فروشگاه
☰ X
کد خبر: ۱۱۵۴۲
از رادیو تا چاووش

چاووش چگونه شکل گرفت؟ روایت لطفی، شجریان و علیزاده از موسیقی و سیاست در سال ۱۳۵۷

d
مواجهه رژیم پهلوی با موسیقی و هنرمندان، از مهم‌ترین مسائل فرهنگی سال‌های پایانی این دوره بود. از نگاه شماری از موسیقی‌دانان، با محدودیت، مداخله و وابستگی به نهاد‌های رسمی همراه بود. در چنین فضایی، تلاش برای استقلال هنری و پیوند دوباره موسیقی با جامعه، به شکل‌گیری «کانون فرهنگی و هنری چاووش» انجامید.
جمعه ۱۷ مهر ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۳

پایگاه اطلاع‌رسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ کانون فرهنگی و هنری چاووش از مهم‌ترین جریان‌های موسیقی ایران در سال‌های منتهی به انقلاب اسلامی و پس از آن بود. شکل‌گیری این کانون در سال ۱۳۵۷، در پی تحولات سیاسی آن سال و خروج شماری از موسیقی‌دانان از سازمان رادیو و تلویزیون ملی ایران، زمینه‌ای برای ادامه فعالیت هنرمندانی فراهم کرد که تلاش داشتند موسیقی ایرانی را از وابستگی به ساختار رسمی و ملاحظات حاکم بر آن دور نگه دارند. محمدرضا لطفی، هوشنگ ابتهاج، حسین علیزاده و شماری دیگر از موسیقی‌دانان، در این جریان نقش محوری داشتند.

چاووش از یک سو در امتداد جریان احیای موسیقی سنتی ایران قرار داشت و از سوی دیگر، تحت‌تأثیر فضای سیاسی و اجتماعی سال‌های ۱۳۵۷ و ۱۳۵۸، به یکی از مهم‌ترین بستر‌های تولید و انتشار آثار موسیقایی مرتبط با تحولات انقلاب تبدیل شد. مجموعه آلبوم‌های چاووش، به‌ویژه آثار منتشرشده در فاصله شکل‌گیری انقلاب تا ماه‌های پس از آن، جایگاه ویژه‌ای در تاریخ موسیقی معاصر ایران پیدا کردند و در تحول شیوه آهنگسازی، نوازندگی، خوانندگی و استفاده از ظرفیت‌های گروه‌نوازی و چندصدایی در موسیقی ایرانی تأثیرگذار بودند.

با این حال، اهمیت چاووش تنها به نوآوری‌های موسیقایی یا آثار ماندگار آن محدود نمی‌شود. تجربه اعضای این جریان از فعالیت در رادیو و تلویزیون، وابستگی اقتصادی هنرمندان به نهاد‌های رسمی، فشار برای حضور در برنامه‌ها و مناسبت‌های مورد نظر دستگاه و تلاش برای حفظ استقلال هنری، بخشی مهم از زمینه اجتماعی و سیاسی شکل‌گیری چاووش را نشان می‌دهد. در همین چارچوب، گفت‌وگوی روزنامه آیندگان با محمدرضا لطفی، محمدرضا شجریان و حسین علیزاده ـ که در اواخر اسفندماه ۱۳۵۷ انجام شد ـ سندی قابل توجه برای شناخت نگاه هنرمندان به وضعیت موسیقی و سیاست فرهنگی حکومت پهلوی به شمار می‌رود.

در این گفت‌و‌گو، سه موسیقی‌دان از تجربه خود در رادیو، فشار‌های اداری و اقتصادی، تلاش برای استقلال از دستگاه رسمی و آنچه از آن به عنوان استفاده و بهره‌برداری از هنرمندان یاد می‌کنند، سخن گفته‌اند. همچنین روایت آنان از واکنش جمعی موسیقی‌دانان به واقعه خونین ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ و استعفا از رادیو و تلویزیون، تصویری از پیوند تحولات سیاسی جامعه با تصمیم‌های هنرمندان در ماه‌های پایانی رژیم پهلوی ارائه می‌کند.

در ادامه، گوشه‌هایی از این گفت‌و‌گو ـ که در شماره ۳۳۲۶ روزنامه «آیندگان» مورخ ۱۸ فروردین ۱۳۵۸ منتشر شده است ـ را از نظر می‌گذرانیم.

محمدرضا لطفی: آخرین روز‌هایی که در رادیو بودیم به اتفاق آقای [حسین]علیزاده و آقای [محمدرضا]شجریان و آقای [هوشنگ]ابتهاج و اعضای گروه طرحی را پیاده کردیم. هدف طرح دربر گرفتن تمام اعضای هنری مرتبط با منافع موسیقی ملی و منافع توده مردم بود. در حقیقت یک انجمن هنری است. ضرورتش نیز وجود داشت. چون از طرف دستگاه در مورد دادن کنسرت یا رفتن به جایی یا مسافرت تحمیل‌هایی به ما می‌شود. اوایل کاری نداشتند. ولی این اواخر آرام‌آرام بهره‌برداری از ما شروع شده بود. سعی می‌کردیم از زیر این بهره‌برداری فرار کنیم ولی، چون هزینه زندگی همه گروه را سازمان رادیو و تلویزیون تأمین می‌کرد، اگر می‌گفتیم که می‌خواهیم برخلاف آنها رفتار کنیم شاید همه ما متفق‌القول نمی‌شدیم. به‌هرحال باید زندگی می‌کردیم. ممکن بود احیاناً میان بچه‌ها انحراف‌هایی به‌وجود بیاید که موجب دودستگی و تجزیه‌شدن گروه می‌شد. برای آنکه دچار این مشکل نشویم به‌طورکلی طرح گروه را مطرح کردیم تا به وسیله تعاون و یکپارچگی بتوانیم در مقابل دستگاه مقاومت بیشتری داشته باشیم. خوشبختانه این کار با ضوابطی و طی نشست‌های بسیار به موفقیت انجامید و ما حتی کارمان را بیرون ارائه دادیم. قرارداد می‌بستیم تا اصلاً از نظر اقتصادی محتاج دستگاه نباشیم و از این وابستگی اقتصادی‌مان را به دستگاه، وابسته به مردم کنیم که هیچ‌وقت چنان توقع‌هایی را از ما نداشتند. طرح پس از بحث‌ها و مجادله‌ها مورد تأیید قرار گرفت و بالاخره با وجود همه تضاد‌هایی که در اول کار به‌خصوص با خواننده‌ها در مورد مسائل مادی و سایر مسائل داشتیم، به نتیجه رسیدیم، چون نیت همه گروه این بود که پرچم موسیقی را در آن آشفته‌بازار بتوانیم برافراشته نگه دارد.

همه این حسن‌نیت را داشتند و همه خواننده‌هایی نیز که با ما کار می‌کردند این را پذیرفتند و ما هم هیچ اشکالی نداشتیم. این جریان ما درست پس از چند ماه با واقعه ۱۷ شهریور [۱۳۵۷]برخورد کرد که گروه یک واکنش عاطفی عجیبی نسبت به آن نشان داد. بدین ترتیب که در تاریخ ۲۱ شهریور گذشته قرار بود به اتفاق گروه و آقای شجریان به اتحاد جماهیر شوروی سفر کنیم. در آن شرایطی که رفتن به کشور‌های کمونیستی به‌طورکلی موانعی داشت، برایمان خیلی جالب بود ببینیم در آنجا چگونه زندگی می‌کنند و خاصه از نظر موسیقی می‌خواستیم ببینیم موسیقی آنها چیست و در ارتباط با مسائل فرهنگی‌شان قرار بگیریم. بسیار هم کار کرده بودیم تا در آنجا واقعاً موسیقی درست را به آنها ارائه بدهیم ولی جریان ۱۷ شهریور به شدت روی بچه‌ها اثر گذاشت.

روز بعد از این واقعه وقتی استعفایم را برای بیرون‌آمدن از رادیو نوشتم و به آنجا می‌رفتم، فکر می‌کردم حالا چگونه برای بچه‌ها مطرح بکنم که من نمی‌توانم بیایم. اما وقتی رسیدم دیدم خود بچه‌ها روحیه‌شان آنقدر خراب است که بعضی‌شان گریه می‌کنند و بدون اینکه اصلاً برخوردی ایجاد شود، خیلی راحت همه قبول کردند و ما به‌طورکلی برای اعتراض به این جریان‌ها نامه‌ای نوشتیم و از سازمان رادیو تلویزیون بیرون آمدیم. این ماجرا را برای این تعریف می‌کنم تا بگویم تشکیل‌دادن گروه چاووش صرفاً برای آن بود که بتوانیم پس از بیرون‌آمدن از سازمان رابطه درست خود را با مردم حفظ کنیم و خوشبختانه نوار قبلی و نوار جدیدمان در پیوند با گروه چاووش است.

حسین علیزاده: [خطاب به لطفی]درمورد آنکه گفتی دستگاه از این گروه انتظار‌هایی داشت، می‌خواستم بگویم درواقع این گروه هیچ‌وقت آن انتظار‌ها را برآورده نکرد. حتی وقتی به آقای ابتهاج فشار می‌آوردند ایشان با درایت کافی از زیر این فشار شانه خالی می‌کردند و این تا اندازه زیادی خیال ما را راحت می‌کرد و ما بودیم که برای کار برای رادیو شرایطی گذاشتیم.

محمدرضا شجریان: از سال ۱۳۴۵ که به رادیو آمدم همیشه در اقلیت بودم. یک نفری کار خودم را می‌کردم. برنامه‌ای را که دوست داشتم شرکت می‌کردم. در همان موقع از طرف رؤسای وقت اداره‌های رادیو و بعد رادیو تلویزیون به من اجحاف‌ها و زورگویی‌هایی می‌شد. اما من با همان روحیه‌ای که داشتم به هیچ‌کدام از این رفتار‌ها توجهی نمی‌کردم. کارشکنی می‌کردند حتی بدون جهت دستمزد کمم را قطع می‌کردند. همه اینها را تحمل کردم تا آقای ابتهاج به رادیو آمدند. پس از یکی دو ماه ایشان با روحیه من آشنا شدند و من هم با روحیه ایشان آشنا شدم و، چون هدفمان یکی بود و به شدت شروع به پی‌گیری هدف کردیم. می‌خواستیم موسیقی را از وضعی که پیدا می‌کرد، نجات بدهیم. اولین کاری که می‌توانستیم انجام دهیم این بود که موسیقی قدیم خود را دوباره به مردم بشناسانیم. من بایست بگویم در این سی ساله خیلی از کسانی که سنگ موسیقی ایرانی را به سینه می‌زدند ـ اعم از خواننده و نوازنده موسیقی ـ را به آن نوع موسیقی بزمی و حال که از قدیم همیشه در مجالس درباریان و اشراف اجرا می‌شد، کشاندند. [..]در نتیجه این موسیقی به دربار و مجالس اشراف کشیده می‌شد و درباریان و اشراف هم که معلوم است غمی نداشتند و فقط برایشان جنبه حال‌کردن و وقت‌گذرانی و شب‌زنده‌داری داشت. هنرمندان ما هم از قدیم اغلبشان شاید نود، نودوپنج درصدشان به این مجالس وارد می‌شدند و موسیقی‌ای که ارائه می‌دادند برای همین مجالس بود. این افتضاحی که در موسیقی‌مان درآمد به خاطر همین مجالسی بود که هنرمند ما را منحرف می‌کرد. هنرمند به جای آنکه خودش اصالتی داشته باشد و هنر خودش را آنچه خودش دوست دارد ارائه بدهد، آن چیزی را که شنوندگان آن مجالس می‌خواستند، ارائه می‌داد. در آن مجالس نیز همه‌چیز برای این هنرمندان فراهم بود؛ از گرفتن امتیاز‌ها تا درآمد و شهرت؛ و اینها از طریق دستگاه، از طریق دربار و اشراف مخصوصاً در رادیو تلویزیون همیشه پشتیبانی می‌شدند. اینها باعث شدند موسیقی ما به جایی کشیده شود که صرفاً موسیقی حال باشد.

خیلی وقت‌ها بود که اگر من آوازی اجرا می‌کردم، می‌گفتند: شجریان می‌خواند، اما صدایش حال ندارد، خشن می‌خواند. [..]از سال ۱۳۵۳ که گروه شیدا تشکیل شد ما با هم کار می‌کردیم. اما به تدریج فهمیدم اصلاً سیاست دستگاه این نیست که این‌طور گروه‌ها زیاد مورد توجه قرار بگیرند. از طرفی گروه شیدا انگار خار راه عده‌ای از موزیسین‌هایی بود که در رادیو بودند. درواقع ما از هر طرف مورد غضب قرار گرفته بودیم. پنهانی بود، اما ما احساس می‌کردیم موضوع چیست. تا کار به جایی رسید که من سال ۱۳۵۶ احساس کردم دیگر بیشتر از این نمی‌توانم دروغ‌های دستگاه را باور کنم. به آقای ابتهاج گفتم که دیگر نمی‌توانم کار کنم، چون سال‌هاست من با این دستگاه کار می‌کنم و با آنکه فکر می‌کنم بهترین موقعیتی است که کار می‌کنیم، اما متأسفانه می‌بینم با وجود آنکه در ظاهر می‌گویند ما این گروه را می‌خواهیم و به جشن هنر دعوتمان می‌کنند و هرجا پای حیثیت موسیقی در بین است می‌خواهند از ما استفاده بکنند، اما عملاً می‌بینیم کارشکنی‌هایی می‌شود؛ کارشکنی‌های پشت پرده.

من دیگر خسته شدم، دیدم نمی‌توانم کار کنم و می‌توان گفت تقریباً از خرداد ۱۳۵۶ دیگر به رادیو برنامه‌ای ندادم و البته از اسفند ۱۳۵۴ رابطه‌ام را با تلویزیون قطع کرده بودم. از خرداد ۱۳۵۶ که از سازمان رادیو تلویزیون بیرون آمدم فقط در برنامه جشن هنر آن سال شرکت کردم، چون با بچه‌های گروه قرار داشتم که آن برنامه را اجرا کنیم و اگر من نمی‌رفتم گروه نمی‌توانست برود یا مجبور می‌شد بدون خواننده برود. پیشنهاد سفر به شوروی را نیز به این دلیل پذیرفتم که احساس کردم یک مقدار آشنایی خود ما با فرهنگ شوروی و شوروی‌ها با فرهنگ ما خواهد بود. دیدم برایم مغتنم است و این کنسرت را قبول کردم. تمرین هم می‌کردیم که برویم تا آنکه واقعه ۱۷ شهریور اتفاق افتاد. جمعه بود. شنبه به رادیو آمدیم و همان‌طوری که آقای لطفی توضیح دادند نامه‌ای به سرپرست سازمان نوشتیم و گفتیم مرغ یک پا دارد و نمی‌توانیم به این سفر برویم. آقای ابتهاج همان روز ۱۸ شهریور و گروه هم در روز ۲۴ شهریور استعفا کردند و از رادیو بیرون آمدند و همچنان که ذکر شد ما همبستگی‌مان را با یکدیگر توسط گروه چاووش داشتیم.

 

چاووش چگونه شکل گرفت؟ روایت لطفی، شجریان و علیزاده از موسیقی و سیاست در سال ۱۳۵۷

 

منبع: روزنامه آیندگان، «گفت‌و‌گو با محمدرضا لطفی، محمدرضا شجریان و حسین علیزاده (۱)»، شماره ۳۳۲۶، شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۵۸، ص ۶.

 

 

 

 

این خبر را به اشتراک بگذارید: