خاطره علی موسوی گرمارودی از تشییع پیکر استاد شهریار/ حرکت عجیب فرمانده ارتشی در مراسم تشییع
استاد علی موسوی گرمارودی از شعرای برجسته معاصر در خاطرات خود که در گنجینه تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی ثبت و ضبط شده است به تشییع باشکوه استاد شهریار و اتفاقی کمنظیر در آن اشاره میکند.
استاد گرمارودی میگوید:
شهریار یکی از غزلسرایان مطبق و ماندگار کشور ماست و به خصوص آن غزلهایی از او که زبان ویژة شهریار را دارد نه آنهایی که استقبال کرده از حافظ یا از سعدی. آنهایی که موفق هست شعرهایی هست که او از جگر خودش گفته و بر اساس تقلید کسی نگفته. مثلاً آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا، بی وفا حالا که من افتادم از پا چرا و امثال اینها ...
آنهایی که شهریار را شهریار کرده همان زبان خاص شهریار هست که رنگ و بوی شهریار را دارد. آن چه که مثلاً غزل هوشنگ ابتهاج را غزل شفیعی کدکنی را غزل مثلاً حسین منزوی را غزل سیمین بهبهانی را از غزل شهریار مشخص می کند به نظر من همین غزل های او هست نه آنهایی که به اقتفاع حافظ بیان کرده است.
وقتی که [استاد شهریار] وفات کردند بنده کسی بودم که به نمایندگی از طرف اهل فرهنگ در فالکنی که پیکر ایشان را میبرد به تبریز برای دفن؛ بنده هم بودم. بعد در آنجا وقتی پایین آمدیم نکتة تأثرانگیزی که من هیچ وقت یادم نمیرود آن سرهنگی که جلو آمد و این سربازهای دژبان بودند که پیکر را به دوش گرفتند. حالا من اصطلاحات ارتشی را زیاد وارد نیستم یک گردان یا دسته بود نمیدانم، تعدادشان زیاد بود. اینها ایستاده بودند به احترام با حالت پیشفنگ و سرکردة اینها که یک سرهنگی بود با شمشیر کشیده آمد جلوی پیکر شهریار و شمشیر را گذاشت روی بینی؛ مثل ابر بهار به پهنای صورت اشک میریخت و در همان حالت با همان صلابت و صولتی که اینها از بزرگان پیشواز میکنند خودشان را معرفی میکنند اینجانب سرهنگ مثلاً فلان افتخار دارد که با افتخار از جنابعالی خواهش کند که از گارد احترام سان ببینید عین این را گفت در حالی که اشک میریخت. این برای من خیلی تأثربرانگیز بود که این مرد که یک سرهنگ بود با این حدّ از معرفت و علاقه آمد جلو و از پیکر شهریار تقاضا کرد که از گارد احترام سان ببینند و آن چهار نفر که پیکر را به دوش داشتند از جلوی گارد احترام رد شدند و بعد گارد پیکر را نگه داشتند گارد احترام از جلو او رد شد و یک استقبال صددرصد رسمی ولی در عین حال اینقدر عاطفی من به چشم خودم دیدیم.
آن شب هم استاندار وقت از من خواهش کرد که چون مردم همه جمع شده بودند برای تشییع فردا بسیار شهر اصلاً لبریز از جمعیت بود واقعاً خواهش کردند که من راجع به شهریار و شعرش صحبت بکنم و در مسجد جامع شهر این کار را کردم. یعنی یک شب قبل از مراسم تشییع من برای مردم که اصلاً جمعیت چنان بود که مجبور شدند چون مردم در خیابان نشسته بودند این را با سیم هی بلندگو بگذارند که صدا به همه جا برسد و من آن شب در مورد شعر شهریار صحبت کردم.