فروشگاه
X
به‌روایت هلاکو رامبد | پروژه تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد

وقتی گارد شاهنشاهی برای تهیه نان دچار بحران شد/ فرمانده توپخانه به اسب‌ها می‌رسید

خاطره
در یکی از مانور‌های بزرگ ارتش در سال‌های پایانی سلطنت رضاشاه، یکی از فرماندهان در برابر شاه با اشاره به شمال و جنوب کشور گفت: "اول قفقاز، بعد شط‌العرب. " اما تنها مدت کوتاهی بعد، همان ارتش که رؤیای پیشروی به فراسوی مرز‌ها را در سر می‌پروراند، در برابر تهاجم متفقین از هم گسیخت؛ تا آنجا که حتی رساندن نان به سربازان گارد شاهنشاهی با مشکل مواجه شد. هلاکو رامبد در خاطرات خود از شکاف میان بلندپروازی‌های نظامی و واقعیت تلخ شهریور ۱۳۲۰ پرده برمی‌دارد.
دوشنبه ۰۲ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۴:۲۳

پایگاه اطلاع‌رسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ شهریور ۱۳۲۰ تنها زمان فروپاشی اقتدار سیاسی رضاشاه نبود، بلکه لحظه‌ای بود که بسیاری از روایت‌های رسمی درباره قدرت و آمادگی ارتش نوین ایران نیز در معرض داوری قرار گرفت. ارتشی که طی دو دهه به عنوان مهم‌ترین دستاورد دولت پهلوی اول معرفی می‌شد، در برابر تهاجم متفقین ظرف چند روز از هم پاشید و ناتوانی‌های ساختاری آن آشکار شد.

در سال‌های پیش از جنگ، فضای ستایش و خوش‌آمدگویی در سطوح عالی نظامی چنان گسترده بود که برخی فرماندهان در حضور شاه از آرزو‌های توسعه‌طلبانه و پیشروی به سوی قفقاز و عراق سخن می‌گفتند؛ اما اندکی بعد همان ارتش در تأمین ابتدایی‌ترین نیاز‌های خود مانند تهیه نان برای سربازان و یا آب دادن به اسب‌ها  نیز با مشکل روبه‌رو شد به طوری که سرتیپ محمود امین به‌عنوان فرمانده توپخانه، خود شخصا اسب‌ها را به آبشخور می‌آورد.

خاطره پیش رو که از زبان هلاکو رامبد، افسر جوان ارتش در سال‌های پایانی حکومت رضاشاه، روایت شده است، تصویری گویا از فاصله میان تصورات فرماندهان، تبلیغات رسمی و واقعیت توان نظامی ایران در آستانه اشغال کشور ارائه می‌دهد. این روایت همچنین صحنه‌هایی کمتر دیده‌شده از روز‌های فروپاشی ارتش و واپسین حضور رضاشاه در باغشاه را به تصویر می‌کشد.

در ادامه متن خاطره از نظر می‌گذرد:

با اجازه شما چند خاطره از دوران مرحوم رضاشاه به خاطرم آمد. هرسال در تابستان وقتی دانشکده افسری دوران مدرسه تمام می‌شد یک مانور بزرگی ترتیب می‌دادند به اسم مانور همایونی که خود مرحوم رضاشاه هم برای بازدید این مانور می‌آمد و در سال اگر اشتباه نکنم، ۱۳۱۹ یا ۱۳۲۰ یعنی سال آخر یا ماقبل آخر سلطنت رضاشاه بود که من هم افسر توپ‌خانه کوهستانی بودم آن موقع، هنگ چهار کوهستانی. این مانور همایونی را در حدود اسدآباد همدان و آن نواحی ترتیب داده بودند. [..]وقتی مانور تمام شده بود، چون مرحوم رضاشاه به نظر می‌آید که از مانور راضی بود و قیافه بشاشی داشت و از توی دوربین هم می‌دیدم. در پایان مانور به یکی از این افسران رو کرده بود، که اگر باز خاطرم درست باشد مرحوم سرلشکر [عزیزالله]ضرغامی رییس ستاد آن بود و سرلشکر کریم آقا بوذرجمهری هم فرمانده لشکر یک بود. اینها در آنجا حضور داشتند و چند افسر دیگر البته، و [رضاشاه]با رضایت از مانور اظهار کرده بودند که، «خب بعد از این چه باید بکنیم؟»
یکی از این فرماندهان که با دست شمال و جنوب را نشان می‌داد گفته بود، به روایت آن سرباز، که قربان حالا موقع آن است که «اول قفقاز بعد شط العرب یا عراق» یک همچین عبارتی.

اظهار این خاطره از این جهت برای من پیش آمد که این معرف اغفال‌گری اطرافیان مرحوم رضاشاه و خوش آمدگویی بود یا واقعاً بی‌اطلاعی خود آنها از قیاس امکاناتی که برای ارتش ایران فراهم شده بود و همسایگان. چون فاصله کوتاهی پیش آمد و دیدیم که هم از شمال و هم از جنوب چه نتیجه‌ای پیش آمد.

یک مطلب دیگری که خود شما آن روز سؤال فرمودید راجع به وضع گارد رضاشاه، همان طوری که خدمت‌تان گفتم این را از کسانی که در جریان بودند من شنیدم که روز دوم سوم همین واقعه شهریور به اینها نان نرسیده بود و گویا وقتی رضاشاه به همین کریم‌آقا بوذرجمهری تلفن می‌کند، بوذرجمهری خودش از جیبش پول می‌دهد، یک صد تومان چقدر، به یکی از افسر‌ها که برود توی شهر و از نانوایی‌ها نان بخرد و با اتومبیل ببرد برساند به آن سرباز‌های گارد و این‌هم خب باز معرفی درهم ریختگی بلافاصله وضع کارپردازی و رساندن مواد و خواربار به سربازان بود.

اما آخرین خاطره از مرحوم رضاشاه روزی بود که بعد از مرخص کردن سرباز‌ها [و تسلیم ارتش] این مرحوم به باغشاه آمد. خیلی صحنه جالبی بود، چون سرباز‌ها را مرخص کرده بودند. مرحوم سرتیپ [محمود]امین بود که فرمانده تیپ توپ‌خانه بود و چندتا افسر که فرماندهان آتش‌بار یا دسته در آنجا بودند. خود اینها اسب‌ها و دوابی که آنجا بود برای آب دادن می‌آوردند به آبشخور و برمی‌گرداندند. برای اینکه تقریباً همه سرباز‌ها رفته بودند و یک چند تا گروهبانی مانده بود. طبیعی است که نظافت باغشاه هم مختل شده بود.

در یک چنین وضعی که ابتدا شایع شد بعد از پایان مخاصمه که اکثر فرماندهان بزرگ به طرف اصفهان و این‌ها فرار کردند و بعد گفتند برگشتند، شاید یک چند روزی قبل از بیستم شهریور بود که خود رضاشاه گویا از ایران رفت، رضاشاه مرحوم به باغشاه آمد. این آمدنِ رضاشاه به باغشاه نمی‌دانم از چه جهت بود. برای تجدید خاطره بود، [یا]برای واقعاً بازدید بود که ارتش به چه وضعی افتاده و برای اتخاذ یک تصمیمی بود در هر حال به باغشاه آمد…

بخشی از مصاحبه هلاکو رامبد (۱۲۹۸ - ۱۳۸۶) با پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد، نوار پنجم
تاریخ مصاحبه: ۱۷ مرداد ۱۳۶۲
مصاحبه‌کننده: حبیب لاجوردی

 

این خبر را به اشتراک بگذارید: