برای خیلی از تحلیل گران سیاسی این پرسش مطرح شده است که تکیه گاه ایرانِ تنها کجاست؟ برخی توقع دارند در بحران کنونی قدرتهای بزرگی مثل چین و روسیه به نفع ایران وارد جنگ شوند یا اروپا برای آنها کاری انجام دهد. دکتر مصباحی استاد روابط بین الملل استاد دانشگاه فلوریدا در کتاب تنهایی استراتژیک ایران نشان میدهد ایران در تاریخ سه هزار ساله خود در بحران های مختلف هیچگاه تکیه بر ابرقدرتی نداشته و سرنوشتش همیشه با تنهایی رقم خورده است.
خشم، بیزاری، نفرت، کینتوزی، آزردگی، و افراط و افراط و افراط سرمایه ایرانستیزی است. هر قدر فرهنگ ایران به تعادل و توازن زندگی دعوت میکند و خویشتنداری و مردمی و آزادگی و بیآزاری و گذشت و جوانمردی را میستاید، ایرانستیزان به خیال خود از راههای نبهره تمنای ایران مطلوب میکنند. راههایی که هیچ نسبتی با تاریخ و تفکر ایران ندارد. یادگار دوران ناکامیهای اجتماعی و سیاسی است. برونفکنی شکست و ناکامی است که در اغلب موارد از کژاندیشی خود مدعیان و انتظارات ایشان برآمده است. بنابرین، میتوان گفت که ایرانستیزان اصولا با تاریخ ایران و فرهنگ آن بیگانهاند. حتی وقتی تاریخ مینویسند!
با یک چشم اشک و یک چشم خون باید گفت، ملتی که بدون تاریخ زندگی کند و گذشته واقعی خود را با همه شکستها و پیروزیهایش به یاد نیاورد، به ناکجاآباد خواهد رفت.
نویسنده معتقد است که غنینژاد با استفاده از روشی مچگیرانه، تقلیلگرایانه، ابهامآمیز و با دستکاری جزئیات تاریخی (زمانپریشی و مفهومپریشی)، روایتی مغرضانه و پریشان از تاریخ معاصر ارائه میدهد.
مسئله اصلی، بازسازی اعتماد از طریق بازسازی روایت است؛ روایتی که هم بحرانهای گذشته را صریح و بیپرده بازگو کند و هم از بیان واقعیتهای غیرقابلانکار پرهیز نداشته باشد. تنها در چنین صورتی است که مخاطب، بهویژه مخاطب نخبه و نسل جوان، احساس میکند با روایتی صادقانه و عقلانی مواجه است؛ روایتی که نه از سر تعصب، بلکه از موضع تحلیل تاریخی سخن میگوید.
ایران، این سرزمین کهن، در گذر از امواج پرتلاطم تاریخ، در ژرفنای وجودش همواره آموخته است که از دل بحرانها، آگاهیهای تازه و ظرفیتهای ناشکفته را شکوفا کند، چنانکه در دشواریها آگاهی نیز زاده میشود. چنین است که بحرانهای سیاسی - اجتماعی هویت ملّی را بار دیگر برای ایرانیان یادآور میشوند. امروز نیز «برخاستنِ ایران» واقعیتی است برآمده از ایمان راسخ به اصالت فرهنگی و انسجام اجتماعی که در طول قرنها درهم تنیده شده است. این برخاستن، ناشی از ایستادگی مردمی است که بر مبنای ظرفیت تمدنی این سرزمین حاضرند از هویت جمعی خود حتی در سختترین شرایط پاسداری کنند.
این سند توسط گروهی از دولت موسوم به «ماکان» - جناح افراطی جمهوریخواه - تهیه شده است. محور اول در این سند ایجاد سلطه دائمی در آمریکای لاتین است، مطلبی که در سندهای پنجاه سال گذشته آمریکا اصلا وجود نداشت. محور دوم کاهش و در مواردی قطع کمکهای آمریکا و در مقابل افزایش فروش سلاح؛ محور سوم تکیه بر درآمدهای خارجی با کاهش واردات؛ چهارم کاهش نقش و جایگاه اروپا و تا حدودی خاورمیانه و حتی تعبیر اینکه تمدن اروپایی رو به پایان است.
جریانی که بهطور عرفی «سلطنتطلب» نامیده میشود، اما خود را در لفافهای از لیبرالیسم، محافظهکاری، ناسیونالیسم مدرن و ادعای پیوند ارگانیک با جهان جدید عرضه میکند، از آغاز با یک فقدان فکری عمیق زندگی کرده است؛ فقدانی که نه اتفاقی است و نه حاشیهای، بلکه در هسته جهانبینی آن جای دارد. این جریان هرگز مواجههای جدی، منظم و اندیشیده با اسلامگرایی نداشته است. نه مواجههای نظری، نه فهمی تاریخی، و نه تلاشی برای درک آن بهمثابه یک پدیده ریشهدارِ معنایی و متافیزیکی. اسلامگرایی برای آن همیشه چیزی بوده که باید از آن عبور کرد، نه چیزی که باید فهمید.
روزهای کوچک تاریخ کشدارند و روزهای بزرگ کوتاه. وابستگی تاریخ، اما به روزهای بزرگِ کوتاه بسی بیشتر است از روزهای کوچکِ کشدار. در آن روزهای بزرگ است که انسان معنا میشود، از سرنوشت نوع خویش میپرسد و پاسخی از روزگار میگیرد. این روزها تعیینکنندهاند، تعیینکنندهی روزهایی که میآیند، آینده؛ این رزوها روزهای آیندهاند، هر چند همین امروز باشند. مردم ایران مدتها غایب بزرگ روزهای بزرگ بودند.
حملۀ اسرائیل و آمریکا به خاک کشورمان، در ۲۳ خرداد، و حوادث روزهای هفتم تا بیستودوم دیماه امسال (۱۴۰۴)، دو رویداد و دو نقطۀ عطف تاریخی در تاریخ حیات اجتماعی ما، ایرانیان بوده است، دو رویدادی که بهخوبی آشکار میسازد نظام سلطۀ جهانی، به رهبری اسرائیل و آمریکا، کمر به نابودی ایران و ایرانی بسته است و هر دو مورد میبایست به بیداری همۀ نیروهای اجتماعی، از جمله حاکمیت و دولت، و غلبه بر اینرسی حاکم بر همۀ گفتمانها منتهی میشد، لیک متأسفانه این غلبه هنوز خود را نمایان نکرده است.