جزایر سهگانه به روایت رئیس ساواک خلیج فارس؛ از مذاکره با شیوخ تا تهدید به بمباران
پایگاه اطلاعرسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ بنا بر شواهد و قرائن تاریخی جزایر سهگانه تنب بزرگ، تنب کوچک و بوموسی متعلق به حاکمیت ایران بوده که سالها تحت سیطره انگلستان قرار داشت. اما ادعاهای جنجالی دولت امارات درباره جزایر سهگانه ایرانی به خصوص در مقاطع بحرانی تنشهای سیاسی را افزایش میدهد.
در دوره خروج انگلیس از خلیج فارس و در پی شکلگیری و تاسیس کشورهای جنوب خلیج فارس، نیروی دریایی ارتش در ۹ آذر ۱۳۵۰ اقدام به بازپسگیری جزایر سهگانه کرده است.
مرتضی موسوی از اعضای برجسته ضدجاسوسی ساواک در خاطرات خود روایتهای جالب توجهی از روابط ایران و امارات قبل و بعد از انقلاب دارد.
موسوی در طول دوران حضورش در دستگاه امنیتی؛ ریاست نمایندگی ساواک در عراق و کشورهای جنوبی خلیج فارس از جمله بحرین، عمان، مسقط، یمن و امارات عربی متحده و بعدها ریاست یکی از بزرگترین ادارات عملیاتی اداره کل هشتم را بر عهده داشت. همچنین او از جمله نیروهای امنیتی بلندپایه ساواک بود که بعد از انقلاب هم برای مدتی با نهاد جدید امنیتی همکاری کرد و ماموریتهای مهمی هم به او واگذار شد.
جزئیات خاطرات موسوی درباره چگونگی تشکیل امارات و حاکمیت ایران بر جزایر سهگانه در دوران پهلوی و همچنین تهدید شیوخ امارات توسط مقامات ایرانی در خلال جنگ تحمیلی صدام که عقبنشینی آنها از ادعاهای سیاسی را در پی داشت؛ از نکات کمتر روایت شده تاریخ در این رابطه است که در ادامه از نظر میگذرد.
در اوایل شهریور ماه ۱۳۵۰، من به عنوان رئیس نمایندگی ساواک عازم کشورهای جنوبی خلیج فارس شدم که شامل عمان، قطر، بحرین، یمن، ابوظبی، دبی، شارجه، عجمان، رأس الخیمه،امالقوین و فجیره بود. هنوز تمام این مناطق جزو مستعمرات کشور انگلستان محسوب میشدند.
چون هیچ کشوری رابطه سیاسی با کشورها و شیخنشینهای منطقه نداشت، ساواک سعی کرده بود که با ایجاد روابط نزدیک با حاکمان منطقه، نسبت به گشایش بعضی موسسات ایرانی نظیر مدارس ایرانی، بانکها، بیمه و بیمارستانها اقدام کند و نسبت به صادرات تولیدات ایران به این مناطق نیز بازرگانان را تشویق میکرد. هدف از این اقدامات ساواک در آن زمان برای جلوگیری از نفوذ مصر بود که عبدالناصر به عنوان رهبر اعراب در این مناطق آغاز به نفوذ کرده بود و علیه ایران فعالیت داشت.
در زمان ریاست تیمسار سپهبد بختیار در ساواک که عنوان معاون نخستوزیر را هم داشت، از حکام و شیوخ منطقه برای دیدار از ایران و یا شکار در بعضی نقاط ایران دعوت به عمل میآورد و پذیرایی میکرد. به همین دلیل به تدریج پایگاههای نفوذی ایران در منطقه، به وسیله ایجاد مدارس، بانکها و بیمهها و شرکتهای بازرگانی آغاز به کار کرده بودند.
در سال ۱۹۷۰، کشور انگلستان از نظر اقتصادی آن چنان دچار مشکلات زیادی بود که قادر به پرداخت هزینه پایگاههای خود در کشورهای یاد شده بالا نبود. به همین دلیل انگلستان تصمیم گرفت که از اول سال ۱۹۷۱، با دادن استقلال و آزادی به این کشورها نیروهای خود را از منطقه خارج سازد.
کشورهای غربی که در رأس آنها آمریکا قرار داشت، با رفتن انگلستان از منطقه خلیج فارس خطر نفوذ اتحاد شوروی را از طریق کشورهای عربی دوست شوروی مانند مصر، عراق، لیبی، سوریه و فلسطینیها میدانستند. برای حفاظت خلیج فارس از نفوذ کشورهای یاد شده، ایران را که تمام شمال خلیج فارس را در اختیار داشت مناسبترین کشور برای حفاظت این آبراه مهم که درصد مهمی از نفت جهان را تامین میکرد تشخیص میدادند.
بنابر دلایل بالا، انگلستان از ماهها قبل با اعلیحضرت محمدرضا شاه پهلوی در این زمینه برای واگذاری حفاظت منطقه در ارتباط بود. ساواک به علت روابط نزدیک با حاکمان منطقه و تسلط بر اوضاع، در نقل و انتقالات آن روز، در این مذاکرات نقش اساسی را به عهده داشت.

مرتضی موسوی و شیخ حشر بن مکتوم اولین سفیر امارات در ایران، دی ماه ۱۳۵۱-فرودگاه دوبی
مذاکراتی که قبل از خروج انگلستان از منطقه، بین آن کشور و کشورهای جنوبی خلیج فارس و ایران به عمل آمده بود، قرار بر این شد که کشورهای عمان و قطر هر یک به صورت یک کشور مستقل اداره شوند و هفت امارت دیگر شامل ابوظبی، دبی، شارجه، عجمان،امالقوین، رأسالخیمه و فجیره هم به عنوان امارات متحده عربی، یک کشور را تشکیل دهند.
در مذاکرات بین ایران و انگلستان و حکام شارجه و راسالخیمه در مورد سه جزیره ایرانی به نامهای ابوموسی متعلق به شارجه و تنبهای بزرگ و کوچک که در دهانه تنگه هرمز قرار دارند و از نظر سوقالجیشی اهمیت فراوانی دارند قرار شد که ایران با دادن ۲۰ میلیون پوند به حاکم رأسالخیمه مالکیت جزیره تنب بزرگ و کوچک را به دست آورد. همچنین با دادن نصف درآمد نفتی چاهی که در حوزه آبهای ایران کشف شده بود به حاکم شارجه جزیره ابوموسی در مالکیت ایران قرار گیرد و به خاک اصلی خود ایران بازگردد.
من که چند ماه قبل از استقلال این مناطق و خروج انگلستان از منطقه برای انجام ماموریت وارد منطقه شده بودم تا حدودی در جریان این مذاکرات قرار داشتم.
در مورد رأسالخیمه که در واقع هنوز از انگلستان حرفشنوی داشت و مستعمره انگلیس بود، یکی دو نفر وکیل انگلیسی وارد کار و مذاکره با ایران بودند و ایران با پرداخت ۲۰ میلیون پوند به حساب شخصی حاکم به نام شیخ صقر القاسمی در انگلستان موافق بود.
اما از یک طرف سر ویلیام لوس - نماینده ملکه انگلیس در خلیج فارس - حاکم را تحریک میکرد و میگفت ایران پولدار است شما پول بیشتری مطالبه کنید و از طرف دیگر نزد اعلیحضرت محمدرضا شاه میرفت و میگفت حاکم رأسالخیمه طمعکار است و شما بیش از ۲۰ میلیون پوند نپردازید.
از جانب دیگر صدام حسین رئیسجمهوری عراق که روابطش با ایران بسیار تیره و تار بود، به طور غیرمستقیم حاکم را تحریک میکرد که با ایران کنار نیاید و او اگر چنین کند پول بیشتری به حاکم خواهد داد. حاکم هم سرگردان مانده بود. از یک طرف طمع او را وادار میکرد که از عراق پول بیشتری بگیرد و از طرف دیگر به حرف نماینده تامالاختیار ملکه انگلیس سر ویلیام لوس توجه میکرد و پول بیشتری از ایران مطالبه میکرد. در نتیجه تا روز خروج انگلستان از منطقه این مذاکرات با حاکم رأسالخیمه به نتیجه نرسید و ایران ناچار یک روز قبل از خروج انگلستان از منطقه با حمله نظامی به جزایر تنب کوچک و بزرگ این دو جزیره را به آغوش وطن بازگردانید و از پرداخت ۲۰ میلیون پوند هم خودداری کرد.
اما در مورد جزیره ابوموسی حاکم شارجه مطابق توافق قبلی با فرستادن برادر بزرگترش به نام شیخ صقر القاسمی رئیس پلیس شارجه، به استقبال کشتی آرتمیس با این امر موافقت خود را اعلام کرد و تیمسار دریابان رمزی عطایی وارد جزیره شد و پرچم ایران را در این جزیره به اهتزاز درآورد و این جزیره به مام میهن بازگردانده شد.

تیتر روزنامهها از ورود نیروهای ایرانی به جزایر سهگانه
ماموریت به امارات پس از آغاز جنگ تحمیلی
جنگ ایران و عراق در اواخر شهریور ماه ۱۳۵۹ آغاز شد و یکی از دلایل و بهانههای صدام حسین برای حمله به ایران آزاد کردن سه جزیره تنب کوچک و تنب بزرگ و ابوموسی به دلیل ادعای عربی بودن این جزایر بود. همین ادعا را همزمان وزیر خارجه امارات عربی متحده در سازمان ملل مطرح کرده و خواسته بود که این جزایر را به کشور امارات عربی پس بدهند. زیرا شاه آنها را به زور تصرف کرده است.
دو هفته از جنگ گذشته بود که روزی سرهنگ رضایی تلفن کرد و خواست که همراه سرهنگ شمس به منزل من بیایند، زیرا مطالبی را میخواستند با من مطرح کنند. از دیدار همکاران خود بسیار خوشحال شدم و پرسیدم که ماجرا چیست؟ اعلام کردند که وزیر خارجه امارات متحده عربی همزمان با حمله نظامی عراق به ایران به سازمان ملل متحد مراجعه و شکایت کرده است که سه جزیره تنب کوچک و تنب بزرگ و ابوموسی متعلق به امارات عربی متحده بوده و پادشاه ایران به زور آنها را اشغال کرده است و تقاضای بازگرداندن جزایر به امارات عربی را کرده است. همچنین یکی از بهانههای صدام حسین هم در حمله به ایران آزاد کردن جزایر عربی متعلق به اعراب عنوان شده است. هر دو افسر گفتند که مقامات عالیه نظامی، خواهان آن هستند که شما که در آن منطقه ماموریت داشتید، اگر میتوانید در این زمینه با مقامات امارات متحده عربی وارد گفتوگو شوید و جریان را حل کنید. آن دو سپس از من پرسیدند که آیا شما قادر به انجام این کار هستید؟ پاسخ دادم تنها کسی که میتواند این موضوع را حل کند من هستم. زیرا که من با نخستوزیر امارات متحده عربی و حاکم دوبی که معاون امیر امارات متحده عربی نیز هست، دوست هستم.
حاکم دوبی میدانست که من افسر اطلاعاتی و رئیس نمایندگی ساواک در کل منطقه هستم. به همین دلیل هر هفته یک بار در دفتر کاخ زعبیل شبها دیدار داشتیم و اوضاع منطقه را از نظر امنیتی مورد بررسی قرار میدادیم و اگر اطلاعاتی از ناحیه او وجود داشت، به ما داده میشد.
به هر حال مشخص است دوستی در روابط مؤثر است. سرهنگ شمس و سرهنگ رضایی گفتند پس از بازگشت از این دیدار گزارش را برای رئیس ستاد ارتش و رئیسجمهوری وقت بنیصدر تهیه و از تصمیمات آنها مرا مطلع خواهند کرد.
چند روز بعد همراه آنان با سرهنگ کتیبه رئیس اداره دوم ستاد ارتش، سپس سرتیپ فلاحی رئیس ستاد ارتش ملاقات کردم. در این ملاقات آنها در مورد روابط دوستی من با نخستوزیر امارات پرسشهایی کردند و من هم توضیحاتی دادم و وقتی مطمئن شدند، گفتند: «دستور میدهیم که به زودی برای شما گذرنامه سیاسی تهیه شود و شما بروید.» من گفتم خیر، برای این که در آنجا مردم مرا میشناسند بهتر است که گذرنامه خدمت بگیرید و، چون همسرم تنهاست من با همسرم باید بروم؛ بنابراین برای او هم گذرنامه خدمت باید بگیریم. وقتی این حرف را زدم فکر کردند که من قصد فرار دارم و به من گفتند: «نکند شما بخواهید به این بهانه از کشور خارج شوید و دیگر به ایران برنگردید.» گفتم: «خون من رنگینتر از سربازانی که در جبهه کشته میشوند، نیست. من وطنم را دوست دارم و این کار را به خوبی انجام میدهم.»
پس از این توضیحات بالاخره این دو شخصیت نظامی با رفتن من به امارات عربی متحده موافقت کردند و قرار شد گزارشی برای بنیصدر در این زمینه که رئیسجمهوری بود تهیه کنند. ظرف چند روز گذرنامه من و همسرم آماده شد. ولی هیچ هواپیمایی برای پرواز وجود نداشت، زیرا پروازها به کلی قطع شده بود، اما پس از دو سه روز گفته شد یک هواپیمای ملی قرار است معلمان ایرانی که در مرخصی تابستان بودند به محل ماموریت خود در تمام امارات و منطقه اعزام شوند. با آن هواپیما شما را میفرستیم... من و همسرم با هواپیمای ملی ایران به دوبی وارد شدیم. سرکنسول ایران در دوبی آقای حسن عرفانی در فرودگاه دوبی از ما استقبال کرد و ما را به مهمانسرای کنسولگری که چسبیده به خود کنسولگری بود هدایت کرد.
چون گرفتن وقت ملاقات از طریق تشریفات نخستوزیر امارات به درازا میکشید، بعد از ظهر همان روز به دیدار یکی از دوستان ایرانی خود دکتر محمد حبیب آلرضا که اهل لار و از دوستان شیخ راشد بود، رفتم که در ملاقاتهای قبلی با شیخ دوبی مترجم من میشد. دکتر حبیب از دیدن من تعجب کرد که من هنوز زنده ماندهام. به دکتر حبیب گفتم که به عنوان نماینده از جانب رئیسجمهوری و نخستوزیر ایران آمدهام و فردا صبح آقای عرفانی سرکنسول ایران برای دیدار از شیخ برایم از تشریفات وقت میخواهد، چون مسائل مهمی هست. میخواستم از شما درخواست کنم امشب که به دیدار شیخ راشد میروید موضوع را مطرح و اقدام به دیدار فوری از نخستوزیر را برایم امکانپذیر سازید. شب که شام را با همسرم مهمان آقای حسن عرفانی سرکنسول و همسرش بودیم متوجه شدم که آقای عرفانی از موافقان رژیم اسلامی نیست و خیلی از این بابت خوشحال شدم. آقای عرفانی بعدها از دوبی به کانادا مهاجرت کرد.
صبح روز شنبه ۲۴ مهر ماه ۱۳۵۹، یک روز پس از ورود به دوبی در مهمانسرا خواب بودم که آقای سرکنسول ایران تلفن کرد و گفت من همین الان صبح زود با رئیس تشریفات نخستوزیر امارات تماس گرفتم و گفتم که آقای مرتضی موسوی از جانب ایران آمده و قصد ملاقات با شیخ راشد را دارد. رئیس تشریفات نخستوزیری پاسخ داد که شیخ راشد همین حالا منتظر دیدن او هستند.
من سریعاً آماده شدم و با اتومبیل سیاسی سرکنسول به دفتر شیخ راشد رفتم. در محل ورودی دفتر، تشریفات نظامی ترتیب داده بودند. من به داخل اتاق ملاقات نخستوزیر رفتم. بلافاصله پشت سرم دکتر محمد حبیب وارد شد و به من گفت شیخ محمد، پسر شیخ راشد که وزیر دفاع بود، در صف ایستاده بود تا با شما دست بدهد. ولی گویا شما متوجه نشدی. من گفتم بله من متوجه ایشان نشدم. پس از او شیخ راشد وارد شد و بعد از روبوسی گفت: «همه مقامات ساواک مانند تیمسار نصیری و تیمسار پاکروان و سرهنگ رحمانی را که میشناختیم، اعدام کردند. شما چه طوری زنده ماندهاید.» پاسخ دادم شیخ گویا خداوند شما را دوست داشت که من زنده ماندم.
سپس مطلب را با او در میان گذاشتم منتها مطلبی را خود من در ذهن آماده کرده بودم و کسی در این زمینه با من صحبتی نکرده بود و این چنین سخن را آغاز کردم:
چند روز قبل مرا به اتاق جنگ دعوت کردند. از من خواستند که مراکز مهم نظامی و اقتصادی امارات را به آنها بگویم تا بمباران کنند. رنگ چهره نخستوزیر تغییر کرد و با ترس و نگرانی پرسید چرا؟ به او گفتم که وزیر خارجه شما همزمان با صدام حسین که اظهار کرده است که قصدش از حمله به ایران، آزاد کردن جزایر عربی هم هست و منظورش جزایر ابوموسی تنب بزرگ و تنب کوچک در خلیج فارس که متعلق به ایران هست بود و وزیر خارجه شما هم در سازمان ملل این مسئله را مطرح کرده و خواستار آن شده است که، چون این سه جزیره را اعلیحضرت محمدرضا شاه به زور از آنها گرفته است باید به امارات عربی برگردد؛ بنابراین شما هم مانند صدام حسین با ایران وارد جنگ شدهاید.
شیخ راشد در این موقع دستم را گرفت و گفت: موسوی همین حالا که به سرکنسولگری باز میگردید، از جانب من و شیخ زائد، امیر امارات، به رئیسجمهوری و نخستوزیر ایران پیام برسانید که از این لحظه اسمی از جزایر سهگانه را بر زبان نمیآوریم و وزیر خارجه من هم بدون مشورت با من خودسرانه این اقدام را کرده است. همین امروز او را از پست وزارت خارجه برمیدارم. خوب بود شما به آنها میگفتید که من هیچ وقت روابط مناسبی با صدام و عراقیها نداشتم. ولیکن ما عرب هستیم و همه اعراب به صدام قول دادند که هم پول و پشتیبانی به او بدهند و هم در سازمان ملل و هم در سایر سازمانهای بینالمللی از او حمایت کنند. من هم ناچار پول زیادی به او دادهام. من گفتم باید به ایران هم پول بدهید. دو دست خود را روی چشمهایش گذاشت گفت به ایران هم میدهم.
من به محض بازگشت به سرکنسولگری مراتب را با بیسیم ارتش به اداره دوم ستاد ارتش اطلاع دادم. با این اقدام من در واقع از یک رویداد مهم درگیری نظامی بین ایران و امارات عربی جلوگیری شد. غروب روز شنبه همان روز ۲۴ مهرماه دوستان من سرهنگ شمس و سرهنگ رضایی تلفنی دریافت تلگرام من را اعلام و بیان کردند، همه مقامات از رئیسجمهور گرفته تا نخستوزیر و رئیس ستاد ارتش شایستگی شما را در انجام این مهم میستایند. دو افسر اضافه کردند که به عنوان همکار شما در ساواک به وجود شخصیتی مانند شما افتخار میکنیم. در این موقع حساس بهترین خدمت را به وطن عزیزمان ایران انجام دادید.
منبع: کتاب ساواک از تاسیس تا انحلال، خاطرات مرتضی موسوی
پینوشت:
یادآوری میکنم که ساواک در ۲۱ بهمن ۱۳۵۷، در زمان نخستوزیری شاپور بختیار منحل شد و تعدادی از افسران که از ارتش و شهربانی در ساواک مامور بودند به سازمانهای نظامی بازگشتند. در اداره کل ضد جاسوسی هم تعدادی از افسرها با ما همکار بودند که هنوز به ساواک منتقل نشده و به صورت مامور انجام وظیفه میکردند و تعدادی از آنها هم با من در ادارهای که خدمت میکردم، همکار بودند. افسران بازگشتی از ساواک به ارتش و شهربانی پس از انحلال ساواک و انقلاب همگی در دستگاههای اطلاعاتی ارتش و شهربانی مشغول کار شدند.
دو نفر از افسران شاغل در ضد جاسوسی ساواک به نامهای سرهنگ شمس و سرهنگ رضایی وقتی به ارتش برگشتند و در اداره دوم ستاد ارتش یکی به عنوان رئیس ضد جاسوسی و دیگری به عنوان معاونت به کار مشغول شدند. این افسران اطلاع داشتند که من چندین سال در هنگام خروج انگلیسیها از منطقه خلیج فارس در بازگرداندن سه جزیره نامبرده در امارات عربی متحده به عنوان رئیس نمایندگی ساواک مشغول به کار بودهام.