بچهداری در ساواک!
پایگاه اطلاعرسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ آیتالله محمدصادق (محیالدین) حائری شیرازی در سال ۱۳۱۵ شمسی در یک خانوده مذهبی متولد شد. پدرش مرحوم شیخ عبدالحسین، متولد کربلا بود؛ که پس از اتمام تحصیلاتش به ایران بازگشت؛ و در شیراز ساکن شد. محیالدین از اوان کودکی معارف قرآنی را در جمع برادران و خواهران از پدرش فراگرفت و پس از طی دوران ابتدایی و دبیرستان در شیراز موفق به اخذ مدرک دیپلم شد.
در سال ۱۳۳۵ وارد دانشگاه تهران شد، اما به دلیل مسائل سیاسی از ادامه تحصیل او در دانشگاه تهران ممانعت به عمل آمد. از اینرو با مشاورت برادرش صدرالدین حائری، به تحصیل دروس دینی روی آورد.
با آغاز نهضت اسلامی، شیخ محیالدین مبارزات خود را علیه رژیم پهلوی آغاز کرد. حضور جدیتر او در جریان انقلاب از خط پاسخ به سؤالات شروع شد. مبارازات او بر ضد رژیم پهلوی بیشتر از نوع حرکت فکری بود، بنابراین سعی میکرد ضمن پاسخ دادن به شبهات موجود در زمینههای مختلف، سخنرانیهایی که در مکانهای مختلف ایراد میشد نوار آن را تهیه و در اختیار مردم قرار دهد.
در سال ۱۳۴۹ به دلیل مبارزات سیاسی مدت سه ماه به زندان عادلآباد منتقل شد. در سالهای ۵۱ تا ۵۶ بیشتر اقدامات شیخمحیالدین همانند دیگر روحانیون شیراز صرف سازمان دادن مبارزات مردمی و برملا کردن ماهیت رژیم پهلوی بود. شیخ محیالدین در جریان حمله رژیم پهلوی به مسجد جامع شیراز در ۱۹ مرداد ماه ۵۷ حضور داشت و پس از آن، اقدام رژیم در سرکوب مبارزات مردم را مورد انتقاد قرارداد.
آیتالله شیخ محیالدین حائری بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، فعالانه در صحنه بود و در اولین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی از طرف مردم شیراز به نمایندگی برگزیده شد. بعد از شهادت آیتالله دستعیب به سمت نمایندگی حضرت امام و امامجمعه شیراز منصوب شد. علاوه بر این، وی سه دوره نماینده مردم شیراز در مجلس خبرگان رهبری بوده است.
از آیتالله حائری آثاری نیز به طبع رسیده که اهم آنها عبارتند از: الولایه، انسان الهی، انسانشناسی، با علی در صحرا، تمثیلات، سیری در آفاق نور، در سایهسار وحی، راه رشد، رفراندوم پیوند (ازدواج آسمانی دو انسان)، رفراندوم پیوند (آداب همسرداری) و ....
وی سرانجام بعد از عمری مجاهدت در ۲۹ آذر ۱۳۹۶ دار فانی را وداع گفت.
اما آیتالله حائری شیرازی بیش از هر چیز به سلوک تربیتی و اخلاقی شناخته میشود. او حتی به مسائل سیاسی هم که میرسد به نکات تربیتی نهفته در وقایع و رویدادها دقت میکند و این مهم در روایتهای او نیز مشهود است. به بهانه سالگرد درگذشت این عالم متفکر سه روایت سیاسی از او در ادامه از نظر میگذرد.
بچهداری در ساواک!
رسول اکرم (ص) نماز میخواند؛ در حالیکه در بغل او فرزند دخترش امامه بود. وقتی میایستاد، بچه را بغل میگرفت و وقتی به سجده میرفت، بچه را زمین میگذاشت و نماز جماعتش را با بچهداری تمام میکرد!
این معنایش این است که مسائل و وظایف، گاهی با هم تداخل میکند. انسان بایستی وظائفی که به عهدهاش هست را انجام بدهد. ما اگر بخواهیم بچهها را حذف کنیم، باید ازدواج نکنیم و اگر بخواهید ازداواج نکنید باید بپذیرید که نسلی که رفت، نسل دیگری نباشد که جای آنها را بگیرد، جای سوختهها را چیزی نباشد که سبز کند. اگر آن را نمیپذیری باید همسر بگزینی؛ اگر همسر را میگزینی باید قسمتی از بچهداری را تحمل کنی. یعنی سهم داری.
من حتی با بچۀ اولم که کوچک بود، یک بازجویی مفصل در ساواک رشت پس دادم. من گفتم: الآن نوبت بچهداری من است. اگر میخواهید بازجویی کنید، من با این بچه هستم.
صدای آشنا
شما شرورترین انسانها را در کشور ما، ساواکیها میدانید. دیگر از این بدتر که نیست. درست است؟ سازمان اطلاعات و امنیت شهر شیراز، من را با یک دسته اعلامیه گرفته بودند. رئیس ساواک به من فشار میآورد که بگو از چه کسی گرفتی؟ من را آوردند در یک اتاقی در ادارهی اطلاعات. یک مبلمان جالب داشت و این شعر سعدی را هم آنجا گذاشته بودند:
هزار مرتبه سعدی تو را نصیحت کرد * که حرف محفل ما را به مجلسی نبری
این آقای رضوان که ظاهراً الآن در حیات است گفت که دستبند را بیاور. دستهایم را از پشت بستند و کیسهای از شن را هم به آن آویختند و مرا روی یکپا نگه داشتند و شکمم را نیشگون گرفتند. بعد هم شروع کرد این ماهیچههای شکم را نیشگون گرفتن. من نه به عنوان اینکه او بترسد، بلکه یک دفعه از زبانم در رفت و گفتم: «خدایا تو میبینی».
به من گفت: «چی گفتی؟» گفتم: «خدایا؛ تو میبینی». یک دفعه به همکارش گفت: سطل را پایین بگذار. سطل را از دستم گرفتند. بعد به من گفت: پایت را بینداز. بعد گفت: دست بند او را باز کن. حالا ایستاده بودم آنجا. به آنها گفت: «بروید بیرون». آنها را بیرون کرد و درب را هم محکم زد. حالا من ماندم و خودِ او. یک دفعه این شلاقی که دستش بود را پرت کرد و خودش وِلُو شد روی آن مبل. بعد گفت: «ای تُف به این نانی که ما میخوریم».
صدای آشنا شنید؛ صدای فطرت. دیگر نتواست کارش را بکند و خدا میداند که در این دورهی طولانی مبارزات، هر وقت ایشان شنید که برای من مشکلی ایجاد شده، کمک میکرد.
کفر به طاغوت در آمریکا
آقای الیجا محمد [۱]در آمریکا زندگی میکرد. او به صورت خاصی مسلمان شده. کتابی است به نام Black Nationalism که دربارۀ او مطالبی دارد. نویسندهاش «اسین آدام» است. من بخشی از آن را ترجمه کردم؛ اما ساواک آن را بُرد.
الیجا محمد میگوید: ما دینِ درستی نداشتیم. زیر دست سفیدپوستها حالت بردگی داشتیم. یک تاجر عربی آمد بین ما. از او پارچه میخریدیم. گاهی به ما میگفت شما بیایید به دین اسلام. شما مسلمان بودید، مسیحیها شما را اینجا آوردند. دین اجدادیتان اسلام است. خلاصه با ما صحبت کرد و ما گروه اولی بودیم که به وسیله او مسلمان شدیم.
از او پرسیدیم اسمت چیست؟ گفت: من اسمم «فرد محمد» است. گفتیم از کجا هستی؟ گفت من از طایفه قریش عرب هستم. آمریکا در آینده ویران میشود، من میروم و بعد از ویران شدن آمریکا برمیگردم. من این مطلب را حدود سال ۱۹۷۵ میلادی خواندم و نَقلیات اسین آدام از او، شاید مربوط به ۶۰-۷۰ سال پیش است.
اینها به هیچ وجه رنگ ولایت طاغوت را نمیپذیرفتند. روش تربیتی او، فوقالعاده است: مردم را جوری عاشق مسجد بار آورده که هرکسی گناهان خاصی کرده باشد، مجازاتش این است که مدتی حق ورود به مسجد ندارد. «کفر به طاغوت» و «رحماء بینهم» به شدت در بین اینها پررنگ است. انسان وقتی این کتاب را میخواند، تعجب میکند که این اسرار را از کجا به دست آوردهاند؟ به قول حافظ: سر خدا که عارف زاهد به کس نگفت / در حیرتم که باده فروش از کجا شنید!
——-
۱. رهبر مذهبی اهل آمریکا (م۱۹۷۵) و مرشد و معلمِ «مالکوم ایکس»، «لوئیس فراخان» و «محمد علی کلی»