فروشگاه
X
روایت روح‌الله حسینیان از مظلومیت شهید بهشتی

‌می‌گفتند مگر بهشتی هم دین دارد؟ / شهید بهشتی گفت من قربانی شوم بهتر است از اینکه انقلاب قربانی شود

شهید بهشتی
زندگی مرحوم بهشتی پر از مظلومیت بود و در گوشه گوشه زندگی ایشان مظلومیت بیش از هر چیز دیگر آشکار هست. مرحوم قدوسی نقل کردند که [بعد از انقلاب] منزل یکی از علما رفته بودیم بحث شد بر سر همان مسئله زمین و هیئت هفت نفره و این‌ها. گفتند نظر آقای بهشتی بوده این را تنظیم کردند آن عالم بزرگوار گفت که مگر بهشتی هم دین دارد؟ آقای قدوسی نقل کردند که من آنجا دیدم چهره مرحوم بهشتی برافروخته و سرخ شد و سکوت کرد و هیچ ابراز نظری تا آخر جلسه نکرد.
چهارشنبه ۰۴ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۰:۱۷

 پایگاه اطلاع‌رسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ حجت‌الاسلام روح‌الله حسینیان رئیس فقید مرکز اسناد انقلاب اسلامی در ۴ شهریور ۱۳۹۹ دار فانی را وداع گفت. 

مرحوم حسینیان ازسال ۱۳۷۴تا ۱۳۹۹ ریاست مرکز اسناد انقلاب اسلامی را بر عهده داشت. وی علاوه بر تالیفات متعدد در حوزه تاریخ معاصر، خاطرات خود را در گنجینه تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی به ثبت و ضبط رساند.

یکی از اولین این گفتگوها میزگردی با حضور حجج اسلام روح‌الله حسینیان، مصطفی پورمحمدی و سید حمید روحانی است که با موضوع شناخت زندگی و سیره شهید بهشتی در خرداد ماه ۱۳۷۳ برگزار شده است. در ادامه بخشی از خاطرات مرحوم حسینیان در این نشست از نظر می‌گذرد.

 
 بهشتی؛ از شنیدن تا دیدن

اولین مرتبه‌ای که من با نام مرحوم شهید بهشتی آشنا  شدم کلاس سوم دبیرستان بودم کتابی در رابطه با زندگانی حضرت مهدی (س) در دست من بود.  یکی از این روحانیون این کتاب را در دست من دید و گفت که این را آقای دکتر بهشتی نوشته و این کتاب را نخوانید.  در حالی که کتاب تالیف شهید بهشتی نبود. گفتم چرا؟ گفت این یک آخوند خیلی متدینی نیست. خانمش در آلمان  بی‌حجاب است و شما سعی کنید این کتاب را مطالعه نکنید.  خوب من هم به خاطر ارادتی که آن زمان به آن روحانی داشتم گوش کردم و کتاب را کنار گذاشتم و این ذهنیت که مرحوم بهشتی را به عنوان یک چهره روشنفکری که خیلی اعتقاد چندانی لااقل اعتقاد عملی به اسلام ندارد در ذهن من نقش بست.  

اتفاقاً بر حسب اتفاق حدود دو ماه بعد مرحوم بهشتی از هامبورگ آلمان آمده بودند و دعوتشان کردند برای سخنرانی در مسجد جامع آباده. خوب من با همین ذهنیت رفتم در مسجد نشستم سخنرانی ایشان را که گوش کردم نسبت به آن روحانی ضدیت پیدا کردم که چطور یک شخصیتی که اینگونه اسلام را تبیین‌ می‌کند یک چنین برخوردی با آن‌ می‌شود.  این ذهنیت خلاصه ذهنیت متضاد در ذهن من بود تا آمدیم قم و طلبه شدیم.  
اولین مرتبه یادم هست که جلوی در مدرسه حقانی خوب بچه کوچکی هم بودم آن زمان حدود پانزده، شانزده سال داشتم. سال ۱۳۵۲ بود. جلوی در مدرسه حقانی داخل ایستاده بودم یک مرتبه دیدم که آقای بهشتی با همان قیافه جذاب وارد شدند. دیدند که من یک گوشه‌ای ایستادم آمدند نزدیک سلام و علیک کردند خیلی آرام با من احوالپرسی کردند و من خیلی تعجب کردم که خوب شخصیتی بزرگوار مثل آقای بهشتی چطور مثلاً یک مرتبه چند قدم آمد جلوی من که من یک بچه‌ای بودم. دست داد و روبوسی کرد و خیلی گرم گرفت و احوالپرسی کرد.  همین طور در ذهن من بود که چه چیزی باعث شد که آقای بهشتی اینطور با ما گرم بگیرد تا رسیدم به آقای مروی و گفتم که آقای بهشتی آمدند و یک چنین برخوردی کردند. ایشان گفت اتفاقاً با من هم چنین برخوردی کردند من به نظرم‌ می‌آید که ایشان منزل اخوی که در مشهد آمدند آنجا با من آشنا شدند و من هم حدس زدم که آباده که آمدند شاید مثلاً مرا آنجا دیده باشند و در ذهنشان بوده.  
بعد از یک مدتی که ما در مدرسه حقانی بودیم رفت و آمد‌های ایشان را دیدیم، دیدیم نه اصلاً خصوصیت اخلاقی ایشان است و ما اشتباه‌ می‌کردیم،  چون خیال‌ می‌کردیم که شاید سابقه‌ای از ما دارد در ذهنش یا اصلاً همه وجودش در مقابل این بچه‌ها طلبه‌ها خضوع و خشوع و فروتنی است.

اهتمام به نماز اول وقت

چیزی که باز آن ذهنیت سابق مرا خوشبختانه خراب کرد و ارادت مرا به آقای بهشتی زیاد کرد تقید ایشان به نماز اول وقت بود. من که در ذهنم بود ایشان یک روحانی روشنفکر نه خیلی پایبند و متعبد؛ دیدم که سر وقت که می‌شود بلند می‌شدند وضو می‌گرفتند و در مسجد حاضر می‌شدند و نماز می‌خواندند. تا این اواخر هم که اواخر عمر شریف ایشان که تقریباً بعد از انقلاب من بیشتر با ایشان مأنوس شدم این حالت را در وجودشان دیدم. جلسات شورای عالی قضایی که به مناسبت‌های مختلفی، چون من آن زمان مسئول امور شهرستان‌های دادستانی کل بودم در جلسات شورای عالی قضایی شرکت می‌کردم. هیچگاه ندیدم که ایشان اول وقت نماز را ترک بکند و هر جلسه با هر اهمیتی که بود بلند می‌شد و نماز را اول وقت به جا می‌آورد.

 

شعار مرگ بر بهشتی

یک خاطره‌ای که واقعاً برای ما هنوز دردناک و جانسوز است با آقای پورمحمدی، آقای اکبریان و دو سه نفر از دوستان در خدمت ایشان، اتاق کارشان در دیوانعالی کشور بودیم. بعد از چهارده اسفند بود. عده‌ای از ضدانقلاب‌ها و چپی‌ها آمده بودند داشتند شعار می‌دادند و شعارشان هم مرگ بر بهشتی بود و کاملاً صدا می‌پیچید در اتاق یعنی پشت همان اتاق بودند البته چند طبقه بالاتر بود پایین کاملاً مشخص بود که شعار مرگ بر بهشتی دادند. من در چهره آقای بهشتی وقتی نگاه می‌کردم اصلاً هیچ تأثیری نه مثبت و نه منفی نمی‌دیدم.

من آنقدر آن لحظه عصبانی شدم و ناراحت بودم یادم هست که این خونسردی آقای بهشتی بیشتر مرا ناراحت می‌کرد که هیچ عکس‌العملی نشان نمی‌دهد. دیگر نتوانستم بنشینم بلند شدم مرتب قدم می‌زدم در اتاق و خودگویی می‌کردم یک مرتبه این جمله از زبان من بیرون آمد گفتم که تعجب می‌کنم چرا امام جلوی اینها را نمی‌گیرد؟ معمولاً مرحوم بهشتی کم عصبانی می‌شدند. یادم هست یک مرتبه با عصبانیت به من گفت که آقای حسینیان شما امام را هنوز نشناخته‌اید اینطور صحبت نکنید. امام کسی نیست که بیاید با بنی‌صدر درگیر بشود. امام می‌گذارد بنی‌صدر تیشه به ریشه خودش بزند و امام نمی‌آید بنی‌صدر را قربانی کند که امامزاده‌ای در مقابل انقلاب درست کند. اجازه می‌دهد خودش خودش را خراب کند و این چهارده اسفند اولین تیشه‌ای بود که بنی‌صدر به ریشه خود زد. خواهید دید که به همین زودی‌ها بنی‌صدر دیگر آن بنی‌صدر نخواهد بود. خوب ما با این جمله آرامش گرفتیم گرچه عصبانیت ما تمام نشده بود و زمان گذشت و نشان داد که این پیش‌بینی درست بود و سیاست امام بسیار سیاست به جا و به حقی بود و بنی‌صدر خودش را ضایع کرد بدون اینکه کسی بخواهد او را ضایع کند.

 

بهشتی؛ نجات مملکت

وقتی که مرحوم بهشتی می‌رسیدند همه در مقابل عظمت اندیشه و تفکر و فهم ایشان خضوع می‌کردند. یادم هست که عده‌ای از این چپی‌ها که ادعا می‌کردند و از سران گروه‌ها بودند یک ملاقاتی با ایشان داشتند من هم به مناسبتی رفته بودم دیوانعالی کشور خوب منتظر بودم که آنها بیایند بعد من بروم داخل. وقتی که آمدند بیرون تقریباً راستی‌ها بودند، چپی‌ها بودند، روشنفکرمأب‌ها بودند همگی داشتند با هم این جمله را -که باز من فراموش نکردم- یکی از آنها گفت که بی‌شک کسی که این مملکت را نجات خواهد داد همین آقای بهشتی است که همه آنها تأکید و تأیید کردند.

 

آخرین قبای بهشتی

آخرین خاطره‌ای که من در ذهنم هست و وقتی که یادم می‌آید غبار غم وجودم را می‌گیرد خاطره لباس ایشان بود. با آقای پورمحمدی قم بودیم ابوی ایشان لباس‌های مرحوم بهشتی را دوخته بودند. دو تا قبا داده بودند ایشان دوخته بودند آبی رنگ بود و گفتم که چطور آقای بهشتی که هیچوقت قبا نمی‌پوشد همیشه لباده می‌پوشند؟ گفت که دیگر خودشان آمدند آنجا گفتند قبا بدوزید. من لباس‌ها را بردم تقریباً دو روز قبل از شهادت ایشان بود. من لباس‌ها را بردم و از ایشان سؤال کردم که چطور شما که تا حالا ما ندیدیم قبا بپوشید و لباده می‌پوشید. ایشان گفتند آقای حسینیان به خدا قسم از وقتی که انقلاب پیروز شده همه تلاش من بر این بوده که مثل مردم معمولی باشم و در لباده دیدم چیز ممتازی است بنابراین تصمیم گرفتم که قبا بدوزم و همان قبا را هم پوشیدند. آخرین عکسی که در حزب جمهوری اسلامی گرفتند قبا پوشیدند و نماز خواندند. همان قبا را پوشیدند و به شهادت رسیدند. بار‌ها ایشان می‌فرمودند این مردم ولی نعمت ما هستند و ما باید به این مردم خدمت کنیم و خادم اینها باشیم.

 
جاذبه و دافعه شهید بهشتی
 

به نظر من دو عامل اصلی باعث شده بود که آنهایی که نمی‌شناختند به مرحوم بهشتی بدبین باشند و آنهایی که می‌شناختند با تمام وجود عاشق و شیفته باشند؛ یکی رُک و راست بودن ایشان بود در تمام مسائل.  هیچ نفاق و دورویی و تقیه صفتی در مسائل دینی در وجود ایشان نبود. اگر با مارکسیسم رو‌به‌رو می‌شدند کاملاً مواضع و جهان‌بینی توحیدی و اسلامی را روی آن‌ می‌ایستادند و تکیه‌ می‌کردند.  اگر با مذهبی‌های دُگم و مرتجع برخورد می‌کردند روی مواضع برحق و صحیح اسلامی و فقهی‌ می‌ایستادند و دفاع‌ می‌کردند و با خرافات هم کاملاً در مقابل آنها موضع‌گیری‌ می‌کردند و اعلام برائت‌ می‌کردند.  
نه بی‌دین و مادیگرا از ایشان خوشش‌ می‌آمد نه مرتجعین و افرادی که خلاصه با دید وسیع و صحیح به اسلام نگاه‌ نمی‌کردند.  
خدا رحمت کند مرحوم قدوسی را با تمام وجود نسبت به مرحوم بهشتی ابراز ارادت و مریدی‌ می‌کرد.  یادم هست این اواخر که مرحوم بهشتی شهید شد آقای قدوسی آمدند تقریباً هر روز می‌گفتند که دیگر زندگی بعد از آقای بهشتی برای من زجرآور است و بعد از شهادت آقای بهشتی، آقای قدوسی از خدا طلب مرگ و شهادت‌ می‌کرد.  

مگر بهشتی دین دارد؟

زندگی مرحوم بهشتی پر از مظلومیت بود و گوشه گوشه زندگی ایشان مظلومیت بیش از هر چیز دیگر آشکار هست. مرحوم قدوسی نقل کردند که منزل یکی از علما رفته بودیم در آن جلسه آقای قدوسی بودند، آقای بهشتی بودند و آقای اردبیلی که من این داستان را از آیت‌ا... موسوی اردبیلی هم شنیدم. بحث شد بحث بر سر همان مسئله زمین و هیئت هفت نفره و اینها، آن عالم بزرگوار -که خدا رحمتش کند- وقتی که بحث شد از نظر فقهی و اینها گفتند نظر آقای بهشتی بوده این را تنظیم کردند گفت که مگر بهشتی هم دین دارد؟ آقای قدوسی نقل کردند که من آنجا دیدم چهره مرحوم بهشتی برافروخته و سرخ شد و سکوت کرد و هیچ ابراز نظری تا آخر جلسه نکرد.

خود ایشان [آقای بهشتی]داستان [واگذاری]زمین را که نقل می‌کردند -آقای پورمحمدی هم بودند- فرمودند وقتی که من این مسئله زمین را خدمت امام عرض کردم. امام فرمودند که تو از لحاظ فقهی مورد اطمینان من هستی، اما برای اینکه اطمینان من بیشتر جلب شود یک فقیه دیگری شما را تأیید کند. من رفتم پیش آقای منتظری و آقای منتظری تأیید کرد برای اینکه خاطر امام کاملاً جمع شود رفتم پیش آیت‌ا... مشکینی ایشان هم تأیید کردند. بردیم خدمت امام، امام یک جمله‌ای فرمودند گفتند آقای بهشتی من از روحانیون مرتجع بر شما می‌ترسم و آنها شما را ضایع خواهند کرد. یعنی بعد از همه این مسائل و درست شدن مسئله فقهی، امام این مسئله را در مورد آقای بهشتی خوب پیش‌بینی کردند و آقای بهشتی گفتند که بله من هم خودم‌ می‌دانستم و مطمئن بودم،  اما مسئله بحقی بود و حفظ انقلاب درصد بالای آن بستگی به این مسئله اراضی داشت که اگر ما آن زمان چنین کاری را نمی‌کردیم به هر حال انقلاب ضربه‌ می‌خورد. خوانین و زمین‌دار‌ها می‌آمدند و مجدداً حاکمیت خودشان را اعمال‌ می‌کردند.  به ناچار من دیدم که اگر من قربانی بشوم بهتر است از اینکه انقلاب قربانی بشود و اصرار کردیم و این مسئله عمل شد.

 
بهشتی سنی است؟ 

یکی از دوستان آباده‌ای بنده که آدم بسیار متدین و اهل مطالعه بود و با مرحوم بهشتی  قبل از انقلاب رابطه داشتند گفت که یک فردی رسید به من و من خیلی از آقای بهشتی تعریف کردم.  گفت نه بهشتی سنی است و نماز که‌ می‌خواند «اشهد ان علی ولی ا...» را در نماز نمی‌گوید.  گفتم نه بابا من خودم پشت سر آقای بهشتی بار‌ها نماز خواندم، بار‌ها این جمله را شنیدم گفت نه قطعاً اینطور هست و افراد موثق این را به من گفتند. من می‌خواستم تهران بیایم این دوستم را هم برداشتم برای اینکه مرحوم بهشتی را ببیند آوردیم و من زودتر به آقای بهشتی گفتم که آقا این رفیق ما یک چنین حرفی به او رسیده من آوردم که شما را از نزدیک ببیند. ظهر شد ایشان بلند شدند نماز خواندند «اشهد ان علی حجت ا...» را نگفتند و من خیلی ناراحت شدم و نماز که تمام شد آن آقا از اینطرف به من گفت حالا دیدی. من هم از اینطرف گفتم که آقای بهشتی شما قبلاً که می‌گفتی الان چه شد؟ گفت من واقعش این است که دیدم اگر بخواهم بگویم به خاطر این آقا دارم می‌گویم من که همه وجودم به حجت بودن علی گواهی می‌کند، اما به این خاطر نگفتم و چیز واجبی هم که نیست. همه علما هم فتوایشان به این است که رجائاً باید این جمله را گفت فتوای خود من هم این است که جزو نماز نیست و رجائاً باید این مسئله گفته بشود. گفتم حالا این می‌خواهد از من خوشش بیاید، می‌خواهد بدش بیاید چرا من به خاطر این بگویم این جمله را. یک چنین حالتی داشت. این حالت باعث شده بود که عدة کثیری نسبت به ایشان بدبین باشند همین مرتجعین که از اول هم حرف هم همین بود این یکی از عوامل اصلی بود

 
دشمن بهشتی را خوب شناخته بود

عامل دوم به نظر من دشمن آقای بهشتی را خوب شناخته بود. یعنی فهمیده بود که تفکر ایشان، اندیشه ایشان و اوج فکر ایشان را درک کرده بود؛ لذا آمدند از اول می‌دیدیم که نوک حملات همه روی مرحوم آقای بهشتی است. علتش همین بود که آنها درک کرده بودند فهمیده بودند که آقای بهشتی چه کسی هست؟ از اول آمدند شروع کردند خراب کردن و ترور شخصیت کردن و منافقین هم دومین ضربه‌ای که زدند بعد از ترور آیت‌ا... خامنه‌ای آمدند این آقای بهشتی و افرادی که مرید ایشان و همراه ایشان بودند را قصد کردند و آن حادثه را بوجود آوردند.

این خبر را به اشتراک بگذارید: