گزارش سازمان سیا درباره علی شریعتی
پایگاه اطلاعرسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی- محمدامین خدابنده؛ این سند یک گزارش تحلیلی از سازمان سیا است که در ماه اگوست ۱۹۷۹ (مرداد ۱۳۵۸)، چند ماه پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، تهیه شده است. هدف اصلی گزارش، تحلیل نقش و تأثیر اسلام سیاسی در شکلگیری و موفقیت انقلاب اسلامی است. سازمان سیا به عنوان یک نهاد اطلاعاتی، در سالهای پیش از انقلاب عمدتاً بر عوامل اقتصادی، نظامی، سیاسی و روابط خارجی شاه تمرکز داشت و نتوانست عمق نیروهای مذهبی و سرمایه اجتماعی پنهان آن در جامعه ایران را به درستی شناسایی و پیشبینی کند.
این ناکامی تحلیلی باعث شد سیا پس از انقلاب به بررسی جدیتر دین و قرائتهای جریانساز از آن بهویژه اسلام سیاسی روی بیاورد. در این چارچوب، علی شریعتی به عنوان یکی از اصلیترین چهرههای اسلام سیاسی معاصر ایران مورد مطالعه قرار گرفته است. آنچه مهم است، شریعتی نه به مثابه یک متفکر حاشیهای، دانشگاهی صرف، یا یک روشنفکر عادی، بلکه معمار فکری و نظریهپرداز اصلی کنش دینی انقلابی است.
اهمیت شریعتی در این گزارش، در کشاندن دین از حوزه اعتقادی و سنتی به ساحت کنش عملی، گفتمان ملموس و عملکرد سیاسی نهفته است. او به مثابه یک جامعهشناس دین زنده و عملگرا عمل میکند نه صرفاً پژوهشگر آکادمیک، بلکه متفکری که ابداعات فکری، تحلیلهای جامعهشناختی و اکتشافات روز خود را با مَجاز و استعارات و کنایههای دینی بیان میدارد تا مستقیماً در خدمت بسیج تودهها، مبارزه سیاسی و تحول انقلابی قرار گیرد. آنچه برای سیا اهمیت راهبردی دارد، نه صحت یا سقم جزئیات فقهی، کلامی یا تاریخی شریعتی، بلکه پروژه کلی او است: تئوریزه کردن کنشگری دینی پویا در برابر گفتمانهای غالب سکولار، غربزدگی، مارکسیسم مادیگرا و تشیع سنتی منفعل. شریعتی الگویی ارائه میدهد که دین را به ابزاری قدرتمند برای سازماندهی اجتماعی، هویتیابی جمعی و مبارزه ضداستبدادی تبدیل میکند.
در ادامه، گزارش را به صورت دستهبندی شده و با اشاره به بخشهای سند تحلیل میکنیم.
۱. زندگی و مرگ شریعتی: زمینه خانوادگی، اجتماعی و سیاسی
این بخش گزارش با توصیف دقیق زندگینامه شریعتی آغاز میشود. شریعتی (۱۳۱۲–۱۳۵۶) از خانوادهای برخاسته که ترکیبی از گرایش مذهبی عمیق و سابقه مخالفت سیاسی (حمایت پدر از مصدق) را نشان میدهد. پدرش، شیخ محمدتقی شریعتی، از روحانیون روشنفکر مشهد بود که در نهادهایی مانند «جامعه نشر حقایق اسلامی» فعال بود. شریعتی خود در دانشگاه مشهد تحصیل کرد، به فرانسه رفت و تحت تأثیر جنبشهای ضداستعماری قرار گرفت، سپس در حسینیه ارشاد به سخنرانیهای آتشین پرداخت و چندین بار زندانی شد.
گزارش مرگ مرموز او در لندن را به تفصیل روایت میکند (همسرش توسط ساواک بازداشت شده بود، پیکرش محل اختلاف بود) و تأکید دارد که شرایط مرموز مرگ، او را به «شهید» تبدیل کرد و یادآور مرگ چهرههایی مانند تختی، بهرنگی و آلاحمد است.
تحلیل سیا: شریعتی نماینده «روشنفکر جدید» ایرانی است که برخلاف نسل قبلی (غربزده)، از دل طبقه متوسط یا پایینتر با ریشههای مذهبی قوی برخاسته، اما با ابزارهای مدرن (تحصیلات سکولار، جامعهشناسی) مسلح شده است. این ترکیب، او را به پلی بین سنت و مدرنیته تبدیل کرده که قابلیت جذب نسل جوان تحصیلکرده را دارد.
۲. نوشتههای شریعتی: بازتفسیر پویای اسلام
این بخش قلب گزارش است و به بررسی سه اثر اصلی شریعتی میپردازد:
اسلامشناسی: شریعتی اسلام را به عنوان یک «ایدئولوژی» جامعهشناختی معرفی میکند و مستشرقان غربی را به نادیده گرفتن جنبه پویای آن متهم میسازد. او تأکید دارد که «در تاریخ اسلام، این ایران است که حیات معنوی اسلام مدیون آن است.»
تشیع علوی و تشیع صفوی: برجستهترین تز شریعتی. او تشیع علوی (عدالتخواه، انقلابی، مردمی) را در مقابل تشیع صفوی (دولتی، درباری، خرافی و آمیخته با عناصر مسیحی) قرار میدهد. شریعتی تقریباً تمام آداب عزاداری رایج (تعزیه، قمهزنی، پردهنویسی، هاله نورانی و...) را تحریفات صفوی میداند که برای کنترل تودهها طراحی شدهاند.
شیعه، یک حزب کامل و دین علیه دین: شریعتی مفاهیم کلیدی را بازتعریف میکند:
امت: نه فقط جامعه مسلمانان، بلکه گروهی پویا و در حرکت به سوی هدف مشترک (کامل شدن، نه صرف خوشحال بودن).
امام: نه فقط امام معصوم تاریخی، بلکه رهبر عملگرا و موتور محرک جامعه.
توحید: یگانگی خدا که لزوماً به یگانگی اجتماعی، مبارزه با شرک (استثمار، طبقات، نابرابری) منجر میشود.
شرک: نه فقط بتپرستی، بلکه هرگونه نظام طبقاتی و استثماری.
او اسلام را «حزب کامل» معرفی میکند که باید امر به معروف و نهی از منکر را به سطح مبارزه جهانی علیه استعمار و استثمار ببرد.
تحلیل سیا: شریعتی با این بازتعریفها، تشیع را از حالت انفعالی خارج کرده و آن را به ایدئولوژی انقلابی، ضداستعماری و ضداستبدادی تبدیل میکند. او موفق شده زبان دین را با مفاهیم مدرن (مبارزه طبقاتی، رهایی، ایدئولوژی) آشتی دهد و آن را به ابزاری برای بسیج تودهها بدل سازد. این دقیقاً همان چیزی است که اسلام سیاسی را خطرناک و مؤثر میکند.
۳. مخالفان شریعتی: موقعیت میانی و چالشبرانگیز او
گزارش به دو جبهه مخالف اصلی اشاره میکند:
روحانیون سنتی (مانند محمد مقدمی و شیخ انصاری): که شریعتی را به تحریف تاریخ تشیع، تقریب با اهل سنت، و تضعیف ولایت فقیه متهم میکنند.
مارکسیستها (مانند علیاکبر اکبری): که او را به اولویت دادن به دین بر اقتصاد و نادیده گرفتن عوامل مادی متهم میکنند.
تحلیل سیا: این دوگانگی نشاندهنده نوآوری شریعتی است. او هم سنتگرایان را به چالش میکشد و هم گفتمان چپ سکولار را با سلاح اسلام خلع سلاح میکند. این موقعیت «سوم» او را به یک تهدید ایدئولوژیک جدی تبدیل کرده است.
نتیجهگیری گزارش و اهمیت راهبردی آن برای سیا
سازمان سیا در این گزارش شریعتی را به عنوان نمونهای موفق از جامعهشناسی دین عملگرا تصویر میکند که توانست دین را پویا و سیاسی کند و در عرصه گفتمان آفرینی وارد نماید. همچنین، تشیع را از حالت تاریخی و منفعل به نسخهای پویا، انقلابی و جهانی تبدیل و زبان مذهبی را به ابزاری برای سازماندهی، هویتبخشی و بسیج تودهها علیه شاه، امپریالیسم و نابرابری بدل سازد.
این گزارش نشاندهنده گذار فکری سیا از تحلیلهای سنتی امنیتی-اقتصادی به درک عمیقتر فرهنگی و ایدئولوژیک است. سیا به دنبال پاسخ به این سؤال اساسی است که چگونه «دین» توانست به نیروی محرکه اصلی یک انقلاب بزرگ در قرن بیستم تبدیل شود؟ شریعتی برای آنها الگویی از اسلام سیاسی است که در آن، دین نه فقط اعتقاد شخصی، بلکه کنش جمعی، سازماندهی سیاسی و پروژه تحول اجتماعی است.
این تحلیل مفصل نشان میدهد که حتی یک نهاد اطلاعاتی قدرتمند مانند سیا، پس از وقوع انقلاب، ناچار شد به بازنگری جدی در درک خود از نقش دین در سیاست معاصر بپردازد و شریعتی را به عنوان یکی از کلیدیترین معماران این پدیده مورد مطالعه قرار دهد.
در ادامه ترجمه کامل بخشی از سند مفصل «اسلام در ایران» که به دکتر شریعتی در صفحات ۵۳- ۶۲ اختصاص دارد، از نظر میگذرد:
صدایی متفاوت – علی شریعتی و نوشتههایش
زندگی و مرگ شریعتی
علی شریعتی (۱۳۱۲–۱۳۵۶) برای بسیاری از روشنفکران مذهبی نسل حاضر که در جستجوی جایگزینی برای غربزدگی کنونی در چارچوب اسلام هستند، به الگویی تبدیل شده است. او از برخی جهات در جریان اصلی تشیع قرار دارد و از جهاتی دیگر، نوآور است. برخی روحانیون او را مفید و مؤثر میدانند، هرچند بسیاری از آموزههایش با دانش سنتی آنها در تضاد است.
شریعتی در دهه ۱۳۴۰ به شهرت رسید؛ زمانی که تأثیر تغییرات سریع ناشی از برنامههای شاه، توسط بخش بسیار بزرگتری از جمعیت نسبت به گذشته احساس میشد. نوع جدیدی از روشنفکر در حال ظهور بود؛ روشنفکری که برخلاف نسل پیشین، تحت تأثیر فرهنگ غربی قرار نگرفته بود. این روشنفکر جدید از طبقه متوسط یا حتی پایینتر میآمد؛ جایی که نفوذ مذهبی و روشهای سنتی هنوز قوی بود، اما تحصیلاتش ریشه در نظام سکولار و مدرنی داشت که در نیم قرن اخیر معرفی شده بود.
به نظر میرسد شریعتی نمایندهٔ واقعی این گروه باشد. پدرش، شیخ محمدتقی شریعتی، رئیس «جامعه نشر حقایق اسلامی» و استاد دانشکده الهیات دانشگاه مشهد بود. او همچنین رئیس هیئت مدیره شعبه مشهد «جامعه تعلیمات اسلامی» بود؛ نهادی که در تهران توسط حجتالاسلام حاج شیخ عباسعلی اسلامی تأسیس شده بود. شریعتی در الهیات اسلامی و زبان عربی تحصیلکرده به شمار میرفت. در عین حال، از تحصیلات مدرن نیز برخوردار بود و تعصب کورکورانهای نداشت. یک نویسنده مذهبی که با علی شریعتی مخالف بود، نوشت که محمد شریعتی نویسنده تفسیری بر قرآن است که پر از اشتباه بوده و بیشتر به تفسیر اهل سنت شبیه است تا تفسیر شیعه. با این حال، افراد تحصیلکردهای که اعتقادات مذهبی خود را حفظ کرده بودند، به شیخ محمدتقی شریعتی احترام میگذاشتند و از موعظههای او لذت میبردند. او سخنرانی رسا و مهیج بود.
شیخ محمدتقی شریعتی حامی سرسخت دکتر مصدق، نخستوزیر پیشین، بود. در آن دوره، «جامعه نشر حقایق اسلامی» با دیگر نهادهای مذهبی و اصناف تجاری متحد شد و «اتحادیه انجمنهای اسلامی» را تشکیل داد. این اتحادیه نقش فعالی در حمایت از مصدق ایفا کرد. خود شریعتی یکی از نامزدهای برجسته دوره هفدهم مجلس بود؛ اما انتخابات در مشهد به دستور نخستوزیر مصدق تعلیق شد و هرگز از سر گرفته نشد.
شریعتی پدر حتی پس از سقوط مصدق همچنان طرفدار او ماند. در سال ۱۳۳۶ به همراه چند نفر دیگر دستگیر شد، اما به زودی آزاد گردید. پس از آن، از فعالیت سیاسی آشکار پرهیز کرد و فعالیتهای خود را به تدریس مذهبی محدود کرد.
بنابراین، علی شریعتی از خانوادهای برخاسته بود که سابقه مخالفت سیاسی و گرایش مذهبی داشت؛ گرایشی که کاملاً با تشیع سنتی همخوانی نداشت. او در سال ۱۳۱۲ در مشهد متولد شد و در دانشگاه مشهد تحصیل کرد. اگر شرح حالنویسی جانبدارانه نباشد، «او با اساتید خود درگیریهای فکری متعددی داشت... استقلال فکری و اعتقادی او پیش از هر چیز با دفاع مصممانهاش از حقیقت و عدالت آشکار شد». او با بورس دولتی به فرانسه رفت و آنجا «عمدتاً به جنبشهای ایدئولوژیک و ضد امپریالیستی که در آن زمان جهان اسلام را فرا گرفته بود، توجه نشان داد». پس از بازگشت به ایران، به سخنرانیهای آتشین در حسینیه ارشاد پرداخت. چندین بار زندانی شد و وقتی سرانجام آزاد گردید، به انگلستان رفت و در سال ۱۳۵۶ در آنجا درگذشت.
بر اساس توصیف جانبدارانهای از روزهای پایانی زندگی شریعتی، همسر و دو دخترش قرار بود به او در انگلستان بپیوندند. فقط دخترانش رسیدند؛ همسرش طبق این روایت، در تهران توسط ساواک بازداشت شده بود. شریعتی فرودگاه لندن را ترک کرد و «در حالی که بسیار پریشان بود، با دو دخترش به سمت خانه حرکت کرد. او مدت طولانی با دخترانش صحبت کرد و با وجود خستگی همه، تا نیمهشب بیدار ماندند. سپس شریعتی به اتاق خود رفت و همه به خواب رفتند. ساعت ده صبح روز یکشنبه فرا رسید و شریعتی هنوز از اتاق بیرون نیامده بود. در را کوبیدند، اما پاسخی نیامد. وقتی وارد اتاق شدند، شریعتی در وسط آن افتاده بود. علت واقعی مرگ شریعتی (کالبدگشایی با تأخیر انجام شد) هرگز مشخص نشد، اما نحوه مرگ او و شرایط مرموز آن که یادآور مرگ تختی، صمد بهرنگی و جلال آلاحمد است، احتمال طبیعی بودن آن را از بین برد و لقب شهید را برای او به ارمغان آورد.» مقامات بریتانیایی ظاهراً هیچ مورد مشکوکی نیافتند.
حتی پیکر شریعتی نیز محل مناقشه هوادارانش بود. ظاهراً بر سر محل دفن او اختلاف نظر وجود داشت. گروهی، عمدتاً کسانی که در ایران بودند، خواستار بازگشت پیکر او به ایران بودند؛ گروه دیگری، کسانی که خارج از ایران بودند، خواستار دفن او در دمشق شدند. از جمله اعضای این گروه دوم، یزدی، صادق قطبزاده و صادق طباطبایی (برادرزاده موسی صدر، رهبر شیعیان لبنان) بودند. گروه دوم استدلال میکرد که دولت در حال تدارک مراسم رسمی استقبال از پیکر شریعتی است و «بدین ترتیب میخواهد به دکتر شریعتی توهین کند». اروپا هم به دلیل اینکه سرزمین کفر بود، برای تدفین رد شد.
نوشتههای شریعتی
در کتاب «اسلامشناسی» که حاوی هشت سخنرانی است، شریعتی به انتقاد از مستشرقان میپردازد و ادعا میکند که آنها نتوانستهاند اسلام را به درستی بشناسند. او معتقد است برای درک اسلام باید آن را به مثابه یک ایدئولوژی نگریست و از دیدگاه «جامعهشناسی» مطالعه کرد. او بهویژه شرقشناسان فرانسوی را به دلیل تأثیرگذاری بر اسلامشناسان معاصر ایرانی، هدف قرار میدهد. در حالی که مستشرقان اسلام را تنها به عنوان «تمدنهای باستانی و انتقالدهنده تجربیات معنوی و مادی انسان باستانی به تمدن امروزی» میبینند، جامعهشناسان آن را زمینی برای اثبات نظریههای خود مییابند. «در تاریخ اسلام، این ایران است که حیات معنوی اسلام مدیون آن است.» بدون شناخت اسلام، نمیتوان ایران را درک کرد.
شریعتی بر تأکید پهلوی بر تمدنهای پیش از اسلام ایران به عنوان «اغراق و اسراف» و ناشی از «نوعی تعصب» طعنه زد. او با ارجاعات و نقل قولهایی از جامعهشناسان و مورخان اروپایی، مبانی دین، رابطه دین با جامعه، جایگاه علم در اسلام و تفاوتهای اسلام با سایر ادیان را به دقت بررسی کرد. او توحید را اساس اسلام دانست. به نظر میرسد برخی مفاهیم سنتی را بازتعریف میکرد؛ برای مثال، اجتهاد را آزادی تحقیق علمی میدانست.
در کتاب «تشیع علوی و تشیع صفوی»، شریعتی بازتفسیر خود از اسلام شیعی را ادامه داد. به نظر او، تشیع به عنوان دینی که توسط علی و خاندانش بنیان نهاده شد، سرکوب گردید و جای خود را به تشیع صفوی داد؛ تشیعی که دینی دولتی و حامی حکومت بود به جای آنکه پیوسته در حال شورش باشد. او در طرح این استدلال، تقریباً هر آنچه را که در طول قرنها به عنوان ویژگیهای تشیع درآمده بود رد کرد و در بیشتر موارد ادعا نمود که این اعمال ناشی از تقلید از آداب و رسوم مسیحی بوده است. این دیدگاه، محور اصلی تز اوست: دولت و دین به مدت سه قرن چنان در هم تنیده شدهاند که تنها با تحقیر هر دو، میتوان لوح را پاک کرد و از نو آغاز نمود. بنابراین، او اصرار داشت که مخالفت صفویان با امپراتوری عثمانی ناشی از این واقعیت بود که صفویان برای مقابله با عثمانیها (که حامیان اسلام بودند) با اروپاییها همدست شده بودند. هنگامی که صفویان ظهور کردند، تشیع از «مسجد جمعهٔ مردم» به «مسجد شاه» منتقل شد. پیوندهای صفویان با مسیحیت آشکار بود. مراکز تبلیغی صفوی «مجبور» شدند تا تشیع را به مسیحیت نزدیکتر کنند. بدین ترتیب، شاه عباس مسیحیان ارمنی جلفا را به شهری نزدیک اصفهان منتقل کرد و به آنها امتیازات فراوان اعطا نمود.
به همین ترتیب، ملاها «مجبور شدند» چهرهای همدل را به نمایشنامهٔ کربلا وارد کنند. شریعتی بر این امر اصرار داشت که صفویان مقام «وزیر امور روضهخوانی» را ایجاد کردند. این مقام به اروپا سفر کرد و آداب و رسوم مذهبی مسیحی بسیاری را به ایران آورد. با کمک رهبران مذهبی طرفدار دولت، این آداب و رسوم مسیحی بر تشیع پیوند زده شد. این آداب عبارت بودند از: تعزیه، قمهزنی، موسیقی، عزاداری دستهجمعی، آویختن پردههای سیاه، کشیدن عکس ائمه (که در اسلام حرام است)، و هالهٔ نورانی شبیه به نور مقدس که دور سر امامان قرار میگرفت. تقریباً هر آنچه که مشخصهٔ اسلام مردمی بود، توسط شریعتی رد شد.
لازم نیست در مورد استدلال او به تفصیل اظهار نظر کنیم. «وزیر امور روضهخوانی» به نظر میرسد فقط در آثار شریعتی ظاهر میشود. تعزیه ۵۰۰ سال پیش از صفویان آغاز شده بود. ایران سنت هنری پیش از اسلام دیرپایی داشت که به دوران اسلامی نیز ادامه یافت، و ایدهٔ به تصویر کشیدن ائمه عجیب به نظر نمیرسد. هالهٔ نورانی دور سر امام، شباهت قابل توجهی با قرارداد هنری مسیحی دارد، اما قرنها پیش از مسیح در بودیسم نیز وجود داشته است.
شریعتی استدلال کرد که علمای واقعی شیعه ارتباط نزدیکی با مردم داشتند و پیوسته با حاکمان در کشمکش بودند. هنگامی که از مخالفت دست کشیدند، از رهبری واقعی شیعه نیز دست کشیدند. شریعتی اظهار داشت که تشخیص تشیع علوی از تشیع صفوی بسیار دشوار است، زیرا هر دو ریشههای یکسانی داشتند و شکل ظاهریشان بدون تغییر مانده بود. صفویان ماهرانه موفق شدند شکل ظاهری را حفظ کنند، اما معنا را تغییر دادند. آنها در «حلال کردن حرام و حرام کردن حلال» ماهر بودند. قوانین اسلامی منسوخ شده بود، زیرا به مسائلی مانند بردهداری به عنوان مال میپرداخت، اما نه به حقوق نفت یا حقوق کارگر در برابر کارفرما، و این شرمآور بود که این اسلام نبود – دین آزادی و رهاییبخش – که بردگان را آزاد کرد، بلکه یک رئیسجمهور آمریکایی بود.
دغدغهٔ اصلی شریعتی، شکاف میان اهل سنت و شیعه بود که به گفتهٔ او تا زمان صفویان رخ نداده بود و از ارائهٔ جبههای متحد اسلام در برابر دشمنان مشترک خارجیاش – امپریالیسم و صهیونیسم – جلوگیری میکرد. او از رد سه خلیفهٔ اول توسط شیعیان ابراز تأسف کرد و خواستار وحدت میان سنی و شیعه شد. اختلافات میان دو مذهب، صرفاً اختلافات مکتبی بود که باید در همان سطح باقی بماند و تودهها را درگیر نکند.
در کتاب «شیعه، یک حزب کامل»، شریعتی به بسط بازتفسیر خود از اسلام ادامه داد. او با دفاع از لحن عاطفی کارش آغاز کرد. او به موضوع بهطور بیطرفانه نمیپرداخت، بلکه با ۱۳۰۰ سال بدبختی یک ملت، «ناپدید شدن یک ایمان آزادیبخش، و بیحالی مردم از طریق زور، جهل و فقر» دست و پنجه نرم میکرد.
ابوذر در گوشهٔ مسجد نمینشست و دربارهٔ معنی قرآن مباحثه نمیکرد. وقتی ابوذر با کعبالاحبار بر سر معنای آیهای از قرآن اختلاف پیدا کرد، مؤدبانه مجادله نکرد، بلکه با استخوان شتر به سر کعبالاحبار کوبید. چرا چنین کرد؟ شریعتی پاسخ داد که تفسیر کعب، تحریف آگاهانهٔ آیه به منظور حذف قرآن، تشویق فقر مردم و اجازه دادن به سرمایهداران برای غارت آزادانه بود.
علاوه بر این، شریعتی گفت: «این مرد پست [کعب]یک یهودی بود... او آمده بود و مسلمان شده بود و لباس عالم و رهبر روحانی پوشیده بود و بر منبر نشسته بود و قرآن را به سود سرمایهدار و به زیان مردم استثمارشده تفسیر میکرد... کسانی که به اسلام روی آورده بودند.» شریعتی به وضوح اقدامات ابوذر را الگوی رفتار میدانست.
شریعتی اظهار داشت که ائمهٔ ما به لباس عشق، تسلیم و در خدمت خلفا درآمدهاند. او این را اشتباه میدانست و میپرسید: «امید روزانهٔ خود را از کجا میگیریم جز از شهادت؟» وقتی کسی خاندان علی را با تمام وجود دوست دارد، چگونه میتواند بیتفاوت بماند و به انتقادی محدود بسنده کند؟
شریعتی توضیح داد که پس از مطالعهٔ همهٔ ایدئولوژیها، انقلابها، جوامع، رنسانسها، جامعهشناسی، اسلامشناسی، ظهور و سقوط فرهنگها، خاندان علی، امامت و حکومت، به این نتیجه رسید که تشیع علوی حزب کامل است. تشیع علوی دارای تمام ویژگیهای توصیفشده در قرآن بود، تمام ویژگیهای یک حزب آرمانی، یک حزب خدا را داشت. این پاسخی به نیازهای این نسل از روشنفکران مسئول در حرکت دادن «احزاب سنگشدهٔ جوامع، در هدایت مبارزات طبقاتی آنان» بود.
شریعتی دیدگاه سنتی علمای مسلمان را مبنی بر اینکه پیش از حرکت به سوی عمل، باید مطالعات طولانی در الهیات، فلسفه، فقه، منطق، اخلاق و تمام موضوعات معمول آموزش دینی را فرا گرفت، رد کرد. این هرگز محقق نمیشد. او به همان اندازه دیدگاه «روشنفکران جدید» را که معتقد بودند ابتدا باید ایدئولوژیای را آماده کرد و جهانبینی مادی و سکولار را برگزید، رد کرد. پس از کسب چنین دانشی، میتوان به عنوان یک روشنفکر انقلابی، به «مالکیت جامعه بر منابع اقتصادیاش نگاه کرد و کشمکش طبقاتی و استثمار انسان توسط انسان را منع کرد». این رویکرد نیز غیرممکن بود، زیرا دانش انسان هرگز کامل نیست. اندیشه و عمل باید دست در دست هم پیش بروند و «ما مطمئنیم که او [خدا]صراطالمستقیم و مستقیمترین راه را پیش پای ما میگذارد... و راه آسانتر خواهد بود. ما گروهی هستیم که این راه به ما سپرده شده است... ناامید نخواهیم شد و تردید نخواهیم کرد و خود و دیگران را فریب نخواهیم داد... و دقیقاً مانند ... خواهیم بود.»
شریعتی برای مفاهیم کهن، تعاریف جدیدی ارائه داد. «امت» عموماً به عنوان جامعهٔ مسلمانان، کل مسلمانان در هر کجا که باشند، تعریف شده است. شریعتی گفت که «امت» از ریشهٔ عربی «اَمَّ» به معنای «مسافرت کردن، حرکت کردن، عزیمت کردن، حرکت رو به جلو در راهی مستقیم» است. بنابراین، امت، گروهی از مردم بود که آزادانه گرد هم آمده بودند تا یک راه مستقیم را در تعقیب جهتی مشترک یا هدفی مشترک دنبال کنند. هدف امت «کامل شدن» بود، نه «خوشحال بودن». بزرگترین خطر، جایگزینی «بودن» یا «بیحرکت ماندن» به جای «شدن» یا «حرکت کردن» بود. این میتوانست در نتیجهٔ درگیری داخلی، حملهٔ بیگانگان، گم شدن راه، یا هر عامل بازدارندهٔ دیگری که مسیر امت را قطع کند، از رسیدن به هدفش بازدارد و هویت آن را سلب کند. در اینجا او به تفسیر باطنی از اصطلاحات قرآنی نزدیک میشود که در علمای سنتی مذهب رد میکرد.
شریعتی همچنین تعریف جدیدی از «امام» ارائه داد؛ نه دوازده امام شیعه و نه امامی که پیشنماز است، بلکه امامی که رهبر امت است. او «موتور حرکت جامعه و کسی است که به جامعه جهت میدهد... شخصی که وجودش الگوی «شدن» است و روش عملش راهنمای امت است.» این تعریف از امام، به نظر میرسد همان تعریفی است که پیروان خمینی به کار میبرند، زیرا هر معنای دیگری برای جایگاه خمینی کفرآمیز یا ناچیز خواهد بود. خود خمینی به نظر نمیرسد این کاربرد را تشویق یا منع کرده باشد. با این حال، دیدگاههای او در این مورد به نظر میرسد با شریعتی همسو باشد، زیرا او مینویسد که «.. فقیه و نه هیچ کس دیگر، امام و رهبر مسلمانان و شخصی است که عدالت را در میان آنان برقرار میکند.»
در حملهٔ عمومی خود به «شکلهای» تشیع در تقابل با محتوای آن، شریعتی استدلال کرد که قرآن از این دیدگاه حمایت میکند که «میتوان شکل را برای حفظ محتوا شکست و آن را وارونه کرد». در تأیید این مطلب، به تغییر قبله از بیتالمقدس که محمد ابتدا از آن استفاده کرد، به مکه که چند سال بعد مقرر کرد، اشاره کرد. شریعتی گفت: «در این مورد، قرآن قالب را شکست و جهت الهی را تغییر داد تا روح و محتوا را آزاد کند.»
شریعتی معتقد بود که مسلمان در میان جامعهٔ خود میایستد و خود را مسئول رهبری مردم شرق و غرب میداند. او هرگز صلح را نمیپذیرفت و با کسانی که مردم جهان را به بردگی میکشیدند و استثمار میکردند، مدارا نمیکرد. جنگ برای رهایی ستمدیدگان به راه میافتاد. این یک جنگ اقتصادی، سیاسی، توسعهطلبانه و رهاییبخش بود.
در نهایت، شریعتی به امر معروف «امر به معروف و نهی از منکر» پرداخت. او کسانی را که معتقد بودند این امر فقط به مسائل رفتار شخصی مربوط میشود، به باد انتقاد گرفت. «امروز معنای آن به مسائل جزئی و سطحی مانند تنبیه کودک یا منع زنان از پوشیدن دامن محدود شده است... در حالی که تجاوز اسرائیل به فلسطین و غارت ملت بزرگ مسلمان توسط یک ملت، از نظر آنها «امر به معروف و نهی از منکر» محسوب نمیشود.» شریعتی گفت که این اصل باید به معنای اصلی و والای خود در نظر گرفته شود. هر «راهنمای آگاه» و نظر فقهی (اجتهاد) در هر دوره، باید آنچه را که برای آن دوره مجاز و ممنوع است کشف و تبیین کند و در اجرای این حکم، راهنما شود. مسئولیت امت در این امر، ابدی و جهانی بود، نه محلی.
شریعتی به استدلالهای پیشین خود بازگشت که اسلام واقعی توسط روحانیون و غرب فاسد شده است. اسلام قبل از آنکه به مجموعهای از سنتهای اجتماعی و اشکال سفت و سخت بیرونی تبدیل شود، یک ایدئولوژی بود. اکنون به فرهنگی متشکل از فلسفه و علوم – تخصص یک نخبه – تبدیل شده بود که آن را به هر فلسفه و علم دیگری شبیه میکرد و هدف اصلی آن، یعنی امر به معروف و نهی از منکر را از بین میبرد. عالم اسلامی، عالمی ایدئولوژیک بود که به عنوان راهنما عمل میکرد. او یک شخصیت ادبی یا فیلسوف نبود، بلکه کسی بود که راه انبیا را دنبال میکرد. با کتاب خدا در یک دست و شمشیر در دست دیگر، با دشمنان علی روبهرو میشد.
به طور خلاصه، شریعتی نتیجه گرفت که اسلام یک ایدئولوژی است نه یک فرهنگ. امت، یک جامعهٔ روشنفکری و یک گروه مذهبی در حال حرکت در مسیری مشترک با امامی به عنوان راهنما بود. امت، راهنما-الگوی خود را انتخاب میکرد تا بتواند خود به عنوان راهنمای دیگران عمل کند. تحت این رهنمود، بهترین امت شکل خواهد گرفت و پیامش امر و نهی و ایمان به خدا خواهد بود. همیشه باید چنین امتی در میان مسلمانان وجود داشته باشد. شریعتی نتیجه میگیرد که این یک «حزب» به معنای کامل کلمه است.
کتاب «دین علیه دین» شریعتی، مفهوم کلیدی دیگری را در نسخهٔ او از اسلام شیعی مطرح کرد – ایدهٔ توحید. این تعریف است که باید هنگام بررسی فلسفه – اگر بتوان آن را فلسفه نامید – گروه فرقان در نظر داشت.
شریعتی مانند دیگر آثارش، به ابزارهای سبکی، تکرار عبارات و نمادهای سرشار از احساس، بیش از توسعهٔ منطقی یک استدلال متوسل شد. این تا حدی ناشی از این واقعیت بود که بیشتر کارهایش از سخنرانیها نشأت میگرفت و تأثیر او کمتر از آنچه میگفت، بلکه بیشتر از نحوهٔ گفتنش بود. شاید بتوان به طور ناخوشایندی اشاره کرد که تبعیت محتوا از شکل که او در اسلام مدرن مورد حمله قرار داد، خودش آن را به یک هنر تبدیل کرد.
«دین علیه دین» معتقد بود که دیدگاه معمول در مورد دین در تقابل با بیدینی، نادرست است. هیچ کس در تاریخ هرگز بدون دین نبوده است. او این ادیان را به توحید و شرک محدود کرد. اسلام، به درستی درک شده، توحیدی بود، اما چیزی فراتر از یگانگی خدا در آن دخیل بود. شناخت یگانگی خدا، به طور منطقی مستلزم یگانگی انسان بر روی زمین، یگانگی بشریت، نژادها، کیفیات، خانوادهها، افراد، حقوق، ارزشها و تمایزات بود.
همه چیزهای دیگر، شریعتی اصرار داشت، شرک است و هدف شرک، حمایت از وضع موجود است. «سازندگان» شرک همیشه در میان طبقات بالا بودند و ریشههای آن اقتصادی بود تا ثروت را برای ممتازان تضمین کند و فقرا را محروم سازد. در شرک، «باید چندین هدف برای مناطق و مردم مختلف وجود داشته باشد تا چندین طبقه و نژاد بتوانند دیگران را به زور محروم کنند.»
دو نوع شرک وجود داشت – نوع مستقیم و آشکار، پرستش خدایان متعدد بود؛ نوع دیگر را شرک پنهان نامید که با حجاب توحید پوشیده شده بود. اینجا بود که تعریف خاص او از توحید مطرح میشد. هر آنچه از وضع موجود حمایت میکرد، طبقات یا تمایزات دیگر در وضعیت شخصی را به رسمیت میشناخت، شرک بود. به وضوح، او اسلام شیعی سنتی را در این امر گنجاند و آن را با تشیع علوی خود که توحیدی بود، مقابله کرد. شرک همیشه به معنای شرک اجتماعی بود که شامل تکثیر نژادها، گروهها، طبقات و خانوادهها در جامعهٔ بشری میشد. تنها زمانی که توحید واقعاً وجود داشت، دوران ۱۰ سالهٔ اقامت محمد در مدینه بود، زیرا تنها در آن زمان بود که نظام اقتصادی و اجتماعی و روابط میان افراد و طبقات، با ایمان به خدا و مردم تنظیم میشد.
در نتیجهگیری، پس از خاتمالانبیاء، یعنی محمد، این علماء – روشنفکران – بودند که باید کار او را ادامه میدادند. «وظیفهٔ علما این است که با دین بجنگند تا دین را برقرار و احیا کنند، و معنای توحید را چنان درک کنند که بدانند توحید با بتپرستی تفاوت دارد، و بتوانند شرک را در پوشش توحید تشخیص دهند.»
شریعتی اساساً با یک مشکل کلامی و فلسفی همیشگی دست و پنجه نرم میکرد – چگونه خدا میتواند اجازهٔ وجود شر را بدهد؟ او نمیتوانست خدا را انکار کند و ملحد شود و همهٔ مسئولیت را بر عهدهٔ انسان بگذارد، و نه میتوانست اسلام را رد کند و پاسخ را در دین دیگری جستوجو کند. او به دنبال آرمانشهر اسلامی گشت و آن را در اسلام نخستین یافت، زمانی که هم محمد و هم علی بر اساس خواست خدا حکومت میکردند. برای بازپسگیری آرمانشهر، مفاهیم کلیدی را بازتعریف کرد و اصرار داشت که درک و کاربرد صحیح این مفاهیم، اسلام ناب را بازمیگرداند. تشیع سنتی نتوانسته بود بیعدالتیهایی را که او در جامعه میدید، اصلاح کند. بنابراین، او آن را به عنوان تحریف عمدی اسلام واقعی که هم توسط امپریالیسم غربی و هم توسط حاکمان بومی انجام شده بود، رد کرد. اسلام واقعی، ستیزهجو بود، پیوسته با شر میجنگید، و این نبرد قرار بود هدف اصلی امت – جامعهٔ مسلمانان در حال حرکت با هدف و غایت – باشد. رهبر امت، امام بود که ظهور میکرد و با شناخت امت به رهبری میرسید. امت و امام، هر دو باید الگویی برای تمام جهان باشند.
مخالفت شریعتی با اسلام شیعی سنتی، توسط یکی از محققان همدل چنین توصیف شد: «او با سنتگرایان افراطی که تار و پودی گرد خود تنیده بودند... اسلام را از جامعه جدا کرده، در گوشهای از مسجد و مدرسه محبوس میکردند، و اغلب به هر نوع جنبش فکری در جامعه واکنش منفی نشان میدادند، مقابله کرد؛ آنها حقایق درخشان اسلام را با حجابی تاریک پوشانده بودند که خود نیز پشت آن پنهان شده بودند.»
مخالفان شریعتی
آموزههای شریعتی واکنش شدیدی را در برخی محافل روحانی برانگیخت. یکی از این حملات توسط محمد مقدمی، یک مبلغ مذهبی، صورت گرفت. مقدمی بهویژه از اصرار شریعتی بر تقریب بین شیعه و سنی خشمگین است:
«به مدت چهارده قرن، علما از چنگال غارتگران از حقیقت محافظت کردهاند و زمان و تلاش زیادی برای مبارزه با دشمن صرف کردهاند... آنها خدا را شکر کردهاند که در فضای اهل سنت، جایی که ریختن خون شیعیان شایستهٔ بالاترین پاداش محسوب میشد، توانستند نور تشیع را بیاورند. باز هم لازم است که یاوهگوییهای اهل سنت در جوامع شیعی به رسمیت شناخته شود.»
مقدمی شریعتی را به دشمنی با اهل بیت متهم میکند. او بهویژه از این خشمگین است که شریعتی پس از تذکر اشتباهاتش، از اصلاح آنها خودداری کرد. «من شرمندهام که آنچه را که یک به اصطلاح عالم دین نوشته است ذکر کنم...، زیرا او نام مبارک حسین بن علی را پلهای برای امیال شرمآور امپریالیسم قرار داده و به نسل آینده درسهای گمراهکننده آموخته است.»
زبان مقدمی کمتر از شریعتی پرشور نیست. او از اصرار شریعتی بر اینکه محمد در یک خانوادهٔ مشرک بزرگ شده است، به خشم میآید و اصرار دارد که حتی برخی از نویسندگان اهل سنت نیز این واقعیت را میپذیرند که خانوادهٔ محمد یکتاپرست و حتی مسلمان بودهاند. به گفتهٔ مقدمی، «ثابت شده است که نیاکان پیامبر تا آدم، یکتاپرست و مؤمن بودهاند.» حقیقت توسط «کسانی که با تاریخ بازی میکنند... تا دزدان را بهترین نگهبانان، سنگدلان را مطیعترین، و مرگبارترین دشمن را بهترین دوست معرفی کنند، و به طور خلاصه، نقابی بر چهرههایشان بگذارند، پنهان شد؛ حقیقت و واقعیت پشت ابری تاریک از اندیشههای ظالمانه و جاهطلبیها عقب نشست.»
مقدمی همچنین به شریعتی حمله میکند که ادعا کرده ابوبکر در حالی که محمد هنوز زنده بود، نماز را امامت میکرد. شیعیان معتقدند که ابوبکر، خلیفهٔ اول، به ناحق به خلافت رسید که باید به علی میرسید. داستان امامت نماز توسط ابوبکر، به این معنی است که محمد ابوبکر را به عنوان جانشین خود تأیید کرده است. مقدمی به حمله به اشتباهات شریعتی و نقل حدیث علیه او ادامه میدهد:
«او نظر خود را در مقابل مردم و در تناقض با عقاید شیعه قرار داده و گروهی از جوانان را که کوچکترین دانشی از امور مذهبی ندارند، به سمت خود جلب کرده است. او از نگهبانان شریعت به عقبماندگی و مورد نفرت بودن در میان مردم متهم کرده است... او به رهبران روحانی به دلیل مخالفت با اشتباهاتش حمله کرده و به جوانان تحت تأثیر امپریالیسم و غربزدگی گفته است که به آنها حمله کنند، زیرا آنها را زندانی عقاید تحریفشدهشان میکنند... جوانان نظرات آقای شریعتی را پذیرفتند و بدون کوچکترین تفکری، به مدافعان قوانین تشیع، حتی مراجع بزرگ که نمایندگان امام زمان هستند، حمله کردند.»
سایر نویسندگان مذهبی، بهویژه شیخ انصاری، تقریباً به همین دلایل و با همان مهمات به شریعتی حمله میکنند و حدیثهایی را برای رد اشتباهات، کجفهمیها و تفسیرهای نادرست شریعتی، یکی پس از دیگری نقل میکنند. انصاری در یک جا حتی شریعتی را به احمد کسروی منفور تشبیه کرده است.
اما شریعتی تنها مورد حملهٔ محافظهکاران مذهبی نیست. برخی از مارکسیستها نیز او را دوست ندارند. یک تحلیل مارکسیستی، شاید تنها تحلیل موجود، در کتاب «بررسی برخی مسائل اجتماعی» اثر علیاکبر اکبری یافت میشود. حملهٔ اکبری به شریعتی برخی از ویژگیهای حملهٔ مقدمی را دارد: اتهامات نادانی، حمله به تناقضات، تحریفات و ابهامات شریعتی. برای مقدمی، این کاستیها ناشی از برداشت نادرست شریعتی از اسلام شیعی است؛ برای اکبری، آنها ناشی از برداشت نادرست شریعتی از مارکسیسم است. اکبری معتقد است که خطای اساسی شریعتی این است که به جای اقتصاد، دین را لوکوموتیو تاریخ میبیند.
اکبری این ادعا را که ناپدید شدن امپراتوری عثمانی، همانطور که شریعتی در «تشیع علوی و تشیع صفوی» استدلال کرده بود، شکستی برای اسلام بود، رد میکند. عثمانیها ستمگران و جبارانی بودند که هیچ میراث فرهنگی از خود برجای نگذاشتند. این تنها عثمانیها نبودند که در سال ۱۹۲۴ از صحنه روزگار محو شدند، «بلکه تمام قدرتهای بزرگ فئودالی و جبار در برابر پیشروی بورژوازی». این بورژوازی بود که از طریق تاجران و سرمایهداران، جهان را غارت کرد، نه مسیحیت، و این سرمایهداری بود که به اسلام حمله کرد، نه مسیحیت. این سرمایهداری اروپا و آمریکا بود که به ملتهای آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین حمله کرد و آنها را غارت نمود.
شریعتی همچنین مسئلهٔ طبقات اجتماعی را که ریشه در شرایط اقتصادی دارد، نه مذهبی، درک نکرده بود. مبارزهٔ زمیندار و دهقان با تضعیف اعتقاد زمینداران به نظام خودشان، آنطور که شریعتی معتقد بود، از بین نخواهد رفت. حذف طبقهٔ سرمایهدار تنها با حذف نظام سرمایهداری امکانپذیر است. اکبری در هر مرحله به شریعتی به خاطر ناآگاهی از دلایل واقعی، یعنی دلایل مارکسیستی، طبقات اجتماعی، فقر، فساد و جنایت، حمله میکند.
اگرچه بحث بین شریعتی و مخالفانش شامل تفسیرهای تاریخ و دین است، اما اینها بیش از تمرینهای علمی عقیم نیستند. هر دو طرف در مورد کنش سیاسی بحث میکنند، و حداقل برخی از پیروان شریعتی، از ایدههای او برای حمایت از کنش سیاسی خود استفاده میکنند.