مرکز اسناد انقلاب اسلامی

برشی از خاطرات حاج احمد شهاب
حاج احمد شهاب می‌گوید: شریعتمداری با خط و امضای خودش نوشته بود: «شاهنشاه، من از اول با انقلاب سفید شما مخالف نبودم؛ ولی موقعیت من طوری بود که تصنعی با شما مخالفت کردم. این پیرمرد را که فرستادم چرا جواب ندادید؟ دوباره خدمتتان می‌فرستم.» و زیر آن را نیز امضا کرده بود: «الاحقر شریعتمداری»!
خاطرات منتشر نشده حجت‌الاسلام سیدمهدی طباطبایی
حجت‌الاسلام طباطبایی در خاطرات خود می‌گوید: یک‌روز که به‌همراه آقای کبیری به بازار رفته بودیم به شکل کاملاً اتفاقی در یک مغازه کتابی را دیدیدم که روی آن نوشته شده بود: «الامام الحمیسی». به کبیری گفتم ما می‌توانیم «الحمیسی» را به «خمینی» تبدیل کنیم. پایین آن هم نوشته شده بود «مطبعة الآداب نجف‌الاشرف».‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کتاب را خریدیم. آقای کبیری برای اینکه قضیه لو نرود آن‌را شبانه به چاپخانه‌‌‌ای که در آن کار می‌کرد برد و به تعداد دفترچه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاي مورد نیاز گراور گرفت و آورد و به ما داد. لذا اولین کسانی که در سال 1350 به آقای خمینی «امام» گفتند ما بودیم.
برشی از خاطرات حبیب‌الله عسگر اولادی
عسگراولادی می‌گوید: در این تظاهرات دژخیمان رژیم پهلوی حمله‌ سختی به تظاهرکنندگان کردند که دو نفر به شهادت رسیدند و تعداد زیادی مجروح شدند. به دنبال همین تظاهرات، روز بعد ریختند و اغلب نیروها را دستگیر کردند.
برشی از خاطرات محمود صلاحی؛
محمود صلاحی می‌‌گوید: رژیم بعث همانگونه که انواع روش‌های بازجویی و شکنجه را آموزش می‌داد در به شهادت رساندن تعداد زیادی از اسرای رزمنده نیز نقش داشت. به طوری که مواردی خود مشاهده کردم که گوش رزمنده را در عملیات بریده یا انگشتانش را قطع کرده بودند. تعدادی را جلو کاروان‌های عروسی سر می‌بریدند. آنان شکنجه‌های عجیب و غریبی انجام می‌دادند که بارزترین نمونه آن‌ها در زندان دوله‌تو اتفاق افتاد.
برشی از خاطرات حجت‌الاسلام ناطق‌نوری
علی اکبر ناطق‌نوری در خاطرات خود می‌گوید: خانم‌ وزیری‌ از داخل‌ صندوق، دفترچه‌ را بیرون‌ آورد و به‌ من‌ داد. آن‌ را مطالعه‌ كردم‌ و تند تند از روی‌ آن‌ نسخه‌ برداشتم‌. ماجرای‌ این‌ دفترچه‌ هم‌ از این‌ قرار بود كه‌ مرحوم‌ وزیری‌ در دوران‌ جوانی‌اش‌ به‌ هر یك‌ از علما كه‌ می‌رسیده‌ این‌ دفترچه‌ را مقابلش‌ می‌گذاشته‌ و می‌گفته‌: «آقا برای‌ من‌ خاطره‌ای‌ بنویس‌.» هر یك‌ از علما باب‌ طبع‌ خود، مطلبی‌ را می‌نوشته‌ است‌. حضرت‌ امام‌ هم‌ این یادداشت را نوشته بودند.
برشی از خاطرات آیت‌الله مهدوی‌کنی
آیت‌الله مهدوی‌کنی در خاطرات خود می‌گوید: «آقای مطهری گفتند باید حالا صف‌هایمان را جدا کنیم ما با کمونیست‌ها هدف مشترک نداریم. دشمنی کمونیست‌ها با شاه روی یک جهت است و دشمنی ما با شاه روی جهت دیگر است. اصلا جهت، جهت واحد نیست. اگر الان جهت‌گیری‌های ما مشخص نشود، فردا که انقلاب ان‌شاءالله پیروز بشود، این‌ها می‌آیند و می‌گویند: «حاجی انا شریک». ملت ایران با اکثریتی قاطع با شاه مبارزه می‌کنند و همه مسلمان هستند. علما و روحانیت هم یک عده قلیلی از آن‌ها هستند، آن وقت شما همه را به یک صف می‌رانی و می‌گویی همه در یک صف قرار بگیرند؟ نه، این درست نیست. این اشتباهی است که شما مرتکب می‌شوید. آن وقت ما دیگر نمی‌توانیم صف‌هایمان را جدا کنیم. از الان باید صف‌هایمان جدا بشود. در عین حال که دشمن مشترک داریم، ولی مسائل اعتقادی و اصولی و جهان‌بینی باید مطرح بشود و الا از مقصد دور خواهیم شد.
برشی از خاطرات علی دانش‌منفرد
علی دانش‌منفرد می‌گوید: وظایف سپاه در روزهای اولیه،حفظ و نگهداری مراکز حساس تهران مانند پادگان‌ها، هتل‌ها، کارخانجات بزرگ، دستگیری عوامل ضد انقلاب، بازجویی و کشف عوامل توطئه، حفظ و حراست از مراکز مهم کشوری مثل صدا و سیما، زندان اوین، مرکز ساواک در سلطنت آباد (سابق) و مراقبت و پاسداری از فرودگاه و کلیه مراکز حساس مثل کاخ‌های رژیم پهلوی، موزه‌های ملی و مراکزی از این قبیل بود. به عبارت دیگر به علت آن که دولت، حاکمیت لازم را به دست نیاورده و وضعیت کاملا در حالت انقلابی بود، هیچ دستگاهی که مسئول نگهداری مراکز حساس رژیم پهلوی باشد، وجود نداشت. از همین رو سپاه پاسداران به عنوان تنها تشكل تعیین شده از سوی امام ، حفاظت و نگهداری از این مراکز را از یک سو و تقابل با ضد انقلاب و نیروهای ساواکی را از سوی دیگر بر عهده داشت.
برشی از خاطرات آیت‌الله آل‌اسحاق
اسلام واقعا مرده بود و چیزی از اسم آن باقی نمانده بود، جهان اسلام بر این است که حاکمی داشته باشد و اگر بنا باشد ما این را برداریم، چیز دیگری از آن نمی‌ماند. مهم‌ترین کار امام خمینی نیز این بود که اسلام را زنده کرد.
برشی از خاطرات مرحوم عسگراولادی
عسگراولادی می‌گوید: روزنامه اطلاعات مطلبی را چاپ به این مضمون که بحمدالله مراجع با دستگاه تفاهم کردند و آیت‌الله خمینی در قم آزاد شد. عصر آن روز خدمت امام رسیدیم، امام فرمودند: « امشب چه کسی سخنرانی می‌کند؟» گفته شد: « آقای مروارید» ایشان به شهید عراقی گفتند: « به آقای مروارید اطلاع بدهید که بالای منبر سؤال کند چه کسی با شما تفاهم کرده است، آن شخص را معرفی کنید؟». البته خود آقای مروارید هم خدمت امام رسیدند و امام این مطلب را به ایشان گفتند. آن شب آقای مروارید این مسئله را مطرح کرد، روز بعد از روزنامه اطلاعات تعدادی رفتند خدمت امام و گفتند: « ما اصلاً چیزی در این‌باره به قلم خودمان ننوشتیم، این مطلب را به ما دادند و گفتند باید چاپ کنید». امام فرمودند: « این‌ها توجیه است، نمی‌توانید توجیه کنید».
برشی از خاطرات آیت‌الله مهدوی کنی
آیت‌الله مهدوی کنی می‌گوید: پس از چند ماه (15 فروردین 1343) امام را به قم انتقال دادند. آن روز جشن با شکوهی در قم برقرار شد و آقای خزعلی صحبت کردند. بعد هم در جلسه دیگری که امام در منزل بیرونی تشریف داشتن و مردم رفت و آمد می‌کردند. در‌ آن روز امام جلو پنجره رو به حیات نشسته بودند و مردم می‌آمدند دست ایشان را می‌بوسیدند و زیارت می‌کردند و می‌رفتند.