سلطنت ایرانی؛ ستون پنهان تشیع و تاریخ قدرت
پایگاه اطلاعرسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی - دیدگاه؛ آریا سلگی: اسلامگرایی در نگاه این جریان (سلطنتطلب)، نه یک پروژه فکری مستقل، بلکه؛ یا یک انحراف است، یا یک سوءتفاهم، یا محصول فریب تودهها. در این تصویر، هیچگاه پرسش از «چرا» و «چگونه» طرح نمیشود. چرا اسلامگرایی توانست به زبان اعتراض بدل شود؟ چگونه توانست نظم معنایی بدیلی بسازد؟ چه خلأیی را پر کرد که پروژههای سکولار، ملیگرا یا مدرنِ پیشین از پرکردن آن ناتوان ماندند؟ این پرسشها اساساً غایباند، چون طرح آنها مستلزم بازاندیشی در تاریخ خودِ این جریان است؛ مستلزم دیدن شکستها، تناقضها و ناتمامماندگیهای پروژهای که قرار بود مدرن کند، اما بیشتر فرمان داد؛ قرار بود سکولار کند، اما فقط صورتهای قدسی را جابهجا کرد.
در غیاب این فهم، واکنشها اغلب به سطح هویت فروکاسته شدهاند. اسلام، بهجای آنکه بهمثابهٔ یک دستگاه فکری و تاریخی نقد شود، به «اسلام غیرایرانی» تقلیل یافته است. گویی با جداکردن صفت «ایرانی» از اسلام، مسئله حل میشود. این نگاه باستانگرایانه و شووینیستی، نهتنها اسلامگرایی را توضیح نمیدهد، بلکه آن را به یک دشمن بیرونی و بیریشه بدل میکند؛ دشمنی که گویا از جایی دیگر آمده و بر پیکر یک ایرانِ ذاتاً سالم تحمیل شده است. این روایت، بیش از آنکه تحلیلی باشد، تسلیبخش است؛ چون مسئولیت تاریخی را از دوش خود برمیدارد.
در لحظههایی که این جریان میکوشد از این سطح عبور کند، معمولاً مسیر بهسمت حاشیه منحرف میشود. نزاع با جمهوریخواه، با چپ، با فمینیسم، با دموکراسیخواهی، با حقوق بشر. انگار اسلامگرایی فقط در نسبت با «دیگران» معنا پیدا میکند، نه در نسبت با جامعهای که در آن ریشه دوانده است. نقد، اگر نقدی باشد، متوجه پیرامون است، نه مرکز. صورت مسئله مدام عوض میشود تا اصل مسئله دیده نشود.
مهمتر از همه، این جریان هیچگاه اسلامگرایی را بهعنوان یک پاسخ هستیشناسانه درک نکرده است؛ پاسخی به بحران معنا، به گسیختگی تجربه مدرن، به تحقیر تاریخی، به شکست وعدههای توسعه و پیشرفت. اسلامگرایی فقط سیاست نیست؛ فقط قدرت نیست؛ فقط ایدئولوژی نیست. نوعی تفسیر از بودن در جهان است، نوعی بازسازی رابطهٔ انسان با تاریخ، اخلاق، قدرت و امر قدسی. تا زمانی که این سطح دیده نشود، هر نقدی سطحی و واکنشی باقی میماند.
از همینروست که سادهترین توضیح، محبوبترین توضیح شده است: اینکه اسلامگرایی متأثر از چپ است، از پسااستعمار است، از فانون و مارکسیسم و فلان متفکر غربی آمده است. این توضیحها، حتی اگر در برخی لایهها درست باشند، جایگزین فهم نمیشوند. آنها تلاشیاند برای بیرونراندن اسلامگرایی از تاریخ خودمان؛ برای اینکه گفته شود «این مال ما نیست». درحالیکه اسلامگرایی دقیقاً از دل سنت فقهی، کلامی و تاریخی ایران برآمده و با تجربهٔ زیستهٔ مدرنِ ایرانی گره خورده است.
این ناتوانی در فهم، در نهایت به ناتوانی در نقد میانجامد. نه نقدی شجاعانه، نه نقدی ریشهای، و نه نقدی که بتواند بدیلی در سطح معنا عرضه کند. آنچه باقی میماند، ژست است؛ ژست مدرنیته، ژست عقلانیت، ژست آینده. اما بدون مواجههٔ واقعی با اسلامگرایی، آیندهای هم در کار نخواهد بود؛ فقط تکرار گذشته، با زبانی تازهتر و نقابی براقتر.
این فقدانِ فهم، وقتی از سطح نظر به میدان کنش سیاسی منتقل میشود، به شکلی عریانتر خود را نشان میدهد. جریانی که هرگز اسلامگرایی را بهمثابه یک دستگاه معنایی و تاریخی درک نکرده، در مواجهه با نظم سیاسیِ برآمده از آن هم ناگزیر به سادهسازی پناه میبرد. دستگاهی پیچیده با منطق بقا، شبکههای اجتماعی، حافظهٔ تاریخی و سازوکارهای بازتولید قدرت، به «حکومت چند آخوند» فروکاسته میشود؛ گویی مسئله صرفاً چند فردِ قابل حذف است، نه یک صورتبندی ریشهدار که با جامعه، اقتصاد، اخلاق و تخیل سیاسی گره خورده است. این تقلیل، بیش از آنکه نقد باشد، نوعی فرار از فهم است.
از دل همین تقلیل است که سیاست به انتظار بدل میشود. وقتی مسئله «چند آخوند» باشد، راهحل هم باید ناگهانی، قاطع و بیرونی باشد. در این افق، شیفتگی به دونالد ترامپ، رؤیای حملهٔ نظامی، یا امید به فروپاشی از مسیر شوک خارجی، نه امری تصادفی، بلکه امتداد منطقی همان ناتوانی نظری است. سیاست داخلی، سازماندهی اجتماعی و کنش تدریجی بیمعنا میشوند و جای خود را به تمنای ضربهای میدهند که از بیرون فرود آید و کار را یکسره کند؛ تمنایی که بیش از آنکه راهبرد باشد، نوعی انتحار سیاسی است.
در غیاب راهبرد و تاکتیک، نزاع جای سیاست را میگیرد. انرژیای که باید صرف فهم و فرسایش قدرت شود، در دعوا با جمهوریخواه، چپ، فمینیست، دموکراسیخواه و هر صدای دیگری که از چارچوب هویتیِ تنگ این جریان بیرون بزند، هدر میرود. این نزاعها نه نشانهٔ صلابت، بلکه علامت خلأ است؛ خلأ ایده، خلأ برنامه و خلأ افق. دشمنسازی از «دیگریِ نزدیک» آسانتر است از مواجههٔ پرهزینه با نظمی که فهمش دشوار و نقدش خطرناک است.
همان فقدانِ جرأتِ نظری، به فقدانِ جرأتِ سیاسی میانجامد. نقدِ واقعیِ نظم کنونی مستلزم آن است که اسلامگرایی، نه بهعنوان توطئهای وارداتی یا انحرافی زودگذر، بلکه بهمثابهٔ بنیان فکری این قدرت دیده شود. اما چنین نقدی هم فهم میخواهد و هم شهامت؛ و وقتی هیچیک در کار نباشد، سیاست به ژست فروکاسته میشود: ژستِ براندازی، ژستِ مدرنیته، ژستِ آینده. ژستهایی پرصدا که در عمل، چیزی جز تکرار ناتوانی نیستند.
نمیتوان با حذف گزینشی تاریخ از زیر بار یک واقعیت ساده شانه خالی کرد: سنت سلطنت در ایران، دستکم در هزار سال اخیر، نه در تقابل با اسلام، بلکه در جایگاه یکی از اصلیترین اشکال حفاظت از آن عمل کرده است. این نسبت، تصادفی یا سطحی نبوده، بلکه در ساخت قدرت نهادینه شده است. سلطنت، بهویژه از دورهٔ صفوی به بعد، حامل تشیع بوده؛ پادشاه شیعه داشته، دولت شیعی ساخته و خود را نهفقط حاکم یک قلمرو، بلکه حافظ کل شیعیان جهان و پاسدار عتبات عالیات میدانسته است. این تاریخ را نمیتوان برید و کنار گذاشت، بیآنکه کل روایت سیاسی ایران دچار فروپاشی شود.
از همینرو، تصویرکردن سلطنت بهعنوان بدیلی ذاتاً سکولار و بینسبت با دین، بیش از آنکه تحلیل باشد، نوعی بازنویسی دلخواه گذشته است. نمیتوان اسلامگرایی را «غیرایرانی»، «تحمیلی» یا «بیگانه» نامید و همزمان از سنتی دفاع کرد که قرنها پیوند دین و قدرت را صورتبندی کرده و تشیع را به هویت رسمی دولت بدل ساخته است. این گسستِ مصنوعی، نه اسلامگرایی را توضیح میدهد و نه سلطنت را بازفهم میکند؛ فقط تناقضی حلنشده را زیر فرش پنهان میکند.
حتی در سطح نمادین و ناخودآگاه سیاسی نیز این پیوستگی خود را نشان میدهد. اصرار بر «بیعت» با شاهِ آینده، میل به اعلام وفاداری پیشینی، و تلاش برای بازسازی رابطهای عمودی و شخصمحور، صرفاً یک انتخاب سیاسی نیست؛ بازتاب همان منطق تاریخی است که قدرت را نه بر پایه قرارداد و نهاد، بلکه بر محور شخص، تداوم و تقدس سامان میدهد. این زبان و این ژستها، ناخواسته حافظهای را فعال میکنند که با ادعای گسست از گذشته دینی و قدسی در تناقض است.
مسئله این نیست که این سنت الزاماً مشروع یا نامشروع بوده است؛ مسئله این است که انکار آن، امکان نقد واقعی را از بین میبرد. نمیتوان همزمان خواهان قطع پیوند دین و قدرت بود و ناخودآگاه، همان الگوهای وفاداری، اطاعت و بیعت را بازتولید کرد. این بازتولید، نشان میدهد که مسئله فقط «اسلامگراییِ حاکم» نیست، بلکه نحوهٔ تاریخیِ تصور قدرت در ایران است؛ تصوری که سلطنت و دین را در هم تنیده و هنوز از ذهنها بیرون نرفته است.
بریدن بخشهایی از گذشته و چسباندن برچسب «غیرایرانی» به آنچه خوشایند نیست، نه راهی به آینده باز میکند و نه گذشته را حل میکند. فقط امکان اندیشیدن را، دقیقاً در جایی که بیش از همه به آن نیاز است، مسدود میسازد.
بخش دیدگاه محملی برای انعکاس نظرات اهل قلم، پژوهشگران و دانشگاهیان است تا آرای پژوهشی جدید خود را در دسترس علاقمندان به تاریخ و فرهنگ ایران معاصر و تحولات انقلاب اسلامی قرار دهند؛ لذا ضمن سلب مسئولیت نسبت به محتوا و رویکرد علمی پژوهشگران، پایگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامی پذیرای تمام جستارها، یادداشتها و پژوهشهایی است که در باب تاریخ و سیاست ایران معاصر تدوین و نگاشته شده، و آن را در اختیار دیگر علاقمندان این حوزه قرار خواهد داد.