عباس بابایی فرمانده ناشناخته؛ روایتی از تواضع، خدمت و وصیت
پایگاه اطلاعرسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ شهید عباس بابایی از جمله فرماندهان نیروی هوایی ارتش بود که فقط یک فرمانده نظامی نبود. منش و روش و سلوک او در رفتار فردی و سازمانی الگویی عملی برای نسلهای بعد است. تواضع، خضوع، خدمت و معنویت از جمله خصوصیاتی بود که در یادماندههای دوستان و نزدیکان عباس بابایی نمایان است.
امیر خلبان اصغر مطلق از جمله خلبانان باسابقه و زبده نیروی هوایی در دوران دفاع مقدس بود که خاطرات خود را در گنجینه تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی به ثبت و ضبط رسانده است. او در بخشی از یادماندههای خود خردهروایتهای قابل تاملی را از شخصیت شهید بابایی نقل میکند که بسیار حائز اهمیت است. از سوی دیگر روایت آخرین دیدار با عباس بابایی و توصیههای او از لحظههای کمتر شنیده شده در این رابطه است.
در ادامه این بخش از خاطرات اصغر مطلق از نظر میگذرد:
ناشناسی در تاریکی شب!
شب ساعت یک، یک و نیم بعد از نصف شب هواپیمای سی۱۳۰ از امیدیه نیرو پیاده کرد میخواست به اهواز بیاید مجروح سوار کند به تهران یا اصفهان ببرد. بناست این لود مستر هواپیما، برانکارد در هواپیما برای مجروحین بزند. عباس هم سرش را پایین میاندازد در تاریکی میآید پایین هواپیما مینشیند. خلبانها هم او را نمیبینند. فرمانده امیدیه از امیدیه به اهواز زنگ میزند به افسر رابط اهواز و فرماندهان اهواز میگوید که عباس در هواپیمای امیدیه ـ اهواز است او را دریابید.
هواپیما زیاد تکان میخورد. لود مستر این برانکاردها را که میخواهد درست کند این لولهها از دستش در میرود. عباس دلش میسوزد بلند میشود به لود مستر میگوید که برادر من بلدم کمکت کنم؟ لود مستر سر او داد میزند که بگیر بنشین بابا خونت گردن ما میافتد این هواپیماست تو اصلاً میدانی هواپیما چیه؟ عباس میگوید چشم مینشیند. دوباره یک خرده این هواپیما تکان میخورد این لود مستر میبیند خیلی سخت این برانکاردها را درست میکند دوباره بلند میشود طاقت نمیآورد میگوید برادر بخدا من بلدم میخواهی کمکت کنم؟ دوباره لود مستر سر این داد میزند که برادر بگیر بنشین! نصف شبی کی گیر ما افتاده؟ عزیز من بگیر بنشین در هواپیما را باز میکنم تو را پایین میاندازم. عباس دوباره چشم میگوید دوباره این تکان تکان بلند میشود دلش میسوزد میگوید برادر بخدا من میتوانم کمک کنم میگوید خوب اگر میتوانی خیلی مواظب باش این لولهها را به من بده. عباس سریع این لولهها را بر میدارد به این میدهد تا این لود مستری برانکارد بزند عباس خودش هم یک برانکارد میزند. لود مستر نگاه میکند میبیند عباس هم دارد میزند میگوید راستی بلدی ها! میگوید بله من که به شما گفتم بلدم.
آخر سر عباس از او تشکر میکند که خیلی ممنون ما را به ثواب رساندی. میگوید از شما هم ممنون به ما کمک کردید هواپیما اهواز پایین میآید. لود مستر در را باز میکند که تا مجروحها منتقل شوند؛ خلبانها بروند استراحت کنند، میبیند که چند تا سرهنگ جلوی این هواپیمای سی۱۳۰ ایستادند. همه دستها بالا عباس هم آمد از جلوی آنها رد شد سلام کرد.
به خلبان هواپیما میگوید این مگر کیست؟ میگوید معاون عملیات عباس بابایی است دیگر! لود مستر دنبال عباس بابایی میدود که جناب سرهنگ من معذرت میخواهم من شما را نشناختم. به دست و پای عباس میافتد، عباس او را میبوسد میگوید برادر شما ما را امشب به ثواب رساندی چه چیزی را معذرت بخواهی؟ خدا عاقبت شما را به خیر کند.
فرماندهی که لجنهای تانکر آب را تمیز میکرد
شهید یاسینی فرمانده چابهار میشود. عباس بازدید چابهار میرود. تانکرهای زمینی آب پایگاه را بازدید میکند میبیند این تانکرها یک مقداری گرفته تهنشین شده لجن میآید. به یاسینی میگوید سید اولاد پیغمبر گوشه این مرز لااقل یک آب سالم به ملت بدهیم. رفتم تانکرها را دیدم لجن گرفته است. این را بدهید درست کنند. میگوید اطاعت قربان!
عباس تهران میآید و دو هفته بعد برمیگردد. با ماشین از پای هواپیما، پای تانکرهای آب میرود میبیند لجنها گرفته نشده. میآید با فرمانده پایگاه تند میشود که برادر مگر من به شما نگفتم؟ میگوید تیمسار اینها را گذاشتیم در مناقصه گران میگیرند میگوید مناقصه چیست؟ زنگ بزن از گردان خدمات ۲۰ ـ ۱۰ تا سرباز با سطل بیایند با یک طناب برویم آنجا تخلیه کنیم. عباس بعد از ۱۰ دقیقه یک ربع پایین میرود پایین جلوی در ستاد چابهار قدم میزند میبیند یک اتوبوس آمد یک استوار هم داخل آن است بقیه هم سرباز. به استوار میگوید از خدمات آمدید؟ استوار فکر میکند این سرباز ستاد است میگوید آقای سرباز میدانید چکار باید بکنیم؟ میگوید بله میدانم! میآید صندلی اول بغل این استوار مینشیند میگوید برویم سر تانکرهای آب آن گوشه پایگاه. استوار میگوید بلند شو اینجا ننشین اینجا جای تو نیست برو ته ماشین بنشین میگوید اطاعت قربان! عباس بلند میشود میرود ته ماشین مینشیند.
سر تانکرهای آب میروند. میگوید این سربازها را نصف میکنیم نصف آنها میروند پایین، نصف دیگر هم بالا میدهند. لجنها را میکشیم بالا. عباس خودش هم کفشهایش را در میآورد شلوارش را بالا میزند پا برهنه میرود داخل تانکرهای آب شروع میکند به سربازها کمک کردن. در آن گرمای شرجی چابهار تابستان خسته میشوند استوار هم بالای چاه ایستاده یک سوت میزند سطلها پایین میرود، لجنها پر میشود یک سوت میزند سطلها بالا میآید. عباس خسته میشود به سربازها میگوید خسته شدید برادر؟ میگویند که بله خسته شدیم. میگوید خوب بیایید بالا بروید نفس بگیرید مشکلی ندارد.
سید یاسینی میبیند که از خدمات خبری نشد. خدمات را میگیرد. بله قربان؟ این سربازها چه شد؟ میگوید فرستادم جلوی ستاد قربان! کی؟ نیم ساعت پیش. به رانندهاش میگوید ببین اتوبوس دم ستاد ایستاده؟ راننده از آن بالا نگاه میکند میبیند که نه میگوید بیا ماشین را بردار برویم ببینیم شاید عباس آنها را برده.
ماشین را بر میدارند میروند زمانی میرسند که عباس از چاه بالا میآید مینشیند. پاهایش تا غوزک بالاتر لجن گرفته. استوار دارد به او میگوید بلند شو برو توی چاه میدهم اضافه خدمت برایت بنویسند. میگوید خوب سرکار استوار بدهید اضافه خدمت بنویسند چیزی نیست. اسمت چیست؟ میگوید من بابایی هستم. چیه بابایی؟ عباس بابایی!
بلند شو برو توی چاه. میگوید خوب خسته شدیم ما هم انسانیم دیگر برادر! سید یاسینی زمانی میرسد که استوار دارد با این چانه میزند بلند شو برو داخل تانکر. این هم همینطوری نشسته دارد استراحت میکند. سیدیاسینی از ماشین پیاده میشود به عباس احترام میگذارد. استوار مسئول سربازها نگاه میکند میبیند فرمانده پایگاه طرف سربازهایی که نشستند دستش بالاست. به راننده فرمانده پایگاه میگوید که رضا جناب سرهنگ به چه کسی احترام میگذارد؟ میگوید به او میگوید او کیست؟ میگوید عباس بابایی معاون عملیات است. استوار سوت را میاندازد در میرود. عباس داد میزند سرکار استوار بیا سوتت را بزن! شما کار به این کارها نداشته باش!

وقتی از پرواز حج برگشت
شهید اردستانی و خانمش و عباس و خانمش میخواستند مکه بروند. ما برای بدرقه آنها به فرودگاه مهرآباد رفتیم. یک دفعه عباس گفت من بروم یک زنگ بزنم. رفت یک زنگ به ستاد زد و دو سه دفعه گفت لااله الاالله! آمد به خانمش گفت خانم جان من مکه نمیآیم. خانمش شروع کرد بیتابی کردن و اینها. عباس سرش را پایین انداخت سکوت کرد، عرقش را پاک کرد گفت خانم جان شما بروید من روز عید قربان خودم را به شما میرسانم. خانمش دوباره بیتابی کرد. گفت خانم جان من به شما تا الآن که دروغ نگفتم شما تشریف ببرید من روز عید قربان خودم را به شما میرسانم. شهید اردستانی گفت حاج عباس بیا برویم یک سفر زیارتی است. گفت حاج آقا مصطفی ناو هواپیمابر آمریکا در خلیج فارس آمده است بچهها یک خرده شاید اضطراب داشته باشند شما بروید من شما را بخدا سپردم.
از جوجه کباب تا نان و ماست!
ساکش را برداشت و به من گفت بیا برویم. گفتم عباس برویم خانه شام که نخوردیم گفت نه مزاحم خواهرمان نمیشویم. برویم پایگاه. دم در پایگاه آمدیم گفت برویم ناهارخوری. ساعت ۵/۱۰ ـ ۱۰ شده بود رفتیم دم ناهارخوری یک سکو داشت بیرون این نشست دم سکو گفت برو ببین چیزی هست؟ مثل اینکه برقشان هم خاموش است ما رفتیم به آن مسئول ناهارخوری گفتیم آقای افشار چیزی دارید؟ گفت جناب سرهنگ تعطیل شده! من سرم را پایین انداختم آمدم گفتم که تیمسار میگویند تعطیل شده چکار کنیم؟ گفت در این ناهارخوری یک دانه پیاز هست با سبزی، ماست، پنیر هست برو یک خرده نان و پیاز و ماست یا پنیر بگو بیاورد. افشار من را دید دنبال من آمد تا دم این سکو دید من با عباس دارم صحبت میکنم پایش را محکم به هم چسباند تیمسار اجازه بدهید همه چیز هست. گفت نه آقای مطلق فرمودند که دیگر مزاحم شما نمیشویم. من دست افشار را فشار دادم گفتم باشد تیمسار چشم!
در راه آمدیم گفت پس تو چرا به من نگفتی؟ گفتم خوب من بنا نبود که بگویم حالا یک خرده نان و ماست و پیاز و اینها... گفت ده دقیقه صبر کن من آتش روشن کنم برایش جوجه کباب بگذارم گفتم نمیخورد یک خرده نان و پنیر و ماست درست کردیم خوردیم.
ساحل انقلاب؛ آخرین وصیتها
عباس را ما همان شب امیدیه فرستادیم. یک اطلاعاتی از من میخواست سهشنبه رحیمیان به من زنگ زد گفت حاج اصغر گفتم بله! گفت عباس شما را میخواهد گفتم:چشم! دو روز به عید قربان مانده. ما رفتیم و نشستیم. شروع کرد نصیحت کردن حدود ۴۵ ـ ۴۰ دقیقه من را نصیحت کرد برادر این انقلاب عظیم است - من مسئول آشیانه بودم - برادر به دو نفر خیلی حساس باش یکی آقای هاشمی یکی آقای خامنهای! مواظب باش هر جا اینها پرواز رفتند خودت حضور داشته باش! برادر نیروی هوایی مثل یک انسانی هست که لباس پوشیده است آشیانه از گردن به بالاست مواظب پروازهایی که این دو نفر درون آن هستند خیلی دقیق باش! آقای خامنهای آن موقع رئیسجمهور بود برگشت گفت این سید اولاد پیغمبر خیلی بزرگوار است همه جا مواظب او باش. همینطور نصیحت میکرد برادر گوشت نباشد به اینکه رجوی چه کرد، خیابانی چه کرد، بنیصدر چه کرد... اینها همه مثل موج میمانند موجها میبینی در دریا میخروشد میآید وحشتناک به ساحل میخورد پف میشود اینها همه موجها هستند به ساحل میخورند پف میشوند ساحل چه؟ ساحل انقلاب، انقلاب عظیم است انقلاب اینها همه را در خود حل میکند شما فقط سعی کن راه راست را بروی دعا از دعا خودت را فراموش نکن. آخر سر گفت ما را هم حلال کن آخر سر روی همدیگر را بوسیدیم و پیشانی من را بوسید و گفت که نگذار به قیامت بکشد اگر از ما بدی چیزی دیدی همین جا ما را حلال کن. من نفهمیدم تا مهرآباد فکر میکردم خدایا این چه گفت؟ این که اصلاً حرف نمیزد این سه ساعت در خانه ما مینشست بچهها سر او میریختند یک کلمه حرف نمیزد چهار تا یادداشت میکرد میرفت. الان ۴۰ - ۴۵ دقیقه برای من صحبت کرد من را حلال کن یعنی چه؟

خبر شهادت
چهارشنبه گذشت، پنجشنبه ساعت ۱۲ و هفت دقیقه آن موقعی که مؤذن میگوید حی علی الصلوة، حی علی الصلوة حی علی خیرالعمل تلفن زنگ زد روز عید قربان شب جمعه روز عید قربان ساعت ۱۲ و ۷ دقیقه رحیمیان زنگ زد داش اصغر از عباس چه خبر؟ گفتم پایگاه دوم است یک ساعت دیگر هم فرنشیو مسیر میرود میپرم در فرنشیو میخواهم بروم او را ببینم دیدم صدای علی رحیمیان بغضآلود است گفت حاج اصغر پایگاه دوم نمیخواهد بروی گفتم چی شده؟ گفت حاج اصغر عباس شهید شد ولی به ما زنگ زدند گفتند به کسی اطلاع ندهید تا مسئولان تصمیم بگیرد چه جوری اعلام کنند.
تلفن را گذاشتم. یک جت استار تبریز فرستادیم. تا غروب من نعره میکشیدم دادپی فرمانده منطقه هوایی مهرآباد خیلی آدم فعالی بود. جت استار را که تبریز فرستادیم آمد در ترابری گفت آقای مطلق جت استار را فرستادید تبریز؟ گفتم خواستند گفت پس کجا خواستند؟ گفتم از ستاد نیروی هوایی! نعره میکشیدم گفت چته؟ گفتم میخواهم گریه کنم این مشکوک شد هی گفت تو چته؟ گفتم که هیچی میخواهم گریه کنم. گفت آقای مطلق من پدرت هستم من برادرت هستم من فرماندهت هستم مشکلت را به من بگو ... گفتم تیمسار روز عید قربان است میخواهم گریه کنم. تا غروب من ضجه زدم. غروب با شهید ستاری، شهید یاسینی و دادپی رفتیم عباس را آوردیم. او را لای پتو پیچیده بودند. او را آوردیم روی برانکاد گذاشتیم من پتو را بلند کردم روی عباس افتادم اینها من را بلند کردند رگ سمت چپ او رفته بود. بدن سالم سالم، خوابیده بود داشت میخندید.
منبع: خاطرات خلبان اصغر مطلق، جلسه هشتم، گنجینه تاریخ شفاهی مرکز اسناد انقلاب اسلامی.