چرا شهید اقاربپرست وزارت دفاع را نپذیرفت؟
پایگاه اطلاعرسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی-بهنام علیپور؛ شهید اقاربپرست، جانشین و معاون عملیات لشکر ۹۲ زرهی، فرماندهی بود که در دوران نهضت اسلامی در قامت یک افسر ساده برای به ثمر رسیدن انقلاب کوشید و پس از پیروزی انقلاب اسلامی به عنوان یک فرمانده در راه تثبیت آن گام برداشت؛ از این رو در ایام شهادت این فرمانده با امیر سرتیپ دوم «غلامحسین دربندی»، سخنگوی پیشین ارتش جمهوری اسلامی، عضو هیئت معارف جنگ و همرزم شهید اقاربپرست به گفتوگو نشستیم که در ادامه از نظر میگذرد.
چگونه با شهید اقاربپرست آشنا شدید؟
من افسر بهداری رزمی در خط بودم که به آن «لبه جلویی» منطقه نبرد میگفتند و شغل اصلیام پرستاری بود. پرستاری در خط و جبهه با پرستاری در بیمارستان تفاوت داشت؛ آنجا علاوه بر رسیدگی روحی، روانی و جسمی به رزمندگان، وظیفه رسیدگی به مجروحانی را داشتیم که گلوله خورده، شهید شده یا زخمی و نقص عضو بودند، آنها باید به عقب برمیگشتند یا به اصطلاح تخلیه میشدند.
در طب رزمی، حلقه اول زنجیره تخلیه همان خط مقدم بود که بهداری را در آنجا تشکیل دادیم. اگر کسی مجروح میشد، او را به حلقه دوم زنجیره تخلیه که تقریباً ۱۰ تا ۱۵ کیلومتر عقبتر از خط مقدم بود میبردیم. آنجا رسیدگیهای اولیه، جراحیهای کوچک، پانسمان و جلوگیری از خونریزی انجام میشد. از آنجا اتوبوسها آمبولانسها و هلیکوپترها مجروحان را به بیمارستانهای اهواز منتقل میکردند.
عبور از معبرهای مینگذاریشده برای انتقال مجروحان
کار سختی بود، وقتی در خط مقدم کسی مجروح میشد، آمبولانس حاضر و آماده نبود که مجروح را به عقب برگردانیم. دشمن جلو و عقب ما را گرفته بود، خطوط را تصرف و زمین را مینگذاری کرده بود، موانع زیادی گذاشته بودند از جمله سیمهای خاردار طولی و حلقهای.
شب قبل از عملیات در تاریکی، معبری باز شده بود و روز بعد هنگام عملیات شما برای انتقال مجروحان به عقب، باید همان معبری را پیدا میکردید که در تاریکی شب از آن عبور کرده بودید. دشمن در طول روز آن معبر را زیر آتش سنگین میگرفت و این تمایز وظایف یک پرستار در خط مقدم و شرایط جنگی با یک پرستار در بیمارستان و شرایط عادی است.
آشنایی با شهید اقاربپرست در لشکر ۹۲ زرهی
اقاربپرست را تا زمانی که به لشکر ۹۲ زرهی خوزستان نیامده بود، نمیشناختم. بعد از اینکه آمد و به عنوان جانشین لشکر و معاون عملیاتی لشکر منصوب شد با او آشنا شدم. صیاد شیرازی، فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش در ایام جنگ به درخواست خودش او را از ستاد مشترک برداشت و به لشکر ۹۲ زرهی منتقل کرد. بعد از آن در جلسات و بازدیدهایی که ایشان به خط میآمد، او را میدیدم و ایشان اظهار محبت داشتند.
اما برای شناخت شهید اقاربپرست باید کمی به عقب برگردیم؛ روحیات و فعالیتهای او بسیار مهم است. اهل اصفهان بود، بسیار مؤمن و متدین، صیاد شیرازی درباره او میگفت: «اقاربپرست یک پارچه شور و عشق و تعهد به اسلام و تا لحظه شهادت فردی متعهد، متدین، دلسوز و پرکار بود».
فعالیتهای پیش از انقلاب؛ انجمن ضد بهائیها و مبارزه با رژیم شاه
اقاربپرست پیش از انقلاب در دانشگاه افسری با صیاد ارتباط داشت. بعد برای گذراندن دوره تخصصی به شیراز رفت، شهید صیاد گفت که یک بار با خانواده به شیراز و خانه او رفتم و آنجا بود که با فعالیتهای زیرزمینی او در سازمانهای مخفی علیه رژیم شاه آشنا شدم.
یکی دیگر از فعالیتهای شهید اقاربپرست، عضویت در انجمن ضد بهائیها بود. در رژیم شاه، بسیاری از شخصیتها از نخست وزیر گرفته تا وزیران و نمایندگان مجلس، بهائی و عضو فراماسونری بودند.
آقای ماندگاری جمله قشنگی دارد که بعضیها دین دارند، اما دینیار نیستند؛ بعضیها دینیار هستند، اما دینفدا نه؛ یعنی اگر پای فداکاری پیش بیاید، سست میشوند؛ شهید اقاربپرست، شهید صیاد شیرازی و شهید کلاهدوز هم دیندار بودند، هم دینیار و هم دینفدا.
اولین فرد اعزامی برای آموزش دوره مبارزه با جنگ شیمیایی
اقاربپرست درسخوان بود و هوش و نبوغ بسیاری داشت؛ اولین نفری بود که در نیروهای مسلح قبل از انقلاب دوره مبارزه با جنگ شیمیایی را گذراند. وقتی به ایران آمد، در شیراز کلاسهای مبارزه با عوامل شیمیایی دایر کرد. بعدها نیز به سفرهای مختلف رفت.
دیدار مخفیانه با امام در نجف و تعقیب ساواک
سال ۵۴ وقتی از سفر آمریکا برمیگشت در فرودگاه آنکارا ۴۸ ساعت مرخصی گرفت و غیبش زد؛ همه متعجب بودند، وقتی که بازگشت همراهانش پرسیدند که کجا رفتی؟ گفت، چون اینجا نزدیک عراق است برای زیارت به عتبات عالیات و برای دیدار با امام به نجف رفتم؛ البته آن زمان امام نمیگفتند، آقای خمینی میگفتند.
حسن اقارب پرست قبل از انقلاب چه نقشی در سازماندهی نیروهای انقلابی در ارتش داشت، در این مورد اطلاعاتی دارید؟
فعالیت در انجمنهای مخفی پیش از انقلاب باعث شد که اقارب پرست بعد از انقلاب، چهرههای انقلابی را شناسایی کند، او جزو گروه پاکسازی ارتش بود. عدهای اسلحه دستشان بود و کارهایی کرده بودند و از رژیم شاه حمایت میکردند، مثل خسروداد، ناجی و بقیه که اعدام شدند. این افراد خائن و غیرمتعهد جدا شدند و افراد انقلابی که زیاد هم بودند، شناسایی شدند تا از آنها استفاده شود.
تیمسار نجفی، آقای حسنی سعدی، کلاهدوز، نظامی و ارتشیهایی بودند که از قبل شناسایی شده بودند. یکی از دغدغههای ایشان این بود که اگر انقلاب پیروز شد، چه کسی فرمانده ارتش شود.
شهید فلاحی یکی از افرادی بود که توسط این کمیتهها شناسایی شد و فرماندهی نیروی زمینی ارتش در اوایل انقلاب را بر عهده گرفت.
شهید اقاربپرست، آقای کتیبه و تیمسار امیر سرتیپ عبدالله نجفی از جمله اعضای این کمیته بودند. این کمیته زیر نظر رهبر شهیدمان بود که آن موقع حضرت امام ایشان را به عنوان نماینده امام در ارتش منصوب کرد و اولین رئیس عقیدتی سیاسی ارتش شد. آیتالله خامنهای رئیس این کمیته پاکسازی بود و اینها همه با ایشان کار میکردند. اعضا دفتر داشتند. شهید قرنی که اولین رئیس ستاد مشترک ارتش بعد از پیروزی انقلاب بود، گزینه پیشنهادی این کمیته بود.
این کمیته سازمانی بود؟
کمیته پاکسازی ارتش سازمانی نبود، ولی رسمی بود و زیر نظر شورای انقلاب بود. نفرات را معرفی میکردند و افرادی را به عنوان فرمانده لشکر یا نیرو پیشنهاد میدادند. این خیلی مهم بود که افرادی که منصوب میشوند، سلامت اخلاقی، نفسانی و جسمانیشان را احراز شود.
شهید نامجو؛ مرشد و مربی نسل انقلابی ارتش
شهید نامجو مرشد، مربی و راهنمای اینها بود. هر کاری میخواستند انجام بدهند، اول با نامجو مطرح میکردند. چه قبل از انقلاب که در دانشگاه افسری بودند، چه در حین انقلاب و چه بعد از انقلاب. او مورد اعتماد و امین همه نظامیها بود، اخلاقمدار و خوشفکر بود.
نامجو بود که میگفت دانشگاه افسری باید فیضیه ارتش شود و برای اولین بار او این جمله را گفت. شهید نامجو فعالیتهای قبل از انقلاب زیادی داشت و جای خودش را دارد که باید دربارهاش صحبت کرد. شهید اقاربپرست و دیگران خودشان را شاگرد شهید نامجو میدانستند.
پیوند خانوادگی با شهید کلاهدوز
اقاربپرست با کلاهدوز هم دوره بود و با ایشان فعالیت میکرد. با هم به شیراز رفتند، وقتی خانواده کلاهدوز برای دیدار فرزندشان آمدند، اقاربپرست، همشیره یوسف کلاهدوز را دید و مقدمات خواستگاری و ازدواج فراهم شد؛ بنابراین خواهر کلاهدوز همسر اقاربپرست بود، شهید کلاهدوز هم با دخترخاله اقاربپرست ازدواج کرد.
با نزدیک شدن به سال ۵۷ فعالیتهای ما بیشتر شد؛ کمترین مجازات دریافت، تکثیر و پخش اعلامیههای امام، دستگیری و در مواردی تیرباران بود. آن موقع دستگاههای تکثیر مثل دستگاههای فعلی پیشرفته نبود. دستگاههای فتوکپی ملخی و خیلی قدیمی بود. اعلامیههایی که از امام به دستمان میرسید، با کاربن لای سه چهار برگ کاغذ گذاشته و با دست مینوشتیم. یادم است یک روز ضداطلاعات آمد در قسمتی که من بودم، بهداری هوانیروز اصفهان؛ کاربنها را جلوی نور نگاه کرد که نوشتهها را بخواند، اما ما آن کاربنها را از بین برده بودیم و چیزی دستگیرشان نشد.
سازماندهی برای حفاظت از نقاط حساس در روزهای انقلاب
سال ۵۷ بعدازظهر روزی که ملت به فرمان حضرت امام به خیابانها آمدند، خرابی و کشتار گستردهای صورت نگرفت، چون نظامیهایی مثل ما مسئول حفاظت از مکانهای مهم شده بودیم.
مثلا سرهنگ خلبان باباجانی از بانک مرکزی اصفهان مراقبت میکرد. خود من با یکی دو نفر از دوستان در پاسگاه پلیس راه بین اصفهان و شاهینشهر مستقر شده بودیم و بقیه دوستان هم در نقاط حساس و کلیدی اصفهان مستقر شدند.
مستقر شدیم تا نگذاریم به واسطه هیجان انقلابی و کماطلاعی عدهای تخریب اموال انجام شود. افراد گروهکهایی مانند مجاهدین، فدائی و پیکار زیاد بودند و وارد پادگانها میشدند، اسلحهها را میبردند، نفرات را جذب و از راه به در میکردند و میخواستند حکومت را قبضه کنند. از طرفی عدهای سودجو، دزد و کلاهبردار میآمدند تا وسایل مردم را غارت کنند، جلوی آنها را هم گرفتیم.
ما با اینها بحث میکردیم. آنها آزادانه در کوچه و خیابان میآمدند، جمع تشکیل میدادند و به عنوان مخالف بحث میکردند و نظر مردم را که تشنه مطالب انقلابی و سیاسی بودند عوض میکردند. مبارزه با گروههای تندرو که به دنبال مصادره انقلاب بودند از همان روزهای آغازین شروع شد. گروهکها جلوی دانشگاه تهران آزادانه میز گذاشته و کتابهای خودشان را تبلیغ میکردند؛ کتابهای منافقین، فدائیان اقلیت و اکثریت، پیکار، راه کارگر و ... جلوی دانشگاه عرضه میشد.
این کارها را امثال ما و اقاربپرستها انجام میدادند.
گردان تانک المهدی و مقاومت ۳۳ روزه خرمشهر
اقاربپرست در همان اول جنگ با بزرگوارانی مثل امیر سرلشکر حسنی سعدی، شهید نامجو و دیگران گروههایی برای سازماندهی نیروها تشکیل دادند؛ در کردستان رژیم جنایتکار آمریکا عوامل خودش را مثل کومله، دمکرات، منافقین و بقیه گروهکها فرستاد. اقاربپرست در سازماندهی افراد و اعزام نیرو به مریوان، سردشت، بانه، سقز، پیرانشهر و سنندج نقش ویژه داشت. بعد که جنگ شروع شد و صدام حمله کرد و بلافاصله به جبهه رفت جنگ حرکت کرد.
او با برادر بزرگوار «حسنی سعدی» معروف، گردان تانک المهدی را تشکیل دادند و یک گروه رزمی عملیاتی به نام گروه رزمی «آبادان» شکل گرفت. او در مقاومت ۳۳ روزه خرمشهر در کنار شهیدانی مثل جهانآرا، شهید سرلشکر اسماعیل زارعیان جهرمی، مالک پادگان دژ خرمشهر که آن موقع ستوان بود، جنگید.
مجروحیت در خرمشهر و از دست دادن قدرت تکلم
در همانجایی که فرمانده گردان تانک بود، در حاشیه ذوالفقاری با دو سه نفر و چند تیربار جلوی عراقیها را گرفتند که از اروند رد نشوند. آنجا مجروح شد، تیر کلاشینکف از آنطرف رودخانه به گلویش خورد، خون لخته شده بود و نمیتوانست نفس بکشد. فردی با دهان مِک زد و لخته را درآورد و او را به بیمارستان آبادان بردند. آنجا درمان اولیه صورت گرفت و بعد به تهران اعزام شد.
همیشه میگفت من لیاقت نداشتم مثل حضرت علیاصغر شهید بشوم و این شعر را میخواند: «از کمان، چون تیر در پرواز شد / از گلوی نازکی خون باز شد».
قاری قرآن بود و گاهی دعا و مداحی میخواند؛ پس از مجروحیت نمیتوانست خوب صحبت کند، ناراحت بود و میگفت که نمیتوانم دیگر با صدای بلند و با صوت قرآن بخوانم. همسرش تعریف میکرد که وقتی خانه بود برای نماز همه به او اقتدا میکردیم.
چه زمانی به لشکر ۹۲ زرهی آمد؟
صیاد یک روز به او گفت که من یک نفر را برای لشکر غرب و جنوب میخواهم، کدام را حاضری بروی؟ گفت آنجا که فعالیتش بیشتر است، جنوب.
شهید صیاد او را به لشکر ۹۲ و به عنوان معاون عملیاتی و جانشین لشکر ۹۲ زرهی خوزستان معرفی کرد که سنگینترین لشکر زرهی کشور بود. همین الان هم هست.
جنگ غافلگیرانه شروع شد، اما مدتی قبل لشکر گزارش کرده بود که دشمن مشغول فعالیتهایی است که مشکوک است و احتمال حمله دارد. لشکر ۹۲ باید چندین کیلومتر را از دهانه اروند و فاو و خسروآباد و آبادان زیر پوشش میگرفت تا خرمشهر، شلمچه، طلاییه، چزابه، فکه و بالاتر تا موسیان. منطقهای بالغ بر ۴۰۰ تا ۵۰۰ کیلومتر را زیر پوشش داشت. حوزه استحفاظی لشکر یکدفعه ده برابر شد. معلوم است که خارج از توان یک یگان رزمی است ولی لشکر با این وجود این کار را برعهده گرفت؛ در آن موقعیت بود که اقاربپرست وارد لشکر شد.
فرمانده وقت لشکر شهید بزرگوار سید مسعود منفرد نیاکی بود و بعد امیر سرتیپ غفار رامین، که آن موقع سرهنگ بود، فرمانده لشکر شد و اقاربپرست معاون او شد. ایشان به محض اینکه به عنوان جانشین لشکر آمد، شبانهروز در خط بود. دفتر و محل کارش در قرارگاه لشکر در اهواز بود ولی خیلی کم در آنجا مینشست. بیشتر در قرارگاه عملیاتی، در ایستگاه حسینیه مستقر بود و جلسات را برگزار میکرد.
جلسات تخصصی میگذاشت و از مهندسان لشکر تا ردههای مختلف گردان را دعوت میکرد و با آنها صحبت داشت؛ حتی مخابرات، بهداری.
در جلسه بهداری من رفتم و مشکلات را مطرح کردم. عملیات بیتالمقدس نزدیک بود و من گفتم که برای عملیات بعدی دو دستگاه نفربر BMP میخواهم که به عنوان آمبولانس استفاده کنم. بلافاصله دستور داد دو دستگاه نفربر BMP به من دادند و من با نفربر زنجیردار مجروحان را به عقب میآوردم، چون آمبولانس چرخدار آسیبپذیری زیادی داشت.
عملیات بیتالمقدس و رمضان انجام شد و به عملیات خیبر در جزیره مجنون رسیدیم. اقاربپرست مرتب در خط بود و بازدید میکرد. یک بار یادم است در جُفیر که بودیم، ایشان آمد و از یگان ما بازدید کرد. نماز را به امامت ایشان خواندیم و بعد صحبت کرد. ناهار هم یک ناهار سربازی بود، بدون تشریفات، عدسپلو بود. تا غروب پیش ما ماند و با بچهها تکتک و سنگر به سنگر احوالپرسی کرد.
شهادت در جزیره مجنون
سال ۶۳ در جزیره مجنون، من در قسمت معراج شهدای بهداری در جزیره شمالی بودم که چند پیکر آوردند و گفتند یکی از آنها شهید اقاربپرست است. صورتش خونآلود بود، پا نداشت، دست نداشت، نصفی از سر را نداشت، چون گلوله خورده بود. شب قبل آمده بود و با هم سلام و علیک کردیم، اما سریع رفت به گردان ۱۵۱ دژ خرمشهر که در جزیره مجنون مستقر بود تا وضعیتشان را بررسی کند، آنجا گلوله خورد. همه شهید شدند: فرمانده گردان سرگرد علی اولیایی، فخرایی، مرتضوی و یکی دیگر. احتمالاً گلوله توپ بود، پیکرشان را با گلاب شستند.
در جبههها، جایی درست کرده بودند به اسم معراج شهدا در شهریهای مثل اهواز، دزفول و اندیمشک و شهرهای دیگر، عدهای عاشق این کار بودند. پیکر شهدا را که میآوردند یا سوخته و جزغاله بود، یا قطع عضو بودند و دست و پا نداشتند، یا صورتها بههمریخته و ارباً اربا شده بودند.
پیکرها را باید با دست و پاهایی که جدا شده بود جفتوجور میکردیم و تطبیق میدادیم. من هم بعضی وقتها شهید میبردم. یادم هست که یک بار شهیدی را بردم که دو پا نداشت. وقتی برگشتم دو پا پیدا کردم و دوباره به معراج برگشتم و گفتم: این مال فلانی است و با ماژیک روی آن نوشتم. خلاصه باید اینها را با هم جفتوجور میکردم.
اقاربپرست پس از درمان، حکم انتصاب گرفت و در تهران ماند، چون مجروح بود، با سرهنگ کتیبه، رئیس اداره دوم ستاد مشترک ارتش کار میکرد؛ مدتی آنجا ماند، شاید یک سال ولی همیشه از ماندن در آنجا ناراحت بود و میگفت: «من به این بسیجیها و رزمندگان غبطه میخورم که من اینجا خدمت میکنم و اینها در خط مقدم هستند.»
مشکلات جزیره مجنون و ایده پل شناور
در عملیات خیبر و در جزیره ساحل دشمن از ساحل ما دور بود پل نداشتیم، جادهای نبود و با شنا هم نمیشد این مسافت را طی کرد، نزدیکترین نقطه از ساحل ما تا ساحل آنها ۱۴ کیلومتر بود ولی کسی نمیتوانست ۱۴ کیلومتر شنا کند. قایقهای کوچک هم نمیتوانستند وسایل و تجهیزات زرهی را حمل کنند. ایشان مرتب برای بازدید میآمد.
گفت نیروها را با هواناو و هاورکرافت از بندرعباس آوردند. یک هیولای بزرگ بود که وقتی حرکت میکرد تا به آنطرف آب برسد، سر و صدا میکرد و زود مورد اصابت قرار میگرفت. پشیمان شدیم؛ هلیکوپتر شنوک آوردند که بچهها و تجهیزات را جابهجا کنند، این هم جواب نداد و هلیکوپتر را زدند.
به فکر پل افتادند و برای اولین بار در دنیا پلی زدند که نه به ساحل متکی باشد، نه پایه داشته باشد، نه پلی معلق باشد. پلی ۱۴ کیلومتری که در دنیا بینظیر بود؛ چند کارخانه در ساخت آن با هم مشارکت کردند؛ یکی یونولیت را درست میکرد، یکی تیرآهن.
کارخانجات صنایع اراک، کارخانجات شیمیایی تبریز و چند کارخانه دیگر با همکاری هم توانستند پلی درست کنند. صفحههای پل یونولیتی و تقریباً دو متر در سه متر به صورت شناور ساخته شده بود. برای ۱۴ کیلومتر باید چند پل میزدند؛ از روی این پلها توپ و تانک و وسایل زرهی سنگین رد نمیشد فقط تویوتا و وانتبار برای انتقال وسایل ارزاق و مهمات سبک.
هر ۲ کیلومتر پارکینگ طراحی شد که وقتی ماشینی از روبهرو میآید، یکی از آنها به پارکینگ برود تا دیگری رد شود. اینها فکر بچههای مهندسی بود. اقارب پرست مبتکر سنگرهای بتنی بود؛ میگفت با بلوکهای سیمانی سنگر بزنید. بلوک سیمانی میآوردند و رویش خاک میریختند و سنگر میزدند.
رد پیشنهاد وزارت دفاع
به گفته سرهنگ کتیبه که فرمانده اداره دوم و رئیس اقارب پرست، پس از شهادت سرهنگ فکوری، وزیر دفاع که با حفظ سمت فرمانده نیروی هوایی نیز بود؛ حسن اقارب پرست به عنوان کاندید وزارت دفاع مطرح شد و به او پیشنهاد دادند؛ اما گفت نه، من جبهه را ترجیح میدهم و قبول نکرد. این از خصوصیات رزمندگان ما بود که مقام را قبول نمیکردند، دنیا را قبول نمیکردند.
آرزوی شهادت داشت
اقاربپرست همیشه این عبارت ورد زبانش بود که میگفت: «اللهم ارزقنا توفیق شهادت فی سبیلک» و از خدا تقاضای شهادت داشت؛ دست آخر هم دعایش اجابت شد.