فروشگاه
☰ X
طرحی کوتاه بر جلال

جلال آل‌احمد، شخصیتی ادبی در داستان اجتماع ایرانی

جلال آل‌احمد، شخصیتی ادبی در داستان اجتماع ایرانی
چنین هم نیست که جلال را آشفتگی مدام بدانیم و هیچ نقطه ثابتی در او نیابیم. در میان این جوش و خروش لایزال، موقفی هست که می‌توان بر آن ایستاد و نخ باریک اندیشه او را به دست گرفت و در این پراکندگی به نقطه‌ای مجموع رسید. در این راه نه نیاز است سراغ فهم درست یا نادرست او از غربزدگی رفت، نه صحت و غلط اظهاراتش را بررسی کرد، نه تغییر عقاید ضدونقیضش را کاوید، و نه فهمش از مسائل را زیر سؤال برد؛ که مسئله اصلاً بر سر فهم نیست. این نخ ثابت در جلال، «ادبیات» اوست.
سه‌شنبه ۱۸ شهريور ۱۴۰۴ - ۱۵:۲۳

پایگاه اطلاع‌رسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ جلال آل‌احمد زمانی درمورد صادق هدایت گفته بود: «او دیگر در میان ما نیست. چه باک؟ آثار او که هست. آثاری که صمیمانه‌ترین وصفی و تعبیری از خود خجول و دزدیده اوست. آثاری که عیناً خود اوست، خود باقی‌ماندۀ او، خود خالد او. خود میرای هدایت نشست و مسخرگی کرد و رو پوشاند و متلک گفت و بآنچه هرزه‌تر بود دست زد و آن‌قدر بابتذال گرایید که حتی ابتذال را بستوه آورد و دست آخر بقول خودش ترکید. اما خود جاودانه او برخاست و با حوصله یک هنرمند منبت‌کار، قطره‌قطره عصاره وجود خود را به صورت کلمات پشت سرهم گذاشت.»[1]

همین سخنان را می‌شود عیناً درمورد خود جلال نیز به کار برد، به استثنای آن «خود خجول و دزدیده» که صفت هدایت بود و صفت جلال نه. جلال پرهیاهو بود و چون اسفند بر آتش می‌پرید و می‌سوخت و می‌رفت و می‌گشت و می‌گفت و می‌نوشت و می‌نوشت. گاهی حتی تا سرحد ابتذال. چونان شخصیتی ادبی در دل داستانی که زندگی را به‌سان ادبیات می‌زیست، همه خصایص یک شخصیت ادبی پرجوش و خروش را چه در زندگی واقعی و چه در زندگی قلمی‌اش داشت. و این خصلت کسانی است که زندگی را همچون ادبیات می‌بینند، پر از فراز و فرود و ابتدا و حین و پایان پیشبینی‌ناپذیر. در دل این داستان نیز سر از هر جایی درمی‌آورند.

ژیل دولوز، اندیشمند فرانسوی، طی مصاحبه‌ای، درمورد شخصیت‌های رمان‌های داستایفسکی گفته بود صبح که از در بیرون می‌روند، با مقصد خاصی در ذهنشان می‌روند، اما همین که راهی می‌شوند، مقصد خود را فراموش می‌کنند و در جهت عکس می‌روند. شب هم از جایی سر درمی‌آورند که نه خودشان قصدش را داشتند نه کسی می‌توانست پیشبینی کند.[2] چنین شخصیت‌هایی مدام در پی چیزی می‌گردند که نمی‌دانند چیست. دائماً با امر ناشناخته دست و پنجه نرم می‌کنند، با محیط خود بیگانه‌اند، سرگردان در مسیری پرسه می‌زنند و خود زندگی و شرایطی که با آن کلنجار می‌روند، آن‌ها را به سویی می‌کشاند. جلال آل احمد را می‌توان در داستان اجتماع ایرانی، سراپا یکی از همین شخصیت‌ها دانست که در مواجهه با مسائل روزگار خود، مدام در پی کشف به همه جا سرک می‌کشید و خود و محیط خود را به محک تجربه و آزمون می‌زد.

پس، از چنین شخصیت بی‌قراری که یقینی ندارد و اساساً یقینی هم وجود ندارد که بشود بر آن پا سفت کرد، انتظار انسجام و یکپارچگی و تفکر عظمای منطقی – آن‌طور که کسانی در پی آن‌اند - محال است. چنین شخصیتی در عالم اندیشه، نه در سویه تداوم و انسجام و سازوارگی و نظم بلکه در سمت بریدگی و قطعه‌واری و ناپیوستگی و اخلال قرار گرفته است، و هرچه می‌کند و می‌نویسد نشان این انقطاع است. این خصلت را هم در نثر و سبک نوشتار او می‌توان دید، که بریده‌بریده است و تکه‌تکه و کوبنده و تلنگرزن، هم در مجموعه آثاری که از خود به جا نهاده و هرگز در یک قالب نوشتاری باقی نمانده است: هم رمان دارد، هم داستان کوتاه، هم سفرنامه، هم خودنگاره، هم مقاله، هم نقد، هم یادداشت روزانه، هم ترجمه و الخ.

بنابراین وقتی به سراغ جلال می‌رویم، این تکثر و گوناگونی را نباید از یاد ببریم و بی‌هوا در پی ساختن منظومه‌ای منسجم و منطقی از او باشیم تا راحت و با خیال آسوده، یا او را به گوشه برانیم و لگدش بزنیم یا روی سر بگذاریم و حلوا حلوایش کنیم. این نوع مواجهه درواقع راحت‌ترین مواجهه با شخصیتی است که یک جا بند نمی‌شد و زندگی‌اش خود محل آزمون و خطا در پی کشف ناشناخته‌ای بود که قرار نیست به چنگ آید. منتقدان و هوادارانش هردو این خبط را به یک شکل مرتکب می‌شوند. نگاهی که چه در طرد و چه در تحسین، عادت کرده به ساده‌سازی پیچیدگی‌های شخصیتی و فکری و اجتماعی یک اندیشمند، سرانجام خواه ناخواه در دام دوگانه خوب و بد خواهد افتاد و یا فحش خواهد داد یا درود خواهد فرستاد. و فضای فکری ایران در قبال تقریباً تمام شخصیت‌های ادبی و فکری خود در این دام غنوده است و عموماً یا لگد می‌زند یا در آغوش می‌کشد. خود جلال، شاهد تمام‌قد این وضعیت است؛ شخصیتی مرزی که آونگان و سرگردان در میدان زندگی، خود نیز گرفتار تناقضاتی است که از پس برطرف کردنشان تمام‌وکمال برنمی‌آید و گاهی خطا می‌کند و گاهی در جای درست می‌ایستد.

اما چنین هم نیست که جلال را آشفتگی مدام بدانیم و هیچ نقطه ثابتی در او نیابیم. در میان این جوش و خروش لایزال، موقفی هست که می‌توان بر آن ایستاد و نخ باریک اندیشه او را به دست گرفت و در این پراکندگی به نقطه‌ای مجموع رسید. در این راه نه نیاز است سراغ فهم درست یا نادرست او از غربزدگی رفت، نه صحت و غلط اظهاراتش را بررسی کرد، نه تغییر عقاید ضدونقیضش را کاوید، و نه فهمش از مسائل را زیر سؤال برد؛ که مسئله اصلاً بر سر فهم نیست. این نخ ثابت در جلال، «ادبیات» اوست. هر جلالی بیرون از ادبیات تصویری ناقص از او خواهد بود. بدون ادعا درمورد توان ارائه تصویری کامل از او، می‌توان بسیاری از تناقضات این شخصیت پرشور را در ادبیات رفع کرد. جلال در نوشتار چنان محکم و استوار است و صاحب ‌سبک مختص به خود که کمتر می‌توان در آن تناقضی یافت. نثر بریده‌بریده و مقطع او، آن‌قدر در خود منسجم عمل می‌کند که لحن بی‌قرار او را در مواجهه با مسائل کاملاً نشان می‌دهد. این نثر کل جلال را در مقام شخصیتی می‌نشاند که نسبت به اطرافش حساس و تیزبین است و دمی آرام نمی‌گیرد. یک جا سفرش را با همین نثر قلمی می‌کند، یک جا پته زندگی شخصی‌اش را روی آب می‌ریزد، یک جا در مقاله‌ای به فلان شخص و تفکر می‌تازد، یک جا قلم بی‌قرارش در نوشتن داستانی آرام می‌گیرد، و قس علی ‌هذا. خودش گفته: «هر تجربه‌ای نوعی ماجراست و هر ماجرایی، گرچه بسیار مبتذل، مبنای یک بیداری است – و اگرنه بیداری – یک شک... من به این طریق یک‌یک پله‌های عالم یقین را با لگد تجربه زیر پای خودم می‌شکنم، و این خودش حرفی است دست‌کم لایق نوشتن. و گمان می‌کنم حاصل یک عمر دست‌کم همین می‌تواند باشد که بدیهی‌های اولی را که یقین‌آور است، یا خیال‌انگیز است، یا محرک عمل است، از تو بگیرد و همه آن بدیهی‌ها را بدل کند به موارد اشتکاک.»

بنابراین، ما با کسی طرفیم که مدام در شک و تردید زندگی می‌کند و گاه عامداً به خود اجازه نمی‌دهد یقین حاصل کند و شک را تا ته ادامه می‌دهد. شاید لجوجانه، شاید بی‌خودانه. اما مگر از کسی که زندگی را همچون داستانی پیش می‌برد که خودش هم شخصیتی است در دل این داستان و باید به کشف امور ناشناخته برود، انتظار دیگری می‌توان داشت؟ وقتی رمانی خوب می‌خوانیم، انتظارمان از شخصیت‌هایش چیست؟ بهترین شخصیت‌های عالم ادبیات چه خصایلی دارند؟ آیا همگی تا ته خط نمی‌روند؟ رمان اجتماع ما کم شخصیت عظیم نداشته که تا ته خط رفته است. تا چگونه بنگریم به این ماجرا!

سخن کوتاه، در باب جلال از پس این‌همه غبار سالیان و نظرات گوناگون و حب‌ها و بغض‌ها، منتقد و پژوهشگر ظاهراً سه وظیفه پیش روی خود دارد: اول اینکه جلال را از شر منتقدانش برهاند، دوم اینکه جلال را از شر هوادارانش برهاند، و سوم اینکه جلال را از شر خودش برهاند؛ کاری بس دشوار و کارستان!

 

پی‌نوشت:

1.جلال آل احمد، هفت مقاله (هدایت و بوف کور)، تهران: امیر کبیر، 1357، صص 4-5.

2. ژیل دولوز، در سیمناری با عنوان «The novel and Courtly Romance…»، 1975-76.

این خبر را به اشتراک بگذارید: