«خودکشی»؛ راهکار شاه در هنگامه جنگ
پایگاه اطلاعرسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ به لحاظ روانی، شخص شاهنشاه از سالها پیش از انقلاب، از پشتیبانی نظام دست کشیده بود، و در طی انقلاب، دوری وی از نظام شتاب گرفت و موجب فروریختن آن شد، البته شاه نخستین ایرانی نبود که از پشتیبانی و تعهد نسبت به نظام پهلوی دست کشید، ولی به هرحال، از همه مهمتر بود.
مضایقه وی از پشتیبانی یکی از انواع الگوهای رفتاری او برای عقبنشینی از مقابله با دشمن و مبارزطلبان بود، در سالهای اول سلطنتش بعضیها به او نام «پادشاه چمدانی» داده بودند، چون همیشه چمدانهایش را بسته بود و آماده بود تا در صورتی که به مبارزه طلبیده شود، از کاخش یا از ایران، فرار کند، این لقب، مانند بسیاری دیگر از القاب، حاوی حقایقی درباره صاحب آن است، اما ماهیت این حقیقت را باید روشن ساخت.
آنچه او از آن بیبهره بود نه شجاعت جسمی، بلکه قدرت عاطفی بود، مثلا بیباکی او در رانندگی و اسکی بازی افسانهای بود، در ۱۹۳۹ (۱۳۲۷) در محوطه دانشگاه تهران با کسی که قصد جانش را داشت روبهرو شد در حالی که محافظان و فرماندهان نظامی از ترس یا حیرت خشکشان زده بود. شش گلوله بطرف شاه شلیک شد و تا وقتی که فشنگهای سوءقصدکننده تمام نشد محافظان شاه دست به اقدامی نزدند، در این اثناء که خون از بدن وی «مانند فواره میجست» او با سوءقصدکننده خود روبهرو شد و به یک سلسله «حرکات مارپیچی» پرداخت تا طرف را در هدفگیری گمراه کند.
شجاعت او برایش مهم بود، درست پیش از انقلاب و در اوج قدرتش از او درباره پدرش سؤال کردند، پاسخ داد که رضاشاه فقط یک توصیه به او کرده است، «از هیچ چیز نترس.» دیوید فراست که با او مصاحبه میکرد از او پرسید که آیا چنین چیزی ممکن است، شاه پاسخ داد: نه، ممکن نیست، جسما از چیزی نمیترسم، اما از نظر ذهنی آدم دائما از چیزی وحشت دارد، این ترس یا ناشی از خودتان است یا از چیزی که ممکن است به ضرر شما یا دوستانتان یا متحدانتان که رویشان حساب میکنید تمام بشود، به مرگ اصلا اهمیت نمیدهم، چون لااقل طی پانزده سال بارها آن را به چشم دیدهام. میدانم که مرگ روزی فرامیرسد. وقتی آن روز رسید چیزی جلویش را نخواهد گرفت.
پس شاه تا حدودی خودش را میشناخت. از شجاعت جسمی چیزی کم نداشت، آنچه بدان نیازمند بود نوع خاصی از بیباکی روانی یا عاطفی بود. این نکته را خودش بسادگی بیان کرده است، «آدم دائما از چیزی وحشت دارد.» شاه آدمی با ترسهای عمیق و فراگیر بود؛ و وقتی این ترسها غالب میآمدند، شاه مانند هنگامی که منابع قدرت روانیاش ضعیف شد، به یک سیر قهقرائی گرفتار آمد. بازگشت به خصوصیات منفعل اوان کودکی که موجب کنارهجوییاش میشد. این کنارهجویی میتواند شکلهای مختلفی پیدا کند. فرار، بیقیدی روانی، و حتی اندیشیدن به شکل نهایی کنارهجویی: یعنی خودکشی، شاه تقریبا در این سه زمینه استاد بود.
شاهدخت اشرف در خاطراتش به موردی که شاه به فکر خودکشی افتاده بود اشاره میکند، مانند اکثر خودکشیهای دوره جوانی، با یقین میتوان گفت که این خودکشی هم برای اظهار شجاعت و جلب توجه بود، این فکر پس از حمله قوای روس و انگلیس به ایران در ماه اوت ۱۹۴۱ (۱۳۲۰) به سرش راه یافته بود. اشرف میگوید: ولیعهد نه از پیامدهای جنگ، بلکه از تهدیدی که متوجه سلطنت شده بود نگران بود، تردید داشت که ارتش ایران بتواند در برابر مهاجمان از کاخ سلطنتی دفاع کند، بعدازظهر آن روز با اسلحه نزد من آمد و گفت: «اشرف، این اسلحه را نگه دار، اگر سربازان وارد تهران شدند و خواستند ما را بگیرند اول چند تیر به سویشان شلیک کن و بعد خودت را بکش، من هم همین کار را خواهم کرد.»
این پیشنهاد که او و خواهر دوقلویش در برابر وقوع خطر خودکشی کنند، شاید، بارزترین شکل رهایی از تعهد در زندگی شاه بود، در سه مورد دیگر که در برابر واژگونی سیاسی قصد عزیمت از کشور را داشت همین خصوصیت را با شدت کمتری میتوان مشاهده کرد. بدیهی است که رقتانگیزترین و اندوهبارترین این عزیمتها، با توجه به وقایع بعدیاش، فرار او از ایران در ۱۶ ژانویه ۱۹۷۹ (۲۶ دی ماه ۱۳۵۷) بود که تبعید دائمی و مرگش را در پی آورد.
منبع: شکست شاهانه (ملاحظاتی درباره سقوط شاه)، ماروین زونیس