امام زمان! مگه چنین نایبى به خُو ببینى
پایگاه اطلاعرسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ بهمن ۱۳۵۷ پس از ورود امام خمینی به ایران، مدرسه رفاه و علوی به عنوان محل اقامت هر روز شاهد سیل جمعیتی بود که برای دیدار رهبر کبیر انقلاب و بیعت با او به آنجا میآمدند. در طوفان حوادث پرالتهاب سیاسی آن روز گاه خردهروایتهایی به چشم میخورد که لایههای درونی نهضت را نمایان میسازد.
این درونیات همچون مظاهر بیرونی قیام اسلامی، برخواسته از علقهها و تقیدات مذهبی مردم ایران بود که ریشه در هویت دینی و ملی آنها داشت.
دیدارهای عمومی مردم با امام در فجر انقلاب ۱۳۵۷ بیش از آنچه که در خاطرات منعکس شده باشد، از دریچهها دوربینها روایت شده است. با این حال در پیچ و خم یادماندههای شاهدان عینی آن روزها خردهروایتهای قابل توجهی وجود دارد که روایت آنها سویههای بهتری از کنش آحاد مردم ارائه خواهد داد.
محسن رفیق دوست یکی از فعالان سیاسی و اعضای کمیته استقبال امام در کتاب خاطرات خود که توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده است، به روایت حضور پیرمرد سادهدل و باصفای لرستانی در دیدار با امام اشاره میکند که در ادامه از نظر میگذرد.
رفیق دوست میگوید: «وظیفهی ما هنگام دیدار امام با مردم، سرکشى مداوم به افراد کشیک در پشتبام بود که مواظب اوضاع بودند. یک روز که طبق معمول براى سرکشى به پشتبام رفته بودم، دیدم که پشت در شلوغ است و مردم ازدحام عجیبى کردهاند پایین آمدم تا ببینم چه خبر است. وقتى به کنار در رسیدم دیدم که شهید آیتالله صدوقى، پشت در هستند و قصد برگشتن دارند. وقتى که ایشان را دیدم پرسیدم که کجا مىروید؟ ایشان با همان لهجهى غلیظ یزدى فرمودند: «آمدم امام را ملاقات کنم، گفتند ملاقات ندارد، بنابراین دارم برمىگردم.» این در حالى بود که اکثر علما به دیدار امام میآمدند و اتفاقا آن روز عدهى زیادى از علما در محضر امام بودند. به ایشان گفتم که تشریف نبرند و در را باز کردیم و به زور ایشان را داخل مدرسهی علوى بردیم.
از دیگر خاطرات مربوط به دیدار با امام، آمدن پیرمردى لرستانى به دیدار حضرت امام بود. آن پیرمرد خیلى مسن بود و با این سن بالا، در جلوى مدرسهی رفاه معرکه گرفته بود و مدام شعار مىداد: «ما منتظر خمینى هستیم، هیچ جا نمىرویم همین جا هستیم.» مردم هم دور او حلقه زده بودند و شعارهاى او را تکرار میکردند. من وقتى این صحنه را دیدم بالاى در رفتم و گفتم: «پدر جان، امام ملاقات ندارد.» ایشان گفتند: نه، دارد. گفتم: پدر جان مسئول ملاقاتها من هستم و مىدانم که ملاقات ندارند، ولى او دوباره شروع به شعار دادن کرد و مدام شعار مىداد. در اثر شعارهاى ایشان، ازدحام جمعیت هم بیشتر میشد. موضوع ازدحام را خدمت امام رساندم. ایشان اجازه دادند که مردم به داخل حیاط بیایند. وقتى در حیاط باز شد، مردم یکباره ریختند و در اثر فشار مردم، عدهى زیادى زیر دست و پا ماندند. آن پیرمرد لرستانى با آن کهولت سن خود را جلوى پنجرهاى که امام مىایستادند رسانید و همانجا کاغذى از جیب خود بیرون آورد و شروع به خواندن شعر کرد. من متوجه نبودم که چه مىخواند، ولى همین که شعرش تمام شد، کاغذ را تا کرد و داخل جیبش گذاشت و نگاهى به امام افکند. سپس به آسمان نگاه کرد و گفت: «اى امام زمان (عج) مگر چنین نایبى به خُو ببینى» و بعد به طرف در خروجى به راه افتاد و بیرون رفت.»
منبع: کتاب خاطرات محسن رفیق دوست، مرکز اسناد انقلاب اسلامی