مرکز اسناد انقلاب اسلامی

پس از چند دقیقه یک مامور با اسلحه کمری خود دو تیر به عنوان «تیر خلاص» روی پیشانی هر دو نفر شلیک کرد. سکوت مرگباری میدان تیر را فراگرفت. مامورین اجرای حکم کنار دیوار مشغول خالی کردن پوکه‌های فشنگ تفنگ‌های خود بودند و طیب و حاج اسماعیل روی زمین افتاده و شهید شده بودند. بعد آمبولانس آمد تا آنها را طبق وصیتشان به سمت حرم حضرت عبدالعظیم(ع) در شهرری ببرد.
در جیب بغلى مصرى (لباده) خودم نامه‌هایى از آیات عظام مثل آقاى حکیم، میلانى، خویى و دیگران داشتم و ابدآ صلاح نبود آنها را کسى ]ببیند[ لذا همه آنها را بیرون آورده و با سرعت نگاه کردم و اغلب پاره کرده و یک دفعه به ]داخل[ بخاری‌ای که از زغال سنگ روشن مى‌شد گذاشتم و تمامآ سوختند...
از مشهد تا نهاوند؛ مأموریتی از طرف آیت‌الله خامنه‌ای،
«... داخل خانه‌اش نشستیم و غذای مختصری هم خوردیم. بعداً به خانواده‌اش گفتیم که از مشهد و از طرف آقای خامنه‌ای آمده‌ایم. ایشان پیغام دادند که بیاییم خدمت شما و این پول را بدهیم. آقای طالبی دبیر بود. زندانی‌اش کرده بودند و زن و بچه‌اش در مضیقه بودند.»
سید حسین حسینی می‌گوید: «قیصر بسیار بیشتر از آنچه که از او چاپ شده، کتاب دارد. کتاب‌هایش زنده‌اند و حرکت می‌کنند، کتاب‌هایش این طرف و آن طرف مقاله می‌نویسند و گفتگو می‌کند و خیلی از شاگردان ایشان سمت استادی و معلمی پیدا کرده‌اند. از این بابت هم وجود قيصر، وجود بابرکتی بوده و هست.»
چند روایت از سقوط خرمشهر
نامه "علی شمخانی" فرمانده سپاه پاسداران خوزستان در زمان سقوط خرمشهر: "مسئولین، مسلمین به داد ما برسید، این چه سازمان رسمی شناخته‌ شده‌ای است که اسلحه انفرادی ندارد؟ نیروهای شهادت‌ طلب پاسدار را آموزش ندادید، مسامحه کردید، چوبش را از خدای عز و جل خوردید و خواهید خورد. چه باید بگویم که شاید شما را به تحرک وا بدارم؟ این را بگویم که از ۱۵۰ پاسدار خرمشهر تنها ۳۰ نفر باقی مانده، بگویم که ما می‌توانیم با ۳۰ خمپاره خونین‌شهر را برای ۳۰ ماه نگهداریم و امروز ۳۰ تفنگ نداریم و حال آن که سازمان‌های غیررسمی با امکانات فراوان بر ما آن می‌رانند که باید برانند."
روایت یک شاهد عینی از سیاسی‌ترین سخنرانى امام
حجت‌الاسلام شریفی گرگانی می‌گوید: «خلاصه حضرت امام ساعت 8:30 ‏بود كه ظاهر شد و سخنرانى معروفشان را انجام داد. امام وقتى مى‏خواست وارد بشوند با يک حالت شكسته آمدند که من هیچ‌وقت اين حالت را در امام ندیده بودم. به‌مجرد ورود حضرت امام و ديدن ایشان صداى ضجَّه و ناله مردم بلند شد. این نشانه آمادگی مردم بود. وقتی امام را همه با اين حالت ديدند، دیگر خيلى گريه كردند.»
آيت‌الله سيدحسن طاهرى خرم‌آبادى در این باره می گوید: مرحوم شهيد بهشتى وقتى از آلمان برگشتند، يك سخن‌رانى در حسينيه ارشاد ايراد كردند كه در آن از وحدت بين شيعه و سنى حرف زدند كه باعث حمله مخالفان به ايشان شد...
سیری در خاطرات مدیر امنیت داخلی ساواک
بیشترین تجهیز و بهم پیوستگی گروه‌های مذهبی در سال 1356 پس از مرگ مصطفی خمینی در عراق در جریان برگزاری مجالس ختم و ترحیم او حاصل شد که ما ابتدا از آن جلوگیری کردیم، ولی شاه گفت: «اجتماعات باید آزاد باشد و از برگزاری ختم ممانعت نکنید!»، من چندین گزارش برای شاه فرستادم که ختم پسر خمینی، یک ختم معمولی نیست، آخوندی که در این مجالس به منبر می‌رود، به صحرای کربلا می‌زند و اعلیحضرت را صریحاً و تلویحاً با معاویه و یزید و ما را با شمر، برابر و مردم را تحریک می‌کند. این اجتماعات و تحریم‌ها که به مدت 40 روز در سراسر کشور، برقرار شد، زمینه‌های بسیج و تشنج و اغتشاش را فراهم کرد و وقتی که شاه، احساس خطر کرد و دستور داد آن مقاله معروف علیه خمینی، منتشر شود. دیگر به سادگی امکان‌پذیر نبود که کنترل سابق برقرار شود و باید شدت عمل بیشتری نشان داده می‌شد که شاه آن اراده را دیگر نداشت وگرنه تا حتی 6 ماه قبل از انقلاب، امکان تسلط به اوضاع وجود داشت.
زندگی‌ و خوراك‌ ایشان‌ در نجف‌ «در سطح‌ یك‌ طلبه‌ معمولی‌ مقتصد و حتی‌ پایین‌تر بود». حضرت‌ امام‌ در پانزده‌ سال‌ تبعید در نجف‌، هوای‌ گرم‌ آنجا را بدون‌ هیچ‌ وسیله‌ خنك‌كننده‌ای‌ تحمل‌ كردند، بارها به‌ ایشان اصرار شد لااقل‌ چند روزی‌ را در كوفه‌ سپری‌ كنند. امام‌ این‌ درخواست‌ را ردّ می‌كردند و یك‌ بار در مقابل‌ اصرارها فرمودند: «من‌ چگونه‌ به‌ هوای‌ مطبوع‌ و ییلاقی‌ كوفه‌ پناه‌ ببرم‌ و در فكر آسایش‌ و راحتی‌ خودم‌ باشم‌ در حالی‌ كه‌ برادران‌ و یاران‌ مبارز و انقلابی‌ من‌ در مناطق‌ گرم‌ و بد آب‌ و هوا مثل‌ بندرعباس‌ و زاهدان‌ تبعید هستند و یا در زندان‌های‌ رژیم‌، سخت‌ترین‌ شكنجه‌ها را تحمل‌ می‌كنند؟»
برگی از خاطرات آیت‌الله عبدالله محمدی
خرمشهر از همه‌ جهات در محاصره قرار گرفت. عراقي‌ها از طرف شرق هم با تعداد زيادي تانك حمله كردند و تا لب رودخانه رسيدند كه مقابل پادگان دژ بود. در اينجا پياده نظام حضور نداشت، بلكه فقط تانك‌ها بودند كه تا نزديكي رودخانه آمدند. اگر ما در آنجا صد نفر نيرو داشتيم، عراقي‌ها نمي‌توانستند كه روي رودخانه پل بزنند و از كارون عبور كنند. در حقيقت محاصره‌ آبادان هم از همين نقطه شكل گرفت. به ما خبر دادند كه عراقي‌ها از رودخانه عبور كردند و در ميداني كه مركز شير پاستوريزه بود، مستقر شدند. حضور آنها در اين نقطه در واقع به ضرر آبادان تمام مي‌شد و مقداري از نفس آبادان را مي‌گرفت. روز چهاردهم يا پانزدهم جنگ بود كه از نقطه‌ شمال كه شلمچه باشد، وارد شهر شدند. از طريق پل نو و غسالخانه وارد فلكه‌ راه‌آهن و سپس به خيابان سنتاب وارد شدند تا خودشان را به گمرك برسانند. در اين منطقه نيروهاي ما واقعاً فداكاري كردند. با آرپي‌جي، تعدادي از تانك‌هاي عراقي‌ها را منهدم كردند و تعدادي از عراقي‌ها هم كشته شدند، لذا ناچار شدند كه عقب‌نشيني كنند و به پل نو برگردند.