از «تجارت سلطنت» تا «خشونت اقلیت»
پایگاه اطلاعرسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ رضا پهلوی طی بیش از چهار دهه حضور در فضای سیاسی اپوزیسیون خارج از کشور، همواره کوشیده است خود را بهعنوان بدیلی برای نظام جمهوری اسلامی و نمادی از «ایرانِ پس از جمهوری اسلامی» معرفی کند. با این حال، بررسی دقیق گفتارها، مواضع و عملکرد سیاسی او از ابتدای دهه ۱۳۶۰ تاکنون، تصویری متفاوت از این ادعا ارائه میدهد؛ تصویری که در آن بیثباتی مواضع، وابستگی به بازیگران خارجی، فقدان پایگاه اجتماعی مؤثر و ناتوانی در ارائه یک پروژه سیاسی منسجم، بهعنوان مؤلفههای اصلی این کارنامه قابل مشاهده است. این یادداشت میکوشد تصویری واقعبینانه از مسیر سیاسی رضا پهلوی و تناقضهای بنیادین آن ترسیم کند.
اعلام سلطنت و هجوم رِندان
پس از مرگ محمدرضا پهلوی، مسئله جانشینی و نسبت آن با آینده سیاسی جریان سلطنتطلب، به یکی از نخستین موضوعات مناقشهبرانگیز در میان وابستگان رژیم سابق بدل شد. در این میان، وصیتنامهای منتسب به شاه، نقش محوری در مشروعیتبخشی به جایگاه سیاسی رضا پهلوی ایفا نمود؛ متنی که خود از همان ابتدا با تردیدها و پرسشهای جدی همراه بود. در انتهای متن وصیتنامه آمده است: «[..]من سرنوشت کشور را به قانون اساسی میسپارم. این قانون اساسی ودیعه گرانبهایی است که انقلاب مشروطیت به ملت ایران ارزانی داشته است. [..]و پاسداری از آن را به پسرم تأکید میکنم. امیدوارم او که اینک در عنفوان جوانی جوهر وجودش مانند هر جوان ایرانی دیگر سرشار از غرور ملی است، با درک حقایق این تجربه تلخ تاریخی که ملت ایران به بهای گرانی اندوخته است پند زمانه را بیاموزد و فقط به اتکای احدیت متعال و پشتیبانی نیروی مردم و همگامی با آن، پرچم مقدس سه رنگ ایرانزمین را در اهتزاز و سرافراز نگاه دارد. ولیعهد نوجوان ایران را به ایزد توانا و ملت بزرگ ایران میسپارم. این آخرین اراده من است.»
نکته جالب درباره وصیتنامه، مسئله صحت آن است که در هالهای از ابهام قرار دارد. احمدعلی مسعودانصاری از وابستگان فرح پهلوی ـ که در سالهای اولیه فعالیت سیاسی رضا پهلوی، مشاور او به شمار میرفت ـ در خاطرات خود درباره وصیتنامه شاه مینویسد: «هنگام ترک نیویورک به قصد لندن و از آنجا به قاهره به دیدار هوشنگ انصاری رفتم و انصاری به من گفت وقتی به قاهره رسیدم بپرسم و جستوجو کنم که آیا شاه در مورد مسائل سیاسی و آینده ایران و ولیعهد وصیتی هم کرده است یا نه؟ و من وقتی به قاهره رسیدم مترصد بودم که ببینم وصیتنامهای در کار هست یا نه و عجبا که فهمیدم وصیتنامهای در کار نیست و به همین علت هم فرح دست به کار شده بود که متنی به نام وصیتنامه سیاسی شاه تهیه شود و مأموریت و انجام کار را به عهده دکتر [هوشنگ]منتصری یکی از اشخاص مورد اعتماد و علاقه شهبانو بود سپرده بودند و جواد معینزاده و چند نفر دیگر هم همکاری میکردند و دست اندرکار بودند و حاصل کار آنها هم همان متنی است که امروز بهعنوان وصیتنامه سیاسی شاه معروف شده و البته بعد از مرگ او و به وسیله اشخاص یاد شده تهیه گردیده است. این متن که بیشتر احساساتی و عاطفی است تا سیاسی، فاقد رهنمودهایی است که معمولاً وصیتنامه یک رهبر سیاسی را از وصیتنامه دیگران متمایز میکند و در آن تنها به مسئله جانشینی ولیعهد اشاره شده است والّا از چه باید کردها و توصیههای سیاسی سخنی به میان نمیآید.» [۱]
به هر روی و فارغ از صحت و سقم وصیتنامه شاه، رضا پهلوی بهعنوان ولیعهد و وارث تارج و تخت در ۹ آبان ۱۳۵۹ مقابل دوربین قرار گرفت و ضمن سوگند به کلامالله مجید، اعلام سلطنت کرد و متعهد شد تا پاسدار اصول مشروطیت و قانون اساسی باشد.

اعلام سلطنت، بهجای آنکه موجب شکلگیری یک رهبری مستقل و منسجم شود، عملاً از همان ابتدا رضا پهلوی را وارد شبکهای از روابط خانوادگی، مشاوران تحمیلی و وابستگان مالی کرد؛ شبکهای که بیش از آنکه در پی بازسازی یک پروژه سیاسی باشد، حول مدیریت منابع مالی و منافع شخصی شکل گرفت.
با اعلام سلطنت رضا پهلوی، فرح دفتری برای او تشکیل داد و نصرتالله معینیان رئیس دفتر سابق شاه را به ریاست دفتر فرزندش برگزید. مشاورانی نیز از یاران خود برای او تعیین کرده بود تا هر یک مدتی را با او سر کنند و اندیشه او را بارور سازند. مسعودانصاری مینویسد: «از مرگ شاه نزدیک به یک سال گذشته بود که رضا به من تلفن کرد و طی صحبتی گفت: احمد بیا مرا از اینجا نجات بده. با آنکه اعلام سلطنت کرده بود، اما او [در]بازی نبود. مادرش به دیده یک بچه در او مینگریست و دیگران او را نوجوانی میدانستند که تا استقلال راهی دراز در پیش دارد. اما مشکل در آن بود که نه وی دارای آنچنان شخصیت مستقل و نیرومندی بود که بتواند رهبری را به دست گیرد و خود را از زیر سلطه مادر به درآورد و نه کسی را داشت که بتواند در برابر مادر و یارانش ایستاده و او را از آن محیط بیرون آورد. بیشتر کسانی که در آنجا بودند، یاران مادرش و حقوق بگیران او بودند.» [۲]

در چنین فضایی، به تدریج چهرههای شناختهشدهای از رجال سیاسی و نظامی رژیم پیشین ـ که با سقوط سلطنت و پیروزی انقلاب اسلامی موقعیت خود را از دست داده بودند ـ پیرامون رضا پهلوی گرد آمدند. محور اصلی این تجمع نه برنامه سیاسی روشن، بلکه دسترسی به منابع مالی باقیمانده از دوران پهلوی بود. بنا به روایت مسعودانصاری: «وقتی معینیان ریاست دفتر را پذیرفته بود، شهبانو دو میلیون دلار در اختیار او گذاشته بود تا خرج فعالیتهای دفتر کند. آنگونه که بعدها خود در جریان و مسیر کارها قرار گرفتم وقتی از آقای معینیان حساب خواستند و سؤال شد که با این دو میلیون دلار چه کرده است؟ او بدون اینکه سند و مدرکی ارائه دهد ادعا کرد که این پولها را در داخل به گروههای مبارزاتی و از آن جمله به بعضی از سران عشایر داده و مبالغی هم برای جلب همکاری به عناصری در سپاه پاسداران پرداخته است!» [۳]
تیمسار غلامعلی اویسی از دیگر چهرههای شاخص بود که بلافاصله ارتباط خود را با رضا پهلوی برقرار کرد و به شدت تقلا نمود خود را به فرزند شاه نزدیک کند. سپهبد پرویز خسروانی درباره چرخش ناگهانی اویسی نسبت به خاندان پهلوی در غربت ـ که پیشتر از شاه رویگردان شده بود ـ در خاطراتش بیان کرد: «همان تیمسار ارتشبد اویسی که راهش از راه شاه جدا بوده، امروز دنبال رضا پهلوی است؛ این چه سیاستی است؟ [..]با کمال شهامت طی یک گزارشی برای رضا شاه دوم [رضا پهلوی فرزند شاه]هم در سه ماه پیش رسماً فرستادم به رباط [پایتخت مراکش]که اعلیحضرت من به این شخص اعتقاد ندارم ولی اگر شما مجسماً بگویید، من اعتماد میکنم. اینها یک مطلبی است که کسی نه میگوید نه شهامتش را دارد. من این نامه را مینویسم برای پادشاهی که آجودانش احمد اویسی برادر تیمسار [غلامعلی]اویسی است.» [۴]
لازم به توضیح است که سرهنگ احمد اویسی برادر ارتشبد اویسی از نزدیکان رضا پهلوی بود و در دفتر کار او حضور مستمر داشت. احمد اویسی که از کودکی رضا پهلوی را بزرگ کرده بود، سرپرستی انتظامات و امنیت رضا پهلوی را برعهده داشت. وی علاوه بر سمت رسمی، دوست شخصی و یار بزم و پایه مجالس شبانه رضا پهلوی هم بود و بهطورکلی در شخص رضا نفوذ بسیاری داشت. احمد اویسی اغلب سعی میکرد جای پای برادرش غلامعلی را نزد رضا محکم کند و مرتب میخواست که برای او پول بیشتری حواله شود. [۵]
محمدرضا اویسی پسر تیمسار اویسی نیز از دیگر اعضای خانواده اویسی بود که از منابع مالی خاندان تبعیدی پهلوی ارتزاق میکرد. او بهعنوان مأموریت در امور امنیتی در پاریس ماهیانه دو هزار دلار میگرفت که البته با توجه به حضور عمویش احمد اویسی و بهطورکلی رابطه تنگاتنگ خانواده اویسی با خاندان پهلوی امری طبیعی بود. همچنین ماهی هزار دلار هم برای او فرستاده میشد تا به همبازیهای تیم فوتبال رضا در ایران که در پاریس زندگی میکردند، بپردازد. البته این همبازیها از افراد خانوادههای متشخص و همکلاسیهای رضا نبودند و تنها با او در تیم فوتبال بازی میکردند. [۶]
سپهبد پرویز خسروانی ـ که پیشتر نقلی از او درباره اویسی آمد ـ خود از مهمترین افرادی بود که بنا به گفته مسعودانصاری چندین مرتبه از رضا پولهای هنگفتی دریافت کرد: «امور مالی که به دست من افتاد، روزی تیمسار [پرویز خسروانی]به من زنگ زد و مطالبه حقوق معوقه دو ماه گذشته خود را کرد و گفت اعلیحضرت (رضا پهلوی) مقرر کرده بودند که ماهیانه حدود سه هزار دلار به او کمک شود. مطلب را از رضا استفسار کردم. گفت: این حرف درستی نیست، در قاهره مراجعه کرد و به او تنها قول سه ماه خرجی را دادم و بابت آن شش هزار دلار هم خودم نقدی به او پرداخت کردم. به تیمسار زنگ زدم و سخن رضا را بازگو نمودم. اما او اصرار کرد که من روی این پول حساب کردهام و به آن احتیاج دارم و غیره. خلاصه پس از پافشاری بسیار، رضا گفت خیلی خوب آنچه بابت این دو ماه میخواهد به او بده و بگو پرداخت دیگری نخواهد بود. من هم آن مبلغ معوقه را به تیمسار پرداختم، اما پس از دو ماه بار دیگر تیمسار زنگ زد و باز تقاضای حقوق معوقه دو ماه گذشته را کرد. باز هم همان ماجرا و ابرام او و انکار رضا و بالاخره اتمام حجت رضا که این آخرین رقم پولی است که پرداخت خواهد شد. ولی مسئله به همینجا خاتمه نیافت و او ول کن نبود و یکی دو ماه بعد دوباره تلفنها شروع شد.» [۷]
تکرار این الگو در مورد چهرههای مختلف، نشان میدهد که مسئله صرفاً به یک یا دو فرد محدود نبود؛ بلکه با نوعی الگوی ساختاری مواجه هستیم که در آن اعلام سلطنت به فرصتی برای سهمخواهی، مطالبه مستمری و بهرهبرداری مالی بدل شد. کاظم ودیعی (وزیر کار دوره پهلوی) نیز در خارج از کشور به حامی خود فرح پهلوی مراجعه کرد و به سفارش فرح، رضا پهلوی دستور داد که ماهی دو هزار دلار به او داد شود و این پرداخت حدود یک سال دوام یافت. [۸]
شعبان جعفری معروف به شعبان بیمخ که از ایران فرار کرده بود نیز به تکاپو افتاد تا از قافله عقب نماند. به بیان مسعودانصاری: «شعبان جعفری در سال ۱۹۸۲ [حدود ۱۳۶۰ ـ ۱۳۶۱ شمسی]به شاهزاده دست یافت و به دستور رضا چهار هزار دلار به او دادم. بار دیگر در سال ۱۹۸۷ [حدود ۱۳۶۵ ـ ۱۳۶۶ شمسی]که در آمریکا بودیم او را دیدم که به امیدی آمده است. تلاش میکرد از رضا وقت ملاقاتی بگیرد و به هر دری میزد تا واسطه مناسبی بیابد، ولی رضا که میدانست دیدار با او برایش خرج برمیدارد، او را نپذیرفت» [۹]، اما شعبان جعفری در خاطرات خود چنانچه انتظار میرود، دریافت پول از رضا پهلوی را انکار کرد: «ما اومدیم لندن. لندن وضعمون خُب زیاد جالب نبود دیگه. وضع مالیم زیاد خوب نبود... در این مدتی که اونجا بودم یه خانومی بود به اسم خانوم [مریم]دریابیگی که به حساب خاله شهبانو بود. ما پیش این رفتوآمد داشتیم. یه روز خانوم به من گفتش شاهزاده رضا پهلوی با شهبانو اومده بودن اینجا، صحبت تو اومد میون. گویا رضا پهلوی پرسیده بود جعفری اینجا چیکار میکنه؟ بگو بیاد پیش من... ما رفتیم اونجا به این احمد انصاری تلفن زدیم گفت فردا منتظرتم. مادرم با من صحبت کرده و با رضا پهلوی هم صحبت کردیم. یکی رو میفرستیم عقب شما بیاردت. گفتم خیله خُب. فردا ظهر اومدن عقب ما... گفت پنجشنبه من تلفن میزنم بیای رضا پهلوی رو ببینی. گفتم من دارم میرم. محسن پسر برادرم اینجاست. میرم اونو ببینم برگردم. من اونجا هستم خواستی اونجا تلفن بزن تا گفتی فوری میام. رفتیم اونجا تا پنجشنبه اون زنگ نزد. من تلفن زدم و گفتم چی شد؟ گفت والا رضا پهلوی رفت نیویورک... حالا من چند روز پیشتر دیدم این تو یکی از روزنامههای اینجا گفته که یه عدهای اشخاص از رضا پهلوی پول گرفتن. یه چندتا سپهبدا، سرلشکرا و وکیلا و اینا رو هم اسم برده بود، اسم منم برده بود که آره اینا از پهلوی پول میگیرن.» [۱۰]
به هر روی، انباشت این مناسبات مالی و حضور چهرههای مسئلهدار در اطراف رضا پهلوی، به تدریج واکنش ناظران سیاسی را نیز برانگیخت. از همین جهت بود که امام خمینی با نگاهی دقیق، در یکی از سخنرانیهایشان درباره اطرافیان رضا پهلوی چنین گفتند: «این است که این رندها جمع شدهاند دنبال این بچه که پولهایش را از جیبش درآورند. اینها مىخواهند این را، پولهایى که پدر کذایش از مردم گرفته و حالا در بانکها دست این است با این بهانهها از او در آورند و بعد هم رهایش کنند برود سراغ کارش.» [۱۱]در ادامه ایشان به فرزند شاه چنین توصیه نمودند: «و من صلاحش را مىدانم برود سراغ تحصیل و برود سراغ یک کاسبى. بداند که دیگر این کارها گذشته است. مردم اگر چنانچه جمهورى اسلامى هم نباشد، دیگر سلطنتطلب نیستند، این شکى در کار نیست.» [۱۲]
وابستگی به قدرتهای خارجی
یکی از ثابتترین مؤلفههای کارنامه سیاسی رضا پهلوی، نه «استقلال» و نه «رهبری»، بلکه وابستگی ساختاری به قدرتهای خارجی است. وابستگیای که از نخستین سالهای پس از انقلاب شکل گرفت و تا امروز، با اشکال و بازیگران متفاوت، ادامه یافته است. این وابستگی نه پنهان بوده و نه تصادفی، بلکه به مثابه شالودهای برای ادامه حیات سیاسی فردی عمل کرده که در داخل کشور نه پایگاه تودهای دارد و نه امکان کنش مستقل.
در همان سالهای ابتدایی پس از سقوط سلطنت، رضا پهلوی بهجای اتکا به نیروی اجتماعی یا شکلدهی به یک جریان سیاسی شفاف، مسیر لابیگری، تأمین مالی خارجی و پیوند با دولتهای منطقهای و فرامنطقهای را برگزید؛ مسیری که اسناد تاریخی آن، امروز دیگر قابل انکار نیست. [۱۳]
حمایتهای مالی از رضا پهلوی از ابتدای انقلاب توسط کشورهایی نظیر آمریکا، عربستان و اسرائیل صورت گرفت. مشاور مالی رضا پهلوی مینویسد: «[رضا]گفت که قصد دارد از مصر بیرون برود و فعالیتهای سیاسی مستقل خود را در مراکش آغاز کند و بدینمنظور از طریق ملک حسن پادشاه مراکش با ملک خالد و یارانش تماس گرفته است و به بهانه حج با معینیان و امیر متقی و دکتر وکیل و اصلان افشار به دیدار مقامات سعودی رفته است؛ و افزود که سعودیها دو میلیون دلار نقد به او دادهاند و وعده کردهاند که پنج میلیون دلار دیگر هم به زودی از طریق ملک حسن به او خواهند داد؛ و همچنین گفت قول پرداخت پانزده میلیون دلار هم در مرحله سوم به او داده شده است.» [۱۴]
این روایت تصویری روشن از نحوه تأمین مالی پروژهای است که از ابتدا بدون پشتوانه مردمی و با تکیه بر دلارهای خارجی تعریف شد. پروژهای که بیش از آنکه دغدغه ایران داشته باشد، تابع منافع بازیگران منطقهای و بینالمللی بود.
از سوی دیگر، سلطنتطلبیِ پس از انقلاب نیز اساساً بدون رضا پهلوی معنا نداشت، اما این به معنای رهبری فعال او نبود؛ بلکه نام او صرفاً نقش برند مشروعیتبخش را برای شبکههایی ایفا میکرد که بودجه، خطمشی و حتی اختلافات درونیشان از بیرون تأمین و مدیریت میشد: «خارج از حلقه کوچک اطرافیان رضا، در نقاط مختلف جهان فعالیتهایی زیرعنوان سلطنتطلبی و نجات ایران انجام میشد که اکثر اوقات رضا حتی در جریان آن فعالیتها نبود. اما بهرحال هرجا سخن از براندازی جمهوری اسلامی و بازگشت سلطنت بود، مشروعیت آن به وی بازمیگشت. بودجه این فعالیتها نیز عموماً از جانب سازمان سیا، اشرف [پهلوی]و یا کشورهای عربی تأمین میگردید که از میان کشورهای عربی در حقیقت عراق و تا حدودی سعودیها تأمینکنندگان اصلی این بودجهها بودند. در میان این فعالیتها دو مجموعه شاخص بودند و در حقیقت محورهای حرکت را در دست داشتند که بینش و عملکرد آنها به مقدار زیادی از یکدیگر متمایز بود. یکی از آن دو، محور تیمسار [غلامعلی]اویسی بود و دیگری محور دکتر [علی]امینی. اولی بنا بر خصلت خود بیشتر به دنبال فعالیتهای نظامی بود و بیشترین کمکها را از خاندان پهلوی میگرفت و اشرف روی آنها حساب میکرد و میخواست از عربها پول بگیرد.» [۱۵]
این الگو در دهههای بعد نیز تغییر ماهوی نکرد و تنها صورتبندیها مدرنتر شد. از عربستان سعودی و کانالهای غیررسمی تأمین مالی، تا پیوند آشکار با ساختار قدرت در آمریکا و سپس نزدیکی بیپرده به اسرائیل. نماد عینی این مسیر، سفر رضا پهلوی به اسرائیل، دعاخوانی بر دیوار ندبه و دیدار او با بنیامین نتانیاهو در اواخر فروردین ۱۴۰۲ بود. [۱۶]دیداری که از منظر نمادین تصویری از تحقیر، نابرابری و فقدان شأن سیاسی را به نمایش گذاشت؛ تا جایی که حتی زبان بدن او در تصاویر منتشرشده، گویای موقعیت فرودست و التماسی این رابطه بود.

این وابستگی در نقطهای خطرناکتر، به حمایت آشکار و خائنانه از اسرائیل و آمریکا در جریان جنگ ۱۲روزه ایران و اسرائیل رسید. جایی که رضا پهلوی عملاً نه در قامت یک مدعی رهبری ملی، بلکه بهعنوان تریبون رسانهای دشمنان ایران ظاهر شد. مواضعی که برای افکار عمومی ایران، فارغ از هر گرایش سیاسی، چیزی جز عبور کامل از منافع ملی تعبیر نمیشود.
هواداران رضا پهلوی یا اقلیت پُرسروصدا
مسئله دیگری که باید به آن پرداخته شود، هواداران فاشیست و تندوری سلطنتطلب است که بدون منطق سیاسی و به گونهای به شدت افراطی از رضا پهلوی (به زعم آنها رضاشاه دوم و پهلوی سوم!) طرفداری میکنند. رفتار هواداران رضا پهلوی، چه در تجمعهای پراکنده برونمرزی، چه در نشستهای کوچک و چه در فضای مجازی، بیش از هر چیز یک واقعیت را عیان میکند: آنها نه نماینده یک جریان اجتماعی فراگیر، بلکه اقلیتی پُرسروصدا و رادیکالاند که موجودیت خود را در حذف، فحاشی و طرد «دیگری» تعریف کردهاند. هر گروه، ایده یا فردی (اعم از داخل یا خارج از کشور) که حاضر نباشد ذیل رهبری رضا پهلوی صف بکشد، بلافاصله با شدیدترین شکل از توهین، تهدید و حملات سازمانیافته مواجه میشود. در این اردوگاه، نه خبری از تسامح است و نه جایی برای همزیستی سیاسی؛ اختلافنظر مساوی است با خیانت و مزدوری، و نقد مساوی است با دشمنی.
این خشونت کلامی و رفتاری تنها به بدنه هواداران محدود نمانده و درواقع از نزدیکترین حلقه اطرافیان رضا پهلوی نشأت میگیرد. وقتی یاسمین اعتماد امینی همسر رضا پهلوی، در صفحه رسمی خود شعار «مرگ بر سه فاسد: ملا، چپی، مجاهد» را بازنشر میکند، دیگر هیچ جای توجیهی برای رضا پهلوی و جریان مرتجعش باقی نمیماند. این در حالی است که سلطنتطلبان همواره میکوشند رضا پهلوی را بهعنوان چهرهای وحدتبخش و چتری فراگیر برای همه ایرانیان معرفی کنند، چنانچه خود او همیشه ادعا میکند. ادعایی که نه با رفتار هوادارانش سازگار است و نه با مواضع نزدیکترین افراد به او. سؤال اصلی این است که چگونه جریانی که در فقدان هرگونه قدرت سیاسی، اینچنین بیپروا مخالفان خود را حذف و تحقیر میکند، میتواند مدعی آیندهای دموکراتیک باشد؟ اگر این سطح از خشونت، امروز در حاشیه است، فردا در متن قدرت چه ابعادی به خود خواهد گرفت؟

تجمعهای محدود و کمجمعیت هواداران رضا پهلوی نیز تصویر روشنی از وضعیت این جریان ارائه میدهد. این گردهماییها نهتنها نشانهای از محبوبیت گسترده ندارند، بلکه اغلب فاقد هرگونه برنامه، ایده منسجم یا افق سیاسی مشخصاند. آنچه در عمل دیده میشود، چیزی جز فحاشی، درگیری و نزاعهای خشونتبار نیست. در یکی از نمونههای تکاندهنده، در تظاهرات خردادماه ۱۴۰۲، محمدرضا عالیپیام، شاعر و از چهرههای شناختهشده ضدانقلاب (که با لقب «هالو» شناخته میشود)، از سوی جمعی از سلطنتطلبان مورد تعرض جنسی قرار گرفت؛ رخدادی که بهجای محکومیت قاطع، با سکوت یا توجیه از سوی بخشهایی از همین جریان مواجه شد. [۱۷]
این رفتارهای افراطی به همینجا ختم نمیشود. هتک حرمت به سنگ مزار غلامحسین ساعدی (نویسنده نامدار ایرانی و چپگرا) و ادرار یکی از سلطنتطلبان بر آن و سپس حمایت آشکار بخشی از هواداران رضا پهلوی از این اقدام در فضای مجازی، نشان داد که مسئله صرفاً اختلاف سیاسی نیست، بلکه نوعی دشمنی عمیق با فرهنگ، اندیشه و هر نمادی است که در چارچوب ذهنی آنها نمیگنجد. [۱۸]

در کنار اینها، فاصله ادعا تا واقعیت در توهم پایگاه اجتماعی رضا پهلوی به وضوح قابل مشاهده است. توصیه علنی او برای کمک مالی به تلویزیون سلطنتطلب «من و تو» و نتیجه آن، نمونهای گویاست. با وجود آنکه جمعیت ایرانیان خارج از کشور حدود ۵ تا ۸ میلیون نفر برآورد میشود، تنها چند هزار نفر به این فراخوان پاسخ دادند. این آمار، بیش از هر تحلیل سیاسی، واقعیت وزن اجتماعی این جریان را آشکار میکند.
در نهایت، آنچه از رفتار هواداران رضا پهلوی دیده میشود، نه تمرین دموکراسی است و نه نشانی از بلوغ سیاسی؛ بلکه بازتولید همان منطق حذف، ارعاب و خشونتی است که یادآور منطق و رویه چماقداران شعبان بیمخ در زمان سلطنت محمدرضا شاه میباشد.
منابع
۱. مسعودانصاری، احمدعلی (۱۳۷۱). من و خاندان پهلوی، چاپ دوم، تهران: نشر فاخته، ص ۱۵۰.
۲. مسعودانصاری، احمدعلی (۱۳۷۱). پس از سقوط، چاپ اول، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ص ۲۰۰.
۳. من و خاندان پهلوی، همان، ص ۱۵۵.
۴. خسروانی، پرویز (۱۹۸۳). پروژه تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد، مصاحبه حبیب لاجوردی با پرویز خسروانی، ۹ مارس ۱۹۸۳ / ۱۸ اسفند ۱۳۶۱، لندن، نوار شماره ۲، صص ۱۷ و ۱۸.
۵. من و خاندان پهلوی، همان، ص ۱۷۴.
۶. پس از سقوط، همان، ص ۲۵۲.
۷. همان، ص ۲۵۰.
۸. من و خاندان پهلوی، همان، ص ۲۰۵.
۹.همان.
۱۰. جعفری، شعبان (۱۳۸۰). خاطرات شعبان جعفری، به کوشش هما سرشار، چاپ اول، تهران: انتشارات آبفام، صص ۳۵۷ ـ ۳۵۹.
۱۱. صحیفه امام، «سخنرانی در جمع اعضای هیأت دولت (لزوم خدمت مسئولان به مردم)»، ۷ شهریور ۱۳۶۲، جلد ۱۸، صص ۷۷ ـ ۸۲.
۱۲. همان.
۱۳. ر. ک: پشتیبانی فنی و کمکهای دلاری سازمان سیا به رضا پهلوی، سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی، کد خبر: ۱۰۹۷۹، بازیابیشده در تاریخ ۱۹ بهمن ۱۴۰۴.
۱۴. پس از سقوط، همان، ص ۲۰۴.
۱۵. همان، ص ۲۱۵.
۱۶. مشرقنیوز، «رسانههای بیگانه درباره سفر رضا پهلوی به سرزمینهای اشغالی چه گفتند؟»، کد خبر: ۱۴۸۲۳۶۱، بازیابیشده در تاریخ ۱ اردیبهشت ۱۴۰۲.
۱۷. رجانیوز، «تعرض به شاعر ۶۴ ساله ضدانقلاب در تجمع سلطنتطلبان / وقتی اوباش «زن، زندگی، آزادی» به خودشان هم رحم نمیکنند»، شناسه خبر: ۳۶۷۷۸۲، بازیابیشده در تاریخ ۵ خرداد ۱۴۰۲.
۱۸. یورونیوز، «غلامحسین ساعدی که بود؟ چرا یکی از مخالفان جمهوری اسلامی ویدئویی از ادرار کردن سر قبر او منتشر کرد»، بازیابیشده در تاریخ ۲۶ دسامبر ۲۰۲۴ (۶ دی ۱۴۰۳).