روایت سقوط یک الگوی اقتدارگرایانه
پایگاه اطلاعرسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ میان سالهای ۱۹۵۳ تا ۱۹۷۹ (۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷)، ایران و عربستان سعودی دو نمونه شاخص از نظامهای پادشاهی نفتخیز خاورمیانه بودند که کوشیدند با بهرهگیری از درآمدهای سرشار نفت، برنامههایی برای نوسازی و تثبیت سیاسی پیریزی کنند. مقاله رِلی شختر با عنوان «توسعه سلطنتی: آشفتگیهای نفتی و اصلاحات اجتماعی–اقتصادی در ایران و عربستان، ۱۹۵۳ تا ۱۹۷۹»[1] که در مجله Journal of Contemporary History در اکتبر ۲۰۲۵ (مهر ۱۴۰۴) منتشر شده، این دوره را با رویکردی تطبیقی بررسی کرده و نشان میدهد که چگونه نفت، همزمان که فرصت رشد اقتصادی را پدید آورد، بذر نارضایتی و بیثباتی سیاسی را نیز در دل هر دو کشور کاشت.
شختر مفهوم «توسعه سلطنتی[۲]» را برای توصیف نوعی «نوسازی اقتدارگرایانه» به کار میبرد؛ الگویی که در آن پادشاهان برای حفظ مشروعیت و پیشگیری از انقلاب، به مجموعهای از اصلاحات اقتصادی و اجتماعی دست میزنند، اما همین اصلاحات در نهایت به عامل بیثباتی بدل میشود. در نگاه او، ایرانِ محمدرضا شاه و عربستانِ ملک فیصل، علیرغم تفاوتهای مذهبی و فرهنگی، در مسیر واحدی گام نهادند: تلاش برای مهار جامعه متحولشده با ابزار توسعه.
از کودتا تا نوسازی: نقطه آغاز یک بحران
شختر تحلیل خود را از سال ۱۹۵۳ (۱۳۳۲) آغاز میکند، زمانی که کودتا علیه دکتر محمد مصدق در ایران، پایههای حکومت پهلوی دوم را استوار ساخت، اما سایه بیاعتمادی ملی را بر مشروعیت او انداخت. در همان سال، درعربستان نیز مرگ ملک عبدالعزیز کشمکش قدرت میان فرزندانش را برانگیخت. نویسنده نشان میدهد که در هر دو کشور، افزایش ناگهانی درآمدهای نفتی در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، نهتنها فرصتهای تازهای برای نوسازی اقتصادی فراهم آورد، بلکه فشارهای اجتماعی و رقابتهای دروننخبگانی را نیز تشدید کرد. بدینترتیب، حکومتها ناچار شدند برای حفظ ثبات، به جلب حمایت اقشار متوسط و کارگران شهری روی بیاورند.
نظریه «دولت رانتی» و فراتر از آن
در بخش نظری مقاله، شختر به نقد دو رویکرد رایج در مطالعات خاورمیانه میپردازد: نخست «دولتمحوری» که اصلاحات را نتیجه اراده شخصی شاهان میداند، و دوم نظریه «دولت رانتی» که بر خرید وفاداری سیاسی از محل رانت نفتی تأکید میکند. او استدلال میکند که در ایران و عربستان، توسعه صرفاً پروژهای از بالا نبود، بلکه واکنشی به فشارهای اجتماعی و تقاضاهای مردمی برای عدالت و رفاه بود. از این منظر، «توسعهسلطنتی» نوعی سازش ناپایدار میان دولت و جامعه بود که در آن پادشاه وعده پیشرفت میداد، اما عوضش از مردم سکوت سیاسی میخواست.
انقلاب سفید و برنامه دهگانه: دو چهره یک پروژه
میانه دهه ۱۹۶۰ (۱۳۴۰) نقطه اوج این الگو بود. محمدرضا شاه در ایران، «انقلاب سفید» را با دوازده بند اصلاحی اعلام کرد و ملک فیصل هم در عربستان «برنامه دهگانه توسعه» را کلید زد. هر دو طرح بر اصلاحات ارضی، صنعتیسازی، گسترش آموزش و خدمات اجتماعی، و افزایش نقش دولت در اقتصاد تأکید داشتند. تفاوت اصلی در بُعد دینی بود: برنامه سعودی اصلاحات را در چارچوب شریعت و با همراهی علما پیش برد، در حالی که برنامه ایرانی به سکولاریزاسیون گرایش داشت و با مقاومت روحانیت شیعه ـ بهویژه آیتالله خمینی ـ روبهرو شد. شختر یادآور میشود که این برنامهها گرچه با شعار عدالت اجتماعی عرضه شدند، اما در عمل، اقتدار دولت مرکزی را افزایش دادند و گروههای اجتماعی مستقل را به حاشیه راندند. اصلاحات ارضی در ایران قدرت زمینداران سنتی را شکست ولی وابستگی روستاییان به دولت را بیشتر کرد. در عربستان نیز اسکان عشایر و گسترش بوروکراسی، نظام قبیلهای را به ساختار اداری جدیدی وابسته کرد.
نفت، شهر و طبقه متوسط جدید
در دهه ۱۳۵۰ و بهویژه پس از جهش قیمت نفت در ۱۹۷۳ (۱۳۵۲)، هر دو کشور شاهد رشد سریع اقتصادی بودند. اما این جهش توسعه با ناهماهنگی عمیق اجتماعی همراه شد. کشاورزی سنتی فروپاشید، شهرها با موج مهاجرت روستاییان متورم شدند، و تورم و نابرابری به پدیدهای فراگیر بدل شد. شختر از اصطلاح «بیماری هلندی» برای توضیح اثرات این وضعیت بر اقتصاد داخلی استفاده میکند: افزایش ثروت نفتی به جای رونق پایدار، رکود تولید و گرانی را در پی داشت. در ایران، رشد شهرنشینی و آموزش عالی طبقه متوسط جدیدی پدید آورد که به مشارکت سیاسی و عدالت اجتماعی مطالبه داشت. اما رژیم پهلوی به جای پاسخ سیاسی، بر تبلیغات ایدئولوژیک «انقلاب سفید شاه و مردم» تکیه کرد و مخالفان را سرکوب نمود. در عربستان نیز افزایش کارگران مهاجر و تمرکز قدرت اقتصادی در خاندان سلطنتی، فاصله طبقاتی و نارضایتی پنهان را افزایش داد.
از رفاه تا انقلاب
شختر نتیجه میگیرد که توسعه سلطنتی در هر دو کشور به پارادوکسی بنیادین دچار بود: هرچه دولتها برای پاسخ به مطالبات اجتماعی سرمایهگذاری بیشتری میکردند، انتظارات مردم نیز بالاتر میرفت و توان دولت برای برآوردن آنها کاهش مییافت. در ایران، این شکاف به انفجار اجتماعی سال ۱۳۵۷ انجامید. انقلابی که به تعبیر نویسنده از دل همان طبقات مدرن و شهرنشینی برخاست که قرار بود ستونهای نوسازی شاه باشند. در عربستان، نارضایتیها به شکل شورش مسجدالحرام و قیام شیعیان در منطقه شرقی بروز کرد، اما حکومت با اتکا به مشروعیت دینی و منابع نفتی توانست ثبات خود را حفظ کند. با این حال، همانند ایران، بحران مشروعیت سیاسی و دینی به موضوعی پایدار در جامعه سعودی بدل شد.
نتیجهگیری و پیامدها
شختر در جمعبندی، سه نکته کلیدی را یادآور میشود: نخست آنکه دولتهای نفتی نه صرفاً خریداران وفاداری، بلکه بازیگران یک فرایند دیالکتیکیاند که در آن نفت هم منبع قدرت است و هم منشأ بحران. دوم، مشروعیت در چنین نظامهایی نه از مشارکت سیاسی، بلکه از توان دولت در «توزیع رفاه» سرچشمه میگیرد؛ تواناییای که ناپایدار و محدود است. و سوم، توسعه شتابزده بدون تحول سیاسی، در نهایت ثبات اقتدارگرایانه را فرسوده میکند و جامعه را به سمت اعتراض سوق میدهد. بدینسان، مرور تجربه میان سالهای ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷ نه تنها شناختی دقیقتر از ریشههای انقلاب اسلامی به دست میدهد، بلکه نشان میدهد چگونه نفت، این ثروت خدادادی، درغیاب عدالت و مشارکت، میتواند به بزرگترین عامل بحران مشروعیت و خیزش اجتماعی بدل شود.
[۱] Royal Developmentalism: Oil Disruptions and Socioeconomic Reforms in Iran and Saudi Arabia, 1953–79
[۲] Royal Developmentalism