فروشگاه
☰ X

سه روایت از دوران نوجوانی و جوانی آیت‌الله خامنه‌ای

سه روایت از  دوران نوجوانی و جوانی آیت‌الله خامنه‌ای
شخصیت شهید آیت‌الله سید علی خامنه‌ای از همان جوانی و نوجوانی مانوس با شور و نشاط علمی، معنوی و فرهنگی بود. او شور و شوق کودکی را همراه با دروس طلبگی گذراند. علم‌‌آموزی را به معنویت پیوند داد و در همان نوجوانی در کنار مادر اعمال معنوی را انجام می‌داد. علاقه‌اش به شعر و شاعری او را در محافل ادبی مشهد به کی از ناقدان جدی و شاعران برجسته تبدیل کرد هرچند همواره از خواندن سروده‌هایش استنکاف می‌کرد.
دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۴:۲۹

پایگاه اطلاع‌رسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ شخصیت شهید سید علی خامنه‌ای از همان جوانی و نوجوانی مانوس با شور و نشاط علمی، معنوی و فرهنگی بود. او شور و شوق کودکی را همراه با دروس طلبگی گذراند. علم‌‌آموزی را به معنویت پیوند داد و در همان نوجوانی در کنار مادر اعمال معنوی را انجام می‌داد. علاقه‌اش به شعر و شاعری او را در محافل ادبی مشهد به کی از ناقدان جدی و شاعران برجسته تبدیل کرد هرچند همواره از خواندن سروده‌هایش استنکاف می‌کرد.

 سه روایت از دوران نوجوانی و جوانی آیت‌الله خامنه‌ای در ادامه از نظر می‌گذرد.

 

از شور تا تقوای جوانی

همه می‌دانستند که من بناست طلبه و روحانی شوم. این چیزی بود که پدرم می‌خواست و مادرم به‌شدّت دوست می‌داشت. خود من هم علاقه‌مند بودم؛ یعنی هیچ بی‌علاقه به این مسئله نبودم. اما اینکه لباس ما را از اوّل، این لباس قرار دادند، به این نیت نبود؛ به‌خاطر این بود که پدرم با هر کاری که رضاخان پهلوی کرده بود، مخالف بود- از جمله، اتّحاد شکل از لحاظ لباس - و دوست نمی‌داشت همان لباسی را که رضاخان به‌زور می‌گوید، بپوشیم. می‌دانید که رضاخان، لباس فعلی مردم را که آن‌زمان لباس فرنگی بود و از اروپا آمده بود، به‌زور بر مردم تحمیل کرد. ایرانی‌ها لباس خاصی داشتند و همان لباس را می‌پوشیدند. او اجبار کرد که بایستی این‌طور لباس بپوشید؛ این کلاه را سرتان بگذارید! پدرم این‌را دوست نمی‌داشت، از این جهت بود که لباس ما را همان لباس معمولی خودش که لباس طلبگی بود، قرار داده بود؛ اما نیت طلبه‌شدن و روحانی‌شدن من در ذهنشان بود. هم پدرم می‌خواست، هم مادرم می‌خواست، خود من هم می‌خواستم. من دوست می‌داشتم و از کلاس پنجم دبستان، عملاً درس طلبگی را در داخل مدرسه شروع کردم. معلّمی داشتیم که خودش طلبه بود و سال‌های پنجم یا ششم دبستان - به نظرم هر دو سال - معلم کلاس ما بود. او پیشنهاد کرد که به ما درس «جامع‌المقّدمات» بدهد. می‌دید که من و یکی، دو نفر از بچه‌ها علاقه‌مندیم و استعدادمان هم خوب بود؛ فکر کرد که به ما درس بدهد، ما هم قبول کردیم.

«جامع‌المقّدمات» اوّلین کتابی است که طلبه‌ها می‌خواندند. هنوز هم معمول است - و مجموعه‌ای از جزوات، یعنی چند کتاب کوچک است. من چند تا از آن کتاب‌های کوچک را در دبستان خواندم؛ بعد هم که بیرون آمدم، به شدّت و با جدّیت و علاقه دنبال کردم. من بعد از دبستان به دبیرستان نرفتم؛ یعنی دوره‌ی دبیرستان را به‌طور داوطلبانه و به‌صورت شبانه، خودم می‌خواندم. درس معمولی من طلبگی بود و بعد از دوره‌ی دبستان، مدرسه‌ی طلبگی رفتم‌- یعنی از دوازده‌سالگی به بعد - بنابراین از همان وقت‌ها دیگر من به فکر آینده - به این معنا - بودم؛ یعنی معلوم بود که دیگر بناست طلبه شوم. البته طلبگی و لباس طلبگی، به‌هیچ‌وجه مانع از کارهای کودکانه‌ی آن‌زمان نبود؛ یعنی هم عمامه سرمان می‌گذاشتیم هم وقتی می‌خواستیم بازی کنیم، عمامه را در خانه می‌گذاشتیم، به کوچه می‌آمدیم و با همان قبا می‌دویدیم و بازی می‌کردیم - کارهایی که بچه‌ها می‌کنند - وقتی می‌خواستیم با پدرمان به مسجد برویم، باز عمامه را سرمان می‌گذاشتیم و عبا را به‌دوش می‌انداختیم و با همان وضع و حال و چهره‌ی کودکانه به مدرسه می‌رفتیم و می‌آمدیم.

 

انس با معنویات

یادم است هنوز بالغ نبودم که اعمال روز عرفه را به‌جا آوردم. اعمال آن‌روز، طولانی هم هست - لابد آشنا هستید؛ خیلی از جوانان با آن اعمال آشنا هستند- چند ساعت طول می‌کشد. اعمال، از بعد از نماز ظهر و عصر شروع می‌شود و اگر انسان بخواهد به همه‌ی آن اعمال برسد، شاید تا نزدیک غروب - روزهای نه چندان بلند - به‌طول می‌انجامد. آن‌وقت من یادم است که با مادرم - چون مادرم هم خیلی اهل دعا و توجّه و اعمال مستحبّی بود - می‌رفتیم یک گوشه‌ی حیاط که سایه بود (منزل ما حیاط کوچکی داشت) آنجا فرش پهن می‌کردیم - چون مستحب است که زیر آسمان باشد - هوا گرم بود؛ آن سال‌هایی که الان در ذهنم مانده، یا تابستان بود، یا شاید پاییز بود، روزها نسبتاً بلند بود. در آن سایه می‌نشستیم و ساعت‌های متمادی، اعمال روز عرفه را انجام می‌دادیم. هم دعا داشت، هم ذکر و هم نماز. مادرم می‌خواند، من و بعضی از برادر و خواهرها هم بودند، می‌خواندیم. دوره‌ی جوانی و نوجوانی من این‌گونه بود؛ دوره‌ی اُنس با معنویات و با دعا و نیایش.

 

علاقه به شعر و شاعری

من در دوره‌ی جوانی شعر گفتن را شروع کردم و گاهی شعر می‌گفتم؛ منتها به دلایلی تا سال‌های متمادی شعرم را در انجمن ادبی - که آن‌وقت در مشهد تشکیل می‌شد و من هم شرکت می‌کردم - نمی‌خواندم. حالا عیبی ندارد آن دلیلی را که گفتم به آن دلیل نمی‌خواندم، بگویم. علّت این بود که من سابقه‌ی زیادی با شعر داشتم، شعر را می‌شناختم؛ یعنی خوب و بد شعر را می‌شناختم. در آن انجمن، وقتی که شعری خوانده می‌شد و اشخاص نامداری هم در آن انجمن بودند - که بعضی از آنها امروز هم هستند، بعضی هم فوت شده‌اند - نقدی که من نسبت به شعر انجام می‌دادم، نقدی بود که غالباً مورد تأیید و تصدیق حضّار - از جمله خود سراینده‌ی شعر - قرار می‌گرفت. وقتی‌که شعر خودم را، با دید یک نقّاد نگاه می‌کردم، می‌دیدم این شعر، مرا راضی نمی‌کند؛ لذا نمی‌خواستم شعرم را بخوانم. یعنی اگر شعری بود که از شعر آن روز بهتر بود، حتماً می‌خواندم؛ لیکن می‌نشستم، فکر می‌کردم، شعر را می‌گفتم، می‌نوشتم و پاکنویس می‌کردم؛ اما در آن انجمن نمی‌خواندم. چرا؟ چون سطح آن انجمن به‌خاطر همین نقدهایی که می‌شد - از جمله خود من زیاد نقد می‌کردم - بالاتر از این شعر بود. شاید شعرهایی خوانده می‌شد که از سطح آن شعر بالاتر نبود؛ اما مورد نقد قرار می‌گرفت. به‌هرحال، می‌توانم این‌طور بگویم که آن شعر، مرا به‌عنوان یک ناقد، راضی نمی‌کرد. اتّفاق افتاده بود که در غیر از آن انجمن - انجمن‌های دیگری در بعضی از شهرهای دیگر؛ یک شهر از شهرهای معروفِ شعرخیز ایران که حالا نمی‌خواهم اسم بیاورم - شرکت کرده بودم و آنجا دیدم سطح آن انجمن، سطح نقد انجمن ما را در مشهد ندارد؛ از من شعر خواستند، لذا من خواندم - همان سال‌های قدیم - اینکه می‌گویم، مربوط به سال‌های 1336 و 37 و آن وقت‌هاست که در حدود سنین بیست، بیست‌ویک ساله، یا حداکثر بیست‌ودو ساله بودم. البته این تا سال‌های 1342 و 1344 - تا آن وقت‌ها - ادامه داشت که بعد دیگر غرق‌شدنِ در کارهای مبارزات، ما را از کار شعر به‌کلّی دور کرد؛ انجمن هم دیگر نمی‌رفتم.

به‌هرحال، آن زمان شعر می‌گفتم؛ بعد شعر گفتن را رها کردم و نمی‌گفتم، تا چند سال قبل از اینکه تصادفاً یک‌طوری شد که دوباره احساس کردم مایلم گاهی چیزی بر زبان، یا بر ذهن، یا روی کاغذ بیاورم؛ آنها هم در بین مردم پخش نشده است - حالا شما یک بیت* را خواندید - از شعرهایی که من گفته‌ام، چند غزل بیشتر در دست مردم نیست؛ نمی‌دانم شما این‌را از کجا و از چه کسی شنیده‌اید! این غزلی که مطلعش را خواندید، مالِ خیلی دور نیست؛ خیال می‌کنم مربوط به همین سه، چهار سال قبل است.

«دلم قرار نمی‌گیرد از فغان بی‌تو                سپندوار ز کف داده‌ام عنان بی‌تو»

 

منبع:‌ کتاب ۱۳۱۸، خاطراتی از رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، مرکز اسناد انقلاب اسلامی

این خبر را به اشتراک بگذارید: