گزارش محرمانه سازمان سیا از ناآرامیهای دانشگاه در دوره پهلوی
پایگاه اطلاعرسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ در میان انبوه اسناد طبقهبندیشدهای که آژانس اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) پس از دههها اجازه انتشارشان را صادر کرد، پروندهای مفصل و تکاندهنده درباره ناآرامیهای دانشجویی در بسیاری از کشورها طی دهههای ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰ میلادی وجود دارد. این اسناد که در سال ۲۰۰۱ از طبقهبندی خارج و منتشر شدند، تصویری دقیق از فضای ناآرام دانشگاههای ایران در دوران اوج قدرت محمدرضا پهلوی به دست میدهد. این نوشتار سعی دارد تا در ادامه به بیان زوایایی از آنچه در این گزارش پیرامون موقعیت و ناآرامیهای دانشگاهی ایران آمده است بپردازد.
سرکوب و تطمیع
سیا در گزارش مفصل خود که در سال ۱۹۷۳ میلادی تهیه کرده است، بیپرده اعتراف میکند: «بسیاری از جوانان ایرانی هیچ احساس همذاتپنداری با رژیم و برنامههای توسعهاش ندارند.» این بیگانگی عمیق، ریشه در نبود هرگونه صدای مخالف مؤثر در دانشگاهها داشت. در محوطه دانشگاهها، هیچ تشکل سیاسی مستقلای اجازه فعالیت نداشت. مأموران امنیتی و خبرچینان ساواک، «مراقبتی تنگاتنگ» از دانشجویان بالقوه مشکوک به عمل میآوردند. سرنوشت مخالفان صریحاللهجه هم اخراج فوری از دانشگاه و اعزام به خدمت سربازی بود.
این فضای خفقانآور، دانشگاه را به پادگانی نظامی تبدیل کرده بود که در آن حتی نفس کشیدن نیز جرم بود. دانشجویان به خوبی میدانستند که «مدرک دانشگاهی امروز مهمترین کلید موفقیت در ایران است.» و به همین دلیل، اکثریت «حاضر نبودند آینده شغلی خود را فدای درگیری با پلیس بر سر یک ایدئولوژی سیاسی کنند.».
اما این ترس، نتیجه طبیعی سرکوب سیستماتیک بود. رژیم با استفاده از ترکیبی ماهرانه از «چماق و هویج» تلاش میکرد نسل جوان را مهار کند. از یک سو، فارغالتحصیلان برجسته را با مشاغل دولتی جذب میکرد و از سوی دیگر، طبقه تحصیلکرده بیکار را که ظرفیت خطرآفرینی داشتند، با وعدههای شغلی آرام نگه میداشت. این روش، اما به هیچوجه نتوانست ذنها و عزم عمومی دانشجویان را متقاعد و یا با وعدهها و تطمیعهای حکومتی آنها را وادار به سکوت و بی تحرکی کند.
سالهای آتشناگهان
با وجود همه این تدابیر امنیتی، دانشگاههای ایران هرگز آرام نبودند. از ۳۰ هزار دانشجو و ۹ دانشگاه در ایران، بنابر گزارش سیا، ۸ دانشگاه بهطور واضح با سیاستهای و رژیم شاه در ستیزه بودند.
در این مسیر اردیبهشت و خرداد سال ۱۳۴۶ نقطه عطفی بود. اعتراضات ابتدا از دانشگاه تبریز آغاز شد و سپس به دانشگاه پهلوی شیراز و دانشگاه تهران کشیده شد. در دانشگاه شیراز، اوضاع چنان بحرانی شد که مسئولان ناچار به تعطیلی چند هفتهای دانشگاه شدند. بازداشتهای گستردهای صورت گرفت، اما شعله اعتراضات فروکش نکرد.
در ظاهر، مطالبات دانشجویان حول مسائل آموزشی میچرخید: لغو شهریههای جدید، ارتقای سطح مدارک، افزایش بودجه دانشگاه و بهبود امکانات رفاهی. اما تحلیل سیا نشان میدهد که ریشههای این اعتراضات بسیار عمیقتر بود. وقتی دانشجویان تهران از «وحشیگری پلیس» در برخورد با معترضان تبریزی شنیدند، به نشانه همبستگی دست به اعتصاب زدند. گروهی از دانشجویان تهرانی حتی به شیراز رفتند تا دانشجویان آن دانشگاه را به اعتراض تشویق کنند.
رژیم تلاش کرد این ناآرامیها را به حساب «کمونیستهای چینی» و «سلولهای حزب توده» بگذارد، اما سیا این ادعاها را بیاساس خواند و تأکید کرد که فعالیت چپگرایان در دانشگاهها بسیار محدود و عمدتاً به توزیع «مقداری اعلامیه» خلاصه میشده است. در واقع، رژیم با برچسب کمونیست زدن به همه معترضان، میخواست ماهیت اعتراضات را که علیه خودکامگی بود، پنهان کند.
مدرنیزاسیون از بیرون، استبداد از درون
دانشگاههای ایران در آن سالها در آستانه تحولی بزرگ قرار داشتند. نظام آموزشی قدیمی مبتنی بر حفظیات طوطیوار، جای خود را به رویکردی «خلاقانه» میداد. اما این تغییر برای همه خوشایند نبود. دانشجویان مذهبی و محافظهکار، این مدرنیزاسیون را تهدیدی برای ارزشهای اسلامی میدانستند. اعتراضات دانشگاه پهلوی شیراز دقیقاً حول همین مسئله مشخص شکل گرفت. مسئلهای که حضور استادان خارجی و آنچه «توهین به اسلام» خوانده میشد مصداق بارزش بود.
در این میان، مکشلات عدیده و بزرگ دیگری نیز مانند کمبود استاد بسیار محسوس بود. به گزارش سیا، نسبت دانشجو به استاد در دانشگاه تهران ۲۸ به یک بود که در نگاه اول قابل قبول به نظر میرسید، اما بیشتر این استادان به صورت پارهوقت تدریس میکردند. همچنین سایر متخصصان مانند پزشکان سرگرم مطب خصوصی خود بودند، اقتصاددانان کسبوکار شخصیشان را داشتند و بسیاری از استادان ماهها بود که پا به کلاس نگذاشته بودند. رابطه استاد و دانشجو مفهومی تقریباً ناشناخته بود و استاد هیچگونه حس مسئولیت و صمیمیتی درباره دانشجویان نداشت.
اما شاید تلخترین بخش ماجرا، نحوه انتخاب روسای دانشگاهها بود. معیار اصلی، توانایی حفظ نظم بود، نه صلاحیت علمی. نتیجه این شد که افرادی ضعیف و فاقد ارتباط با نسل جوان، سکان دانشگاهها را به دست گرفتند. وقتی شایعه ایجاد یک سازمان دانشجویی تحت کنترل حکومت در دانشگاه تهران پیچید، دانشجویان با انتشار اعلامیهای نوشتند: «ما هر اتحادیهای را که از بالا به ما تحمیل شود، تحریم میکنیم.»
دانشگاه در انزوا
سیا در گزارش خود بر این نکته تأکید میکند که «شواهد چندانی از نفوذ نیروهای بیرون از دانشگاه در اعتراضات» وجود نداشت. همچنین جبهه ملی مصدق عملاً ساکت شده بود و تنها یادگار آن، برگزاری مراسمات و کارهای نمادین بود. در دانشگاههای کوچکتر مانند دانشگاه پهلوی شیراز، برخی روحانیون هنوز نفوذ داشتند، اما پس از حوادث اعتراضی، حدود چندین تن از شهروندان و دانشجویان شیرازی که عمدتاً از طبقه سنتی و مذهبی بودند، دستگیر شدند.
اما این موارد استثناهایی بودند که قاعده را تأیید میکردند. رژیم با برچسب کمونیسم زدن به هر اعتراضی، بهانه لازم برای سرکوب را به دست میآورد و در عین حال، با ایجاد فضایی سراسر خفقان، هر صدای مستقلی را خفه کرده بود و از این طریق دانشگاه را به محلی منزوری بدل ساته بود.
کاخ جوانان و وعدههای پوچ
مقامات رژیم به خوبی از عدم مقبولیت خود در میان روشنفکران آگاه بودند. اما راهکار آنان برای حل این مشکل، گفتوگو یا پذیرش نقد نبود، بلکه تلاش برای منحرف کردن ذهن دانشجویان از فعالیت سیاسی بود. کاخ جوانان در تهران ساخته شد با امکانات ورزشی و بوفههای مدرن تا جوانان را سرگرم کند. سپاه دانش و سپاه بهداشت تشکیل شد تا هم نیروی ارزانقیمت برای مناطق محروم تأمین کند و هم نارضایتی طبقه متوسط تحصیلکرده را کاهش دهد. همه اینها تدابیری هوشمندانه برای خرید سکوت بودند، نه گامهایی به سوی دموکراسی. رژیم حاضر بود هر کاری کند، جز آنکه صدای مخالف را بشنود.
دانشجویان خارج از کشور: صدایی که خاموش نمیشد
در آن سالها، بین ۲۵ تا ۳۷ هزار دانشجوی ایرانی در خارج از کشور تحصیل میکردند که پنج تا دوازده هزار نفرشان در آمریکا بودند. بهترینهای این جمعیت، پس از پایان تحصیل بازنمیگشتند و پدیده «فرار مغزها» رقم میخورد. بسیاری نیز تحصیل را نیمهکاره رها کرده و به مشاغل غیرمرتبط روی میآوردند، چون بازار کار ایران برای دارندگان مدارک غربی ارزش بیشتری قائل بود.
حدود پانصد دانشجوی ایرانی در آمریکا، آلمان، اتریش و انگلیس فعالانه علیه رژیم شاه تظاهرات میکردند. بزرگترین تشکلها، انجمن دانشجویان ایرانی در آمریکا و کنفدراسیون دانشجویان در اروپا بودند که ائتلافی عجیب از گروههای چپ، ملیگرا، میانهرو و راست مذهبی را شامل میشد. این گروهها در همه چیز اختلاف نظر داشتند، جز در یک چیز: «مخالفت با شاه».
رژیم این دانشجویان را «افراد بدنام» میخواند و بازگشتشان به ایران را غیرممکن کرده بود. هرگونه تلاش برای بازگشت، حتی با وعده معافیت از سربازی یا مشاغل خوب، بینتیجه میماند.
یک پیشبینی دقیق
در بخش پایانی گزارش، سیا پیشبینی قابل تأملی ارائه میدهد. تحلیلگران این سازمان مینویسند: «اگر برنامههای اقتصادی شاه با موفقیت ادامه یابد، تغییری چشمگیر در نگرش دانشجویان ایجاد نخواهد شد. اما تا زمانی که فعالیت سیاسی ممنوع است و تا زمانی که شاه خود را در مرکزیت قدرت بقا دهد، رژیم پهلوی هرگز حمایت واقعی دانشجویان را جلب نخواهد کرد و کینه ناشی از این استبداد، هر چقدر هم که با نرمی اعمال شود، در زندگی دانشگاهی نفوذ خواهد کرد.»
این پیشبینی، دقیقاً توصیف همان بذرهایی بود که ده سال بعد، در انقلاب ۵۷ به بار نشست. رژیم پهلوی با تمام ادعاهای مدرنیزاسیون، دانشگاه را به زندانی فکری تبدیل کرده بود. نظارت ساواک، اخراج و اعزام به سربازی، ممنوعیت تشکلهای مستقل و خرید سکوت با پول نفت، تصویری بود که سیا از ایران آن سالها ترسیم کرد. پیشرفت اقتصادی در ظاهر، نارضایتی سیاسی را پنهان کرده بود، اما بیگانگی عمیق نسل جوان، آن بیگانگیای که سیا آن را «مبارزه کمتر آشکار» توصیف میکرد، نهایتاً به سقوط رژیم پهلوی انجامید.
این سند محرمانه سیا، که خود بخشی از دستگاهی بود که سالها از شاه و جنایتهایش حمایت کرده بود، ناخواسته به حقیقتی بزرگ اعتراف میکند. استبداد پهلوی هرگز نتوانست در نهاد داعیهدار علم و نخبگی، اما با درونمایههای قوی اجتماعی و سیاسی، مشروعیت واقعی به دست آورد.