کد خبر: ۱۰۲۱۳
به بهانه سالروز درگذشت
احسان طبری در بیمارستان گفت: «فکر میکنی خدا توبهام را بپذیرد؟»
فردای آن روزی که خبر بیماری او را شنیدم برای عیادتش به بیمارستان رفتم. وقتی وارد اتاق شدم روی صندلی چرخدار نشسته بود وقتی کنارش نشستم آرام و بیصدا میگریست. ولی انگار دلشورهای به دل داشت. گفت: «هیأتی از طرف آقای میرحسین موسوی به عیادتم آمده بود و از قول ایشان میگفتند که میتوانم برای معالجه به هرکجا که خودم مایل باشم اعزام شوم...»
پایگاه اطلاعرسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ احسان طبری، نظریهپرداز برجسته و چهره تأثیرگذار حزب توده، نمونهای کمنظیر از روشنفکری است که عمر خود را در کشاکش میان عقلانیت فلسفی و التزام ایدئولوژیک سپری کرد. او که روز شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۶۸ بر اثر نارسایی کلیوی در تهران درگذشت، از سویی با تسلط بر هنر، ادبیات و فلسفه در عرصههای فکری میدرخشید، و از سوی دیگر، در چارچوب سختگیرانه حزبی، ناگزیر به توجیه عملکردهای غیرانسانی نظامهای تمامیتخواه بود. روایت واپسین سالهای زندگی طبری، که با گسست از گذشته ایدئولوژیک و بازگشت به ارزشهای دینی همراه شد، تصویری متفاوت و کمتر شناختهشده از این چهره پیچیده ارائه میدهد؛ تصویری که پرسشهای بنیادینی درباره نسبت روشنفکری، ایدئولوژی و مسئولیت تاریخی در برابر وجدان فردی و جمعی برمیانگیزد. آنچه در ادامه میآید گزارشی از فردی ناشناس با امضای «ابوالفضل» است که در روزنامه کیهان ۱۱ اردیبهشت ۱۳۶۸ منتشر شده و راوی آخرین اندیشه و تفکرات احسان طبری است:
فردای آن روزی که خبر بیماری او را شنیدم برای عیادتش به بیمارستان رفتم. وقتی وارد اتاق شدم روی صندلی چرخدار نشسته بود وقتی کنارش نشستم آرام و بیصدا میگریست. ولی انگار دلشورهای به دل داشت. گفت: «هیأتی از طرف آقای میرحسین موسوی به عیادتم آمده بود و از قول ایشان میگفتند که میتوانم برای معالجه به هرکجا که خودم مایل باشم اعزام شوم...» گفتم: «شما چه نظری دارید؟» گفت: «دلم میخواد در میان شما باشم...» گفت: «من درختی بودم که در ظلمت روییدم و در تاریکی ریشه دوانیدم، تازه شاخهای به سوی نور کشیده بودم؛ ولی... الحمدالله» و بعد چنانکه گویی سوالی به خاطرش رسیده باشد پرسید: «راستی فکر میکنی خداوند توبه مرا پذیرفته است؟» گفتم: «او خود فرموده است که توبهپذیر است» چیزی زیر لب زمزمه کرد فکر میکنم کلامات بریدهبریده و منقطعی از این آیه بود که «قل لعبادی الذین اسرفوا....» آرام گریست و اشکهایش را پاک کردم. گفت: «بعضی وقتها از خداوند چیزی میخواهم ولی با یادآوری گذشته تاریک و ظلماتزده ام، خجالت میکشم.»
گفت: «راستی نوشتهام درباره چهار نظریهپرداز خودفروخته و خودخواه ناتمام مانده است: کسرویِ دینساز؛ هدایتِ نیستگرا، آدمیتِ توجیهگر و تقیزاده غربپرست. درباره سه نفر اول مطالبی نوشتهام ولی بیماری اخیر فرصت پرداختن به تقیزاده غربپرست را نداده است.» سپس از چاپ آثاری که طی چند سال اخیر و به قول خودش «پس از خروج از ظلمت و ورود به نور» نوشته است سوال کرد و از اینکه بهزودی منتشر خواهد و با رضایت لبخند زد.
برای عوض کردن فضا و حالش با یادآوری «گذشته نزدیکش» میخواستم اندوهش را کاهش دهم و گفتم: «راستی آقای طبری یادتان هست وقتی علیه مارکسیسم گفتی و نوشتی هم روسها و هم غربیها که چنین انتظاری نداشتند با دستپاچگی گفتند این سخنان طبری به خاطر آمپولهایی است که به او تزریق کردهاند؟» لبخندی زد و گفت: «بیچارهها خیلی احمق هستند» و من به خاطر آوردم که در آن روزها نیز پس از شنیدن این خبر به اتفاق احسان طبری کلی خندیده بودیم و احسان طبری گفته بود: «این آمپولهای پیشرفته و تکنولوژیک کجا بودهاند که فقط جمهوری اسلامی ایران در اختیار دارد و صاحبان علوم و تکنولوژی در شرق و غرب از داشتن آن محروم هستند؟ ثانیا اگر آنها هم چنین آمپولهایی در اختیار دارند چرا با وجود نیاز مبرم و شدید خود از این آمپولهای معجزهگر استفاده نمی کنند ؟ ثالثا چرا جمهوری اسلامی ایران را عقبمانده مینامند؟ و بالاخره بر فرض که سخنان من ناشی از تزریق این آمپولها باشد، درباره استدلالها چه میگویند؟ آیا بهتر نبود به جای این لاطائلات خندهدار به استدلالها پاسخ میدادند؟»
به یاد آوردم که از او پرسیده بودم «ظاهرا غربیها باید از سخنان و نوشتههای شما علیه مارکسیسم استقبال کنند چرا آنها هم دستپاچه و عصبانی هستند؟» گفت: «به قول استاد شهید مطهری که (طبری او را نابغه بزرگ میدانست) شرق و غرب دو لبه یک قیچی هستند که در پی بریدن ریشه اسلام میباشند.» و اصرار داشت که «انقلاب اسلامی پرده تزویر و فریب را از چهره زشت شرق و غرب به صورت توامان کنار زده است.»
احسان طبری بارها تاکید میکرد که « در راه دشمنی با اسلام و خصوصا اسلام نابی که امام خمینی منادی آن است کالکتیویوستهای شرقی با اندیویژوالیستهای غربی اختلافی ندارند. آنها در این راستا جنگ زرگری فیمابین را کنار گذاردهاند» و تشبیه می کرد که «جنگ زرگری شرق و غرب شبیه جنگ عمرو و زید است که طبعا وقتی پای دشمن اصلی به میان میآید هردوی آنها با انقلاب اسلامی میجنگند.»
به خاطر آوردم که از طبری پرسیده بودم: «چرا حزب توده قبل از دستگیری اعضای آن و در آن هنگام که آزادانه فعالیت داشت تبلیغ میکرد که عناصر انجمن حجتیه در نظام جمهوری اسلامی نقش خط دهنده دارند؟» و او گفته بود: «به همان دلیل که غربیها تبلیغ میکردند که عناصر حزب توده در نظام جمهوری اسلامی ایران خط دهنده هستند.» و هنگامی که توضیح بیشتری خواسته بودم گفته بود: «سالیان متمادی غربیها تبلیغ کرده بودند که اسلام با امپریالیزم منافاتی نداشته و سر جنگ و ستیز ندارد تا از این طریق بعد غربستیزی اسلام را از فرهنگ ملتهای مسلمان دور کنند و از سوی دیگر مارکسیستها نیز سالها تبلیغ کرده بودن که مبارزه با امپریالیزم تنها از طریق مارکسیسم امکانپذیر است و این به طور اعم و اسلام به طور اخص نهتنها توان ایستادگی در برابر امپریالیزم را ندارد بلکه افیون و تخدیرکننده تودههاست، ولی انقلاب اسلامی که فقط بر اسلام تکیه داشت از یک طرف با سرسختی و مقاومت اعجاببرانگیری علیه آمریکا به مقابله برخاسته بود و در همان حال درماندگی مارکسیسم را نیز چه در عمل و چه در تئوری به نمایش گذارده بود. بنابراین غربیها بایستی برای جلوگیری از سرایت این مکتب به سایر مناطق مسلماننشین چنین وانمود کنند که غربستیزی جمهوری اسلامی ایران به خاطر اسلام نیست بلکه این خصیصه از القائات مارکیسیستهایی است که در نظام جمهوری اسلامی نفوذ کردهاند لذا برای قابل قبول نشان دادن این نظریه فریبکارانه تبلیغ میکردند که تودهایها به نظام خط میدهند تا با بهرهبرداری از نفرت مسلمانان نسبت به مارکسیستها بُعد غربستیزی اسلام را از دید و نظر سایر ملتهای مسلمان پنهان نگاه دارند و اما از طرف دیگر بعد شرقستیزی انقلاب اسلامی اندک آبروی ظاهری مارکسیسم را نیز به باد داده بود بنابراین بایستی این بُعد از اسلام توسط داعیان ایدئولوژی مارکسیسم مخدوش میگردید. برای این منظور حزب توده تبلیغ میکرد که مخالفت جمهوری اسلامی ایران با مارکسیسم ناشی از نفوذ انجمن حجتیه است زیرا عقاید انحرافی و ضدانقلابی انجمن حجتیه و همسویی آن با قدرتهای استعماری غرب بر کسی پوشیده نیست و حزب توده امیدوار بود با القاء این تصور موهوم که شرقستیزی انقلاب اسلامی از عناصر نفوذی انجمن حجتیه ناشی شده است و نه از اسلام، تاثیر ویرانکننده انقلاب اسلامی بر مارکسیسم را خنثی نماید.» و توضیح میداد که « انجمن حجتیه و حزب توده دو زائده از همان دو لبه قیچی بودهاند که تفاوت ظاهری آنها مانع از پیوند واقعی آن دو نیست»...
و چه تعبیر واقعگرایانهای داشت که میگفت: « تودهایهای وابسته به شرق در این بازی آلت دست غرب بودهاند و انجمن حجتیه دستپروده غرب و علیرغم آنچه ظاهرا نشان میداد در خدمت مارکسیسم بود.»
