              می‌زند آتش به سراپای من

بس که سبک می‌گذرم، چون نسیم            نیست به گیتی اثرِ پای من

      استاد قدسی دو بار در زمان شاهنشاهی دستگر شد و در مجموع پنج سال را در زندان گذرانده بود، و بدن ایشان ضعیف و نحیف شده بود. از خود استاد قدسی شنیدم که هنگام دستگیری ایشان، ساواک دفتر مجموعه اشعار ایشان را همراه با برخی از کتاب‌ها و وسایل دیگر ضبط می‌کند و برنمی‌گرداند و آن دفتر شعر دیگر پیدا نمی‌شود. در آشنایی بلکه تسلط ایشان بر ادبیات عرب این خاطره را بگویم که از خود ایشان شنیدم. استاد قدسی در حاشیۀ یکی از کلاس‌های درس در سال ۱۳۶۳ گفتند که الفیۀ ابن مالک (کتاب معروف در نحو زبان عربی) را که هزار بیت است، در زندان از حفظ کرده بودند.

   بر سر سخن خود آییم. استاد قدسی، که یکی از پنج شاعری است که رهبر شهید از آنها با عنوان یاران خراسانی یاد کرده‌اند،  در یکی از جلسات کلاس درس عربی دانشگاه در سال ۱۳۶۳، یادم نیست به چه مناسبت، خاطره‌ای را از دیدار با آقای خامنه‌ای که آن زمان رئیس‌جمهور بودند بازگو کردند. استاد قدسی گفتند:

نوروز امسال که آقای خامنه‌ای به مشهد آمده بودند دیداری با دوستان قدیمی و شاعران مشهدی داشتند. در ضمن، ایشان تازه دارای فرزند جدید شده بودند. من در آن دیدار ضمن تبریک تولد فرزند جدید به ایشان گفتم: «تولد این فرزند مرا به یاد حکایتی از گلستان انداخت؛ و آقای خامنه‌ای سریع مطلب را گرفت و گفت: منظورتان حکایت بی دست و پا و هزار پا است؟! گفتم آری، دقیقا! و گفتم ما که دست و پای سالم داریم نتوانستیم کاری بکنیم، شما با یک دست سالم و یکی معیوب کار را پیش بردید!»

   و بیفزایم که: استاد قدسی در همان جلسۀ درس یا وقتی دیگر، گفتند که:

 «من ایشان – یعنی آقای خامنه‌ای – را از دهۀ ۱۳۴۰ می‌شناسم. هم به جهت ارتباط با استاد شریعتی و دکتر شریعتی و هم به سبب شرکت ایشان در جلسات ادبی شاعران مشهد. آقای خامنه‌ای گاهی تک‌بیت‌های زیبا از شعر فارسی را انتخاب می‌کردند و با صدای خوبی که دارند در جلسات ادبی می‌خواندند.»

 

بخش دیدگاه محملی برای انعکاس نظرات اهل قلم، پژوهشگران و دانشگاهیان است تا آرای پژوهشی جدید خود را در دسترس علاقمندان به تاریخ و فرهنگ ایران معاصر و تحولات انقلاب اسلامی قرار دهند؛ لذا ضمن سلب مسئولیت نسبت به محتوا و رویکرد علمی پژوهشگران، پایگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامی پذیرای تمام جستارها، یادداشت‌ها و پژوهش‌هایی است که در باب تاریخ و سیاست ایران معاصر تدوین و نگاشته شده، و آن را در اختیار دیگر علاقمندان این حوزه قرار خواهد داد.

این خبر را به اشتراک بگذارید: