برگی از خاطرات نیره سادات احتشام‌رضوی
ترفندی برای فریب مأموران رژیم پهلوی / در آخرین ملاقات با نواب صفوی چه گذشت؟ / ماجرای طرح ترور نیره‌‌ سادات احتشام‌رضوی

پایگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ نیره‌السادات احتشام‌رضوی همسر شهید سید مجتبی نواب صفوی دار فانی را وداع گفت. وی در سال 1312 در خاندان مشهور و مبارز نواب رضوی که از خادمان آستان قدس رضوی در مشهد بودند به دنیا آمد. نیره‌السادات احتشام‌رضوی به دنبال هشت سال زندگی مشترک با رهبر فدائیان اسلام خاطرات نابی از مجاهدت‌های شهید نواب صفوی دارد. وی در بهمن 1326 با نواب صفوی ازدواج کرد و در روزهای مبارزات فدائیان اسلام علیه رژیم پهلوی همگام و همراه او بود بطوری که سختی‌های متعددی در این راه متحمل شد.

بانو احتشام‌رضوی در کتاب خاطرات خود که توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده بخشی از زندگینامه و یادمانده‌های خود از شخصیت و مبارزات شهید نواب صفوی را بازگو کرده است. پایگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامی ضمن تسلیت به مناسبت درگذشت نیره‌السادات احتشام‌رضوی برگی از خاطرات او را در ادامه منتشر می‌کند.

*** ترفندی برای فریب مأموران رژیم پهلوی ***

نیره‌السادات احتشام‌رضوی که در بخشی از دوران زندگی در منزل سید عبدالحسین واحدی در قم زندگی می‌کرد درباره سختی‌های آن دوران می‌گوید: خانه پيوسته تحت نظر بود. بعضى وقتها من از سوراخ كليد بيرون را نگاه مىكردم و مأموران و نيروهاى مخفى را با لباس مبدل و كلاه شاپو مىديدم، حتى اشارههايى را كه با هم رد و بدل مىكردند، متوجه مىشدم. محل استقرار هر كدام از آنان نيز قابل تشخيص بود. وقتى كه از خانه خارج مىشدم تا به حرم حضرت معصومه(س) مشرف شوم ـ منزل آقاى واحدى در محله چهار مردان واقع بود و با حرم فاصلهى كمى داشت ـ آنان به نوعى جاهاى خود را تعويض مىكردند و چند تا از آنان مرا تعقيب و كنترل مىكردند. چون مأموران مرا مىشناختند، از زمانى كه داخل حرم مىشدم از طريق كفشهايم كنترلم مىكردند.

روزى كه مىخواستم به حرم مشرف شوم، يك جفت كفش اضافه برداشتم و زير چادرم پنهان نمودم؛ وقتى به صحن حرم رسيدم، كفشهايى را كه به پا داشتم، به كفشدارى حرم تحويل دادم و بلافاصله با آن كفشهاى اضافى از در طرف ديگر حرم كه از طريق كوچهى باريكى به خيابان اصلى وصل مىشد، خارج شده، از چنگ مأموران گريختم و پيش آقاى واحدى رفتم.

به ايشان گفتم كه وضعيت من در اينجا خيلى سخت است و پيوسته تحت تعقيب هستم و منزل شما هم هميشه محاصره است. خواهش مىكنم مرا مخفيانه به تهران بفرستيد. آقاى واحدى گفت كه ان‌شاءالله كارى مىكنم و شما را به تهران مى‌فرستم. بعد از ملاقات با آقاى واحدى دوباره به حرم برگشتم و رفتم از كفشدارى كفشهايم را تحويل گرفتم و به طرف منزل به راه افتادم. آن مأمورانى كه به خيالشان من تمام اين مدت را در حرم  بودهام، دوباره شروع به تعقيب من كردند و من با خود مى‌گفتم كه شما هر كارى كرديد كه مرا تحت نظر داشته باشيد، نتوانستيد و اين خواست خدا بود كه من بدون اين كه شما متوجه شويد، از حرم بيرون رفتم و برگشتم.

آقاى واحدى پس از چند روز دو نفر از افراد معتمد خود را به نام آقاى اكبرى و خانم فخرالسادات ـ خانم يكى از فداييان اسلام به نام آقای جعفرى ـ دنبال من فرستاد تا مرا به تهران ببرند.

*** سخنرانی پرشور همسر نواب در زندان شهربانی ***

در سال 1330 مجدداً آقاى نواب را دستگير كردند. در آن ايام، من در منزل آقاى اكبرى بودم. روزى كه آقاى نواب دستگير شدند، روزنامهها با تيتر درشت نوشتند: «نواب صفوى دستگير شد.» هم زمان با آقاى نواب حدود دوازده، سيزده نفر از اعضاى رده بالاى فداييان اسلام در زندان شهربانى بودند كه معمولا هر روز اعضاى خانوادههايشان با آنان ملاقات مىكردند. يك روز كه رفته بوديم براى ملاقات، آقاى شيخ مهدى حقپناه در صحن زندان عليه حكومت سخنرانى كرد و جمعيتى كه بالغ بر دو هزار نفر از مردم و فداييان اسلام بود، شروع كردند به شعار دادن عليه حكومت. مأموران هم از آنها خواهش كردند، صحن زندان را ترك كنند تا به خانمها ملاقات بدهند. در آن روز بعضى از اعضاى فداييان اسلام نظير آقايان امير عبدالله كرباسچيان ، ابوالقاسم رفيعى، اكبرى، يوسفى و سيد عبدالحسين واحدى در جمع ملاقات كنندگان بودند. وقتى كه آقايان رفتند، مأموران گفتند كه خانمها متفرق شوند، چون به آنان ملاقات داده نمىشود. در آن زمان فاطمه، ده ـ يازده ماهه بود؛ او را به يكى از خانمها سپردم و بنا كردم به صحبت كردن و گفتم: «شما شيران بيشهى اسلام را به زنجير كشيدهايد و رهبر بزرگ فداييان اسلام را دستگير و زندانى كردهايد؛ از ترس ابتدا مردان را متفرق مىكنيد و بعد به خانمها كه براى ملاقات عزيزانشان آمدهاند، اجازه ملاقات نمىدهيد؛ اما قسم به خدا اگر ده روز هم كه شده، پشت اين بيغوله ظلم و ستم مىمانيم تا عزيزانمان را ملاقات كنيم.» در اين بين نيروهاى انتظامى ما را محاصره كردند و اسلحههاى خود را به طرف ما نشانه  گرفتند؛ اما من هم چنان به صحبت كردن ادامه دادم و گفتم: «اگر شده با سنگ و چوب مغز شما جنايتكاران را متلاشى مىكنيم و از اين جا تكان نمىخوريم.» با بلندگو اعلام كردند كه اين خانمى كه اين قدر عصبانى هستند، تشريف بياورند براى ملاقات. من گفتم: «تا زمانى كه تمام خانمها ملاقات نكنند، من به صحبت كردن ادامه مىدهم.» سرانجام آنان تسليم شدند و گفتند كه خانمها بفرماييد براى ملاقات.

*** نمازی که نواب صفوی در محاصره صهیونیست‌ها خواند***

بعد از اتمام مؤتمر اسلامى، آقاى نواب و عدهاى از رهبران كشورهاى اسلامى به بازديد از مناطق مختلف اردن رفته بودند؛ در مرز اسراييل و اردن مسجدى وجود داشته كه در اشغال صهيونيستها بوده است؛ آقاى نواب به همراهان خود كه در بين آنان دكتر سوكارنو هم بوده، مىگويند: «آيا مايليد برويم و توى آن مسجد نماز بخوانيم؟» آنان مىگويند: «چون اين مسجد در اشغال اسرائيلىهاست، انجام اين عمل خطرناك است.» آقاى نواب هم مىگويند: «بسيار خوب، شما نياييد، اما من خودم به تنهايى مىروم.» ايشان با دست سيمهاى خاردار را از هم جدا نموده، از ميان آنها رد مىشوند. همراهان ايشان هم وقتى اين جسارت آقاى نواب را مىبينند، در پى او حركت كرده،  همگى داخل مسجد مىروند و به امامت آقاى نواب نماز مىخوانند و شروع به دادن شعار به نفع فلسطينىها و عليه اسرائيلىها مىكنند؛ با وجود اين كه اسرائيلىها مسجد را با اسلحههاى سنگين محاصره كرده بودند، رهبران دينى و سياسى كشورهاى اسلامى با شعار «مرگ بر اسرائيل» و «قدس بايد آزاد گردد» خارج مىشوند. در آن حال آقاى سوكارنو مىگويد: «آقاى نواب شما چه كار مىكنيد؟ ما را اين جا آوردى، الان همه ما را مىكشند.» آقاى نواب هم مىگويند: «به جدم قسم همه شما را به اين جا آوردم كه همگى كشته شويم تا بدين سبب موجب بيدارى و آگاهى ملتهاى مسلمان شويم تا اين كه عليه ظلم و ستم اسراييل جنايتكار قيام كنند.» در اين سفر اتفاق جالبى رخ مىدهد؛ جمعى تقريبا ده، يازده نفره از آقاى نواب مىخواهند كه امام جماعت شوند، آقاى نواب هم مىگويند كه چون من شيعه هستم، به روش امام جعفر صادق(ع) نماز مىخوانم، يعنى اگر مىخواهيد به من اقتدا كنيد، بايد مثل شيعيان نماز بخوانيد. با وجود اين كه تمام آن افراد از اهل سنت بودند، پيشنهاد آقاى نواب را قبول كرده، به ايشان اقتدا مىكنند.

*** آخرين ملاقات با آقاى نواب ***

با وجود تمام تلاشها و كوششهايم، موفق نشدم ايشان را تا كمى قبل از شهادتشان ملاقات كنم. در آن زمان ما در سرآسياب دولاب زندگى مىكرديم. روزى در ميدان خراسان وارد يك بنگاه معاملات ملكى شدم و گفتم كه آقا اجازه مىدهيد من يك تلفن بزنم؟ او كه از قضيه مطلع نبود، گفت: «بفرماييد.» من هم دادستانى ارتش را گرفتم و با «آزموده» صحبت كردم. به او گفتم: «تو كه سربازان اسلام و قرآن و فرزندان رسول خدا را به خاطر حمايت از دين زندانى و محكوم به مرگ كردهاى؛ آيا مادرى كه يك پسرش را در فرماندارى نظامى به شهادت رساندهايد و فرزند ديگرش هم اكنون در چنگال شما اسير است، حق ندارد با فرزندش ملاقات كند؟ آيا همسران و فرزندان كسانى كه به جرم حق‌گويى در زندان اسير هستند، حق ملاقات با عزيزانشان را ندارند؟» گفت: «به وقتش اجازه ملاقات مىدهم.» من متوجه كنايه كينه‌توزانه او شدم و گفتم: «اميدوارم آن موقع، نصيب خانواده تو بشود.» و فورا گوشى را گذاشتم كه نتوانند آن را رديابى كنند و براى بنگاه‌دار مشكلى درست كنند. در آن زمان، آقاى نواب در زندان عشرت‌آباد بودند.

پس از سه روز از اين اتفاق، به ما اطلاع دادند كه به ملاقات آقاى نواب برويم. من به همراه مادر آقاى نواب، فاطمه، زهرا، خانواده آقاى طهماسبى و واحدى به زندان عشرت‌آباد رفتيم. وقتى به آن جا رسيديم، ديديم كه عدهاى سرباز و نگهبان مسلح و آماده‌باش را در آن جا مستقر كردهاند كه دو تا زن مىخواهند با يك مرد ملاقات كنند! و اين براى من تعجبآور بود كه آنان چقدر از آقاى نواب در هراسند. براى ملاقات آقاى نواب، ابتدا وارد اتاقى شديم، در ايوان آن، عدهاى ايستاده بودند و آقاى نواب در آن جا نشسته بود و دستش به دست سربازى دستبند زده شده بود. چهره ايشان با وجود اين كه دو ماه شكنجه شده، صدمات روحى سختى ديده بودند، مثل ماه، زيبا، نورانى و آرام بود.

آقاى نواب پالتوى نظامى پوشيده بود، چون به اصطلاح رژيم ايشان را خلع لباس كرده بود. من پوشيه داشتم و حجابم كامل بود. هنگامى كه به نزديك ايشان رسيدم، با يك دست فاطمه را و با دستى كه دستبند داشت، زهرا را بغل كردند و آنان را نوازش نمودند. فاطمه به سبب سختىها و مشكلات، بسيار رنجور و افسرده شده بود؛ آقاى نواب با حالت خاصى به چهره او نگاه كردند و با تأثر و تأسف خاصى پرسيدند كه چرا اين بچه اين قدر رنگش پريده است؟ آقاى نواب در آن روز مانند هميشه، با ادب و احترام خاصى از مادرشان احوالپرسى كردند و گفتند كه مادرجان اجازه بدهيد، من پاهايتان را ببوسم. مادر ايشان بسيار ناراحت بود و به شدت گريه مىكرد و مىگفت: «اى كاش من مىمردم و اين روزگار را نمىديدم.» آقاى نواب شروع به تسلى دادنِ ايشان نمودند و گفتند كه من دوست دارم شما شجاع و بردبار باشيد، مثل آن مادرى كه در صدر اسلام چهار پسرش در يكى از غزوات به شهادت رسيده بودند و حضرت رسول(ص) در هنگام عزيمت از سفر به سبب خجالت، سعى مىنمودند با آن زن مواجه نشوند؛ او با شجاعت و افتخار رفت و ركاب پيغمبر (ص) را بوسيد و عرض كرد: «يا رسول‌الله! من مفتخرم كه چهار پسرم در ركاب شما به شهادت رسيدند.» مادر جان، دلم مىخواهد كه شما از اين نوع مادران باشى. مادر جان، سرانجام زندگى انسان، مرگ است. انسان احتمال دارد در اثر بيمارى، سكته، پرت شدن از بلندى، تصادف، زلزله يا به شكل ديگرى بميرد؛ نوع ديگرى از مرگ، كشته شدن در راه خدا است. آيا شهادت در راه خداوند، ارزشمندتر است يا آن مرگى كه در بستر بيمارى باشد؟ در اين ملاقات، آقاى نواب مىخواستند خوابى را كه ديده بودند، براى من تعريف كنند؛ اما چون مادرشان بسيار متأثر و متألم بود و به شدت گريه مىكرد، آن را تعريف نكردند. آقاى نواب در ضمن صحبتهايشان گفتند: «من اگر مىخواستم با محمدرضا سازش كنم، جاى من اين جا نبود؛ ولى مرگ با عزت را به زندگى با ذلت ترجيح مىدهم.» من در مقابل چشمان خود مىديدم كسى كه نزديك به دو ماه زير شكنجه بوده است، هنوز دست از شجاعت و صلابت خود برنداشته است. من از ايشان پرسيدم كه آيا از من راضى هستيد؟ ايشان گفتند كه من از تو راضى هستم، خدا و اجدادم نيز از تو راضى باشند. تو در تمام مراحل زندگى بسيار صبور، بردبار و از خودگذشته بودى و هميشه گام به گام من حركت كردى و هيچ گاه پشت مرا خالى نكردى و من، شما و عزيزترين كسانم را به خدا مىسپارم.

ايشان افراد فاميل و بستگان را يك به يك نام بردند و از احوالشان پرسيدند. چون من در آن زمان آبستن بودم، ايشان سربسته پرسيدند: «حال ديگرت چطور است؟» گفتم كه بحمدالله خوب و سلامت است. اين بچه سه ماه پس از شهادت ايشان متولد شد.

وقتى من از ملاقات با آقاى نواب برگشتم، با خوشحالى به پدرم گفتم: «آقا جان به ما اجازه ملاقات با آقاى نواب را دادند و من امروز ايشان را ديدم.» پدرم نگاهى اندوهناك به من انداختند؛ زيرا ايشان معنى اين ملاقات را مىدانستند؛ ايشان حضرت سيدالشهدا(ع) را در خواب ديده بودند كه سر مباركشان از بدن جدا شده بود. ايشان بعد از اين كه اين خواب را ديده بودند، گفته بودند كه آقاى نواب به شهادت خواهد رسيد و اين ملاقاتى كه به بچهها دادهاند، آخرين ملاقات است و بسيار گريه كرده بودند و من از اين مسائل بىخبر بودم. بعد از شهادت سيد عبدالحسين واحدى، براى آقاى نواب دادگاهى تشكيل دادند كه در ابتدا علنى بود. در آنجا آقاى نواب دادگاه را غير قانونى خواندند و به شدت به حكومت حمله كردند و نقاط ضعف و انحرافات آن را برملا نمودند. خبرنگاران هم تمامى صحبتهاى ايشان را ثبت و ضبط مىكردند؛ به همين دليل حكومت براى حفظ مصالح ملى!! اين دادگاه فرمايشى و صورى را غير علنى نمود كه در آن آقاى نواب را در تاريخ 12/10/ 1334 به اعدام محكوم كردند.

*** سخنرانی بر مزار نواب ***

خانم احتشام‌رضوی در بخش دیگر از خاطرات خود درباره اثرگذاری سخنان خود در مراسم تدفین نواب صفوی می‌گوید: در آن زمان «مجله خواندنىها» درباره سخنان شورانگيز و اعتماد به نفسى كه من داشتم، نوشته بود: «روح نواب در كالبد زنش حلول كرده است و مردم را با سخنان آتشين خود، آماده قيام كرده است.» البته واقعيت هم داشت، اگر من در آن زمان موفق مىشدم پيكر آقاى نواب را بگيرم، قيام مهم و خونينى به پا مىكردم؛ اما متأسفانه پيكر آقاى نواب را به من ندادند. يكى از دوستان پدرم به نام شيخ عباسعلى اسلامى درباره صحبتهاى من در مسگرآباد گفته بود: «آقاى نواب احتشام! من خطبه حضرت زينب(س) را در كتابها خوانده بودم؛ اما امروز خطبه حضرت زينب(س) را به حقيقت خود شنيدم و اين موجب تعجب و شگفتى بسيارى از علما و روحانيون شده بود.» البته پدرم به سبب آن كه تحت نظر بودند و ادارهى آگاهى اجازهى هيچگونه كار و فعاليتى را به ايشان نمىداد، نتوانستند در آن روز بر سر مزار آقاى نواب بيايند.

*** طرح ترور همسر شهید نواب صفوی ***

با توجه به صحبتهاى من در مسگرآباد و شور و التهابى كه در بين مردم به وجود آمده بود، ادارهى آگاهى مرا عامل تحريك و ناآرامى تشخيص داده بود؛ بنابراين تصميم گرفته بودند وقتى من مىخواهم بر سر مزار آقاى نواب بروم، در مسير مسگرآباد مرا با كاميونهاى ارتشى زير بگيرند و بكشند يا اين كه مرا بربايند و به قتل برسانند. يكى از افسران شهربانى كه از دوستان نزديك پدرم بود، به صورت مخفيانه ما را از اين توطئه مطلع كرد. او از پدرم تقاضا كرده بود كه مدتى مانع خارج شدن من از منزل شود، اتفاقآ يكى از دوستانمان خواب آقاى نواب را ديده بود كه گفته بودند به بچههاى ما بگو مدتى سر خاك من نيايند، چون براى آنان خطرناك است. دربارهى اين موضوع پدرم به من گفتند: «دخترم اگر به تو رگبار مسلسل ببندند، شهيد مىشوى و اين براى ما افتخار است؛اما اگر تو را بدزدند و ببرند پوست صورتت را بكنند، شكنجه كنند، يا اين كه دست تعدى و تجاوز به طرف تو دراز كنند، آن وقت چه؟ پس يك مقدارى با اين غم و مصيبت بساز و از خانه خارج نشو.» من هم مدتى اصلا بيرون نرفتم تا اين كه آبها از آسياب افتاد و اوضاع براى اداره آگاهى عادى شد.