رکن دوم و بحران اطلاعاتی ارتش شاهنشاهی
پایگاه اطلاعرسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ این متن، بخشی از مصاحبهٔ فریدون جم (۱۲۹۳–۱۳۸۷) با پروژهٔ تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد است که در ۱۹ اسفند ۱۳۶۱ و بهگفتهٔ خودش در زمانی انجام شده که در ستاد بزرگ ارتش جانشین رئیس ستاد بوده است. محور اصلی روایت او، یک مورد مشخص و تکاندهنده است: اولتیماتوم عراق به ایران دربارهٔ اروند رود (شطالعرب)، و بیاطلاعی همزمان دولت، نخستوزیر و ارتش از این تهدید خارجی. اما آنچه این خاطره را به سندی مهم دربارهٔ ساختار حکومت پهلوی تبدیل میکند، نه فقط خودِ بیخبری، بلکه تحلیل جم از ریشهٔ آن است. آن نقص اساسی عبارت است از نقص ساختاری در رکن دوم ارتش، یعنی اداره دوم (سازمان اطلاعات ارتش).
جم در این مصاحبه تصریح میکند که یکی از نواقص بزرگ کار ستاد ارتش این بود که اداره دوم، که وظیفهٔ کسب اطلاعات برای بهرهبرداری فرماندهی و ستاد را بر عهده داشت، عملاً از ستاد خارج بود. رئیس اداره دوم مستقیماً با شخص شاه در ارتباط بود و نه به رئیس ستاد اطلاعات میداد و نه به سایر ادارات ستاد. این ساختار موازی و غیرمتمرکز، اطلاعات را بهجای آنکه به یک جریان واحد تصمیمگیری تبدیل کند، به ابزاری برای رقابت و «خودشیرینی» میان اداره دوم، سازمان امنیت، شهربانی و ژاندارمری بدل کرده بود. هر نهاد اطلاعاتی میکوشید پیش از دیگری خبر را به شاه برساند و اعتبار کسب کند، اما هیچ سازوکاری برای تجمیع، تحلیل و انتقال این اطلاعات به نهادهای مسئول وجود نداشت.
س- آنموقع مثل اینکه یک درگیری با عراق پیش آمده بود زمانی که سرکار در ستاد بزرگ ارتشتاران بودید.
ج- بله، جریان مسئله این بود که یکروزی اعلیحضرت در مسافرت در شمال آفریقا بودند و [ارتشبد بهرام]آریانا [رئیس ستاد بزرگارتشتاران] هم قرار شده بود که برای شرکت در کنفرانس سنتو به واشنگتن برود. موقعی که آریانا سوار طیاره میشد به من گفت: «من به طور قطع اطلاعی ندارم ولی مثل اینکه شنیدهام عراقیها به ایران اولتیماتوم دادند. من که دارم میروم ولی همه اینها سر شما خراب میشود.»، چون من جانشین [رئیس ستاد]بودم و مسئولیت ستاد به من محول میشد.
س- این حرف عجیبی نبوده که رئیس ستاد بگوید شنیدم اولتیماتوم...
ج- نشنیده بود. مسئله مهم همین است. بعد از اینکه ایشان رفتند تهوتوی مسئله را درآوردم. فهمیدیم که بله، عراقیها هفت، هشت، ده روز پیش اولتیماتومی به ایران دادهاند که در شطالعرب کشتیرانی نباید بکنید و اگر کشتی بیاید ما کشتی را متوقف میکنیم و پرچم ایران را پایین میکشیم... وقتی من در صدد کسب اطلاع برآمدم شنیدم وزارت خارجه که آنموقع به ریاست [اردشیر]زاهدی بود، گویا به علت اختلافاتی که با هویدا داشت، اصلاً به ایشان اطلاع نداده و نخستوزیری اطلاعی نداشت و در نتیجه به ارتش هم اطلاعی نداده بودند.
س- به عرض شاه هم نرسانده بودند؟
ج- نمیدانم. در هر صورت ما در ستاد بزرگ ارتشتاران هیچ اطلاعی نداشتیم.
س- یک سیستمی بود برای اینکار؟ در مواقع عادی چهجوری اطلاع میدادند؟
ج- یکی از نواقص بزرگ کار ستاد این بود که معمولاً اداره دوم، که سازمان اطلاعات ارتش است، اطلاعات را کسب میکند برای بهرهبرداری عوامل دیگر فرماندهی و ستاد؛ […]منتها عملاً اداره دوم از ستاد خارج بود.
یعنی رئیس اداره دوم مستقیماً با شخص اعلیحضرت مربوط بود و هیچ اطلاعاتی نه به رئیس ستاد میداد و نه به ادارات دیگر ستاد. برای خودشان اطلاعاتی کسب میکردند و مبارزاتی با سازمان امنیت و شهربانی و ژاندارمری داشتند که هر کدامشان بیشتر خودشیرینی بکنند و بروند بگویند که این اطلاع را ما کسب کردیم.
س- ولی در یکهمچین مورد مهمی که همسایه اولتیماتوم داده؟
ج- بله، اصلاً هیچ اطلاعی. وزارت خارجه هم اصلاً به هیئت دولت و به ارتش اطلاع نداد. آخر در یک چنین وقتی قاعدتاً دولت مسئول است و بالاخره مسئولیت اداره مملکت با دولت است. […]هیچ، اصلاً این خبرها نبود. ما شنیدیم که عراقیها اولتیماتوم دادهاند و هفت، هشت، ده روز هم از آن گذشته.
س- میشود بپرسم به چه ترتیب اطلاع پیدا کردید؟
ج- آریانا به من گفت. بعدش هم به وسیله وزارت خارجه از آقای زاهدی شنیدم. آنها گفتند بله چنین چیزی هست ولی مسئلهای نیست، ما خودمان پدرشان را درمیآوریم.
س- خودشان؟
ج- بله، به وسیله [تیمسار غلامعلی]اویسی، به وسیله ژاندارمری و از همین حرفها. بعد من ناامید شدم از این وضع. گفتم آخر این چه وضعی است؟ یک چنین خطری که برای مملکت پیدا میشود، یک پیشآگهی به نیروهای مسلحاش نباید بدهند که اقلاً خودتان را آماده بکنید؟
من فیالمجلس از آنجا بلند شدم و رفتم به نخستوزیری. وقتی که رسیدم گفتم که میخواهم جناب آقای نخستوزیر را ملاقات بکنم. آنجا اظهار کردند که ایشان در هیئت دولت هستند. گفتم مسئلهای است آنی و اهمیت حیاتی دارد و من نمیتوانم منتظر بشوم؛ به عرضشان برسانید که یک دقیقه تشریف بیاورند بیرون و با من ملاقات بکنند.
[…]بلند شدند و مذاکرات را به کسی دیگر واگذار کردند و آمدند آن اتاق دیگر. من به ایشان گفتم: «شما اطلاع دارید که عراقیها به ایران اولتیماتوم دادند؟» هویدا گفت: «نه، کی؟ چطور همچین چیزی ممکن است؟ من اصلاً اطلاعی ندارم، من روحم خبر ندارد.» گفتم: «آخر شما نخستوزیر هستید، چطور ممکن است به مملکت اولتیماتوم بدهند و شما رئیس دولت اطلاع نداشته باشید؟» گفت: «من حقیقتاً اطلاعی ندارم و هیچ نمیدانم.»
بخشی از مصاحبه فریدون جم (۱۲۹۳-۱۳۸۷)، با پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد، نوار چهارم.
تاریخ مصاحبه: ۱۹ اسفند ۱۳۶۱.
مصاحبهکننده: حبیب لاجوردی