خلخالی میخواست آرامگاه فردوسی را خراب کند؛ آیتالله خامنهای اطلاعیه داد
پایگاه اطلاعرسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ محمدجعفر یاحقی (زادهی ۱۳۲۶ در فردوس) پژوهشگر و نویسندهی ایرانی که عمر گرانمایهی خویش را صرف پاسداست زبان فارسی و شاهنامهپژوهی کرده و از سال ۱۳۸۱ مسئولیت مدیریت قطب علمی فردوسیشناسی و ادبیات خراسان در دانشگاه فردوسی مشهد را بر عهده دارد. ایشان عضو پیوستهی فرهنگستان زبان و ادب فارسی است و کتابها و مقالات متعددی در زمینهی زبان فارسی تألیف و تصحیح کرده است. از جمله ترجمهی قرآن ری و روضالجنان و روحالجنان فی تفسیرالقرآن (تفسیر ابوالفتوح رازی)، تألیف تاریخ تفکر اسلامی در هند، فرهنگنامهی قرآنی، فرهنگ اساطیر و داستانوارهها در ادبیات فارسی، فرهنگ اساطیر و اشارات داستانی در ادبیات فارسی و تصحیح تاریخ بیهقی را در کارنامه دارد. یاحقی، علاوه بر پژوهشهای متعدد در زمینهی شاهنامه، دو اثر بهیننامهی باستان، خلاصهی شاهنامهی فردوسی و راهنمای توس، سخنی دربارهی فردوسی و شاهنامه را نیز در باب فردوسی و شاهنامه به نگارش درآورده است. با استاد دانشگاه فردوسی، از زنده نگه داشتن نام شاهنامه در تندرویهای دههی نخست پس از انقلاب و بازتولید هویت ایرانی و احیای فرهنگ شاهنامه در دوران جمهوری اسلامی گفتوگو کردهایم.
مسئلهی اصلی ما در این گفتوگو فرازوفرودهای شاهنامه پس از انقلاب اسلامی است، اما پیش از ورود به فضای انقلاب اسلامی من سؤالی دارم. یکی از شعارهای پهلوی اول و دوم باستانگرایی و شعارهای ملیگرایانه بود، درنتیجه شاهنامه در مراسمها و کنگرههایی که برگزار میشد پررنگ بود. میخواهم این را بدانم که آیا از ظرفیت شاهنامه و فردوسی در دوران پهلوی اول و دوم استفادهی مفیدی میشد یا نه صرفاً موضوعی بود برای پیشبرد هدف سیاسی پهلوی و ایجاد تباری مناسب برای این رژیم؟
پیش از انقلاب شاید بهطور مشخصتر از دوران مشروطه به دلیل حضور ناسیونالیسم در منطقه و بازگشت به گذشته، تمایلاتی نسبت به شاهنامه پیدا شد و شاهنامه دستاویزی شد برای تحکیم مقاصد سیاسی توسط سردمداران مشروطه و بعد هم پهلوی. از زاویهای که آنها میخواستند به دلیل اتکا بر مسائل تاریخی و اساطیری و باورها و اسطورهها میتوانست ظرفیت این را داشته باشد که در کنار چیزی به نام باستانشناسی و کشف آثار باستانی برای تأیید رژیم پهلوی مورد استفاده قرار گیرد.
به نظر من دو جریان در این مسئله شکل گرفت: یکی جریان کاملاً سیاسی و کاملاً مرتبط با دستگاه حاکمه که میخواست بهرهبرداری سیاسی لازم را بکند و جریانی دیگر هم اتفاقاً در کنار این پیدا شد که به موجب آن بعضی از سردمداران و متفکران و علاقهمندان به فرهنگ ایران و بهخصوص ادبیات فارسی به این کتاب توجه کرده و تحقیقاتی را شروع کردند. البته گاهی همین تحقیقات هم مورد بهرهبرداری سیاسی قرار گرفت چرا که وقتی به مرور اهمیت این کتاب به لحاظ پشتوانهی فرهنگی برای قشر تحصیلکرده روشن شد، طبیعتاً رژیم هم بهرهبرداری خودش را کرد و از این شفافیت اطلاعاتی برای موضوع مورد نظرش (بازگشت به ناسیونالیسم) بهره برد. پهلوی درواقع میخواست به این ترتیب چه در برابر ملیتهای دیگر و چه در برابر این گرایشها و اندیشههایی که در آن سالها رایج بود و خیلی گرم بود سدی ایجاد کند. او تلاش داشت در برابر چپگرایی و چپاندیشی و بعد هم که کمکم اندیشههای اسلامی و دینی، از ناسیونالیسم به عنوان یک سپر دفاعی، سپری بهاصطلاح فرهنگی استفاده کند و این بود که خب در دورهی رضاشاه آن کنگرهی معروف سال ۱۳۱۳ برگزار شد که درواقع سرآغاز یک تحولی هم در مطالعات شاهنامهشناسی جدی و هم بهرهبرداری سیاسی البته با ظاهر بسیار موجه و علمی شد؛ بنابراین پشت قضیه طبعاً مقاصد و منویات رضاشاه و ملیتگرایی که بایستی به تحکیم مسائل ملی در داخل ایران میانجامید نیز قرار داشت.
خب تشتتی در آن زمان در داخل فرهنگ ایران وجود داشت که شاید به یک عبارت نیاز به چنین عقبه و نگرشی برای مسلط کردن و برای بهاصطلاح یکپارچه کردن این تعددهای قومی و نژادی و بهخصوص عشایری بود. پهلوی به این ترتیب میخواست آنها را زیر چتر ملیت واحد کند.
در کل کنگرهی سال ۱۳۱۳ سرآغاز تحولی در مطالعات شاهنامهشناسی و اساساً نگرش به مسائل ملی و قومی بود که جهانی شد. یعنی درواقع فرهنگ ایران را جهانی کرد. هنوز آثار آن برکت در دنیا هست. خیابانی به نام فردوسی در پاریس نامگذاری کردند که هنوز به نام فردوسی است و این یادگار آن سال است. دقیقاً سال ۱۹۳۴ تاریخ زدند که آن سال ۱۳۱۳ ماست و یادگار آن حرکتی است که در آنجا اتفاق افتاد. در کشورهای دیگر هم اینطور است. در دورهی پهلوی دوم طبیعتاً اقتضاهای توجه به ملیت بیشتر شد و بنابراین کاملاً روی مطالعات شاهنامهشناسی متمرکز شدند. درعینحال دانشمندان و علاقهمندان و دلسوزانی بودند که با تکیه به زبان فارسی به عنوان یک قائمهی فرهنگی در ایران به شاهنامه توجه کردند و مطالعات زبانی، مطالعات تاریخی، مطالعات اسطورهای روی شاهنامه صورت گرفت که خب مقدمهای برای کارهای بعد شد. رژیم پهلوی در زمان محمدرضا در این اواخر به دلیل نیازی که به چنین تثبیتی داشت به دنبال جشنهای دو هزار و پانصدساله رفت و اتفاقاتی را در شیراز رقم زد تا در جهان خودش را مطرح کند و از یک پشتوانهی فرهنگی آبرومندی برخوردار شود؛ به همین خاطر از نام شاهنامه هم استفاده کرد و در همین مشهد جشنهای توس، جشنوارههای سالانهی توس، سه یا چهار سال برگزار شد که من در همهی آنها حضور داشتم. اول دانشجو بودم بعد هم که در دانشگاه به عنوان هیئت علمی استخدام شدم و ناظر بر این فعالیتها بودم و میدیدم که بههرحال این بهرهبرداری از شاهنامه صورت میگرفت. این روند سبب شد که شاهنامه را بخشی از الگوی پهلوی بهحساب بیاورند و بهخصوص نام این کتاب هم که خیلیخیلی زیبنده است چنین اتهامی را برجسته میکرد به همین خاطر یک برچسبی به شاهنامه خورد که این ابزاری برای حکومت پهلوی برای تثبیت شاهنشاهی ایران و نظام حکومتی شاهنشاهی است.
البته در آن زمان شاهنامه در بین مردم هم بود، چون ما به طور سنتی روالی برای شاهنامهخوانی و نقالی داشتیم. ممکن است نقالیها متن شاهنامه نباشد ولی فضای شاهنامه است، شاهنامه یک مبسوطی است که مردم ساختند و بزرگش کردند و این نقالی و شاهنامهخوانی در دورهی اول پهلوی بهشدت رواج پیدا کرد؛ یعنی درعینحال که شاهنامه در دستوبال حکومت برای تثبیت ارزشهای باستانگرایی خودش بود، مردم هم یک اقبال خاصی داشتند و در قهوهخانهها و در مجامع عمومی بهشدت به شاهنامه رو آورده بودند. بعضی از مهمترین متون نقالی ما مولود همین زمانهاست و در همین دوره مرشد عباس زریری و مرشد ترابی و آدمهای سرشناسی که در آستانهی انقلاب و بعد از انقلاب زنده بودند، این سنت را ادامه دادند؛ بنابراین یک لایهی مردمی در شاهنامه هست. میخواهم بگویم این یک خط جداگانهای است که البته بعداً دیگر فراموش شد.
انقلاب پیروز میشود و سعی بر این میشود تا همهی مفاهیم متعلق به گذشته تغییر پیدا کند از نامها و نام خیابانها و اسامی افراد گرفته تا سطح ظاهری شهرها و عکسها و مجسمهها تغییر کرد. خب در ابتدا هم اسامی دیگری مانند نامهی باستان و الهینامه بر شاهنامه گذاشته شد، اما از سال ۱۳۶۹ با کنگرهای که دوباره برگزار میشود، مقداری شاهنامه عمومیتر میشود و از این ممنوعه بودن خارج میشود. حضرتعالی که تجربههای بسیاری دارید و حتماً آن روزها را خاطرتان هست آن فضا و فرازوفرودهای دههی ۱۳۶۰ را اگر برای ما شرح بدهید ممنون میشوم.
ببینید همان نکتهای که عرض کردم ارتباطی که شاهنامه با نظام حاکم داشت و نظام حاکم خودش را به شاهنامه نزدیک میکرد سبب شد که در آستانهی انقلاب یک واکنشی، یک بهاصطلاح انفعالی نسبت به شاهنامه پیدا بشود؛ درواقع انفعالی که نسبت به رژیم بود دامن شاهنامه را هم گرفت. مثلاً در همان سال ۱۳۵۷، که من استاد دانشگاه مشهد بودم، جشنهای توس که سه سال متوالی ۵۴، ۵۵ و ۵۶ برگزار شده بود دیگر کنار گذاشته شد.
آن جشنوارهی توس برای شاهنامه بود؟
بله. بههرحال بهعنوان تأیید آن نظام شاهنشاهی برای برگزاری جشنهای دو هزار و پانصدساله در خراسان به صورت مفصل در قالب جشنوارهی موسیقی، هنر و تئاتر برگزار میشد. من یادم رفت که بگویم که بنیاد تئاتر دربارهی شاهنامه در ایران به همان زمان ۱۳۱۳ برمیگردد و بهترین تئاترها و جشنوارهها ازآنجا شروع شد و خارجیها ناظرش بودند و تئاترهای اولیهای که در مورد شاهنامه کار شد و اجرا شد در همان سالها بود.
بعد در سال ۱۳۵۷ برگزار نشد، دیگر یعنی به آستانهی انقلاب رسیدیم و این لغو شد. خود رژیم هم صلاح نمیدانست که دیگر برگزار کند، چون احتمال اغتشاش و اینها میرفت و دانشگاهها ملتهب بود. در محیط دانشگاه نمیشد این کار را کرد؛ پس خودبهخود برگزار نشد، ولی مقالاتش رسیده بود. بعداً برنامهی جشنواره هم حتی تنظیم شده بود که من برنامهاش را دارم، برنامه جشنواره هم تنظیمشده بود که چهکارها باید بشود ولی عملاً اجرا نشد؛ بنابراین این پیوستگی شاهنامه با منویات رژیم سابق یک برچسب منفی برای شاهنامه بود که در آستانهی انقلاب با اکراه با آن مواجه شدند و بعد از انقلاب کاملاً با خصومت با شاهنامه برخورد شد. حتماً شنیدهاید که در همان سال ۱۳۵۷ یا سال ۱۳۵۸ بود که آقای خلخالی به مشهد آمد و سخنرانی کرد و حمله کرد! درواقع کلنگ را برداشت و میخواست ساختمان و آرامگاه فردوسی را خراب کند که البته مردم نگذاشتند و بعد هم آیتالله خامنهای، یک اطلاعیهای دادند که فردوسی اینجوری است آنجوری است و من این را حکیم بزرگ میدانم. این عبارت را بعداً در آرامگاه فردوسی نصب کردند و هر کسی میآمد به آن استناد میکردند. بعد از بیانات آیتالله خامنهای خودبهخود جلوِ آن یورشها گرفته شد. بعداً همین اقدام آقای خلخالی باعث شد افرادی از فردوسی دفاع کنند. مرحوم معین طباطبایی، باستانی پاریزی تا آنجا که یادم هست مقالاتی را نوشتند و توجیه کردند که این فردوسی آنکسی که شما میگویید نیست. کمکم آن فشاری که اول بود کم شد.
میخواهم تجربهی زیستهی شما را دربارهی تدریس شاهنامه در دانشگاه بدانم. در آن فضای ابتدای انقلاب که وقتی اسم شاه در آن هست همه چیز باید محو بشود شما چه کار میکردید؟ چهطور درس میدادید؟
خیلی دشوار بود! خیلی دشوار بود که همزمان با درس ادبیات حماسی ما درس شاهنامه هم در برنامهها داشته باشیم. همین کلی مشکل داشت و هر دوتا را هم اتفاقاً من در سالهای اول انقلاب درس میدادم و این مشکل را داشتم. البته ما خیلی زود به انقلاب فرهنگی رسیدیم.
دو سال دانشگاه بهاینترتیب تعطیل بود؛ بنابراین دیگر اصطکاکی ازاینجهت در مورد فردوسی مگر در سطح جامعه پیش نمیآمد، در سطح جامعه این مسائل بود. به نظرم فردوسی کمکم کنار گذاشته شد و مصلحت دیده شد که فراموش بشود و زیاد به آن نپردازند و فقط آنهایی که خیلی اهل تحقیق و مطالعه و بیشتر آکادمیک بودند آنها فراموش نکردند، آنها به دنبالش بودند، مقالات نوشته میشد، البته خیلی کم و با احتیاط و حتی یک عدهای برای اینکه شاهنامه را تطهیر کنند برای پاک کردن شاهنامه از این اتهام شروع کردند به مطالعات دینی و نگاه مذهبی به شاهنامه کردن مسائل اخلاقی را در شاهنامه دنبال کردن و بعد تطبیق دادن آن بر اصول اسلامی، بر شرایط فرهنگی، بر عدالت اسلامی، بر خردمندی و اخلاقیت و چیزهایی که موردقبول حاکمیت آن زمان بود ــ وقتی میگویم حاکمیت، منظورم حاکمیت ملتهب آن زمان است ــ مطالعاتی در این زمینه در دههی ۱۳۶۰ صورت گرفت. آقای دکتر احمد رنجبر سلسله مقالاتی نوشت بهعنوان الهینامهی حکیم توس؛ مثلاً اسمش را این گذاشت که به او حمله نشود، واقعاً نمیشد کلمهی شاهنامه بر زبان و قلم جاری بشود. الهینامهی حکیم توس با سلسلهمقالاتی شروع کرد به پرداختن به مسائل خداشناسی، عقلانیت، پیامبر و کمکم تشیع. یعنی روی آن دو سه بیتی که در شاهنامه اشارهای به تشیع هست، خیلی تأکید کرده و بیشازحد لازم تأکید کردهاند! آقا فردوسی شیعه بوده اصلاً شیعهی اثنیعشری است و البته درست هم هست، چون در منابع تاریخی همینجور است.
پس از پایان جنگ، سال ۱۳۶۹ از طرف یونسکو به عنوان «سال فردوسی» نامگذاری شد. در ایران هم همایشی به نام «کنگرهی فردوسی» برگزار شد. شما در آن کنگره مسئولیتی داشتید یا خیر، و تحلیلتان از آن کنگره و خاطراتتان از آن و تأثیری که بر توسعه و ترویج شاهنامه و شاهنامهخوانی و فرهنگ شاهنامه در جامعهی ایرانی گذاشت چیست؟
سال ۱۳۶۹ (۱۹۹۰) یونسکو وارد کار شد و آن را سال هزارهی تدوین شاهنامه معرفی کرد. در آن زمان من خودم در ژاپن بودم، دقیقاً همین سال فروپاشی شوروی بود. دبیر کل یونسکو، فدریکو مایور، برای آن جلسه به تهران آمد و از بیست و چند کشور شخصیتهایی برای این کار دعوت شدند. این کنگره اول قرار بود در مشهد برگزار بشود اتفاقاً من میانش بودم، من، چون بههرحال مشخص بودم بهعنوان علاقهمند به شاهنامه دبیریاش هم حتی در مشهد با من بود. مقدمات و ترتیبات کار را هم دادیم، زمینه را هم فراهم کردیم، برنامهریزی میکردیم که این کار انجام بشود. بعد به دلایلی در مشهد میگفتند صلاح نیست باشد. آن موقع آستان قدس علاقهای نداشت هنوز آن تهماندهی آن موضعگیریها نسبت به فردوسی وجود داشت، بهخصوص در مشهد.
البته این خیلی طبیعی بود! قبل از انقلاب که خیلی طبیعی بود ولی بعد از انقلاب هم همینجور بهاصطلاح محافظهکار نسبت به خیلی از مسائل ماند. آستان قدس علاقهای نشان نداد، من در جریان بودم گفتند که تصمیم گرفته شد در تهران این جلسه هم برگزار بشود والّا قرار بود اینجا باشد.
ریاست کنگره هم با رئیس جمهور وقت بود.
بله. اول قرار بود دانشگاه فردوسی این کار را بکند و من هم دبیر کنگره بودم و اصلاً ابلاغ دادند که دبیر کنگره مشخص شد، ولی وقتی به تهران منتقل شد، از قبل پیشبینیشده بود و دوستان ژاپن از من دعوت کرده بودند. من در شهریور سال ۱۳۶۹ به ژاپن رفتم برای یک سال فرصت که برای تدریس بود و زمانی که کنگره برگزار شد من در توکیو بودم. آنجا دیگر به من مرخصی ندادند گفتند شما تازه آمدید و نمیتوانید والّا من مقاله فرستاده بودم و میخواستم در کنگره شرکت کنم. رئیس بخشمان خانم نیکوکادو که ایرانشناس بود او آمد گفت که من میروم ولی شما، چون تازه آمدید اینجا باشید و موافقت نکردند که من بیایم، چون من دعوت کشور ژاپن بودم از طرف ایران نرفته بودم آنها از من دعوت کرده بودند حقوقم را هم آنها میدادند؛ بنابراین به من گفتند شما باشید. کنگره در تهران برگزار شد. به نظر من همانطور که آن رژیم بهرهبرداری خاصی از شاهنامه به نفع خودش میکرد این سیستم هم بهرهبرداری مثبتی از شاهنامه کرد. یعنی بهاینترتیب خواستند موقعیت خودشان را همانطور که اشاره کردم بعد از جنگ و بعد از تلاطمهای سیاسی که به دلیل انقلاب پشت سر گذاشته شده بود، تثبیت کنند و بگویند ما جهانی هستیم و میتوانیم با همهی دنیا تفاهم داشته باشیم.
این در زمانی بود که آقای رفسنجانی رئیس جمهور بودند و همهی مقامات سیاسی لازم در آن جلسه سخنرانی کردند. خود آقای رفسنجانی، وزیر علوم، وزیر ارشاد آقای خاتمی، وزیر خارجه آقای ولایتی، اینها سخنرانی کردند و این به این معنی بود که ما شاهنامه را قبول داریم ما شاهنامه را پذیرفتهایم و شاهنامه از ما و به سمت ماست. طبیعتاً مقداری هم به آن تمایلات منفی موجود در مقالات و در سخنرانیها و در گرایشها پاسخ دادند و در همهی سخنرانیها هم تأکید شده که فردوسی مرد مسلمانی بود. مجموعهمقالاتش چاپ شده، هم آقای رفسنجانی تأکید کردند که فردوسی مرد متدینی بوده، شیعه بوده، علاقهمند بوده. آقای ولایتی، آقای خاتمی، همهی مسئولین سیاسی کشور، بلندپایهترین مسئولین فرهنگی و سیاسی کشور، اظهارنظر کردند. فقط رهبر چیزی نگفت والّا بقیهشان سخنرانی کردند. البته خب ایشان پیام داده بود و پیامش هم چاپ شد. میخواهم بگویم که سیستمْ فردوسی را به رسمیت شناخت و اجازه داد که از مفاخر ما باشد و به جریان بیفتد و این راه را برای مطالعات بعدی برای کارهای بعدی هموار کرد که خب حالا میشود دنبالهاش را پیدا بکند. به عنوان یک نقطهی عطف هم برای جهان هم برای ایران و بهخصوص همآوایی با یونسکو به عنوان نهاد بینالمللی فرهنگی این هماهنگی به نفع دولت تمام شد و درواقع چراغ سبزی بود برای اینکه میشود فردوسی را در جای خودش مطرح کرد.
فرمودید که کنگره با این کیفیت در سال ۱۳۶۹ برگزار شد. بعد از آن ما وارد دههی ۱۳۷۰ میشویم. چهقدر این کنگره در توسعه و ترویج فردوسی تأثیر گذاشت؟ فرمودید که توانست یک مقداری ذهنیتها را تغییر بدهد و فضا شکسته بشود، حالا اینجا پس باید گام بعدی برداشته بشود. آیا گام بعدی برداشته شد و گام بعدی که در دههی ۱۳۷۰ برای فردوسی صورت گرفت چه بود؟
در دههی ۱۳۷۰ زمینه برای فعالیت بیشتر شد. برای نمونه به تجربهی خودم اشاره کنم: بنده از مدتها قبل با دوستان جهانی یک جلساتی داشتم و ضرورتها را بررسی میکردم. در نهایت یک همآوایی بین من و سایر دوستان شکل گرفت که ما آمدیم یک نشستهای ماهانهای داشتیم و گفتیم بیایید حاصل اینها را چاپ کنیم. اولین شمارهای که چاپ کردیم ویژهی فردوسی بود در سال ۱۳۶۹ کتاب پاژ منتشر شد. پاژ زادگاه فردوسی بود. هیچوقت هیچکس زادگاه فردوسی را نمیشناخت. ما عمداً این نام را انتخاب کردیم آن را کتاب پاژ گذاشتیم و اولین شمارهاش هم در همان سال ۱۳۶۹ همزمان با کنگره رونمایی شد. یعنی از اینجا شروع شد. بعد پانزده شماره از همان سال منتشر شد. بعد از این کنگره، در جلساتی که با دوستان داشتیم میتوانستیم راحت و آزاد صحبت کنیم.
آقای دکتر ما وارد سالهای ۱۳۷۶ میشویم و بالاخره فضای اجتماعی ایران دچار یک تغییراتی میشود و انتخاباتی اتفاق میافتد و یک فضای باز اجتماعی به دنبال انتخابات دوم خرداد ۱۳۷۶ ایجاد میشود. خب شما اینجا چه اقداماتی انجام دادید و چهکارهای شاخصی برای فردوسی با توجه به آن تغییر و تحولات فضای اجتماعی به وجود آمد؟
عرض میکنم که آن سالها سالروز هیچکدام از این شخصیتها در تقویم رسمیت پیدا نکرده بود. شاید برای اولین بار حافظ در شیراز به رسمیت شناخته شد. یک مرکزی در شیراز به نام مرکز فارسشناسی اقدام کرده بودند. البته کرمانشناسی از همهی اینها جلوتر بود. این «شناسی»ها هم در این قضیه خیلی مهم است. در کرمان این مرکز به وجود آمد که هنوز هم ادامه دارد مرکز کرمانشناسی. خب مسائل منطقهی کرمان بود بعد در شیراز بنیاد فارسشناسی ایجاد شد در خراسان هم ما بنیاد خراسانشناسی درست کردیم.
نوزده تیرماه ۱۳۷۵ مقام معظم رهبری به مشهد آمد این هم نقطهی عطفی است. ایشان به مشهد آمدند و بعد به آرامگاه فردوسی رفتند. این اولینبار بعد از انقلاب بود که یک مقام بلندپایه به آنجا رفته بود. البته دکتر حبیبی به عنوان معاون اول به آرامگاه فردوسی رفته بود و در دفتر خاطراتش چیزی نوشته است، ولی حتی رئیس جمهوری نرفته بود، آقای رفسنجانی هم نرفته بود و خاتمی که نیامده بود ولی خود مقام رهبری به آرامگاه فردوسی رفتند.
روز بعد پیغام داده بودند و چند نفر را احضار کردند خدمتشان بروند. مدیرکل میراث فرهنگی بود، معاونش مرحوم خلوصی بود، آقای لباف بود که با ما هم همکاری داشت و بنده و یک نفر دیگر هم بود که شاید آن آقای باقرزاده، حاجی باقرزاده باشد. بالاخره ما را خواستند که در باغ ملکآباد خدمت ایشان برویم. یادم هست آنجا آنها شوخی کردند و بعد یکدفعه صحبت اخوان شد ایشان خطاب به آقای خلوصی گفت آقا چرا نگفتی که بروم فاتحهای برای اخوان بخوانم.
بعد خود ایشان گفتند مرحوم به فاتحه و این چیزها اعتقادی نداشت. شوخی کردند. من هم گفتم آقا ایشان در این اواخر خیلی طرفدار شما شده بود و شعرهایی در مورد شما گفت. گفت من اخوان را از شما بهتر میشناسم. کمی راجع به مسائل آرامگاه صحبت شد که باید چهکار بشود و حتی راجع به غزالی، مثلاً بهتازگی قبر غزالی آنجا کشف شده بود و این آقای لباف آنجا را پیدا کرد بود ولی به مصلحتی گفتند فعلاً مطرح نکنید. گفتیم آقا این هست و خوب است که اینجا اقداماتی بشود مردم از پاکستان و افریقا و اینها میآیند به دنبال آرامگاه غزالی جستوجو میکنند، ما چیزی نداریم به آنها بگوییم. گفتند نه حتماً این کار باید بشود، که البته کار نشد و مصلحت نبود.
رهبری مطلبی در دفتر خاطرات آنجا نوشتند که الآن آن را بهصورت لوح سنگی درآوردند روی سنگ حک کردند و جلوی آرامگاه زدند. کپیاش هم دست من هست که فردوسی شاعر بزرگی بوده. اما دولت و مردم تا حالا کوتاهی کردند و من از دولت میخواهم که به این کارها برسند. همانجا بود که بحث نطفهی خراسان شناسی بسته شد. به من گفتند که در خراسان چهکار میشود کرد؟ گفتم به چنین مرکزی نیاز است. گفتند خب دانشگاه فردوسی میتواند این کار را بکند؟ گفتم به نظرم نه. دولتی نباشد بهتر است که دولت مشکلات اجرایی دارد ما نمیتوانیم که در دولت کار کنیم. گفتند آستان قدس خوب است؟ گفتم آستان قدس بهتر است حالا کارش آسانتر از دولت است. دیگر این جلسه گذشت و من اتفاقاً آن سفرهای خارج از کشور را رفتم و نبودم، وقتی برگشتم دیدم تمام روزنامهها پر است که مرکز خراسانشناسی به دستور مقام رهبری تشکیل شد. دیگر بعد تشکیل دادند و ما را هم مدیرعاملش کردند گفتند باید باشید. در آستان قدس یک هیئتامنایی برای آن تشکیل دادند و خب ما را هم مدیرعاملش کردند. ما دقیقاً از آذرماه ۱۳۷۵ تقریباً مرکز را در مشهد تشکیل دادیم و کار را شروع کردیم.
فرمودید که تا سال ۱۳۷۵ تنها مقام بلندپایه و رسمیای که به آرامگاه فردوسی آمدند مقام معظم رهبری بودند. خب رؤسای جمهور هم سفرهای استانی مختلفی در دولتهای مختلف به مشهد داشتند.
بله. بله.
متن کامل گفتوگو اختصاصی با استاد یاحقی در شماره سوم فصلنامه گواه منتشر شده است. علاقمندان میتوانند برای خرید این نسخه به irdcbook.ir مراجعه کنند.