خون دلهای آقای نویسنده؛ از آقازادگی و فساد تا فقر و فلاکت کارگران
پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی- محمدامین خدابنده؛ دههی پایانی ۱۳۳۰ و آغاز ۱۳۴۰، یکی از پرتناقضترین فصول تاریخ معاصر ایران است؛ دورهای میان ناامیدیِ پس از کودتای ۱۳۳۲ و نویدهای پرابهام نوسازیِ دههی ۴۰. در این اثنا، شکافها میان نوید رفاه ظاهری حاصل از نوسازی و فقر واقعی، فاصله میان آرمان و واقعیت را روزبهروز بیشتر میکرد. جامعهای که در ظاهر در مسیر توسعه گام برمیداشت، در باطن گرفتار فساد ساختاری، تبعیض طبقاتی و گسست اجتماعی بود.
در چنین فضایی، محمدعلی جمالزاده، نویسندهای که از نخستین نسل داستاننویسان ایرانی بود، به مشاهده و نقد احوال وطن خود پرداخت. در موعد سند، جمالزاده در ژنو اقامت داشت؛ شهری آرام در قلب اروپا، اما ذهنش همچنان درگیرِ تب و تاب ایران بود و بازتابهای مطبوعاتی از روزهایی که در ایران حضور داشته و مشاهده روایتگری کرده است مؤید این مدعاست. او از معدود چهرههایی بود که توانست میان جهانِ نویسندهی مستقل و مسئولیتِ وجدان اجتماعی پیوندی برقرار کند. اگر در جوانی با کتاب «یکی بود یکی نبود» زبان فارسی را از قید تکلف رهانیده بود، در پیری، با قلمی پخته و دردآشنا، به نقد وجدان اجتماعی و اخلاقی جامعهی خود برخاست.
اسناد پیشِ رو، مجموعهای است از گزارشهای سازمانی و مصاحبههای مطبوعاتی که در اواخر دههی ۱۳۳۰ و اوایل دههی ۱۳۴۰ گرد آمدهاند. در ورای ظاهر این اوراق، میتوان روایتِ زندگی فکری و دغدغهی اخلاقیِ جمالزاده را بازخواند.

قسمت اول: اندر مذمت احتکار – اختلاس – ارتشاء
در نخستین سند، مأموران فرهنگی دولت در ژنو از جمالزاده چهرهای دوپهلو ترسیم میکنند: او وابستهی فرهنگی است و گذرنامهی سیاسی دارد، اما «عملاً کاری انجام نمیدهد». گزارش یادشده با لحنی آمیخته از نگرانی و هشدار، او را در حال گفتگو با دانشجویان ایرانی معرفی میکند که دربارهی «مسائل ادبی و فلسفی» سخن میگوید و از «وضع کشور انتقاد» میکند.
متن سند:
«تاریخ: ۳۸/۱۱/۱۹
بهطوری که استحضار دارید آقای جمالزاده نویسنده معروف ایرانی در ژنو اقامت داشته و بهاحترام مقامش از طرف نمایندگی دائمی ایران در سازمان ملل به او تحت عنوان وابسته و مستشار فرهنگی گذرنامه سیاسی و کارت دیپلماتیک داده شده است ولی عملا کاری برای نمایندگی انجام نمیدهد.
اطلاع واصله حاکیست که اغلب دانشجویان با مشارالیه رفت و آمد داشته و در موضوعات مختلف ادبی و فلسفی وارد بحث میشوند نامبرده از این فرصت استفاده نموده و مرتبا از وضع کشور و جریان آن تنقید مینمایند متأسفانه چون مورد احترام دانشجویان میباشد مطالب و تنقیدات او در روح محصلین اثر داشته و آنها را بیش از پیش بهاوضاع بدبین خواهد نمود.
البته اداره سرپرستی هم در جریان این موضوع میباشد ولی تا کنون عکسالعملی در مقابل صحبتهای آقای جمالزاده از طرف سرپرستی و این نمایندگی نشان داده نشده است.»

اندکی بعد، جمالزاده هنگام ترک تهران در مصاحبهای با خبرنگار، پیامی برای مردم خود میفرستد؛ پیامی که در واقع بیانیهای اخلاقی و اجتماعی است. او با صراحت از سه واژهی نحس سخن میگوید: «احتکار، اختلاس، ارتشاء» سه کلمهای که در گوش جامعه طنین انداخته و در دهان همگان افتاده است.
در این گفتار، نویسنده به ریشهی بحران میپردازد: ظهور نو دولتان و صاحبان ثروتهای نامشروع که با پول، قدرت و ریا چهرهی جامعه را دگرگون کردهاند. به باور او، اینان نهتنها اقتصاد، بلکه اخلاق عمومی را نیز آلودهاند؛ چرا که مردم را به رشک، طمع و بیاعتمادی کشاندهاند.
جمالزاده در این پیام، زبانِ ادبی را با خطابهی اجتماعی درمیآمیزد. وقتی حافظ را میخواند:
«یا رب این نو دولتان را بر خر خودشان نشان»
در حقیقت دارد اخلاق را به ساحت سیاست میکشاند و از جامعهای میخواهد که فساد را نه صرفاً جرم، بلکه ننگی اخلاقی بداند. در نگاه او، اصلاحِ ایران تنها با قانون ممکن نیست؛ باید شرم اجتماعی و ایمان فردی دوباره جان گیرد.
متن سند:
«آقای جمالزاده امروز تهران را ترک گفت به به پاریس حرکت کردند تا از آنجا به ژنو حرکت کنند. قبل از عزیمتشان از تهران آقای در مصاحبه با خبرنگار مخصوص ما پیامی برای هموطنان خود فرستادند. این پیام چنین است: در هرجا رفتم و در هر مجلسی وارد شدم و با هرکسی طرف صحبت شدم دیدم از اغتشاش امور و مخصوصا امور اقتصاد شاکی هستند. سه کلمه منحوس: احتکار – اختلاس – ارتشاء در تمام دهانها بوده.
خیلی فکر کردم با آنکه هیئت دولت نسبتا صالح است سرچشمه این شکایتها از کجا آب میخورد. تصور میکنم علت اصلی آن ظهور و وجود یک عده اشخاص فاسد است که در مدت اندک توانسته اند در راههایی که میتوان آن را مشروع نامید ثروتهای هنگفت که متناسب با وضع مالی و اقتصادی این مملکت نیست بهدست آورند(سند ۱). و حافظ هم از دست همین گونه اشخاص در آزار بوده آنجا که فرموده:
« یا رب این نو دولتان را بر خر خودشان نشان/ کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند»
وجود اینگونه اشخاص در مملکت ما کم کم شیرازه امور را مختل ساخته است. اغلب جوانهای ما چشمان خود را به این اشخاص دوختهاند و آرزومندند که مانند آنها به زحمت کم و در مدت اندک سرمایههای بزرگ بهدست آوردند. دخترهای ما آرزومند هستند که از میان چنین اشخاصی برای آنها شوهر پیدا شود و به جوانان شرافتمند و بیسرمایه اعتنایی ندارند.
چهبسا کارها که بهزور پول و با کمک رشوه و تعارف به سهولت انجام میگیرد و بدیهی است که محال است این نوع کارها در نفع و صلاح قاطبه این آب و خاک باشد.
کمکم قیمت اجناس بهطور مصنوعی بالا میرود. نان و گوشت و قند و چای بهقدری گران میشود که تنها طبقات متمول میتوانند از آن متمتع باشند و طبقات فقیر مجبور میشوند بهتدریج دار و ندار خود را به قیمتهای نازل بفروشند و صرف خوراک نمایند.
حرفی نیست که با این ترتیب فساد اخلاقی شدت پیدا میکند و مملکت ما که امروز احتیاج مبرمی به ایمان و فداکاری و جوانمردی دارد ممکن است بهکلی از این صفات محروم بماند.
لازم است که دولت و ملت و افراد و روزنامهها و خطبا در تمام مجالس و در تمام محافل از توبیخ و شماتت اینگونه اشخاص که نام بردیم خودداری ننمایند و نشست و برخاست با آنها را برای خود عار و ننگ بشمارند و همانطور که در ممالک متمدن از معاشرت با مردمان دغل و قماربازهای ناردست پرهیز میکنند ایرانیان پاک و وطنپرست نیز باید یکی از اصول دین خود را پرهیز و تنفر از اینگونه اشخاص قرار بدهند و حتی دست دادن و نشست و برخاست با آنها را بر خود حرام بشمارند، به آنها دختر ندهند و با آنها معامله ننمایند و آنها را دزد و خائن و نادرست بشمارند.
دولت نیز بهوسیله قانون مالیاتهای سنگینی بر دارایی و عایدات آنها ببندد و راضی شود که خوره ثروتهای غیر مشروع بر جان و و ایمان این مردم بیچاره افتد و ارکان سعادتمندی و درستکاری آنها را متزلزل سازد.»


قسمت دوم: اندر مصائب فقر و کارگری
در اسناد بعدی، لحن جمالزاده از انتقاد اخلاقی به درد انسانی و تجربهی عینی فقر بدل میشود. در مصاحبه با روزنامهی کیهان، او از وضعیت کارگران ایرانی سخن میگوید و روایتهایی به یادگار میگذارد که خواننده را از سطح تحلیل به عمق مشاهده میبرد.
او از خانهی کارگری در اصفهان میگوید: حیاطی تنگ، مردی در حال مرگ که از بوی زخمهای متعفن در گوشهای رها شده، زنی بیخبر از کار شوهرش، و کودکی که در میان کثافت و فقر میزیَد.
این تصویرها تنها گزارش نیستند؛ روایتِ شرم و انسانیتِ آزردهاند.
جمالزاده در پایان، ریشهی این رنج را در بیسوادی، ناآگاهی و ناتوانی کارگران در شناخت حق خود میبیند. راه رهایی از این چرخه، از نگاه او، توسعهی فرهنگ و آگاهی است. او میگوید تا زمانی که «کارگر ایرانی معنای واقعی اتحادیه را نداند»، ظلم تکرار خواهد شد. در این سخن، باور دیرینهی او به تربیت، آموزش و بیداری ذهنی تداوم یافته است.
متن سند:
«قسمتی از مصاحبه جمالزاده با روزنامه کیهان
نویسنده یکی بود یکی نبود از مشاهدان تشنجآور خود در محیطهای کارگری ایران با شما سخن میگوید:
«توده کارگری ایرانی از ابتدایی ترین وسائل معیشت محروم است»
جمالزاده راه مبارزه و با بیچارگی سرسام آور کارگران و عقبماندگی و گرسنگی آنها را به شما نشان میدهد.
[جمله گزارشگر]: (اول جمالزاده از بعضی جنبههایی که در ایران ترقی کرده و بهتر شده سخن راند. آنگاه «کیهان» چنین نوشته است:
اما این نقاط روشن زندگی اجتماعی ما نیم آن نبود که وقتی آقای جمالزاده بیاد خانه آن کارگر بدبخت و و مفلوک اصفهانی و بیرحمی آن کارفرمای اهوازی و زندگی مشقتبار تودههای فقیر اجتماع ایران میافتاد اشک در چشمانش حلقه بزند و دستهایش از شدت تأثر بیاختیار یکدیگر را بفشارند.»

در این باره نویسنده حساس «دار المجانین گفت»:
یک روز کارگرهای اصفهان ما را به خانه یک کارگر بردند. ما با هیئت رفته بودیم که در وضع زندگی کارگران اصفهانی مطالعه کنیم. خانهای که کارگران اصفهانی به آنجا راهنمایی کردند یک حیاط کوچک به عرض یک متر ونیم و طول .. متر داشت و در کنار آن زیر یک پلاس چرک و کثیف که آدم را به تهوع میانداخت مردی خوابیده بود. وقتی ما به کنار او رسیدیم چشمهایش را اندکی باز کرد و از زیر قی چندشآوری که دور چشمش بسته بود نگاهی به ما انداخت و دوباره چشمهایش را بهم بست. کارگرهای راهنمای ما گفتند این شخص مریض شده و شرف به موت است ولی وسیله معالجه ندارد. یکی از همراهان ما که از مشاهده این منظره متشنج شده بود گفت اگر مریض است پس چرا او را گوشه حیاط انداختهاند. جوابی که شنیدیم ما را به لرزه انداخت. کارگر گفت تمام بدن این مرد مملو از زخمهای متعفن است و چون خانوادهاش نمیتوانند بوی تعفن او را تحمل کنند او را گوشه حیاط انداخته اند تا بمیرد. همراهان خارجی من وقتی ترجمه این حرفها را شنیدند چشمهایشان سیاهی رفت و به من گفتند که هرگز در دورافتادهترین و عقبماندهترین نقاط استعماری جهان همچنین منظرهای ندیده بودند.
بعد ما را به یک اطاق در یک پارچه کثافت و تعفن فرو رفته بود راهنمایی کردند. این اطاق که در واقع به بیغوله و لانه سگ بیشتر شباهت داشت تا به محل زندگی انسان در تاریکی کورکنندهای فرو رفته بود. در و دیوار و بهخصوص کف اطاق که با یک حصیر پاره پوشیده شده بود مملو از کثافت انسانی و غیر آن بود.
در قسمت بالای اتاق هم زنی نشسته، چیزی را از خاک و شن که بالاخره فهمیدم چه بود از توی یک دستمال چرک مشت مشت بیرون میکشید و توی دهانش میگذاشت.
از این زن که در تمام دت ورود ما هماطظور نشسته و بدون آن که به ما نگاه کند به کار خودش مشغول بود پرسیدم شوهرت چه کاره است. گفت کارگر است. پرسیدم در کدام کارخانه. نگاهی به من انداخت و گفت ها؟ سؤالم را تکرار کردم. با بیعلاقگی دستی تکان داد و گفت(راهنمیبرم)(یعنی نمیدانم). در طی مذاکرات بعدی فهمیدم که این زن هنوز نمیداند شوهرش در گدام کارخانه و به چه کاری مشغول است.
وقتی من از اطاق بیرون آمدم احساس کردم که نزدیک است رودههایم بیرون بریزد. یک حال تهوع به من دست داده بود.
آقای جمالزاده گفت که در این خانه خانوادهای دیگر هم زندگی میکردند و آنها هم وضعی نظیر آن خانواده داشتند. از این نوع خانوادهها که از ابتداییترین وسایل معیشت محروم هستند.
آقای جمالزاده معتقد است که تا کارگران ایرانی معنای واقعی از ارزش اتحادیه مطلع نشوند و خود قائم بالذات برای احقاق حق بلند نشود و تا موقعی که سطح فکرش تا این اندازه پایین است که با نسمی از جا میجنبد و هز کلمه او را به هیجان میآورد این وضع ادامه خواهد داشت.
بهعقیده جمالزاده اگر بخواهیم جلو این زندگی را حیوانی را بگیریم باید فرهنگ را توسعه بدهیم و اجباری کنیم...»


