از می ۱۹۶۸ تا اکتبر ۲۰۲۶/ خیابانهای فرانسه چه چیزی را فریاد میزند؟
پایگاه اطلاعرسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی - محمدامین خدابنده؛ در تاریخ اجتماعی فرانسه، بعضی اعتراضها از جایی آغاز شدهاند که در نگاه نخست، فاصله چندانی با زندگی روزمره و آنچه مسئله زیسته بسیاری از گروههای مؤثر جامعه نامیده میشود نداشته است. نسلی که احساس میکند آیندهای که به او وعده داده شده، با واقعیتی که تجربه میکند سازگار نیست. اما گاهی همین نارضایتیهای بهظاهر محدود، از مرزهای مدرسه و دانشگاه عبور میکنند و به مسئلهای عمومی تبدیل میشوند. آنجا دیگر مسئله تنها به دانشآموزان و دانشجویان مربوط نیست و کارگران، کارمندان، مردم عادی و بهتعبیر کلانتر بخشهای مهمی از طبقات متوسط شهری و فرودست را درگیر میکند. اعتراضات اخیر فرانسه را نیز میتوان از همین منظر تاریخی بررسی کرد.
در هفتههای پایانی سپتامبر و اکتبر ۲۰۲۶، اعتراضات دانشآموزی فرانسه از حومه پاریس آغاز شد و به شهرهای دیگر گسترش یافت. کمبود معلم، فرسودگی ساختمانهای آموزشی، تراکم کلاسها و نگرانی درباره سازوکار ورود به دانشگاه، از جمله مطالباتی بود که در گزارشهای مطبوعاتی بازتاب یافت. روزنامه لوموند در گزارشی در دوم اکتبر ۲۰۲۶، از گسترش اعتراضها به بیش از هزار مدرسه خبر داد و نوشت که تلاش برای پیوند دادن دانشآموزان دبیرستانی با دانشجویان دانشگاهی هنوز در مراحل ابتدایی قرار داشت. بااینحال، تصاویر درگیریها و برخورد پلیس تنها بخشی از ماجرا بود و در پس این تصاویر، نارضایتی از کیفیت آموزش و نگرانی درباره آینده به دال مرکزی اعتراضات تبدیل شده بود.
گزارش لوموند درباره گسترش اعتراضات دانشآموزی فرانسه، ۲ اکتبر ۲۰۲۶
چند هفته بعد، اعتراضها از محدوده مطالبات آموزشی فراتر رفت و با نارضایتی از هزینههای زندگی و وضعیت خدمات عمومی پیوند خورد. هرچند آمار اعلامشده از سوی نهادهای رسمی فرانسه و برخی اتحادیهها با یکدیگر تفاوت داشت، اما گزارش رویترز در هفدهم اکتبر ۲۰۲۶ از حضور صدها هزار نفر در تظاهرات سراسری خبر داد. در این مرحله، دانشآموزان و دانشجویان تنها گروههای حاضر در خیابان نبودند و بخشی از اتحادیههای کارگری نیز از مطالبات مرتبط با دستمزد، قیمتها و خدمات عمومی حمایت میکردند. در عین حال، وقوع خشونت، تخریب اموال و درگیری با نیروهای پلیس، ایماژی خاص از تاریخ اعتراضات در فرانسه را تداعی میکند، ایماژی که در آن تندی و خشونت جزء جدا نشدنی هر نوع اعتراض از انقلاب کبیر فرانسه تا اکتبر ۲۰۲۶ است.
گزارش رویترز درباره گسترش اعتراضات فرانسه، ۱۷ اکتبر ۲۰۲۶

اما برای فهم تاریخی این رخدادها، باید از خبرهای روز فاصله گرفت و به مقطعی بازگشت که اعتراض دانشجویی در فرانسه، نه فقط نظام آموزشی، بلکه مناسبات اجتماعی و سیاسی کشور را به چالش کشید. مه ۱۹۶۸ که این سال را در تقویم میلادی با جنبش دانشجویی پیوند زد. آنچه در آن سال در دانشگاههای فرانسه آغاز شد، در مدت کوتاهی به یکی از بزرگترین بحرانهای اجتماعی جمهوری پنجم تبدیل شد. اهمیت این واقعه فقط در شمار دانشجویان معترض یا گستردگی درگیریهای خیابانی نبود و مسئله اساسی از این قرار بود که چگونه اعتراض گروهی از جوانان توانست با نارضایتی بخشهایی از طبقه کارگر پیوند بخورد، زبان و کنش مشترک بسازد و به بحرانی بدل شود که دولت شارل دوگل را با یکی از دشوارترین آزمونهای سیاسی خود روبهرو کرد.
برای پیگیری این تحول، یکی از منابع کمتر مورد توجه در روایتهای عمومی تاریخ مه ۱۹۶۸، اسناد سیا یا همان سازمان اطلاعات مرکزی آمریکاست. هرچند این اسناد را باید با احتیاط خواند چرا که گزارش اطلاعاتی هرچقدر هم دقیق و با جزئیات نوشته شده باشد، بازتاب مستقیم و بیواسطه واقعیت اجتماعی نیست بلکه روایتی است که یک نهاد مشخص از رویدادها و پیامدهای احتمالی آنها میسازد.
مه ۱۹۶۸؛ از اعتراض دانشجویان تا اعتصاب سراسری
یکی از اسناد مهم برای بازسازی این روند، گزارش سیا با عنوان Labor and the ۱۹۶۸ Crisis است که در آرشیو رسمی این سازمان نگهداری میشود. گزارش در نخستین بند خود، آغاز اعتصابها و تظاهرات گسترده ضدحکومتی در دهم مه ۱۹۶۸ را به پیوستن کارگران به موج اعتراض دانشجویی مرتبط میکند. موجی که پیشتر با تظاهرات و درگیریهای محدود در دانشگاه نانتر، در حومه پاریس، شکل گرفته بود. در این گزارش، ناکارآمدی نظام آموزشی، افزایش قیمتها، بیکاری گسترده و بیاعتنایی حکومت به مطالبات بخشهایی از جامعه، از جمله زمینههای اعتراض معرفی شدهاند. گزارش همچنین از تعطیلی بسیاری از مدارس و دانشگاهها و اعتصاب گسترده کارگران سخن میگوید. اعتصابی که به روایت سیا، در اوج خود بخشهای بزرگی از کشور را از کار انداخت.
مشاهده متن کامل سند سیا: Labor and the ۱۹۶۸ Crisis، شناسه CIA-RDP۸۵T۰۰۸۷۵R۰۰۱۱۰۰۱۰۰۱۳۲-۹
اهمیت این سند برای بحث حاضر، بیش از هر چیز در توضیح رابطه میان دو گروه اجتماعی دانشجویان و کارگران است که در شرایط عادی، الزاماً اهداف و شیوههای کنش یکسانی ندارند. گزارش سیا نشان میدهد که رهبران برخی اتحادیههای کارگری در آغاز انتظار نداشتند اعتراضها با چنین ابعادی گسترش یابد. حتی هنگامی که بخشی از سازمانهای کارگری از اعتصاب حمایت کردند، دامنه مشارکت از انتظارات آنها فراتر رفت. در ارزیابی گزارش، یکی از دلایل این وضعیت، ناتوانی رهبران اتحادیهها در درک درست روحیه و مطالبات بدنه کارگری ذکر شده است. کارگرانی که بخشی از آنان خواستههایی فراتر از مواضع رسمی رهبران خود داشتند.
این نکته اهمیت ویژهای دارد چرا که گسترش یک اعتراض الزاماً به معنای آن نیست که همه شرکتکنندگان از ابتدا برنامه سیاسی مشترکی داشتهاند یا تحت فرمان یک مرکز واحد عمل میکنند. گاهی گروههای مختلف با انگیزههایی متفاوت وارد میدان میشوند و در جریان کنش جمعی، زمینههایی برای همپوشانی مطالبات آنان پدید میآید. در مه ۱۹۶۸، اعتراض دانشجویان به مناسبات دانشگاهی و اقتدار سیاسی، با نارضایتیهای اقتصادی و شغلی بخشی از کارگران تلاقی کرد. همین تلاقی بود که دامنه بحران را از دانشگاه فراتر برد. توجه به این مهم بسیار تعیین کننده است که در اعتراضات ۱۹۶۸، آنچه حکومت دوگل بر فرانسه از لحاظ تسری اقتدار سیاسی سایه انداخته بود، بنیانی محسوب میشد که هر نوع نارضایتی دیگری، برای اعتراض به این نارضایتی دستمایه قرار داده میشد و سیطره فضای گفتمانی متضادی با آنچه که حاکمیت سیاسی فرانسه در حال اعمالش بود در میان جوانان دانشجو و کارگران، کماکان متأثر گفتمان چپ کلان و روشنفکری خاصی بود که هر نوع ثبات مقتدری را در جامعه آزادیزدهیِ فرانسهیِ متوحش برای رهایی و دگرگونی بر نمیتابید. به دیگر سخن، سوژه معترض در فرانسه وقت، هنوز سوژه نسبتا کلاسیکی بود که تضارب آراء، نگرشها و ایدئولوژیهای هنوز در ساختاربندی ذهنی و کنشی او مهم بود و او هنوز به سوژهای غیر گفتمانی تبدیل نشده بود.

چرا اعتراض پس از مه ۱۹۶۸ پایان نیافت؟
اگر مه ۱۹۶۸ را فقط یک انفجار اعتراضی بدانیم که با بازگشت نظم سیاسی پایان گرفت، بخش مهمی از تاریخ جنبش دانشجویی فرانسه را نادیده گرفتهایم. پرسش مهمتر این است که چرا اعتراضهای دانشجویی پس از فروکش کردن آن بحران همچنان ادامه یافتند و چرا اصلاحات آموزشی نتوانستند همه زمینههای نارضایتی را از میان ببرند. پاسخ را میتوان در سند دیگری از سیا جستوجو کرد. یادداشت اطلاعاتی مورخ ۲۹ ژوئن ۱۹۷۰ با عنوان Student Activity in Western Europe. این سند که به فعالیتهای دانشجویی در اروپای غربی میپردازد، وضعیت فرانسه را نیز با جزئیات بررسی میکند. نویسندگان گزارش از کاهش عمومی فعالیتهای اعتراضی دانشجویان در بسیاری از کشورهای اروپای غربی پس از اوجگیری سال ۱۹۶۸ سخن میگویند، اما تأکید میکنند که فرانسه همچنان یکی از کانونهای مهم ناآرامی دانشجویی باقی مانده بود.
گزارش دو عامل را در توضیح وضعیت پس از ۱۹۶۸ برجسته میکند. نخست، پراکندگی و اختلاف میان گروههای دانشجویی و دوم، اصلاحاتی که دولتها برای تغییر نظامهای آموزشی به اجرا گذاشته بودند و تا اندازهای از نارضایتی دانشجویان میکاستند. با این حال، به ارزیابی تحلیلگران، بخشی از شرایطی که به بحران ۱۹۶۸ انجامیده بود همچنان باقی مانده بود و استمرار داشت. آنان همچنین به ادامه برخوردهای دانشجویان و پلیس در فرانسه و تصویب قوانینی با مجازاتهای سختگیرانهتر برای معترضان اشاره میکنند. این سند امکان میدهد میان دو موضوع تمایز بگذاریم: فروکش کردن یک موج اعتراضی و از میان رفتن علل نارضایتی. اولی ممکن است در پی اختلاف میان گروهها، خستگی اجتماعی، اصلاحات حکومتی یا افزایش هزینه مشارکت سیاسی اتفاق بیفتد؛ اما دومی به تغییرات عمیقتری در شرایط زندگی و تجربه اجتماعی مردم نیاز دارد. از این منظر، پایان یافتن یک بحران لزوماً به معنای حل شدن مسئلهای نیست که آن بحران را پدید آورده است. در عین حال، گزارش سال ۱۹۷۰ نشان میدهد که پراکندگی جنبش دانشجویی و دشواری ایجاد ائتلاف با گروههای معترض کارگری نیز از مسائل مهم دوره پس از ۱۹۶۸ بودهاند. بنابراین، تداوم نارضایتی را نباید با تداوم قدرت جنبش یا انسجام آن یکسان گرفت. یک جنبش ممکن است همچنان فعال باشد، اما نتواند بر سر اهداف، روشها یا نمایندگی سیاسی به توافق برسد.

از سیاست رهایی تا سیاست برخورداری؛ تمایز مه ۱۹۶۸ و اعتراضات امروز فرانسه
برای فهم تفاوت میان جنبش دانشجویی مه ۱۹۶۸ فرانسه و اعتراضات دانشآموزی و دانشجویی پاییز ۲۰۲۶، باید از شباهتهای ظاهری دو مقطع عبور کرد و به این پرسش رسید که معترضان در هر دوره، دقیقاً چه چیزی را به چالش میکشیدند. حضور جوانان در خیابان، اعتراض به نظام آموزشی و تقابل با نیروهای ضد شورش بهخودیخود از تداوم یک جنبش تاریخی حکایت نمیکند. آنچه اهمیت دارد، معنایی است که هر نسل به اعتراض خود میدهد. اینکه مسئله اصلی را در کجا میبیند، چه چیزی را ناعادلانه میداند و چه تغییری را برای زندگی خود و جامعه ضروری میشمارد. از این منظر، میتوان فرضیهای را مطرح کرد که بر اساس آن، بخشی از جنبش رادیکال مه ۱۹۶۸ بیش از هر چیز بر نقد اقتدار و مناسبات سلطه استوار بود، درحالیکه اعتراضات کنونی فرانسه در نقطه آغاز خود بیشتر از نگرانی درباره کیفیت زندگی، فرسایش خدمات عمومی و تضعیف امکان ساختن آیندهای قابلقبول نیرو میگیرد.
مه ۱۹۶۸ در جامعهای رخ داد که از یک سو با گسترش آموزش عالی و تغییرات سریع اجتماعی مواجه بود و از سوی دیگر، بسیاری از ساختارهای اداری، آموزشی و سیاسی آن همچنان بر سلسلهمراتب و اقتدار سنتی استوار بودند. افزایش شمار دانشجویان، تغییر ترکیب اجتماعی دانشگاهها و گسترش انتظارات نسل جوان، فشار تازهای بر نهادی وارد میکرد که قواعد و ظرفیتهای آن با سرعت تحولات جامعه هماهنگ نشده بود. پژوهش ریمون بودون درباره ریشههای اعتراض دانشجویی در فرانسه، منتشرشده در سال ۱۹۷۱، بر نقش تغییرات جمعیتی و ساختاری دانشگاه در شکلگیری نارضایتیها تأکید میکند. از این منظر، اعتراض دانشجویان را نمیتوان صرفاً واکنشی سیاسی به حکومت شارل دوگل یا نتیجه فعالیت گروههای چپ رادیکال دانست. این اعتراض در بستری شکل گرفت که در آن، گسترش فرصتهای آموزشی با محدودیتهای نهادی و نارضایتی از مناسبات حاکم بر دانشگاه همراه شده بود. در چنین شرایطی، دانشگاه به یکی از عرصههای منازعه بر سر اقتدار تبدیل شد. در این شرایط، برای بخشی از دانشجویان، مسئله فقط کمبود امکانات آموزشی یا دشواری ورود به بازار کار نبود و آنها درباره ساختار سلسلهمراتبی آموزش و نسبت میان آزادی فردی و اقتدار نهادی پرسش میکردند. این مسائل در فضای فکری آن دوره با نقد سرمایهداری، جامعه مصرفی و فرهنگ بورژوایی پیوند خوردند. در نتیجه، دانشگاه برای بخشی از جنبش رادیکال به نمادی از نظمی اجتماعی تبدیل شد که باید نهفقط اصلاح، بلکه در برخی از قواعد بنیادین آن تجدیدنظر میشد.
البته اطلاق این وضعیت به سیطره گفتمان راستگرایانه بر نظام آموزشی و فکری فرانسه نیازمند دقت است. اگر مقصود از آن، غلبه فرهنگ اقتدارگرا، سلسلهمراتب نهادی و ارزشهای محافظهکارانه در بخشهایی از ساختار سیاسی و آموزشی باشد، این تعبیر میتواند وجهی از واقعیت آن دوره را توضیح دهد. اما اگر آن را به معنای سلطه یکدست اندیشه راست بر دانشگاه فرانسه بدانیم، با پیچیدگیهای تاریخی سازگار نخواهد بود. دانشگاهها خود محل حضور جریانهای متنوع فکری بودند و جنبش مه ۱۹۶۸ نیز از مجموعهای ناهمگون از گرایشهای لیبرال، سوسیالیستی، کمونیستی، آنارشیستی و چپ رادیکال تشکیل میشد. این جریانها در نقد اقتدار و نظم موجود همپوشانی داشتند، اما درباره جامعه مطلوب و راه رسیدن به آن توافق کاملی نداشتند.
از این رو، ویژگی مهم بخشی از جنبش ۱۹۶۸ را باید در تبدیل نارضایتی آموزشی به پرسشی بنیادین درباره مشروعیت قواعد اجتماعی جستوجو کرد. دانشجوی معترض فقط نمیپرسید چرا دانشگاه امکانات کافی ندارد یا چرا ساختار آموزشی پاسخگوی نیازهای او نیست که در صورتبندی رادیکال اعتراض، این پرسش نیز مطرح بود که چه کسی حق دارد قواعد زندگی دانشگاهی و اجتماعی را تعیین کند و چرا این قواعد باید به همین شکل موجود باقی بمانند. به این معنا، اعتراض واجد وجهی گفتمانی بود که عبارت بود از منازعه بر سر تعریف آزادی، اقتدار، مشارکت و شکل مطلوب زندگی اجتماعی.
مجددا گزارش سیا درباره بحران سال ۱۹۶۸، با عنوان Labor and the ۱۹۶۸ Crisis، امکان بررسی یکی از پیامدهای اجتماعی این وضعیت را فراهم میکند. این گزارش، گسترش اعتراض دانشجویی و پیوند آن با اعتصابهای کارگری را از ویژگیهای اصلی بحران میداند و به دشواری رهبران اتحادیهها در پیشبینی دامنه مشارکت کارگران اشاره میکند. اهمیت سند در آن است که نشان میدهد اعتراض چگونه از محیط دانشگاه فراتر رفت و در پیوند با سایر نارضایتیها که متأثر از سیطره فضای آزادیخواهانهی ضد اقتدارگرایی و ضد سرمایهداری به بحرانی گستردهتر تبدیل شد.
سازمان سیا، Labor and the ۱۹۶۸ Crisis، شناسه CIA-RDP۸۵T۰۰۸۷۵R۰۰۱۱۰۰۱۰۰۱۳۲-۹.
در مقابل، اعتراضات دانشآموزی و دانشجویی پاییز ۲۰۲۶ را میتوان، دستکم در سطح مطالبات آموزشی گزارششده، از زاویه دیگری بررسی کرد. کمبود معلم، تراکم کلاسها، فرسودگی ساختمانهای آموزشی، فشار برنامههای درسی و نگرانی درباره ورود به دانشگاه، به مسائلی اشاره دارند که مستقیماً با کیفیت زندگی روزمره و افق آینده نسل جوان مرتبطاند. گزارش لوموند در دوم اکتبر ۲۰۲۶، از گسترش اعتراضات دانشآموزی و طرح این مطالبات خبر داد. در اینجا، مسئله اصلی برای بسیاری از معترضان این است که آیا نهادهای عمومی هنوز قادرند آموزش باکیفیت، فرصتهای نسبتاً برابر و زمینهای قابلاتکا برای پیشرفت فراهم کنند یا نه. در اینجا دیگر خبری از بازی کردن در گفتمانی خاص و یا ایجاد ذهن و زبان مشترک برای در ساحت اقتصاد سیاسی برای پیشبرد مطالبات نیست.
High school student protests spread across France as tensions escalate، ۲ اکتبر ۲۰۲۶.
با گسترش اعتراضات و پیوند بخشی از آن با نارضایتیهای اقتصادی و مطالبات اتحادیههای کارگری، مسئله از حوزه آموزش فراتر میرود. در چنین وضعیتی، کیفیت خدمات عمومی، هزینههای زندگی و نگرانی درباره آینده شغلی و اقتصادی، در کنار مطالبات آموزشی قرار میگیرند. آنچه این مطالبات را به یکدیگر پیوند میدهد، لزوماً وجود یک ایدئولوژی مشترک یا برنامه سیاسی واحد نیست که تجربه نارضایتی از نهادهایی است که انتظار میرود شرایط پیشرفت و برخورداری اجتماعی را فراهم کنند. در این راستا، گزارشهای مطبوعاتی درباره اعتراضات اکتبر ۲۰۲۶ نیز از حضور گروههای اجتماعی مختلف و پیوند برخی مطالبات آموزشی با مسائل اقتصادی و خدمات عمومی سخن گفتهاند.
از این منظر، میتوان تمایز میان دو مقطع را با دو مفهوم سیاست رهایی و سیاست برخورداری توضیح داد. سیاست رهایی در اینجا به صورتبندیای از اعتراض اشاره دارد که در آن، خود مناسبات اقتدار و قواعد حاکم بر جامعه به موضوع اصلی منازعه تبدیل میشوند. سیاست برخورداری نیز به مطالباتی اشاره میکند که بر کیفیت زندگی، دسترسی به امکانات عمومی، امنیت اقتصادی و امکان تحقق آیندهای قابلقبول متمرکزند. در بخشی از جنبش رادیکال مه ۱۹۶۸، مسئله محوری تغییر قواعد و مناسباتی بود که زندگی اجتماعی را سازمان میدادند، اما در اعتراضات امروز، دستکم در نقطه آغاز آموزشی آن، پرسش برجستهتر این است که آیا نهادهای موجود هنوز میتوانند وظایف خود را انجام دهند و وعدههای مربوط به فرصت برابر و پیشرفت را محقق سازند.

این تمایز، البته، به معنای جدایی کامل سیاست از اقتصاد در سال ۱۹۶۸ یا غلبه مطلق مطالبات مادی بر سیاست در سال ۲۰۲۶ نیست. دانشجویان سال ۱۹۶۸ نیز با مسائل ملموس آموزشی، شغلی و اقتصادی مواجه بودند و اعتراضات امروز نیز میتوانند به نقد اقتدار، عدالت اجتماعی و مشروعیت سیاسی برسند. تفاوت را باید در جایگاه نسبی این مسائل و زبان غالب اعتراض جستوجو کرد. در یک مقطع، بخشی از جنبش از نقد ساختار اقتدار به سمت تصور شکل دیگری از زندگی اجتماعی حرکت میکرد. در مقطع دیگر، نارضایتی از کیفیت خدمات و محدود شدن فرصتهای زندگی میتواند به پرسشی عمیقتر درباره مسئولیت دولت و کارآمدی نهادهای عمومی منتهی شود. همچنین، تداوم اعتراضات دانشجویی پس از مه ۱۹۶۸ نشان میدهد که نمیتوان آن دوره را صرفاً به یک لحظه آرمانخواهانه و اعتراضات امروز را به مطالبات رفاهی تقلیل داد. گزارش سیا درباره فعالیت دانشجویی در اروپای غربی در ژوئن ۱۹۷۰، با اشاره به ادامه ناآرامیها در فرانسه، اختلاف میان گروههای دانشجویی و محدودیت اثرگذاری اصلاحات آموزشی، نشان میدهد که بحران اقتدار و مسئله برخورداری از امکانات آموزشی در عمل از یکدیگر جدا نبودند. اصلاحات میتوانستند بخشی از نارضایتیها را کاهش دهند، اما لزوماً به اختلافات فکری، سیاسی و اجتماعی پایان نمیدادند.
سازمان سیا، Student Activity in Western Europe، ۲۹ ژوئن ۱۹۷۰، شناسه CIA-RDP۸۵T۰۰۸۷۵R۰۰۱۱۰۰۰۹۰۰۳۳-۱.
بر همین اساس، تمایز میان دو مقطع را بهتر است نه بهعنوان تقابل دو نوع کاملاً متفاوت از اعتراض، بلکه بهمثابه تفاوت در نقطه عزیمت و افق غالب آنها در نظر گرفت. در بخشی از جنبش مه ۱۹۶۸، پرسش این بود که چگونه میتوان از اقتدار و مناسبات سلطه رها شد و قواعد زندگی اجتماعی را تغییر داد و در اعتراضات امروز، پرسش برجستهتر این است که چگونه میتوان در جامعهای با فرصتهای نابرابر و خدمات عمومی تحت فشار، از آموزش مناسب، امنیت اقتصادی و امکان ساختن آینده برخوردار شد. در اولی، مشروعیت قواعد موجود مستقیماً به چالش کشیده میشد؛ در دومی، ناتوانی نهادها در تحقق انتظارات اجتماعی میتواند به منشأ نارضایتی تبدیل شود. این دو صورتبندی، با وجود تفاوت، امکان تبدیل شدن به یکدیگر را نیز دارند. هنگامی که جوانان احساس میکنند مدرسه، دانشگاه و بازار کار دیگر امکان پیشرفت را فراهم نمیکنند، اعتراض به عملکرد نهادها ممکن است به پرسشی درباره مشروعیت نظم اجتماعی و سیاسی بینجامد. به همین ترتیب، جنبشی که با نقد اقتدار آغاز شده است، ممکن است در جریان کنش جمعی به مطالبات مشخص اقتصادی و اجتماعی برسد. ازاینرو، نمیتوان از پیش تعیین کرد که اعتراضات کنونی فرانسه در چه مسیری حرکت خواهند کرد یا آیا به بحران سیاسی گستردهتری منتهی خواهند شد.