فروشگاه
☰ X
کد خبر: ۱۰۱۱۹
گزارش یک دلدادگی

«مادر علی» دو سال در کنار قبر فرزند شهیدش زندگی کرد

«مادر علی» دو سال در کنار قبر فرزند شهیدش زندگی کرد
با شیون و زاری نگذاشت شهید دیگری کنار پسرش خاک کنند... حتی به داخل قبر خالی رفت و خوابید. می‌گفت منو همین الان خاک کنید، من از پسرم جدا نمی‌شم.
يکشنبه ۲۶ اسفند ۱۴۰۳ - ۰۹:۰۲
پایگاه اطلاع‌رسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ انسان‌ها هرکدام بنا به شرایط زندگی و نوع جهان‌بینی‌شان به نوعی با پدیده‌هایی چون جنگ و از دست دادن عزیزان‌شان در پی آن مواجه می‌شوند؛ اما اثرات آن هرگز از ذهن برخی از آنان پاک نمی‌شود و مثل زخمی تازه در روان‌شان جا خوش می‌کند. از این جمله است «مادر علی» زنی که پسرش در یکی از روزهای ۲۱ یا ۲۲ بهمن ۵۷ به شهادت رسید. او تا مدت‌ها شب‌ها بر سر مزار فرزندش در قطعه شهدای بهشت‌زهرا می‌خوابید و بعد هم که از این کار منع شد، هر روز زمستان و تابستان از صبح علی‌الطلوع روانه بهشت‌زهرا می‌شد و تنگ غروب با آخرین سرویس آن‌جا به خانه‌اش در دروازه غار برمی‌گشت. در اسفند ۱۳۵۹ یکی از خبرنگاران «زن روز» که آوازه این زن را شنیده بود روانه بهشت‌زهرا شد تا خود از نزدیک شاهد ماجرا باشد. آن‌چه در پی می‌خوانید گزارش اوست از بیتوته این پیرزن بر مزار شهیدش که ۱۶ اسفند ۱۳۵۹ در «زن روز» منتشر شد:
 
شما در هر جای این تهران بزرگ که باشید، حتی در حومه آن، آوازه این زن را شنیده‌اید. زنی که در مزار شهدا در بهشت‌زهرا هر روز خدا را بر بالین پسر شهیدش به غروب می‌رساند. او و قبر پسرش در قطعه ۲۴ نظاره‌گاهی را تشکیل داده‌اند که بعد از مقبره آیت‌الله طالقانی دومین مکانی است که تشییع‌کنندگان شهدا بعد از به خاک سپردن عزیزان‌شان از آن دیدن کرده و اشکی نثار می‌کنند. دلبستگی و عشق به فرزند در این زن، در این مادر به حدی رسیده که انصاف نیست کلمه «عشق» را برای آن به کار بریم. بهتر و مناسب‌تر کلمه «حب» است، حبی نظیر حب زلیخا به یوسف، حبی که خداوند در قرآن مجید از آن یاد کرده است.
به کرات اتفاق می‌افتد، مردمی که به قصد خواندن فاتحه بر مزار شهیدشان و یا عزیزان رحلت‌کرده‌شان به بهشت زهرا می‌روند، بیش از هر کار ابتدا سراغ این مادر را می‌گیرند، به دور او حلقه می‌زنند، او را نظاره می‌کنند، او را می‌بینند که از صبح تا شام با جگرگوشه‌اش، با پسر شهیدش سرگرم درد دل است، برای او منزل آب و جارو می‌کند، گل‌ها را آب می‌دهد، آن‌ها را زیر مقداری حلبی و تخته چوب مخفی می‌کند تا از گزند سرمای زمستان در امان باشد و بتواند در بهار، در عید نوروز با آن‌ها خانه را تزئین کند.
طبیعتا برای کسانی که شاهد این وقایع و این حرکات از سوی زنی تنها و پناه‌گرفته در گوشه‌ای از گورستان بهشت‌زهرا هستند، پرسش‌های بسیار پیش می‌آید، این‌که او کیست؟ از کجا آمده؟ و...
اطلاعات در مورد زندگی و شرح حال او بسیار کم و ضد و نقیض است، عاطفه عمیق یک مادر را که به‌خوبی می‌شود در رفتارش دید، ماجرای او را به افسانه شبیه می‌کند. در نگاه اول این‌طور به نظر می‌آید که برای دانستن چیزهایی درباره زندگی او بهترین و عاقلانه‌ترین کار این است که به سراغ کارگری پیر برویم که وظیفه آب و جارو کردن خیابان‌های اطراف قطعه‌ها را دارد، چراکه می‌شود احتمال داد این پیرمرد توانسته باشد گاه‌گاهی پای درد دل پیرزن نشسته و چیزهایی را بپرسد و بداند؛ اما کارکنان اداری و انتظامی بهشت‌زهرا هم درباره این پیرزن می‌توانند گفتنی‌ها داشته باشند به طوری که وقتی در جمع‌شان این سوال مطرح شد که این پیرزن کیست یک یک شروع کردند به گفتن:
- الان دو ساله می‌بینمش، گویا دو سه روز سر خاک پسرش خوابیده بود، اما یک شب خبردار شدیم، رفتیم بالای سرش دیدیم او روی سنگ قبر پسرش خوابیده. نصف شب بود، به ساختمان اداره آوردیمش تا صبح این‌جا خوابید بعدش هم به او گفتیم دیگه شب این‌جا نخوابه، برای ما مسئولیت داره، برای خودش هم خطرناک بود. آخه این‌جا جونورهای گزنده زیادند. از آن زمان تا حال هر روز صبح میاد سر قبر پسرش و تا آخرین سرویس واحد همین‌جا می‌مونه.
- اون اوایل شاهد منظره دل‌خراشی بودیم، هر روز از دم در بهشت‌زهرا که می‌اومد تو، تا سر قبر پسرش، با یک ناله دردناکی یک ریز گریه می‌کرد، همیشه هم یک شاخه گل با خودش می‌آورد. اما حالا کمی خوب شده، دیگه به اون شدت گریه نمی‌کنه اما باز هم بعضی وقت‌ها بر و بچه‌ها که دیدنش و می‌گن، رو می‌کنه به طرف عکس پسرش، گریه رو سر می‌ده.
- بیشتر بر بالین فرزندش قرآن می‌خونه، یا اطرافش آب و جارو می‌کنه. یک مدتی هم می‌رفت یک مقبره سربسته که اون نزدیکی هست، یک دو ساعت استراحت می‌‌کرد. یک لحاف و تشک هم با خودش می‌برد. ما مجبور بودیم از اون‌جا هم بیاریمش بیرون، برامون مسئولیت داشت.
- یک آب‌سردکن هم برای بهشت‌زهرا خریده، فکر کنم ۱۲ هزار تومنی براش پول داده باشه. مسئولین اول نمی‌گذاشتند آب‌سردکن رو کار بذاره، چون آب این‌جا نمک داره، آب‌سردکن را خراب می‌کنه. ضمنا تابستون‌ها هم کمبود آب داریم. با این حال آن‌قدر پیرزن گریه و زاری کرد تا مدیرعامل سازمان آقای پورجانی دستور داد نزدیکی قطعه پسرش آب‌سردکن را کار بذارن. حالا هر وقت ما رو ببینه دعامون می‌کنه. فکر می‌کنه ما براش درست کردیم. گاه‌گاهی هم میاد تو راهروی اداره داد و هوار راه میندازه که آبِ آب‌سردکن کمه، مردم سیراب نمی‌شند.
- درباره پول آب‌سردکن می‌گه که از پول پسرش خریده، گویا پسرش برای عروسیش مقداری پول جمع کرده و یک فرش هم خریده بود که پیرزن فرش رو می‌فروشه و روی هم ۲۴ هزار تومن جمع می‌شه حالا عقیده داره چون پول مال پسرشه باید همه‌شو برای اون خرج کنه.
- وقتی می‌خواست برای قبر پسرش سنگ قبر بگذارد اصرار داشت، بهترین سنگ ممکنه باشه. برای این منظور رفته بود سنگ مرمری تهیه کرده و انتظار داشت که ما آن سنگ را روی قبر پسرش کار بذاریم اما ما نمی‌توانستیم. سنگ تمام شهدا باید سنگ استاندارد و سیاه سازمان می‌بود. درنتیجه پیرزن مجبور شد سنگ مرمر رو به طور ایستاده بر مزار پسش قرار دهد. حتما اینم می‌دونین که سنگ مرمر خیلی گرونه. شاید دو هزار تومن پولشو داده باشه.
 
این مادر شهید دو سال در کنار قبر فرزندش خوابید
 
- تقریبا یک سال پیش نیز آمد به سالن اداره و گفت می‌خواد برای پسرش مراسم شب سال بگیره. او تصمیم داشت در بهشت‌زهرا خرج بده، اما این نیز امکان نداشت. خیلی اصرار کرد، طبق روال همیشه گریه و زاری هم کرد، ما او را پیش آقای خزایی مسئول این موضوع فرستادیم، مثل این‌که آقای خزایی اونو متقاعد کرد این‌جا خرج نده، نمی‌دونم بیرون از سازمان خرج داد یا نه.
- موضوع دیگه‌ای که خیلی مهمه و احساس آدمو جریحه‌دار می‌کنه مربوط می‌شه به زمانی که پسرش رو به عنوان شهید به این‌جا آوردند و به قطعه ۲۴ ویژه شهدا بردند برای دفن، اما او با شیون و زاری نگذاشت شهید دیگری کنار پسرش خاک کنند (البته فقط یک طرف آن را). او می‌گفت کنار پسرش او باید دفن بشه، هرچی مقامات به او توضیح دادن این قطعه مخصوص شهداست و او نمی‌تواند در آن‌جا دفن بشه به خرج پیرزن نرفت. حتی به داخل قبر خالی رفت و خوابید. می‌گفت منو همین الان خاک کنید، من از پسرم جدا نمی‌شم. عاقبت دست‌اندرکاران سازمان در برابر اراده او تسلیم شدند و قبر را خالی رها کردند. پیرزن هم برای محکم‌کاری قبر خالی رو سیمان گرفت، مبادا از غفلت او سود برده، شهیدی خاک کنند و بدین ترتیب تنها مادر شهیدی که قبر کنار فرزندش را رزرو کرده اوست!
- ضمنا از بابت صفات اخلاقی او چیزی به چشم دیدم که برای‌تان می‌گویم: روزی برای بازدید به قطعه ۲۴ با چند تن از بچه‌ها رفته بودیم در همین هنگام از مردمی که برای دیدن او و همدردری دور او جمع شده و چیزی به هم می‌گفتند خانمی از روی صداقت و دلسوزی پولی از کیفش درآورد و به او داد اما او بسیار عصبانی شد، پول را به طرف او پرتاب کرد و نیز گفت: «اگه تو پول لازم داری بگو من بهت بدم، من گدا نیستم.»
- والله من یک مقدار از او می‌دونم. یه روز سر درد دلش باز شد، اتفاقا من هم پیشش نشسته بودم. اینا رو برام تعریف کرد:
اسمش که همه ما «مادر علی» صدا می‌زنیم، آخه پسرشو «علی» صدا می‌زنه. خونشو هم به من گفت دروازه غاره، او می‌گفت زن عقدی شوهرش نبوده بلکه اونو صیغه داشته، خدا همین یک پسر و بهش می‌ده، بعدش هم شوهرش چون پیر بوده می‌میره.
او با بدبختی و ذلت این پسرو بزرگ می‌کنه با رخت‌شویی مردم. پسرش تازه نون‌دار شده بود می‌خواست زن بگیره یک فرش و مقداری پول جمع کرده بود که در وقایع ۲۱ و ۲۲ بهمن اول انقلاب شهید می‌شه. پیرزن می‌گفت در زمان طاغوت اعلامیه‌های آقا رو هم پخش می‌کرده.
 
کارگر ناحیه قطعه ۲۴ درباره مادر علی می‌گوید:
- آقا اون خیلی لاغر شده، اون دو سال پیش بنیه‌اش بیشتر بود. او این‌جا می‌خوابید اما حالا نمی‌خوابه. غروب می‌شه می‌ره خونش. می‌گه «یه شب پسرم اومد به خوابم، گفت مادر هر شب تمام شهدا می‌رن کربلا ولی منو نمی‌برن، می‌گن تو باید بری پیش مادرت، مادرت تنهاست. به من التماس کرد شب‌ها برم خونه بخوابم تا اون بتونه بره کربلا. من هم حالا می‌رم خونه می‌خوابم تا پسرم با شهدای دیگر بره کربلا.» آقا هر روز خیلی‌ها به دیدار مادر علی میان. اغلب هم از من درباره‌اش می‌پرسند، آخه اون با هیچ‌کسی صحبت نمی‌کنه. اون فقط یا برای پسرش قرآن می‌خونه یا سرشو یه جوری اون‌جا گرم می‌کنه. برای پسرش اون‌جا اتاق درسته کرده و خلاصه خودشو هر روز در آن سرگرم می‌کنه.
هر روز به قبرستان میاد حتی روزهایی که برف اومده باز سر و کله‌اش پیدا می‌شه. غذا و آذوقه‌اش روی کولشه. هرچند چیز زیادی نمی‌خوره! تا می‌رسه به من می‌گه «آتیش کن» من هم فورا هیزم جمع می‌کنم و اون دور دورا آتیش راه می‌ندازم. مادر علی میاد یک کمی گرم می‌شه می‌ره سر قبر پسرش قرآن می‌خونه دوباره میاد گرم می‌شه. کسی نمی‌تونه به کارش کاری داشته باشه، اگه کسی ازش ایراد بگیره اون فحش می‌ده.
و بالاخره به دیدار او می‌روید، او را گرم صحبت با پسرش خواهید یافت او را در حالی خواهید دید که رو به تصویر دلبندش کرده و می‌گوید: «علی جان، جات راحته؟»
گاهی نیز گله می‌کند از سرنوشت: «۱۵ سال تبعید کردند پسرمو... یک سال و نیم موندم این‌جا... پسرم برای انقلاب زحمت زیاد کشید. یک پسر دارم. زحمتشو زیاد کشیدم شهید شد... من هم این‌جا می‌مونم...»
و چاره نخواهید داشت جز او را در خلوت‌گاه خود تنها بگذارید، تنها با پسر شهیدش.
او را آرام بگذارید، او برای دلبندش لالایی می‌گوید. او را آرام بگذارید.
بخواب ای مهربون ای یار/ بخواب این کشته بیدار
بخواب این خفته گلگون/ بخواب این غوطه‌ور در خون...
این خبر را به اشتراک بگذارید: