فروشگاه
X
انتشار برای نخستین‌بار| به روایت عبدالله اسلامی‌فر

در آخرین دیدار شهید اندرزگو با امام چه گذشت؟ / ماجرای نجات سه دختر اسیر لبنانی توسط چریک انقلاب

اندرزگو
عبدالله اسلامی‌فر کرمانشاهی از همراهان شهید اندرزگو در دوران نهضت؛ طی خاطرات خود در گنجینه تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی روایت‌های نابی از خصائل اخلاقی و ظرافت‌های مبارزاتی چریک انقلاب دارد. از آخرین دیداری که شهید اندرزگو با امام در نجف داشت تا نجات سه دختر اسیر لبنانی از محله بدنام در قاهره مصر.
سه‌شنبه ۰۳ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۹:۵۸

پایگاه اطلاع‌رسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ حجت‌الاسلام سید علی اندرزگو را همگان به عنوان چریک هزارچهره انقلاب می‌شناسند. کسی که در سالیان طولانی مبارزه، ساواک را عاجز کرده بود و سرانجام در ۲ شهریور ۱۳۵۷ با زیان روزه به شهادت رسید.

اما اندرزگو با اسامی مستعار متعددی که داشت؛ تنها یک مبارز سیاسی نبود. جلوه‌های معنوی و منش اخلاقی او از جمله خصوصیاتی است که کمتر بدان پرداخته شده است.

عبدالله اسلامی‌فر کرمانشاهی از همراهان شهید اندرزگو در دوران نهضت؛ طی خاطرات خود در گنجینه تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی روایت‌های نابی از خصائل اخلاقی و ظرافت‌های مبارزاتی چریک انقلاب دارد که در ادامه بخشی از آن برای نخستین‌بار مطرح می‌شود.

جاسازی اسلحه در خانه رئیس شهربانی

یک افسر وظیفه‌ای بود به نام مجید فیاض که پدرش در منزل رئیس شهربانی وقت کل کشور باغبانی می‌کرد. شهید اندرزگو با همین مجید فیاض می‌روند در داخل باغچة رئیس شهربانی کل کشور محلی را حفر می‌کنند و مقداری اسلحه شاید متجاوز از ۲۰۰ تا ۲۵۰ قبضه کلت کمری را به مدت شش ماه در آنجا مخفی می‌کنند.

آخرین دیدار شهید اندرزگو با امام

آخرین سفری که خدمت حضرت امام در نجف رسیدیم بعد از شهادت مرحوم آقا مصطفی بود. ما چهلم ایشان را در شهر‌های مختلف پاکستان خیلی باعظمت برگزار کردیم. زمانی که خدمت حضرت امام رسیدیم، شهید اندرزگو معمولاً می‌گذاشت روز‌های آخر از حضرت امام طلب موعظه می‌کرد یا چیزی از آقا می‌گرفت. همان روز اولی که رسیدیم، ایشان شروع کرد به نالیدن خدمت امام که آقا من دیگر خسته شدم! من آدم بشو نیستم! شما مرا موعظه کنید! اصلاً هیچ گزارش کاری نداده بود که برنامه ما چیست؟ معلوم بود که حال ایشان عادی نبود؛ منقلب بود. خیلی ناجور گریه می‌کرد. حضرت امام خیلی آرام و شمرده گفت ناراحت نباشید، اصلاح می‌شوید ان شاءا... بروید زیارت دوره را انجام بدهید بعداً بیایید.

ما دیگر بیرون آمدیم، سید با عصبانیت از تو اندرونی آمد و رفت بیرون. من هم به آن آقایانی که نشسته بودند گفتم سید آب و روغن قاطی کرده، می‌خواهیم برویم سرویسش کنیم. گفتم کجا برویم؟ گفت آقا دستور داده همین امشب زیارت دوره می‌رویم. تقریباً سه روز چهار روز طول کشید. بعد که برگشتیم امام فرمود چند وقت می‌خواهید اینجا بمانید؟ شهید اندرزگو گفت: هر چه زودتر! تا هر مقدار که شما بفرمایید ما آماده‌ایم. ایشان فرمود شب جمعه را درک کنید بعداً بروید.

جمعه قبل از ظهر بود رفتیم خدمت حضرت امام. اینها با هم نشستند شاید بیش از یک ساعت صحبت کردند، من نفهمیدم چه می‌گفتند؟ یک ساعت از این قضیه گذشت امام یک سکوتی فرمودند بعد از من سؤال کردند شما هم با ایشان می‌روید؟ گفتم: هر چه شما بفرمایید. بعد حضرت امام به اندرزگو فرمودند: امانت را بدهید. اندرزگو به من گفت برو بیرون! من دست آقا را بوسیدم و رفتم بیرون. بیرون که بودم صدای هق هق گریه اندرزگو را باز شنیدم.

من از امام خداحافظی کرده بودم ولی مضطرب بودم حالت عادی نداشتم. امانت چی هست؟ سید می‌خواهد چکار کند؟ من نفهمیدم. آمدیم از برادر‌های دیگر تک تک خداحافظی کردیم. ساکمان منزل آقای محتشمی بود برداشتیم و شب برای نماز مغرب و عشا رسیدیم کربلا.

بعد از نماز مغرب و عشا آمدیم دم در حرم که خداحافظی کنیم - من دیگر بیرون در ایستاده بودم- دیدم زیر لب دارد یک چیز‌هایی با خودش زمزمه می‌کند: آقایم درست گفت! آقایم درست گفت!. منم آنجا گفتم الآن وقتش است. گفتم سید قصه چیست؟ اگر به من نگویی من پاکستان نمی‌آیم چی شده؟ گفت من این سفری که می‌روم، راه برگشت در آن نیست، شهید می‌شوم تو هم با من نیستی یعنی تو شهید نمی‌شوی باید بمانی مکافات بکشی. گفتم خوب این ناراحتی ندارد! یاعلی بیا برویم! یک مقدار به ایشان دلداری دادیم و آمدیم بیرون.

ماشین گرفت و آمدیم فرودگاه بغداد. سید رعشه به بدنش افتاد. تا آن شب من ندیده بودم سید اینطوری حالت ترس داشته باشد. ساعت دوازده پرواز ما بود. ساعت تقریباً ۹:۳۰ شب بود ۱۰ بود، سه ساعت مانده بود به پرواز. من دیدم با این روحیه و با این وضع نمی‌تواند بایستد. گفت: آخر تو نمی‌دانی من الآن در چه شرایطی هستم! آن رابطینی که هوای کار را همیشه در فرودگاه داشتند اینها نیستند من الآن یک راست در تور ساواک هستم. به هر که نگاه می‌کرد شک می‌کرد. گفتم حالا خوب چاره چیه؟ گفت یک تفأل بزن! گفتم من اهل تفأل نیستم خودت بزن! ایشان خودش گرفت با تسبیح یک استخاره کرد برای من خیلی خوب آمد بعد یک استخاره هم برای خودش گرفت آن هم خوب بود. ما دو تا بلیط داشتیم مال پاکستان بود. دست کرد تو جیبش یک بلیط دیگر درآورد برای دمشق. گفت: من می‌روم پاکستان شما بروید دمشق! آنجا تو فرودگاه یک آقا سیدی هست، پلیس خود فرودگاه است  دنبالتان می‌آید هر کاری ایشان گفت بکنید. ایشان از شیعه‌هاست ولی به ظاهر آنجا تقیّه می‌کند. گفتیم یاعلی!

ما پرواز کردیم به طرف دمشق رسیدیم تو فرودگاه دمشق آن بندة خدا با زبان سوری از من سؤال کرد که سید محمود تو هستی؟ گفتم بله! گفت بیا برویم. پشت سرش رفتیم. در دفترش خیلی عادی نشستیم سه ساعت بعد پرواز پاکستان بود. همان پرواز بغداد [پاکستان]ما را بستند به سوریه.  از روی بلیط سوریه یک بلیط دیگر صادر کرده بود یعنی صادر کردند ما به التفاوت آن را [حساب]کردند گفت ما این را درست می‍کنیم شما ناراحت نباش. چهار پنج هزار دلار هم بندة خدا گذاشته بود توی پاکت گفت: این را بدهید به سید گفتیم چشم.

ما پرواز کردیم رفیم برای پاکستان مقصد کراچی. در کراچی ما پیاده شدیم، خوب منزل داشتیم زندگی داشتیم، بچه‌ها آنجا بودند من هیچ مشکلی نداشتم برای رفتن به آنجا ولی اصلاً دیگر از ذهن من گذشته بود که اصلا ً اندرزگو مقصدش اسلام‌آباد است. واقعاً بهت زده بودم تو این اوضاع و احوال چی شد، دست غیبی چطور ما را از هم جدا کرد بعد هم حالا سید کجا رفت، نرفت؟ پرواز که نشست ما از پلّه‌های هواپیما آمدیم، پلیس پاکستان آمد جلو و دست من را گرفت. دست مرا گرفت من خیلی سفت ایستادم. گفت چی داری؟ گفتم یک ساک! گفت کجاست؟ گفتم آنجا! به یکی گفت برو ساک را بیاور.

گفتم سرویس هستیم. آمدیم [دیدم]در برج مراقبت دارد دست تکان می‌دهد. من که چند سال آنجا بودم توی فرودگاه اصلاً کسی را پیدا نکرده بودم این با مسئول برج مراقبت هم آشنا بود. ماشینی هم که آمده بود آنجا دنبال ما از طرف ایشان بود. همراه اینها رفتیم دیدیم نشسته دارد قلیان می‌کشد. گفتم چه کار می‌کنی سید؟! گفت هیچی! جان تو این اصلاً حاضر است برای ما یک پرواز دربست تا زاهدان بگیرد حاضر هستی برویم؟ گفتم نه بابا! من کویته کار دارم باید بروم. دیگر با قطار نیامدیم. زمینی آمدیم تا زاهدان از زاهدان هم خیلی راحت به تهران آمدیم.

بعد معنوی قضیه این بود که خودشان از شهادت خودش خبر داشت. حالا در مسیر برگشت برای من تعریف کرد؛ که حضرت امام فرمودند، آقا مصطفی جرقّه اول بود برای پیروزی انقلاب، شما جرقّه دوم آن هستید.

مال شبهه‌ناک

شهید اندرزگو آدمی بود که واقعاً وارسته و خودساخته بود بیشتر کارهایش روی بعد معنوی بود. حرام که چه عرض کنم مال شبهه‌ناک هم نمی‌خورد. گاهی می‌رفتیم جایی غذا می‌خورد می‌آمد بیرون، بلافاصله بالا می‌آورد می‌گفت اثر وضعیش حداقل این است که نماز شبمان ترک می‌شود. گاهی اوقات بود یک هفته ده روز ما گرسنگی می‌کشیدیم.

نجات سه دختر اسیر لبنانی

من چیز‌هایی از ایشان دیدم که واقعاً نقلش برای خیلی‌ها اصلاً قابل قبول نیست. سه تا دختر از شیعه‌های لبنان بودند که گروه‌های مخالف اینها را از بعلبک دزدیده بودند، برده بودند محله بدنام کشور مصر مثل شهر نو [در تهران]. آقا موسی [صدر]دو سه شب نگران این قصه بود. شهید اندرزگو هم قولی به آقا موسی نداد. در سوریه در دفترش نشسته بودیم داشت صحبت می‌کرد گفت:یا الله برو بلیط بگیر برویم. گفتم: اُرد می‌دهی؟ ما که پول نداریم. شهید چمران آن طرف نشسته بود گفت من پول می‌دهم، امر خیری است برو بلیط بگیر. گفتم: من آشنایی ندارم بدهید به ابوجهاد [محافظ امام موسی صدر]بگیرد. دو تا بلیط برای ما گرفت رفت و برگشتش هم معین کردند. ما از ورودمان به فرودگاه مستقیماً رفتیم در آن محل بدنام قاهره.  یک هفته ما نه حمامی رفتیم نه جایی استراحت کردیم حتی گاهی برای فریضه واجبمان در توالت نماز می‌خواندیم.

شهید اندرزگو دوازده هزار دلار به آن داش مشتی که مسئول آنجا بود داد، سه تا دختر شیعه را پس گرفت. حالا می‌خواهیم برگردیم بلیط برای اینها بگیریم پول نداریم. رفت به یکی از تجّار شیعی که مرتبط با یکی از آقایان سوریه بود در سوق [بازار]حمیدیه، پسر آقای [شیخ نصرالله]خلخالی -مقسّم حضرت امام- در بازار دمشق دکان داشت از تجّار معروف بود، این یک کدی داد به آن و زنگ زدند و از آن پول گرفتیم. خلاصه یک روز با تأخیر ما پنج تا بلیط گرفتیم آمدیم از فرودگاه سوریه آمدیم بعد به مشکل خورده بود رفت و آمدمان، نمی‌دانم درگیری شده بود چی شده بود ایشان هم می‌گفت باید اینها را ببرم بدهم دست آقا موسی آقا موسی هم از سوریه رفته بود بعلبک.

برای اینها لباس خریدند همان حاج علی خلخالی کمک کرد، یک ماشین دربست از خود آنجا حاجی گرفت و ما پنج شش نفری را برداشتند و بردند خدمت آقا موسی.   آقا موسی رو به قبله ایستاد دستهایش را بلند کرد و شروع کرد و گفت: انشاءا...  در دو دنیا مورد عنایت آقا امام زمان قرار بگیرید. من راحت شدم.

از خدمت به سادات تا استخاره با تسبیح

یک نصیحت هم به من کرد نسبت به سادات خیلی [عنایت]داشت گفت اگر می‌خواهی حق برادری تو ... بشود به سادات خدمت کن. من از ناحیه خدمت به سادات خیر‌ها دیدم.

روی مسئله اذکار خیلی مقید بود روی وجعلنا من بین ایدیهم خیلی بود. اکثر اوقات بحثی که پیش می‌آمد بحث معنوی بود.  بحث روی اینکه می‌گویند اسم مادر حضرت موسی را اگر کسی ببرد قفل بسته را باز می‌کند ایشان خیلی با غیظ و عصبیت می‌گفت مادر مرا ول کردید رفتید سراغ مادر موسی، گاهی اوقات قفل را می‌گرفت و می‌گفت یا زهرا!  باز می‌کرد بله، در تنگنا‌های عجیب و غریبی بود یک زمزمه‌ای با خودش می‌کرد مشکلش حل می‌شد. عجیب مقید به ذکر صلوات بود و شش قل هوا...  را می‌خواند آن هم می‌گفت: من با اذن می‌خوانم شش جهت برای حفاظت بود.

استخاره با تسبیح‌ می‌کرد. آدرسی که ما شاید با رمل و اسطرلاب نمی‌شد پیدا کنیم ایشان یک استخاره اول برای محیط می‌کرد که ما این محیط را تا اینجا برویم خوب است، خوب می‌آمد بعد موقعی که می‌رفت به یک میدان می‌رسید برای هر جهت یک استخاره می‌کرد با ده تا دوازده تا استخاره کورترین آدرس را پیدا می‌کرد من به شوخی به ایشان می‌گفتم واقعاً اعتقادم هم این بود می‌گفتم شما دارید خط را کور می‌کنی واقعیت این است که خودت می‌فهمی گرا دستت است. این هم برای رد گم کردن است.

 

منبع: خاطرات عبدالله اسلامی‌فر کرمانشاهی، جلسه دوم، گنجینه تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی، مصاحبه و گفت‌و‌گو علی شیرخانی

 

این خبر را به اشتراک بگذارید: